(021) 66480377-66975711

کشتی شکسته

14,000تومان

رابیندرانات تاگور

ترجمۀ عبدالمحمد آیتی

رابیندرانات تاگور، نویسنده و شاعر بزرگ هندوستان و برنده جایزه نوبل ادبیات است. رمان زیبای کشتی شکسته با ترجمه دقیق زنده یاد عبدالمحمد آیتی در دهۀ چهل در سلسله انتشارات کتابهای جیبی منتشر شد و از آن زمان تا کنون همواره خواننده داشته است . چاپ تازه آن با ویرایش جدید و با تاسف درگذشت مترجم فرهیخته آن به بازار کتاب عرضه می شود . این اثر ما را ضمن داستانی لطیف و عاشقانه با بسیاری از مراسم و مناسک فرهنگی ، هنری و اجتماعی هندوستان آشنا می کند.

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

در آغاز کتاب کشتی شکسته می خوانیم :

 1

براى همه مسلم بود که رامش آخرین امتحان خود را در حقوق با موفقیت مى‌گذراند. زیرا الهه دانش ـ آن‌که فرمانرواى مدارس است ـ پیوسته سر تا پاى او را با گل‌هاى طلایى رنگ لوتس (Lotus) گل‌باران کرده و بارانى از جایزه‌هاى علمى بر او باریده بود.

همه انتظار داشتند که رامش پس از امتحانات خود، از کلکته به‌موطن اصلى‌اش برگردد. ولى خود او چندان علاقه‌اى به‌این مسافرت نشان نمى‌داد. پدرش نامه‌اى برایش نوشته و از او خواسته بود که هرچه زودتر مراجعت کند و رامش هم در جواب اطلاع داده بود که پس از اعلان نتیجه امتحانات خواهد آمد.

جوجندرا پسر آنادابابو همشاگرد و همسایه رامش بود. آنادابابو از براهمه بود و دخترى به‌نام همنالینى داشت که تازه امتحان سال اول دانشکده ادبیات را مى‌داد. رامش همیشه به‌دیدن این خانواده مى‌آمد و مخصوصآ هرروز به‌طور منظم برسر میز چاى آن‌ها حاضر مى‌شد. ولى غرض اصلى رامش تنها نوشیدن چاى نبود. زیرا در غیر این مواقع هم گاه‌بیگاه سرى به‌خانه آنادابابو مى‌زد.

همنالینى روزها روى بام خانه قدم مى‌زد و گاه درسش را مى‌خواند و گاهى هم بعد از استحمام گیسوان خیس خود را خشک مى‌کرد در این
مواقع رامش فرصت را غنیمت مى‌شمرد و به‌بهانه این‌که در جاى خلوت بهتر مى‌شود درس خواند کتابش را برمى‌داشت و روى آخرین پله بام مى‌نشست. اما بعضى وقت‌ها اتفاقات ساده‌اى رخ مى‌داد و او را از مطالعه باز مى‌داشت و اگر ما نیز به‌خوبى جوانب کار را بنگریم به‌آن امور پى خواهیم برد.

هنوز صحبت ازدواج در میان نیامده بود زیرا عللى در میان بود که آنادابابو را از این فکر منصرف مى‌ساخت. آنادابابو براى همسرى آینده دخترش یکى از دوستان جوان خود را که در انگلستان به‌تحصیل حقوق اشتغال داشت در نظر گرفته بود.

عصر یکى از روزها سر میز چاى مناقشه عجیبى درگرفت زیرا یکى دیگر از دوستان این خانواده به‌نام آکشاى بحث جالبى را پیش کشید. این آکشاى در امتحانات خود توفیق نیافته بود. اما جوان فهمیده‌اى بود و از میان همه نوشابه‌ها به‌چاى همنالینى دلبستگى داشت. علت مناقشه آن بود که آکشاى گفته بود: «هوش مردها مانند شمشیر است که هرچند هم تیز نباشد سنگینى‌اش ضامن آن هست که به‌جاى سلاح برنده‌اى به‌کار رود در حالى که هوش زن‌ها مثل قلمتراش است که هرچند هم تیز باشد کار مهمى از آن ساخته نیست.»

همنالینى مى‌خواست این نظریه ناصواب را نشنیده بگیرد و به‌آن جوابى ندهد ولى جوجندرا به‌میدان آمد و دعوى باطل آکشاى را تصدیق کرد و در نقصان هوش زنان فصل مبالغه‌آمیزى بیان داشت. گفتار او رامش را هم به‌معرکه کشید و او درباره برترى عقل زنان داد سخن داد.

رامش در گرماگرم حماسه‌سرایى خود دو فنجان دیگر چاى را خالى کرده بود که ناگاه خادم داخل شد و نامه‌اى به‌خط پدرش به‌دستش داد.
رامش نگاهى به‌نامه کرد و با آن‌که مباحثه به‌اوج خود رسیده بود برخاست و مثل یک آدم فرارى آماده رفتن شد. توفانى از اعتراض اطرافش را گرفت و او براى رهایى خود مجبور شد توضیح بدهد که پدرش همین حالا وارد شده است. همنالینى به‌جوجندرا گفت :

«از پدر رامش بابو خواهش کنید براى صرف چاى به‌منزل ما بیاید.»

رامش در جواب گفت :

«خیر خودتان را زحمت ندهید بهتر اینست که خودم را همین حالا به‌او برسانم.»

آکشاى با لحن مؤدبانه‌اى گفت :

«پیرمرد از چاى آنادابابو احتیاط مى‌کند.»

و مقصودش این بود که آنادابابو از برهمنان است و پدر رامش از متعصبین هندو!

***

براجاموهان بابو تا چشمش به‌فرزند خود افتاد گفت :

«رامش باید آماده باشى تا با قطار فردا برگردیم.»

رامش سر خود را خاراند و پرسید :

«علت این عجله چیست؟»

براجاموهان گفت :

«ذاتآ علت معینى ندارد.»

رامش چشم به‌پدر دوخت و با نگاه استفهام‌آمیزى راز آنهمه تعجیل را در وجناتش جستجو مى‌کرد ولى براجاموهان به‌او فهماند که در کار بزرگ‌ترها آنقدر کنجکاو و فضول نباشد.

عصر که پدر براى ملاقات دوستان کلکته‌اى خود خارج شد رامش
نشست تا نامه‌اى براى او بنویسد و آنچنان‌که شایسته تمام والدین است نامه خود را با جمله «گل‌هاى مقدس لوتس نثار قدمت باد» شروع نمود ولى مثل این‌که قلمش همانجا چسبیده باشد نتوانست حتى یک کلمه همه بنویسد. رامش قصد داشت در نامه خود پدر را آگاه کند که بین او و همنالینى یک قرارداد معنوى است که به‌هم زدن آن برخلاف عقل و منطق است، ولى چند نامه با انشاءهاى مختلف نوشت، اما هیچیک را نپسندید و عاقبت همه را پاره کرد و دور ریخت.

آن شب وقتى براجاموهان به‌رختخواب خود رفت رامش بالاى بام آمد. اضطراب عجیبى در خود احساس مى‌کرد و در حالى که چشم از خانه همسایه برنمى‌گرفت و چون سایه‌اى روى بام قدم مى‌زد دید که آکشاى ساعت نه طبق معمول از در خارج شد و هنوز ساعت نه و نیم نشده بود که درها را بستند و در ساعت ده چراغ‌هاى اتاق پذیرایى آنادابابو خاموش شد و نیم ساعت دیگر همه خانه در خواب عمیقى فرو رفتند.

رامش مجبور شد بامداد روز دیگر از کلکته بار سفر ببندد. براجاموهان کاملا مواظب بود از قطار جا نماند.

 

 

 2

وقتى رامش به‌شهر خود رسید معلوم شد براى او دخترى نامزد کرده و تاریخ عروسى را هم تعیین نموده‌اند… براجاموهان در ایام جوانى‌اش دچار فقر و فلاکت شده بود بعدها یکى از دوستان دوران کودکى‌اش به‌نام «ایشان» که وکیل عدلیه شده بود او را کمک کرد تا آن‌جا که ثروت هنگفتى به‌دست آورد. براجاموهان همیشه خود را مدیون رفیق باوفایش
مى‌دانست. وقتى «ایشان» جهان را بدرود گفت معلوم شد که جز مقدار گزافى قرض چیزى دیگر براى زن و تنها دخترش نگذاشته است. براجاموهان براى آن‌که به‌بازماندگان دوست مرحومش کمکى کرده باشد دخترش را نامزد پسر خود رامش کرده بود. وقتى بعضى از دوستان رامش از راه دلسوزى به‌براحاموهان گوشزد مى‌کردند که دختر از زیبایى بى‌بهره است، جواب مى‌داد :

«به‌این حرف‌ها اعتقادى ندارم شما مى‌توانید درباره زیبایى یک گل یا یک پروانه اظهار عقیده کنید ولى خوبى و بدى زن‌ها مقیاس دیگرى دارد. رامش باید خیلى خوشحال باشد. زن او بسیار عفیف و صالح است درست مثل مادر خودش…»

وقتى رامش اوصاف زن آینده خود را شنید قلبش از اندوه لبریز شد به‌دنبال وسیله‌اى مى‌گشت تا از زیر بار این ازدواج شانه خالى کند ولى هرچه بیشتر گشت کمتر یافت. عاقبت کوشید خود را حاضر کند و به‌پدر بگوید که واقعآ نمى‌تواند با این دختر ازدواج کند، زیرا با دختر دیگرى قول و قرار گذاشته است.

براجاموهان در مقابل استدلال رامش پرسید :

«این چه حرفى است؟ آیا میان شما مراسم رسمى نامزدى هم اجرا شده است؟»

«نه نامزدى به‌معنى واقعى نه… ولى…»

«آیا با خانواده دختر مذاکره کرده‌اى و آن‌ها موافقت کرده‌اند؟»

«رسمآ در این باب حرفى نزده‌ام… اما…»

«پس هیچ صحبتى نکرده‌اى؛ خوب اگر تاکنون صحبتى نکرده‌اى خیالت آسوده باشد.»

 

رامش پس از اندکى سکوت آخرین حرف خود را زد :

«پدر! من با این دختر سلوکم نمى‌شود. مسلمآ با او خوشرفتارى نخواهم کرد. زیرا دخترى دیگر را دوست دارم.»

براجاموهان پاسخ داد :

«خیلى خوب در این صورت مرتکب گناه بزرگ‌ترى شده‌اى زیرا عروسى را که من براى تو نامزد کرده‌ام قبول ندارى.»

***

رامش نخواست بیش از این با پدرش مناقشه کند فقط یک راه در پیش داشت و آنهم واقعه‌اى رخ دهد و حداقل تاریخ عروسى را یک سال به‌عقب بیندازد.

این عروس در قریه دوردستى به‌نام «سیمولگاتا» زندگى مى‌کرد که جز از طریق رودخانه راه دیگرى به‌آن‌جا نبود. مسافر مى‌بایست سه چهار روز ـ در صورتى که کوتاه‌ترین راه را طى کند ـ از کانال‌ها و ترعه‌ها بگذرد. وقتى براجاموهان همه حساب‌ها را کرد  و تمام خطرهایى را که ممکن بود برایشان پیش بیاید پیش‌بینى کرد روزى را براى این کار در نظر گرفت و یک هفته پیش از عروسى همراه دوستان و خویشاوندان خود به‌راه افتاد.

در تمام طول راه باد مى‌وزید. بنابراین در کمتر از سه روز راه سیمولگاتا را طى کردند یعنى وقتى به‌سیمولگاتا رسیدند چهار روز دیگر به‌تشریفات عروسى مانده بود. مادر عروس زندگى سختى داشت. براجاموهان همیشه در این فکر بود که وسیله‌اى فراهم شود تا آن پیرزن بیوه را از آن قریه نکبت‌بار پیش خودش بیاورد تا در زیر سایه او زندگى خوشى را بگذراند و او نیز بدین‌وسیله خدمت دوست مرحومش را جبران کند. اما چون هیچ رابطه نسبى میان آن‌ها نبود به‌خاطر حرف مردم
از این عمل خوددارى مى‌کرد و حالا که امر ازدواج در بین آمده بود موضوع را با او در میان گذاشت و او هم به این عنوان که براى رامش که مادر خود را در کودکى از دست داده است مادر خوبى باشد از فرصت استفاده کرده این پیشنهاد را پذیرفت و گفت :

«بگذار هرچه مى‌خواهند بگویند من باید پیش دختر و دامادم باشم.»

براجاموهان از فرصت استفاده کرد و آن سه چهار روز را با سایر همراهان خود به‌تهیه وسایل نقلیه و ترتیب انتقال بیوه‌زن پرداخت.

 

توضیحات تکمیلی

وزن 338 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

99100

شابک

978-964-351-879-0

قطع

تعداد صفحه

320

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

338

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کشتی شکسته”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.