در انتظار بُوجانگِلز

70,000 تومان


کاور پشت

اولیویه بوردو

منصور انصاری

در انتظار بوجانگلز داستانی عجیب از زبان نوجوانی است که مادرش به تدریج به بیماری روانی مبتلا می‌شود؛ با روایتی سرگرم کننده و خنده دار و درعین حال صریح شیرین و دوست داشتنی. سرگذشت این خانواده داستانی است پر از عشق؛ عشقی بی انتها. پسری نوجوان که هرگز نامش را نمی‌دانیم زندگی پرمشقتش را روایت می‌کند. پدرش هر روز هنگام ،آشامیدن با آواز آقای بوجانگلز، همراه همسرش می‌رقصد و او را با نام‌های دیگری صدا می‌کند. این کتاب تاکنون برنده جوایز متعددی شده است و توانسته نظر مثبت منتقدان را نیز به خود جلب کند.

توضیحات

کتاب « در انتظار بُوجانگِلز  » نوشتۀ اولیویه بوردو ترجمۀ منصور انصاری

گزیده ای از متن کتاب:

 

1

پدرم به من گفت قبل
از تولدم کارش شکار مگس‏ با زوبین بوده. زوبین و مگس له‏شده‏ای را هم به من نشان
داد.

و همان‏ طور که
داشت ابزارآلات شغل سابقش را در صندوقچۀ­ای جلاخورده‏ مرتب می‏کرد، گفت:
 «رهایش
کردم، چون هم کار خیلی سختی بود و هم درآمدش خیلی کم بود. حالا گاراژ دارم. درست
است مجبورم خیلی کار کنم، ولی در عوض درآمدش خیلی خوب است.»

اول سال تحصیلی که سرکلاس
دانش‏آموزان خودشان را سر کلاس معرفی می‏کردند، با سربلندی و غرور از شغل­های پدرم
صحبت کردم، ولی هم کمی مؤاخذه شدم و هم حسابی مسخره و ریشخند.

افسوس خوردم و با
خودم گفتم:
 «حقیقت چقدر بی‏قدروقیمت شده، یک بار هم که کسی آن
را به زبان می‏آورد، مثل دروغی خنده‏دار به
 نظر می‏رسد.»

راستش پدرم مرد
قانون بود.

همان ‏طور که
پیپش را پر می‏کرد، قهقهه می‏زد و می‏گفت:
 «قانون نانمان را می‏دهد.»

پدرم نه قاضی بود،
نه نمایندۀ مجلس، نه دفتردار و نه وکیل. هیچ‏کدام از اینها نبود. شغلش را مدیون
دوست سناتورش بود. پدرم که با استفاده از این منبع اطلاعات در جریان مقررات تازه
قرار گرفته بود، اولین کسی بود که مشغول حرفۀ جدیدی شده بود که همه‏چیزش را سناتور
وضع کرده بود. قوانین جدید، حرفۀ جدید. این‏گونه بود که پدرم شد «گاراژبازکن».
سناتور برای اطمینان از ایمنی و سلامت ناوگان خودرویی، تصمیم گرفت معاینۀ فنی را برای
همۀ اتومبیل‏ها اجباری کند. بنابراین، مالکان ابوطیاره‏ها، لیموزین‏ها، کامیون‏ها،
وانت‏ها و خلاصه همۀ ماشین‏ها از هر نوعی مجبور بودند برای جلوگیری از حادثه،
ماشین‏هایشان را معاینۀ فنی کنند. فقیر و غنی هم نداشت، همه باید اطاعت می‏کردند.
حالا که به قانونی اجباری تبدیل شده بود، پدرم پشت‏سرهم، صورت‏حساب‏های سنگین،
خیلی سنگین، صادر می‏کرد. هزینۀ همه‏چیز حساب می‏شد، از رفت‏وبرگشت‏ها گرفته تا
معاینه. از قهقهه‏های پدر می‏شد فهمید که اوضاع حسابی بر وفق مرادش است.

همان ‏طور که
با دماغ در صورت‏حساب‏های بانکی‏اش فرو رفته بود، بلند‏بلند می‏خندید:
 «من جان
آدم‏ها را نجات می‏دهم. جان آدم‏ها را نجات می‏دهم.»

در این دوره، نجات
جان انسان‏ها عایدی زیادی برای پدرم داشت. بعد از افتتاح ده‏ها گاراژ معاینۀ فنی،
همه را به یکی از رقبای سابقش فروخت. خیال مامان راحت شد، چون خیلی دوست نداشت
پدرم زندگی دیگران را نجات دهد. برای این کار باید از صبح تا شب کار می‏کرد و ما
تقریباً هیچ‏وقت نمی‏دیدیمش.

پدرم همیشه در جواب
به مامان می‏گفت:
 «تا بوق سگ کار می‏کنم تا بتوانم زودتر دست از کار
بکشم.»

ولی من منظورش از
این جمله را نمی‏فهمیدم. البته پدرم را معمولاً درک نمی‏کردم و بعد از گذشت سال‏ها،
تا حدی می‏فهمیدم منظورش چیست، البته نه کاملاً، ولی برای من همین قدر هم بس بود.

 

 

پدرم به من گفت با
آن به دنیا آمده، ولی خیلی زود فهمیدم آن شکاف خاکستری اندکی متورم در سمت راست لب
پایینش که لبخند کج‏و‏معوج قشنگی هم به او می‏داد به‏خاطرِ این بود که یکسره پپپ
می‏کشید. مدل موهایش، با فرق وسط سر و موهای فرفری دوروبَرش، مرا یاد نقاشی سواکار
پروسی می‏انداخت که درست در ورودی خانه آویزان شده بود. تا الان جز پدرم و این
سوارکار پروسی کسی را ندیده‏ام که موهایش را این مدلی آرایش و شانه کند. کاسۀ
چشمان کمی گودرفته و چشمان آبی کمی برآمده  نگاه کنجکاو و تیزی به او می­بخشید. عمیق و
غلتان. در این دوره، من همیشه او را خوشحال و شاد می‏دیدم، بیشتر اوقات تکرار می‏کرد:
 «من یک
احمقِ خوشبختم.»

مادرم هم در جوابش
می‏گفت:
 «حرف شما را باور می‏کنیم، ژرژ. به حرف شما ایمان
داریم.»

پدرم همیشه زیرلب
آوازی را زمزمه می‏کرد، خیلی افتضاح بود. بعضی وقت‏ها هم سوت می‏زد. آن‏هم افتضاح‏تر
بود، ولی مثل همۀ کارهایی که از سر قلب پاک و خیرخواهی می‏کرد، تحمل می‏کردیم.
داستان‏های زیبا و دلنشینی تعریف می‏کرد و هر از چندی که اتفاقی میهمان نداشتیم، به
اتاقم می‏آمد؛ با آن هیکل بلند و لاغرش روی تختم خم می‏شد تا بخواباندم. ولی طوری
که تخم چشمانش را تاب می­داد و حرف‏هایی که از جنگل، آهو، جزام و تابوت می‏زد، نه‏تنها
مرا نمی‏خواباند که خواب را هم از چشمانم می‏پراند. بیشتر وقت‏ها، از فرط شادی
بلند می‏شدم و روی تختم بالا و پایین می‏پریدم یا می‏رفتم پشت پرده قایم می‏شدم،
بدون اینکه ذره‏ای تکان بخورم.

قبل از اینکه از
اتاقم بیرون برود، می‏گفت:
 «همه این داستان‏ها چرت‏و‏پرت
بود.»

این حرفش را هم چشم‏بسته باور می‏کردم. بعدازظهرهای
یکشنبه برای جبران همۀ زیاده‏روی‏هایش در طول هفته، دمبل می‏زد. با بالا‏تنۀ لخت و
برهنه، پیپ‏به‏دهان، می‏ایستاد جلوی آینۀ بزرگ طلایی و با صدای بلند موسیقی جاز، دمبل
می‏زد؛ البته دمبل کوچک. اسمش را گذاشته بود، «نرمش تونیک»، چون گاهی از دمبل زدن دست
می‏کشید و قُلپ‏قُلپ تونیک جین می‏نوشید و به مامان می‏گفت:
 «مارگریت، شما هم باید ورزش کنید. به
شما تضمین می‏دهم بی‏نهایت جالب است و حس خوبی دارد!»

مامان هم که یک چشمش را بسته بود و زبانش را لای دندانش گرفته بود و سعی می‏کرد
چترک تزیینی را در زیتون مارتینی‏اش فرو
 کند، در جوابش می‏گفت: «شما هم باید آب‏پرتقال را امتحان کنید، ژرژ. به شما اطمینان می‏دهم که بعد
از نوشیدن آن، دیگر ورزش آن‏قدر هم سرگرم‏کننده نخواهد بود. درضمن با من مهربان
باشید، دیگر مارگریت صدایم نکنید، اسم جدیدی برایم انتخاب کنید، وگرنه مثل ماده‏گوساله‏ها
ماغ‏ می‏کشم!»

 

 

هرگز نفهمیدم چرا،
ولی پدرم بیش از دو روز مامان را به یک اسم صدا نمی‏زد. مامان نیز از بعضی اسم‏ها
زودتر خسته و کلافه می‏شد، ولی از این عادت بابا خیلی خوشش می‏آمد. صبح که به
آشپزخانه می‏رفتم، او را می‏دیدم که چانه‏به‏دست با تبسمی روی لب یا بینی فرو‏ کرده
در کاسه، به پدرم نگاه می‏کرد. منتظر بود حکم جدیدش را صادر کند.

مامان قاه‏قاه می‏خندید: «وای،
نه. شما نمی‏توانید این کار را با من بکنید! رنه نه، امروز نه! امشب کلی میهمان
داریم!» و بعد سرش را به‏سمتِ آینه می‏چرخاند و سلام می‏کرد به رنۀ جدید که اخم
کرده بود، ژوزفین جدید که قیافۀ موقر و متینی به خود گرفته بود و به ماریلوی جدید که
باد انداخته بود زیر لپ‏هایش.

تازه من واقعاً هیچ لباسی
از رنه در جالباسی ندارم!

در سال، فقط یک روز، مادرم اسم ثابتی داشت. روز 15 فوریه، اسم او ژرژت بود.
این اسم واقعی‏اش نبود، ولی سنت ژرژت درست فردای روز ولنتاین بود. برای والدینم
رفتن به رستورانی با سرویس ویژه که دورتادور آن از عشاق الکی پر شده بود، چندان هم
رمانتیک نبود. به همین خاطر، آنها هر سال سنت ژرژت را در رستوان صحرایی با سرویس
اختصاصی کامل در اختیار خودشان جشن می‏گرفتند. به‏هرحال، بابا فکر می‏کرد یک جشن
رمانتیک فقط باید اسم زنانه داشته باشد. سن
 ژرژت.

پدرم زنگ می‏زد تا
در رستوران بزرگی میز رزرو کند. می‏گفت:
 «لطفاً بهترین
میزتان را برای ما، به اسم ژرژت و ژرژ، رزرو کنید. به من اطمینان می‏دهید که از آن
کیک زشت قلبی‏شکل چیزی باقی نمانده؟ نه! پس خدا را شکر!»

برای پدر و مادرم،
سن ژرژت ضیافت عشق‏های از سر هواوهوس نبود.

بعد از داستان گاراژداری،
پدرم دیگر مجبور نبود برای امرارمعاش صبح‏های زود از رختخواب بلند شود. خب، به
همین خاطر شروع کرد به نوشتن کتاب‏هایش. همیشه، زیاد. پشت میز بزرگش جلوی کاغذهایش
می‏نشست و می‏نوشت، حین نوشتن می‏خندید و بعد شروع می‏کرد به نوشتن همان چیزهایی
که او را به خنده انداخته بودند. پیپ، زیرسیگاری و اتاقش را پر از دود می‏کرد و
کاغذهایش را پر از دوات.
فقط فنجان‏های قهوه و
بطری‏های آبمیوه بودند که یکی پس از دیگری خالی می‏شدند. اما پاسخ ناشران همیشه یک
چیز بود:
 «متن خوب و جالبی است،
اما نه سر دارد و نه ته.» مادرم برای دلداری دادن به پدرم می‏گفت:
 «خُب، تا حالا کی کتاب سروته‏دار دیده! هان!»

این حرف مادرم همه‏مان را حسابی به خنده می‏انداخت.

پدرم می‏گفت مادرم ستاره‏ها را تو خطاب می‏کرد؛
به‏نظرِ من، خیلی عجیب بود، چون مامان همه را، حتی خود من را، شما خطاب می‏کرد.
مادرم حتی مادموازل نومیدیه[1] را
شما خطاب می‏کرد؛ پرندۀ زیبا و شگفت‏انگیزی که در آپارتمان ما زندگی می‏کرد و با
پیچ‏وتاب دادن آن گردن بلند سیاه،
کاکل‏های سفید و چشمان سرخ سرخش دوروبرمان پرسه
می‏زد؛ پدر و مادرم از سفر نمی‏دانم‏کجا با خودشان آورده بودند. ما اسمش را گذاشته
بودیم «مادموازل زیادی»[2]
چون هیچ کاری نمی‏کرد، جز اینکه بی‏دلیل جیغ و فریاد راه بیندازد یا روی پارکت هرم‏های
گردی بسازد یا با منقار نارنجی و سبز زیتونی‏اش به در اتاق خواب من بکوبد و از
خواب بپراندم. مادموازل عین داستان‏های پدرم بود، سرپا می‏خوابید و سرش را زیر بال‏وپرش
قایم می‏کرد. در بچگی، معمولاً سعی می‏کردم از او تقلید کنم، ولی خیلی سخت بود.
مادموازل عاشق وقت‏هایی بود که مامان روی کاناپه دراز می‏کشید و کتاب می‏خواند و
ساعت‏ها سرش را آرام‏آرام ناز و نوازش می‏داد. مادموازل مثل همۀ پرندگان دانا و
خردمند، مطالعه را دوست داشت. روزی مادرم تصمیم گرفت مادموازل را برای خرید به شهر
ببرد؛ گردن‏بند مروارید خوشگلی را که برایش بافته بود دور گردنش انداخت. ولی
مادموازل که از دیدن این‏همه آدم، زیادی وحشت کرده بود و مردم نیز از دیدن او به
وحشت افتاده بودند، بلندتر از همیشه جیغ می‏زد. بانوی مسنی که سگ داشوند پاکوتاهی
همراه خودش داشت، به مامان گفت چرخاندن یک پرنده در خیابان حقیقتاً کار غیرانسانی
و خطرناکی است.

_ حالا پشم یا پَر چه توفیری دارد! مادموازل تا حالا کسی را
گاز نگرفته و به‏نظرم خیلی هم از آن سگ پاکوتاه موفرفری شما خوشگل‏تر است.
مادموازل، بیا برگردیم خانه. این آدم‏ها واقعاً خیلی بی‏ادب‏اند!

آن روز، مامان با
اوقات‏تلخی به خانه برگشت، این‏جور مواقع می‏رفت پیش بابا و از سیر تا پیاز همه‏چیز
را برایش تعریف می‏کرد و البته مثل همیشه بعد از این کار، شاد و شنگول می‏شد.
مامان اغلب اوقات عصبانی می‏شد، ولی نه خیلی طولانی، صدای پدرم آرام‏بخش خوبی
برایش بود. بقیۀ مواقع، برای همه‏چیز شور و هیجان داشت، پیشرفت و ترقی دنیا برایش
هیجان‏انگیز بود و با شادی و جست‏و‏خیزکنان با آن همراهی می‏کرد. رفتارش با من نه
مثل بچه‏ها بود و نه مثل آدم‏بزرگ‏ها، بیشتر مثل یکی از شخصیت‏های رمانش با من
برخورد می‏کرد. رمانی که آن را خیلی دوست داشت و همیشه و هر لحظه در آن غوطه‏ور
بود. اصلاً دلش نمی‏خواست نه حرفی از نگرانی بشنود و نه از غم و درد.

وقتی
واقعیت آن‏قدر مبتذل و غم‏انگیز است، قصۀ زیبایی از خودتان سرهم کنید. شما خیلی
خوب دروغ می‏گویید، حیف است از آن محروممان کنید!

خُب من هم یک روزِ
خیالی‏ام را برایش تعریف می‏کردم و او کف می‏زد و قاه‏قاه می‏خندید:
 «عجب
روزی داشتی پسر
عزیز و دوست‏داشتنی من! واو، چه روزی! خیلی
برای شما خوشحالم، حتماً لحظات خوبی داشتید!»

بعد سفت بغلم می‏کرد و می‏بوسید، می‏گفت مرا می­چلاند، تُکم می­زند، و من
خیلی دوست داشتم بچلاندم و تُکم بزند. هر روز صبح، بعد از اینکه نام روزانه‏اش را
دریافت می‏کرد، لنگۀ دستکش مخملی‏اش را که تازه عطر زده بود به من می‏داد تا این‏طور
کل روز دستش راهنمایم باشد.

«نشانه‏هایی از رفتار کودکانه در سیمای او نمایان بود؛ گونه‏های پُر زیبا و
چشمان سبزش از شیطنت برق می‏زد. سنجاق‏های مروارید و جورواجوری که بی هیچ نظم و
ترتیبی و فقط برای رام کردن موهای شیری‏اش به سر می‏زد قیافۀ گستاخانه و شوخ‏چشم
دانش‏آموزی عقب‏مانده را به او می‏داد. ولی لب‏های گوشتالوی قرمز جگری‏اش که معجزه‏آسا
سیگارهای سفید نازک آویران را نگه می‏داشت و همین
 ‏طور مژه‏های بلندش چونان نمادهای زندگی، هر ناظر بیرونی را متقاعد می‏کرد
که بالغ و بزرگسال است. از سرووضع نسبتاً عجیب و بیش از حد شیک و آراسته، دست‏کم
در ترکیب‏بندی، و آن نگاه تیزبینانه‏اش می‏شد فهمید هرچند از سنش جوان‏تر می‏زد،
ولی به‏هرحال پا به سن گذاشته.»

اینها جملاتی هستند که پدرم در دفترچه‏خاطرات مخفی‏اش نوشته بود و من
بعدها، هرچند خیلی دیر، توانستم بخوانمش. درست است که نه سر داشت و نه ته، ولی به‏نظرم
یک سری داشت.



[1]. Numidie

[2]. Mademoiselle Superfétatoire

موسسه انتشارات نگاه

کتاب « همۀ رؤیاهایتان را به یاد می‏‌آورم » نوشتۀ رنه فرنی ترجمۀ منصور انصاری

موسسه انتشارات نگاه

جزئیات کتاب

وزن 200 kg
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

اولیویه بوردو, منصور انصاری

نوع جلد

شومیز

نوبت چاپ

اول

جنس کاغذ

بالک (سبک)

قطع

رقعی

تعداد صفحه

148

موضوع

ادبیات فرانسه, داستان خارجی

سال چاپ

1400

دیدگاه‌ها

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “در انتظار بُوجانگِلز”