کتاب «معنا و ماخولیا» نوشتۀ کریستوفر بولاس ترجمۀ مهدی اسفندیاری
گزیدهای از متن کتاب
مقدمه
در کتاب افسانۀ پلیموت[1](1) ویلیام بردفورد[2]، فرماندار مستعمرۀ پلیموت که با کشتی مِیفلاور[3] به این سرزمین آمده بود، با پیامدهای پروندۀ دادگاهی هولناک مواجه شد. توماس گرنجر، متهم این پرونده، به چندین مورد رابطۀ جنسی با حیوانات متهم شده بود. در جریان دادگاه، حیوانات مختلفی به دادگاه آورده شدند تا گرنجر بتواند حیواناتی را که با آنها مرتکب چنین عمل شنیعی شده بود، شناسایی کند (۳۵۵).
گرنجر گناهکار شناخته شد و در سپتامبر ۱۶۴۲ اعدام شد. بردفورد مینویسد: «صحنۀ بسیار غمانگیزی بود. ابتدا مادیان، سپس گاو و دیگر دامهای کوچک را جلوی چشمان او و طبق سفر لاویان، باب بیستم، آیۀ پانزدهم کشتند؛ و سپس خود او را اعدام کردند» (۳۵۶). حیوانات را در گودالی بزرگ دفن کردند و گرنجر را در گورستانی جداگانه.
بردفورد در فصل «شکوفایی پلیدی»، تلاش میکند دلیل ازتکاب مؤمنان به چنین اعمالی را درک کند. او معتقد است احتمالاً بیدینان در میان مهاجران نفوذ کرده باشند و چندین دلیل احتمالی دیگر نیز میآورد. بااینحال، به تحلیل روانشناختی نیز روی میآورد تا دریابد چرا افراد خداپرست ممکن است مرتکب چنین جرایمی شوند. او مینویسد:
دلیل دیگری که میتوان برای این امر ذکر کرد، شباهت آن به رفتار آب است؛ هنگامی که جریان آب متوقف یا سد شود، با شدت بیشتری جاری میشود و سروصدای بیشتری ایجاد میکند تا زمانی که آزادانه در مسیر خود جریان یابد. به همین ترتیب، زمانی که گناه با قوانین سختگیرانه مهار میشود، ممکن است شدیدتر بروز کند (352).
او نتیجه میگیرد زمانی که به مردم اجازه داده نشود در «راه آزادی مشترک» قدم بگذارند، شر «در همهجا جستوجو میکند و در نهایت در جایی که راهی برای بروز پیدا کند، آشکار میشود» (۳۵۲).
بردفورد آشکارا از این رفتار انحرافی در میان همکیشان خود پریشان بود. شر متعلق به اروپا بود؛ قرار بود آن را در آنجا رها کنند. چگونه ممکن بود شر آنها را تا اینجا دنبال کرده باشد؟
نکتۀ مهم این است که او همۀ شکستهای انسانی را به پای شیطان نمینویسد. او میتوانست اروپاییها را مقصر بداند، انگشت اتهام را به سوی سرخپوستهای آمریکایی نشانه برود یا به سختیهای محیطی (سفر دریایی، سرمای زمستان) اشاره کند. اما این کار را نکرد. درعوض، به سنت آرمانگرایانۀ پروتستانها در جستوجوی درون خود عمل کرد. او به درون خود نگریست و به این نتیجه رسید که چیزی در ذات روانشناسی انسان تحقق آرمانگرایی جنبشهای بهشدت مذهبی را ناممکن میکند.
بهعبارتی، او کاری کرد که بسیاری از «هممیهنان آمریکایی» قرن بیستویکم از انجام آن پرهیز میکنند: پرسید مشکل از کجای انسانیت است.
ذهنیت پروتستان بر پایۀ تصویری آرمانی از انسان بنا شده بود؛ تصویری که هدف آن نجات بشریت از طریق نمایش درخشانی از زندگی نمونه بود تا جهان از شر پاک شود. ترکیب خودبزرگبینی و آرمانگراییِ خودمحور نوعی بیگناهی خشونتآمیز را پرورش داد: برای حفظ جایگاه خود در نقش نماد امید، جامعه باید پاک میبود؛ زندگی مثالزدنی، سلاح اصلی علیه نیروهای شر بود. تعصب مؤمنان از همین جا نشئت میگرفت و بدون شک بسیاری از جنبشها با چنین روحیۀ خودستایانهای آغاز میشوند. بااینحال، اینبار سنگینی غیرممکنی است و هزینهای به همراه دارد: راهی جز سقوط نیست.
هرمان ملویل[4] در رمان بیلی باد[5] با چنین بیگناهی خشونتآمیزی بازی میکند. بیلی تجسم جوانی معصوم است که کلاگارت[6]، همخدمتی شرورش که به زیبایی و مهربانی او حسادت میورزد، آزارش میدهد. بیلی در لحظهای ناگهانی، کلاگارت را میکشد و خدمه با وحشت میدانند که ناخدا چارهای جز محکوم کردن او به مرگ ندارد. در لحظاتی پیش از اعدام، بیلی جلاد خود را نفرین میکند («خدا به کاپیتان ویر[7] خیر بدهد») و بدین ترتیب شاهدان را با پاکی بخشش خود آزرده میکند. اما این برکت نفرینی است: بیلی میمیرد و روح خدمه نیز با او میمیرد.
ناتانیل هاثورن[8] نیز در رمان داغ ننگ[9] با همین بیگناهی خشونتآمیز بازی کرده است. هستر پرین[10]، زنی مؤمن، رابطۀ نامشروعی با کشیش محلی، آرتور دیمسدال[11]، برقرار کرده و دختری به نام پرل[12] را به دنیا میآورد که خارج از ازدواج بودن او آشکار است. او بهدلیل زنا محاکمه و مجبور میشود حرف «A» سرخرنگ را روی لباسش بپوشد. پذیرش این مجازات رفتهرفته فراتر از داستان رستگاری میشود: پشیمانی او نیکی عمیقی را آشکار میکند که او را از همسایگانش متمایز میکند. هاثورن با زیرکی این داستان را به حکایتی اخلاقی تبدیل میکند که نشان میدهد چگونه خودخواهان و متظاهران که دیگری را گناهکار میدانند، ممکن است خودشان ریاکارانی بزرگ باشند.
پروتستانها هرگز ادعا نمیکردند عاری از گناهاند و با سجدههای آیینی (افتادن روی زمین، اعلام گناهکاری خود و نشان دادن پذیرش جایگاه فرودست خود به خدا) از بیگناهی خشونتآمیز خود حمایت میکردند. این تاکتیک نوعی اهرم احساسی و از نظر روانشناختی موفق بود. در دو قرن بعد، درستکاری مقدسمآبانه آنها در سراسر سرزمین گسترش یافت و راه خود را به گروههای مذهبی دیگر و درنهایت به ناخودآگاه ملی پیدا کرد.
کمتر کسی در اوایل قرن بیستویکم با این موضوع مخالف است که تمدن غربی در رنج روانی به سر میبرد. برگزیت و پیروزی ترامپ در سال ۲۰۱۶ هم نشاندهندۀ درد روانی جمعی بود و هم باعث آن شد، اما نویسندگان و مفسران تمایل دارند از نوع دروننگری بردفورد دوری کنند و با نگاه به اقتصاد، مهاجرت، روندهای ژئوپلیتیکی یا نابرابری ثروت، به دنبال توضیح رنج ناشی از پدیدههای سیاسی باشند.
اگر بردفورد نگران روح همنوعان خود بود که تحت تأثیر حکومت گمراه شده بودند، جهان امروز نیز باید نگران بقای خود باشد. ما با مسئولیتی عاجل روبهروییم: دیگر نمیتوانیم از مواجهه و یادگیری از الگوهای روانشناختی فردی و گروهی بپرهیزیم که سهم بسزایی در رنج روانی جامعه دارند.
برای مطالعۀ روندهای روانشناسی فردی و گروهی که در دهۀ دوم قرن بیستویکم مشهود است، به ریشههای برخی از آنها خواهیم پرداخت. ما با تاریخچهای مختصر از توالی چارچوبهای ذهنی که غرب به خود گرفته است، بهویژه جنبههایی از روانشناسی جمعی انسان که در قرن نوزدهم آغاز شده است، شروع خواهیم کرد. با این کار شاهد مهاجرت آن روانشناسی از اروپا به آمریکا و سپس به سراسر جهان خواهیم بود، زیرا نیروهای روانشناختی قدرتمند در حدی وارد صحنۀ جهانی شدهاند که تا پنجاه سال پیش نمیشد تصور کرد.
درحالیکه از اپرای دوران خود عبور میکنیم، ناچاریم بسیاری از جزئیات ریز یک عصر را نادیده بگیریم و درعوض بر مضامین روانشناختی حاکم بر جوامع انسانی تمرکز کنیم. بنابراین، ما بر قلمرویی تمرکز خواهیم کرد که هم به رویدادهای واقعی مرتبط است و هم عجیب از آنها جداست.
همانطور که ممکن است فردی از افسردگی نهفتۀ خود آگاه نباشد، یک گروه (روستا، شهر، منطقه، ملت یا جامعۀ جهانی) نیز ممکن است بدون آنکه بداند از رنج روانی مزمن رنج ببرد. بااینحال، آنچه اغلب میبینیم، شواهدی از نحوۀ درمان این افسردگی است. اشکال رایج خوددرمانی شیمیایی مانند مسکنها و الکل آشکارا خودویرانگر است، اما روشهای کمضررتر خودیاری مانند رژیمهای ورزشی، درمانهای طبیعی و روانشناسی عامیانه نیز با تشویق ما به ترک وجود خودمحور و تسلیم شدن در برابر ایدئولوژیها یا ادیان، از بنیادگرا تا مد روز، به دنبال کاهش درد ماست.
زمانی که حالتی ذهنی نتیجۀ وضعیتی ثابت و طولانیمدت باشد، ممکن است دیگر چونان حالت روحی تجربه نشود. درعوض، در جهان درونی ساختارمند شود و چون اصلی ناخودآگاه جا بیفتد. در شرایط خاص، چنین اصول بنیادینی که براساس ویژگیهای روانشناختی معمولی موجود در همۀ ما استوار شده، ممکن است به الگوها یا عادات فکری و درنهایت به ساختارهایی تبدیل شود که بهطور خودکار ذهنیتها یا اشکال رفتاری را در جامعه ایجاد میکند.
[1]. In Of Plymouth Plantation
[2]. Governor Bradford
[3]. Mayflower
[4]. Herman Melville
[5]. Billy Budd
[6]. Claggart
[7]. Captain Vere
[8]. Nathaniel Hawthorne
[9]. The Scarlet Letter
[10]. Hester Prynne
[11]. Arthur Dimmesdale
[12]. Pearl
کتاب «معنا و ماخولیا» نوشتۀ کریستوفر بولاس ترجمۀ مهدی اسفندیاری
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.