فرزند نیل (نزدیکِ انتشار)

هوارد فاوست
ذبیح الله منصوری

هاوارد فاست، نویسنده رمان‌های اسپارتاکوس و مزدور، در کتاب فرزند نیل (Moses, Prince of Egypt) سال‌های اولیه زندگی حضرت موسی را قبل از ورود به قصر فرعون تا زمانی که به مقام پیامبری نائل می‌شود روایت می‌کند. حضرت موسی در دیدگاه این نویسنده آمریکایی، جنگجویی آزادی‌بخش است که از مقامش به عنوان شاهزاده دست کشید و با سرسختی مردمش را از بردگی رها کرد. فاست که به دلیل مهارتش در داستان‌سرایی تحسین شده، این بار هم مهارت خود را در به تصویر کشیدن شخصیتی مقدس به نمایش گذاشته و خواننده را به قصر خاندان سلطنتی رامسس دوم دعوت می‌کند.

 

جزئیات کتاب

وزن 800 گرم
ابعاد 21 × 14 سانتیمتر
پدیدآورندگان

ذبیح‌الله منصوری

نوع جلد

گالینگور

قطع

وزیری

سال چاپ

1402

موضوع

تاریخ

وزن

800

نوبت چاپ

اول

کتاب فرزند نیل نوشتۀ هوارد فاوست با ترجمه و اقتباس ذبیح‌الله منصوری

گزیده‌ای از متن کتاب

مقدمۀ نویسنده

اسم اصلی “موسی” در زبان مصری “موشه” بوده که به ترجمۀ تحت‏اللفظی یعنی “کودکی داده شده”؛ و عبری‏های قدیم هم نام موسی را “موشه” تلفظ می‏کردند و این کلمه بعدها به شکل “موسس” در آمد و با همین شکل وارد زبان ما (زبان انگلیسی) گردید.

خط قدیم مصری‏ها خط تصویری بود و امروز عده‏ای از دانشمندان مصرشناس آن خط را می‏خوانند و معانی آن را به‏خوبی ادراک می‏کنند ولی درخصوص تلفظ کلمات با هم اختلاف نظر دارند. علتش این است که هیچ‏کس نمی‏داند مصری‏های قدیم کلمات را چگونه تلفظ می‏کردند و وضع ما در قبال خط تصویریِ قدیمِ مصر شبیه به وضع کسی است که امروز بخواهد زبان انگلیسی را از روی کتاب (بدون شنیدن طرزِ تلفظِ کلمات انگلیسی) تحصیل کند. یك چنین محصلی ممکن است زبان انگلیسی را از روی کتاب به‏خوبی فرابگیرد و معانی تمام عبارات را بفهمد ولی نمی‏تواند کلمات انگلیسی را درست تلفظ نماید، زیرا به‏گوشْ نشنیده است. دانشمندان مصرشناس ما هم می‏توانند خطوط تصویری قدیم مصر را بخوانند اما نمی‏دانند طرز تلفظ واقعیِ کلمات چگونه است و به‏همین‏جهت حتی راجع‏به طرزِ تلفظِ اسمِ معروف‏ترین سلاطین مصر با هم اختلاف دارند و اگر در این سرگذشت به نام‏هایی مصری برخوردید که دیگران آن را به شکل دیگر نوشته بودند بدانید که ناشی از بی‏اطلاعی نویسنده نیست، بلکه بعضی از دانشمندانِ مصرشناس این‏گونه تلفظ را که در این سرگذشت دیده می‏شود ارجح دانسته‏اند. دیگر اینکه عنوان “فرعون” تا زمان “رامسس دوم”، یعنی تا زمان موسس (موسی) در مصر وجود نداشته است و مصری‏ها سلاطین خود را دو نوع می‏خواندند:

اول اینکه اسم خدا را در جلوی اسم خاص پادشاه ذکر می‏کردند و فی‏المثل می‏گفتند “خدا رامسس” یا اینکه اسم خدا را جلوی اسم عام پادشاه قرار می‏دادند و می‏گفتند “خدا پادشاه” و عنوان فرعون بعد از اینکه رامسس دوم عمارتی بزرگ ساخت به‏وجود آمد و پس از رامسس دوم عنوان سلاطین مصر گردید؛ و فرعون در زبان مصری یعنی “خانۀ بزرگ” و با اینکه تا زمان رامسس دوم عنوان فرعون را بر سلاطین نمی‏نهادند، ما برای اینکه خوانندگان ناراحت نشوند، عنوان پادشاه مصر را همان فرعون قرار می‏دهیم.

نکتۀ سوم اینکه در این سرگذشت فصول و ماه‏ها مانند فصول و ماه‏های امروز ملل امریکا و اروپا ذکر شده تا اینکه خواننده ناراحت نشود و کسانی که وارد در تاریخ هستند می‏دانند که در مصر قدیم بیش از سه فصل وجود نداشت و حساب ایام را طور دیگر نگاه می‏داشتند.

 

در آغاز نوجوانی

روزی که موسی ده ساله شد، در روز ده سالگی، فرعون مصر، موسوم به “رامسس دوم” آن طفل را به حضور طلبید.

موسی، پسری بود زیبا، دارای موهای سیاه و در جلو، یعنی روی پیشانی، موهایش را کوتاه کرده بودند اما در طرفین سر موهای بلندش به دو شانه می‏رسید و در عقبْ مویش روی پشت می‏افتاد.

هرکس که آن پسر را می‏دید می‏فهمید که بزرگ‏زاده و وابسته به خاندان سلطنتی است، زیرا راست می‏ایستاد و سر را بلند نگاه می‏داشت؛ و آموزگاران به شاهزادگان مصری می‏آموختند که باید راست بایستند و سر را راست نگاه دارند.

تنها چیزی که موسی را از مصری‏های نیلِ سفلی متمایز می‏کرد این بود که بینی بزرگ داشت و بینی او به بینی مصری‏های نیل علیا شبیه می‏نمود.

با اینکه بیش از ده سال از عمر موسی نمی‏گذشت هرکس که او را می‏دید می‏گفت وی یک نوجوان سیزده ساله و شاید چهارده ساله است و در روز دهمین سال تولد آن پسر، وقتی فرعون مصر او را پذیرفت گفت: «موسی، می‏بینم که بزرگ شده‏ای» و بعد وی را نزدیك خود آورد و دست بر سرش زد و موهای سیاهش را نوازش داد و گفت: «مادرت غمگین است. نزد او برو تا تو را ببیند و از مشاهدۀ رشد تو خوشوقت شود.»

مادر موسی همسر رامسس دوم فرعون مصر بود و لذا فرعون پدر آن پسر محسوب می‏گردید.

مادر موسی در همان روز که پسرش نزد فرعون رفت تا اینکه به مناسبت ده سالگی‏اش مورد محبت قرار بگیرد، پزشك خود موسوم به “ستی” را طلبید.

از چندی قبل از آن تاریخ، مادر موسی (همسر فرعون مصر) هر سه‏ روز و گاهی هر دو روز یك مرتبه، پزشك خود را احضار می‏کرد. علت احضار پزشك به‏ظاهر سردرد یا دردِ پا یا دردِ معده بود؛ اما ستی، پزشك همسر فرعون، قبل از اینکه وارد خانۀ آن زن شود می‏دانست که درد آن خانم چیز دیگر است.

همین که مادر موسی پزشك را دید زبان به نکوهش گشود و گفت: «تو برای چه از من غافل هستی و به چه مناسبت درصدد مداوای من بر نمی‏آیی؟»

پزشك گفت: «من چه غفلتی کرده‏ام؟»

شاهزاده‏خانم گفت: «آخر تو پزشک هستی و باید مرا مداوا کنی؟»

ستی گفت: «به من بگو که کجای ملکه درد می‏کند تا من آن را معالجه نمایم.»

همسر فرعون گفت: «چه دردی بدتر از اینکه هر روز من از روز قبل پیرتر می‏شوم و اطراف دهان و چشم‏های من چین می‏افتد و چشم‏های من از روز قبل گودتر می‏شود. اگر تو پزشك هستی باید مرا معالجه کنی و نگذاری که مرضِ پیری با این سرعت مرا از بین ببرد؛ درصورتی‏که بیش از سی و پنج یا سی و شش سال از عمرم نمی‏گذرد.»

مادر موسی خود را جوان‏تر از آنچه بود نشان می‏داد و در آن موقع چهل و دو سال از عمرش می‏گذشت و می‏دانست که همسرش فرعون مصر یک سال از او بزرگ‏تر می‏باشد.

ستی، پزشك ملكۀ مصر، مردی بود کوتاه قد و فربه و دارای پاهای منحنی و هر که او را می‏دید می‏فهمید که از نژاد روستاییان می‏باشد.

ستی که اسمش با نژاد او مطابقت نمی‏کرد (زیرا ستی در مصرِ قدیم یك اسم بزرگ بود و روستاییان آن را روی خود نمی‏نهادند) نمی‏باید پزشك شود زیرا روستاییان در مصر بضاعت نداشتند تا تحصیل کنند و به مرتبۀ طبابت برسند. علت اینکه ستی توانست تحصیل کنند و طبیب شود این بود که یکی از کاهنان مصر خواهان مادرش گردید و آن زن از کاهن مزبور باردار شد و بعد از وضع حمل زندگی را بدرود گفت.

جسد مادر ستی را بدون اینکه مومیایی کنند در قبر گذاشتند ولی کاهنی که آن زن را باردار کرده بود حاضر شد طفل را به یك دایه بسپارد و بعد از اینکه طفل بزرگ گردید، او را به مدرسه فرستاد و ستی تحصیل کرد.

ستی چون علم طبابت را تحصیل کرده بود می‏دانست که تمام افراد بشر، خواه فرعون باشند یا همسر او، خواه فقیری که بعد از مرگ بدون مومیایی‏شدن به خاك سپرده می‏شود، خواهند مرد. ستی، مثل اطبا، مرد و زنی را که برای مداوا به او مراجعه می‏کردند به شکل مرده می‏دید اما هرگز این واقعیت را به آنها نمی‏گفت و هنگام مکالمه با بیماران از درخشندگی چشم و صورتشان صحبت می‏کرد و آنها را دلگرم می‏نمود.

در آن روز هم بعد از اینکه اظهارات همسر فرعون را شنید گفت: «‏ای الهه، من امروز تو را از همه وقت جوان‏تر می‏بینم و دیگران روزبه‏روز پیرتر می‏شوند ولی تو روزبه‏روز جوان‏تر می‏گردی و به این ترتیب که تو به سوی جوانی می‏روی من یقین دارم که هرگز پیری و شکستگی به سراغ تو نخواهد آمد.»

همسر فرعون گفت:‏ «ای ستی، طبیبان هم مانند کسانی که دندان می‏کشند دروغگو هستند؟

کسانی که دندان می‏کشند می‏گویند طوری دندان را خواهند کشید که شخص احساس نکند چه موقع دندان از لثه‏اش خارج گردیده؛ و طبیبان هم، با اینکه می‏بینند بیمار روزبه‏روز نحیف‏تر و ناتوان‏تر می‏شود، می‏گویند که هر روز او را فربه‏تر و قوی‏تر از روز قبل می‏بینند.

مگر تو مرا کودك تصور کرده‏ای که گمان می‏بری من فریب حرف‏های تو را خواهم خورد؟

این آینه که در کنار من است و من هر روز بیش از ده بار خود را در آن نگاه می‏کنم به من می‏فهماند که من، هر روز از روز قبل پیرتر می‏شوم و تو به من می‏گویی که رو به جوانی می‏روم و آن‏قدر بی‏ملاحظه هستی که برای من از جوانی ابدی و مزایای آن سخن می‏گویی، درحالی‏که خود می‏دانی که هرچه به زبان آوردی دروغ است.»

ستی گفت:‏ «ای الهه، اگر من از روی بی‏اطلاعی اسائۀ ادب کردم مرا ببخش، زیرا به راستی چنین قصدی نداشتم.»

همسر فرعون گفت: «اگر می‏خواهی از اسائۀ ادب تو بگذرم این چین‏ها را از صورتم زایل کن و دارویی به من بخوران که صورت من که اینک تیره است، مثل دوره‏ای که پانزده ساله بودم صاف و درخشنده شود.»

ستی گفت: «تیرگی صورت الهه از زرداب و صفرا می‏باشد و تو باید مسهل بخوری تا اینکه زرداب و صفرا از بین برود و قبل از خوردن مسهل، یعنی از هم اکنون، و بعد از آن، باید انگور تناول نمایی و انگور برای درخشنده‏کردن صورت بهترین دارو می‏باشد.»

همسر فرعون پرسید: «برای از بین بردن چین‏های صورت من چه دارویی را تجویز می‏نمایی؟»

پزشک می‏دانست که همسر فرعون برای اینکه بتواند چین‏های صورت را از بین ببرد، انواع معجون‏ها و ضمادها را به قیمت‏های گزاف خریداری می‏نماید بدون اینکه نتیجه‏ای بگیرد.

پزشك الهه می‏دانست چین‏های صورت آن زن از بین رفتنی نیست، زیرا ناشی از افزایش عمر است و هرقدر برای از بین بردن آنها زحمت بکشد نتیجه نخواهد گرفت؛ اما نمی‏توانست این حرف را به همسر فرعون بزند، زیرا اگر به او می‏گفت که زحمات تو در راه ازبین‏بردن چین‏های صورت بی‏نتیجه خواهد شد، شغل خود را نزد آن خانم، یعنی نزد بهترین بیمار خویش، از دست می‏داد. ستی به اندیشه فرورفته بود و می‏خواست کاری کند که اعتبار خود را نزد فرعون از دست ندهد، در دل گفت: چون الهه معجون‏ها و ضمادهای دیگران را با بهای گزاف خریداری می‏نماید، چرا خود من برای او معجون و ضماد تهیه نکنم و از وی استفاده ننمایم؟ لذا گفت: «برای از بین رفتن چین‏های صورت الهه، من یك معجون مخصوص تهیه خواهم کرد و خواهم آورد.»

همسر فرعون پرسید: «معجون را چه موقع می‏آوری؟»

ستی پاسخ داد: «هم اکنون برای آوردن معجون می‏روم و داروهای آن را فراهم می‏نمایم و معجون را می‏سازم و فردا همین موقع می‏آورم؛ و باید هر شب، هنگام خواب، آن معجون را به صورت بمالی و بامداد بعد از برخاستن از خواب آن را پاک کنی و در مدتی کم چین‏های صورت از بین خواهد رفت.»

چون ستی دیگر کاری نداشت، وی را مرخص کرد و آن مرد کوتاه‏قد و فربه رفت؛ و خانم به خدمه گفت تا وقتی که داروی مسهل آماده شود برایش انگور بیاورد تا تناول نماید.

درحالی‏که ملکۀ مصر مشغول خوردن انگور بود، موسی نزد مادرش رفت و همسر فرعون وقتی آن پسر را دید به خود گفت: پسرم چه رشد کرده است. بعد زبان به شکایت گشود و گفت: «موسی، برای چه مرا در انتظار گذاشتی و چرا نزد من نیامدی، مگر تو نمی‏دانستی که مادرت مریض است؟ پسران دیگر، اگر بدانند که مادرشان مریض می‏باشد، لحظه‏ای از او جدا نمی‏شوند ولی تو نزد من نمی‏آیی و مثل این است که مرا فراموش کرده‏ای.»

موسی در آن روز مدتی در باغ‏های سلطنتی گردش کرده، نزد مادرش نرفته بود ولی می‏دانست چگونه حرف بزند تا اینکه مادرش را از خشم فرود بیاورد و گفت: «‏ای مادر، من به محض اینکه توانستم نزد تو بیایم به‏راه افتادم و از تو تقاضا می‏کنم که نسبت به من خشمگین مشو و مثل گذشته مرا دوست داشته باش و اگر تأخیر کردم برای این بود که تو می‏خواهی مرا ببینی و تا این موضوع را شنیدم نزد تو آمدم.»

اظهارات ملایم موسی، مادر را از خشم فرود آورد. مادر موسی گفت: «من نسبت به تو خشمگین نشدم و فقط قدری رنجیدم و انسان وقتی بیمار است زود رنجیده می‏شود و تو که در عنفوان جوانی هستی نمی‏توانی بفهمی که بر مادر بیمار و پیر و زشت تو چه می‏گذرد.»

موسی گفت: «تو پیر نیستی بلکه جوانی، زشت نمی‏باشی بلکه زیبا هستی و من از تو زیباتر، زنی را نمی‏بینم.»

پسر ده ساله آنچه می‏گفت مطابق عقیده‏اش بود، زیرا هر پسر کوچک تا زمانی که در مرحله کودکی است مادرش را از تمام زن‏ها زیباتر می‏بیند.

با اینکه گفتۀ موسی عبارتی کودکانه بود و آن پسر از روحیۀ کودکی خود الهام می‏گرفت، مادرش خوشوقت گردید و به او گفت: «پیش بیا و مرا ببوس تا اینکه من هم تو را ببوسم.» ولی موسی خجالت کشید جلو برود و مادرش را ببوسد و در آن روز برای اولین بار نشان داد که بین زن و مرد فرق می‏گذارد.

مادرش از تردید آن پسر خشمگین شد و گفت: «برای چه جلو نمی‏آیی و مرا نمی‏بوسی؟ مگر من مادر تو نیستم؟»

موسی از بیم به طرف مادر رفت و او را بوسید و مادرش موسوم به “انخاس آمون” نیز بوسه‏ای از صورت آن پسر برداشت.

علت اینکه موسی با بیم به سوی مادر رفت و او را بوسید این بود که از سکنۀ آنجا شنیده بود که وی فرزندِ رامسس دوم نمی‏باشد و شاهزاده‏خانمی که او را فرزند خود می‏داند مادرش نیست. رامسس دوم، پادشاه مصر، به یك زن و دو زن اکتفا نکرد و زن‏های متعدد گرفت و از تمام زن‏ها دارای فرزند شد.

مصری‏ها می‏گفتند همان‏طور که در یك لانۀ موریانه تمام موریانه‏ها از نسل یك موریانه ماده هستند، رامسس دوم هم می‏خواهد نسل آتیه کشور مصر را از فرزندان خود بکند.

رامسس دوم در کاخ سلطنتی آن‏قدر فرزند داشت که نه اسمشان را می‏دانست و نه می‏توانست قیافۀ آنها را به‏خاطر بسپارد و به‏طور مرتب به تعداد فرزندانش افزوده می‏شد.

تمام دخترها و پسرهایی که در کاخ سلطنت زندگی می‏کردند به‏ظاهر خواهر و برادر موسی بودند، اما موسی آنان را خواهر و برادر خویش نمی‏دانست.

بعد از اینکه مادر موسی پسرش را بوسید، چند دانه انگور در دهان نهاد و جوید و آب انگورها را فروبرد و پوست و هسته آنها را بیرون آورد و در ظرفی که نزدیکش بود نهاد و گفت: «آیا امروز فرعون به تو چیزی نگفت؟»

موسی اظهار کرد: «امروز وقتی نزد فرعون رفتم دست به سرم کشید و گفت نزد مادرت برو.»

همسر فرعون گفت: «آیا همین است وظیفۀ پسر نسبت به مادر که با اینکه فرعون به تو گفت نزد من بیایی تأخیر کردی و مرا در انتظار گذاشتی؟»

پسر گفت: من تأخیر نکردم و تو را در انتظار نگذاشتم و بعد از اینکه از نزد فرعون خارج شدم اینجا آمدم.»

شاهزاده‏خانم گفت: «چون امروز فرعون به تو چیزی نگفت فردا مطالبی را که باید به تو بگوید بر زبان خواهد آورد.»

موسی از رامسس دوم نفرت داشت و آن روز هم که به مناسبت وصول به ده سالگی نزد فرعون رفت از روی اجبار و اکراه بود. اگر وی اختیار می‏داشت آن روز نزد فرعون نمی‏رفت و موافقت نمی‏کرد که وی دست بر سرش بگذارد.

نفرت موسی از رامسس دوم از ترس سرچشمه نمی‏گرفت و او از آن مرد نمی‏ترسید، بلکه از رفتار متكبرانه و خشونت بی‏حدّ او متنفر بود؛ درحالی‏که تمام مصریان از رامسس دوم می‏ترسیدند.

 

انتشارات نگاه

کتاب فرزند نیل نوشتۀ هوارد فاوست با ترجمه و اقتباس ذبیح‌الله منصوری

اینستاگرام انتشارات نگاه

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “فرزند نیل (نزدیکِ انتشار)”