برشی از کتاب گل آفتابگردان فرانسیس با روحی تهی بهدنبال بخت خود رفت، مجذوب کششی برای تغییر جهتدادن تقدیر خود شده بود. بارها در ساوتاند لای علفهای یک خرابه خوابیده بود. دیگر نمیخواست این کار را بکند... چه فرقی میکرد اگر چهار یا شش مرد خودباخته زیر یک سقف و دور از سوز باد توی خانهای بخوابند با پلههای شکسته و سوراخهایی در کف، که پاگذاشتن در هریک از آنها خطر مرگ را بهدنبال داشت... واقعا چه فرقی میکرد؟ در خیابان برادوی بهسمت شمال رفت و از میدان استیمبوت رد شد. وقتی که بچه بود بارها توی همین میدان با...
برشی از رمان گل آفتاب گردان
