کتاب مجموعه اشعار ضیاء موحد
گزیده ای از متن کتاب
کنار هر در
دو سوگوار نشستند.
اتاق من همه در بود
و پای هر در
دو جغد جامهسیاه.
میان دشت
هزار نخل پریشان
تمام شب را دیوانهوار بر دیوار
میان شیون رقصیدند
و بامداد که ماه
هزار کولی آواره را به دریا خواند
تمام شیونیان رفتند
و باد
کنار هر در خاموش
میان گرد نشست.
بوشهر 1346
در انتظار غرفهها ناگاه
تندیسها رویید
و شب میان چشم هر تندیس
چون رود جاری شد
شب در میان رود باغی بود
پُر خوشۀ گل، ساقۀ گندم
شب بوی نان میداد
شب در میان دشت میرویید
از دشتها آواز چرخ چاه میآمد
شب در میان چاه میجوشید
در کلبۀ بیدار، ماهیگیر
آواز فردا را _ که بیآرام و رنگین _ خواند
و خیره چشم مرد زورقیان
بر حلقههای تور سنگین ماند
هر موج را دریا
تعبیر خواب تور و ماهی بود
هر باد را صحرا
برج کبوترهای چاهی بود
دیشب شب بیدار دشتستان
دیشب شب شبها
دیشب شب باران
بوشهر 1346
«مسافران قدیمی» دو واژهاند
مسافران قدیمی
کدامیک یال بلند اسب؟
کدام کاسۀ چوبین جنگلی؟
مسافران قدیمی
کدامیک ماه بلندگیسو؟
کدام ایوان کاروانسرا؟
مسافران قدیمی
کدامیک پا از رکاب بیرون کرد؟
کدام کاسۀ چوبینی پر از شیر گرم تازه در ایوان نهاد؟
و ماه، حیران بر حجرههای خالی تابید
و اسب شیهه کشید.
مسافران قدیمی اکنون دو جادهاند
که از هزاران شهر غریب میگذرند.
بوشهر 1347
من از گریوه گذر میکنم
و اسب تشنۀ من در صدای دایرهها باز گوشهایش را تیز کرده است
دوباره دایره دست کدام دفزن مست است؟
صدای دایره
فریاد تازیانه و پوست
صدای رفتن عشق از قبیلههای سیهپوش
میان ما پروانهای که میرقصید از پوستش گریخت
چه پوششی نخل بلند دهکده راست!
در این قبیله کسی را تاب عشق نیست
هزار اسب مرا این گریوه پی کرده است
و باز
من از گریوه گذر میکنم
و اسب تشنۀ من در صدای دایرهها باز گوشهایش را تیز کرده است
بوشهر _ زمستان 1347
نام تو را به خاک نوشتند
و خاک زخم شد
وقتی که اسب هر شبه با زین واژگون
از بیشههای زخم گذر میکند،
انبوه همسرایان میخوانند:
«تو رود، رود جنگل پاییز
ما در تو بارها به نهایت رسیدهایم»
آه این صدای دور
چنگ نسیم و جنگل _ شاید
شاید صدای گردش آن سبحۀ گلی است که شب را
از دستهای ما درمیآویخت.
از سالهای قحطی میآمد
با رشتۀ شبانۀ اشکی که میگسیخت
بر آبهای مردۀ مروارید:
«ای سال برنگردی، ای سال»
و سال بازگشت
و آن حلقۀ خمیده بهناگاه
سرتاسر عصا را پیمود
و خاک ماند و دایرۀ داغ
اسب از میان جنگل
شب از درون دایرۀ سبحۀ سیاه
انبوه همسرایان میخوانند:
«آه ای کهنترین زخم»
شب از میان زخم گذر میکند.
تابستان 1348
کتاب مجموعه اشعار ضیاء موحد

























دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.