افسانه‌های فراهان

نوشتۀ هوشنگ فراهانی

افسانه‌های فراهان مجموعه‌ای از فرهنگ شفاهی و ادبیات مردم است که در طی نسل‌ها از دل تاریخی کهن سربرآورده است. این افسانه‌ها بازتابی از باورها، آداب، آیین‌ و ساختار فکری جامعه‌ای است که امروزه در معرض تهدید و نابودی است. همچنین، بی‌شک در گذر زمان، بخش ارزشمندی از فرهنگ عامه و گویش‌های محلی به دست فراموشی سپرده می‌شود. افسانه‌های فولکلوریک از منظر مردم‌شناسی، منبعی ارزشمند در تحلیل رفتارها و اندیشه‌های اقوام سرزمین‌های مختلف به شمار می‌رود و میراثی برای نسل‌های پس از ما خواهد بود. گردآوری و ثبت این داستان‌ها گامی در جهت حفظ میراث فرهنگی و شناخت ریشه‌های هویتی سرزمین‌های دور و نزدیک است. این کتاب روایتی است از فرهنگ شفاهی مردم کهنِ دیار فراهان که می‌تواند برای پژوهشگران فرهنگ عامه، علاقه‌مندان به ادبیات شفاهی و خوانندگانی که در جست‌وجوی پیوندی عمیق‌تر با تاریخ فرهنگی ایران‌اند، سودمند باشد.

 

695,000 تومان

شناسه محصول: 1405060201 دسته: برچسب: , ,

جزئیات کتاب

پدیدآورندگان

هوشنگ فراهانی

نوع جلد

شومیز

نوبت چاپ

اول

قطع

رقعی

سال چاپ

1405

وزن

250

جنس کاغذ

بالک (سبک)

تعداد صفحه

296

موضوع

قصه و افسانه

کتاب افسانه‌های فراهان نوشتۀ هوشنگ فراهانی

گزیده ای از متن کتاب

سنگستان

پادشاهی بود که نذر کرده بود صد تومان به مردم فقیر و بیچاره کمک کند. یک روز صبح پولی را به وزیرش داد و گفت:

«به بازارِ شهر برو و این پول را به یک فقیر و بیچاره‌ای ببخش و بازگرد.»

وزیر هم پول را برداشت و به بازارِ شهر رفت و شروع کرد به چرخیدن میان بازار، زمستان بود و هوا سرد. یکدفعه دید که درویشی، لُنگی به کمر بسته که دورتا دور این لُنگ یخ قندیل بسته و با مشک آبی بر دوش در این سرما آب می‌‌فروشد.

وزیر با خودش گفت: «از این بدبخت‌تر دیگر کسی نیست!»

وزیر گفت: «گل مولا بیا و این صد تومان را بگیر و دعایی به جان پادشاه کن.»

درویش گفت: «پادشاه خودش اردو و قشون و حقوق ببر دارد این پول بیشتر به درد خودش می‌‌خورد.»

وزیر برگشت و برای پادشاه تعریف کرد که: «درویشی را دیدم لخت و برهنه توی این سرما آب می‌‌فروخت و هر چه اصرار کردم این پول را قبول نکرد.»

پادشاه گفت: «راست شو[1] برویم ببینم این درویش چه جور آدمی است؟»

راه افتادند و آمدند به بازار شهر و دیدند که درویشی مشک آبی به دوش گرفته و آواز می‌‌خواند و آب می‌‌فروشد.

سلام و احوالپرسی کردند و پادشاه گفت:

«بیا و این صدتومان را از ما قبول کن.»

درویش گفت: «پادشاه خودش اردو دارد، قشون دارد این پول به درد
ما نمی‌خورد.»

پادشاه گفت: «حالا پول پادشاه را نمی‌گیری، غذای پادشاه را هم نمی‌خوری؟»

درویش گفت: «غذای پادشاه را می‌‌خورم.»

راه افتادند و به قصر پادشاه آمدند. نشستند و با هم غذایی خوردند.

درویش گفت: «قبلۀ عالم به سلامت باشد. فردا ناهار در خدمت باشیم.»

پادشاه و وزیر نگاه هم کردند و با خودشان گفتند:

«واه… این چه جور آدمیزادی است؟»

گفتند: «چند نفر بیائیم؟»

درویش گفت: «چهل نفر»

جایی را وعده کردند برای دیدار و فردا، پادشاه و وزیر و وکیل و سی‌ چهل نفر دیگر راه افتادند و رفتند و به همانجایی‌ که معلوم کرده بودند رسیدند و درویش راه افتاد و پادشاه و همراهانش به دنبالش رفتند. آمدند تا رسیدند به قلعه‌ای، درویش کلیدی از کیسه‌اش درآورد و انداخت به درِ قلعه و در جِرنگِنه ( صدای حلقه‌های زنجیر) کرد و باز شد.

درویش سری خم کرد و گفت: «بفرمائید.»

پادشاه و همراهانش وارد شدند. رفتند در اتاقی نشستند.

درویش گفت: «قربان قلیان میل دارید یا چای؟»

پادشاه گفت: «قلیان»

درویش صدا کرد: «قلیان بیاورید»

چهل نفر با چهل قلیان سر و ته نقره وارد اتاق شدند و قلیان‌ها را بر زمین گذاشتد و خارج شدند.

درویش دوباره صدا زد: «چای بیاورید»

چهل نفر با چهل تا استکان سر و ته نقره وارد شدند. پادشاه نگاهی به وزیر کرد و وزیر نگاهی به پادشاه کرد و دونشون طاق موند. (دهانشان از تعجب باز ماند)

درویش گفت: «قبلۀ عالم به سلامت باشد. اگر میوۀ تازه میل دارید به
باغ برویم.»

پادشاه گفت: «بَه ! در این فصل زمستان میوه از کجا پیدا می‌‌شود؟»

پادشاه و درویش راه افتادند. درویش کلیدی از کیسه‌اش دَر کرد و در باغ را باز کرد زنجیرها جِرنگِنه کردند و درها باز شدند. پادشاه دید باغی چهار خیابان. درختان همه سبز و بلبل‌ها بر روی شاخه‌های درختان می‌‌خوانند. پادشاه دستمالی از کیسه‌اش دَر کرد و از هر درختی میوه‌ای چید و در دستمال گذاشت. هوا گرم شده بود و آن‌ها آنقدر توی باغ گشتند، تا پادشاه احساس گرمای شدیدی کرد.

درویش گفت: «قبلۀ عالم به سلامت! اینجا حوض زیبایی داریم. اگر خیلی گرمتان شده رخت‌‌هایتان را بکنید و تنی به آب بزنید.»

پادشاه رخت و لباسش را کند و در آب فرو شد. شروع کرد به اُو جِستِن (شناکردن، آب تنی کردن)

درویش گفت: «قبلۀ عالم حالا می‌توانید سرتان را زیر آب کنید و بیرون بیائید.»

پادشاه سرش را کرد زیر این اُووه. (سرش را زیر آب کرد) و وقتی بیرون آمد دید که ای دل غافل!  اِستاده (ایستاده) میان یک بیابان برهوت. نه از باغ اثری هست و نه از درویش و نه از وزیر و… دو دستی زد به سرش و گفت:

«ای پدرم هی! دیدی چه کلاه گشادی به سرمان رفت!»

راه افتاد و چند شُوونده روز (شبانه روز) در بیابان‌ها سرگردان بود. رفت و رفت و رفت تا سرانجام دید که شهری از دور نمایان شد. وارد شهر شد. اما دید تمام دکان‌ها و بازار باز و برقراراست، امّا همۀ مردم شهر، به طرز عجیبی سنگ شده‌اند. پادشاه با خودش گفت:

«وَه این چه شهری است که همۀ مردم آن از سنگ هستند؟»

راه افتاد توی شهر… مردم از سنگ، دیوارها از سنگ! تا اینکه سرانجام دید، پینه‌دوزی کنار یک جوقی (جوی آب) نشسته و به گیوه‌ها کوک می‌‌زند.

پادشاه گفت: «پدر جان! این چه جور شهری است که شما دارید چرا همۀ مردم سنگ شده‌اند؟»

پینه‌دوز گفت: «داستانش طولانی است. ولی همین قدر بدان که یک درویشی هست که گاهی  به اینجا می‌آید و جیغی می‌‌کشد و یک‌دفعه همۀ مردم سنگ می‌شوند.»

پادشاه گفت: «عجب! پس تو چرا سنگ نشدی؟»

پینه‌دوز گفت: «هر کس صدای جیغ درویش را بشنود سنگ می‌شود. ولی هر وقت که او می‌آید من سرم را می‌‌کنم توی این‌ جوقِ اُو (جوی آب) تا صدایش را نشنوم و به همین خاطر سنگ نشدم.»

پادشاه گفت: «اَی پدرم هی… این درویش چه وقتی می‌آید؟»

یک دفعه پینه‌دوز فریاد زد: «آمد… آمد… آهای.. درویش آمد… بپر توی جوق و سرت را بکن زیر آب… بپر..»

پادشاه در جوی پرید و سرش را به زیر آب فرو برد. آنقدر ماند تا نفسش بند آمد و وقتی سرش را بیرون آورد، دوباره دید در میان همان باغ است… درویش در کنار حوض نشسته بود و رخت و لباسش هم همانجا بود. هوا گرم بود و پرنده‌ها بر شاخه‌های درختان می‌خواندند. انگار که خواب دیده باشد. هیچ ناگفت.

[1]. در گویش مردم فراهان راست شو به معنی بلند شدن است. به شکل عامیانۀ آن «راس شو»

موسسه انتشارات نگاه

کتاب افسانه‌های فراهان نوشتۀ هوشنگ فراهانی

موسسه انتشارات نگاه

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “افسانه‌های فراهان”