(021) 66480377-66975711

دیوان امیر خسرو دهلوی

70,000تومان

دیوان امیر خسرو دهلوی

مقدمه و تصحیح محمد روشن

مطابق نسخه یمین الدین ابوالحسن خسرو

امیرخسرو دهلوی شاعر پارسی‌گوی هندوستان بود. او یکی از دو شاعر مهم اوایل قرن هشتم است که سایر سخنوران پارسی‌گوی هند را تحت‌الشعاع قرار دادند و در ادوار بعد هم نفوذی دامنه‌دار در میان شعرای ایران و هند داشتند. آن دو امیرخسرو، و حسن دهلوی بودند. امیرخسرو به زبان‌های فارسی، عربی، ترکی و سانسکریت چیرگی داشت و به سعدی هند معروف بود و او در اوایل حال به «سلطانی» و سپس به «طوطی» تخلص می‌کرد

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

گزیده ای از کتاب دیوان امیر خسرو دهلوی:

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا
سبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سرسبز
بلبل روی سیه مانده ز گلزار جدا

در آغاز کتاب دیوان امیر خسرو هلوی می خوانیم :

پیش درآمد

اینک متن کامل غزلیّات امیر ناصرالدّین خسروبن امیر سیف‌الدین محمود بلخى دهلوى، که از شاعران نام‌آور پارسى‌گوى هندوستان در نیمه دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجرى است، به پیشگاه دوستداران شعر و ادب و فرهنگ ایرانى تقدیم مى‌گردد.

متن را براساس «کلیّات غزلیات خسرو یمین‌الدّین ابوالحسن خسرو «651ـ725 ه » به جمع و تصحیح اقبال صلاح‌الدّین، با تجدیدنظر سیّد وزیرالحسن عابدى، ناشر پیکیچز لیمتد ــ لاهور پاکستان؛ طبع اوّل: اگست 1972 م، آراستم. براستى این چاپ که در چهار دفتر به زیبایى تمام با ذکر نسخه بدلها، به وجهى دلپذیر فراهم آمده است مبتنى بر 7 نسخه خطى است، افزون بر سنجش با نسخه چاپى دیوان کامل امیرخسرو دهلوى. چاپ تهران، 1343، و کلیّات عناصر دواوین خسرو، چاپ کانپور، 1916 م، و نیز دیوان امیرخسرو دهلوى، چاپ لکهنئو، 1967 م.

در چاپ متن به نسخه بدل‌ها عنایت لازم مبذول گشت، و آرزو داشتم اگر اوراق چاپى گنجایى ضبط نسخه بدل‌ها را داشت از آن باز نمانم. دریغ که این فرصت از دست رفت. بارى در گردآورى شرح حال شاعر به منابع ضرور که در کتاب ارجمند «تاریخ ادبیات در ایران» از استاد شادروان دکتر ذبیح‌اللّه صفا ــ ج سوم، بخش دوم، ص 772 آمده است، نظر افگندم؛ افزون بر مجموعه‌اى به نام «دبلخى امیرخسرو مجلس» از انتشارات «وزارت اطلاعات وکلتور افغانستان» که دفترى است در برگیرنده 20 گفتار از سخنرانیهاى استادان افغانى و ایرانى و شوروى. من از این مجموعه از گفتارهاى استاد شادروان عبدالحى حبیبى و دوکتور احمد جاوید و استاد محمد عثمان صدقى نیز بهره‌ور گشتم.

از دوست گرامى آقاى علیرضا رئیس‌دانایى مدیریت مؤسسه انتشارات نگاه امتنان دارم و نیز از دانشجوى گرامى خانم خسروى که در نمونه‌خوانى با من همراهى کرده‌اند. امید است این خدمت ناچیز پذیرفته ارباب دانش قرار گیرد.

محمد روشن


 

 

امیرخسرو بلخى دهلوى

 

 «امیرخسرو بلخى دهلوى قُدّس سِرّه، خسروالشعرا، ملک الفضلا، منظورالعرفا، حجّت ظرفا، منتظم سلک عرفا، تابع دودمان مصطفوى، امیرخسرو بلخى، رحمه‌اللّه علیه، لقب او یمین‌الدّین است، و کنیتش ابوالحسن بوده، و پدر او که از اتراک نواحى بلخ‌اند بود.

وى در قصبه پتیالى که برکنار آب گنگ‌آباد است متوطّن بوده، و پدرش سه پسر داشته، امیرخسرو خُردتر و در سنّ هشت سالگى بوده که پدرش صیت عظمت و بزرگى شیخ‌المشایخ شنیده با پسران به ملازمت سلطان آمد و در سلک مریدان آن حضرت انتظام یافت. بعد از آن به وطن اصلى مراجعت کرد و در سنّ هشتاد و پنج سالگى به درجه شهادت رسید، و پسران به موجب وراثت در اهل لشکر منتظم شدند.»

ــ مجمع‌الاولیاء. مؤلّف پسر مولانا سیّد محمّد مبارک علوى کرمانى معروف به «امیر خُرد» ــ

به سال 44 هجرى دین اسلام به شهر مُلتان رسید؛و در سال 92 ایالت سند به سردارى محمّدبن قاسم به تصرّف مسلمانان درآمد. حاکمان تازى در حدود دو سده در این ولایت حکمرانى کردند.

طبقات سلاطین اسلام. استانلى لین پول ترجمه شادروان عباس اقبال، ص 255؛ سلسله‌هاى‌اسلامى. نگاشته ک. ا. بوسورث. ترجمه‌دکتر فریدون‌بدره‌اى،ص276.

سبکتگین بنیانگذار سلسله آل ناصر ــ غزنوى ــ ناحیه پنجاب را به تصرّف خود درآورد. و سلطان بزرگ غزنه، محمود با فتوحات مکرّر خود دین اسلام را در هند شمالى برپا و مستقر ساخت؛ و زبان و ادب درى را در آن سرزمین معرفى و رایج کرد. در عهد جانشینان محمود شهر لاهور مرکز ادب و فرهنگ نوین گردید.

معزّالدین غورى شهریار ایرانى در قرن ششم هجرى سند و مُلتان را از تسلّط والیان

عرب به درآورد، و قطب‌الدین ایبک، غلام او، دهلى را پایتخت قرار داد. محمّدبن بختیار حکومت آل شنسب را در بنگاله تثبیت کرد، و زبان و ادب درى را درین نواحى رونق و استقرار بخشید.

پس از ممالیک غور، سلسله خلجى آل تغلق، سادات و لودیان، فرهنگ پُرمایه درى را با انباشته فکرى خراسان در شبه قاره هند بسط و توسعه دادند. دربار این همه شاهان ملاذ شاعران و ملجأ فاضلان بود. در اثر این همه حمایت و اهتمام بود که زبان درى مقام رسمى و دربارى یافت.

بابر و جانشینان او به زبان و ادب فارسى روى آورى فراوان داشتند، و در نتیجه این توجه و عنایت، سرزمین هند در آن روزگار، بزرگترین کانون ادب و فرهنگ این زبان گشت. شاهان دوده تیمور همه شعردوست و شاعرنواز بودند. بسیارى از شاهان این دودمان مانند: همایون و کامران و داراشکوه صاحب دیوان، و برخى دیگر مانند: اکبر، عسکرى و هندال و جهانگیر و شاه جهان داراى طبع و ذوق شعر بودند.

در کتابهاى تذکره و تاریخ حتّى به نام زنانى برمى‌خوریم که یا مؤلّف و یا شاعر بوده‌اند مانند: گلبدن بیگم، دختر بابر و نور جهان،ملکه جهانگیر، زیب‌النساء دختر عالمگیر، و همانندان  ایشان.

حمایت و تشویقى که از شعر و ادب درین روزگار به عمل مى‌آمد سبب شد شمارى از بزرگان شاعران و ادیبان از سرزمین فارس و عراق و ماوراءالنهر راه هند پیش گیرند، و در سایه عنایتهاى شهریاران ادب‌پرور هند آثار جاویدان خود را پدید آورند؛ مانند : قدسى، عرفى، صایب، سلیم، کلیم، طالب، سعیدا و حزین و نظایر ایشان.

شاعران خود هند مانند: فیضى دکنى، غنى کشمیرى، واقف لاهورى، بیدل عظیم آبادى و حتى غالب و اقبال، هنوز از گروه شاعران طراز اول زبان و ادب درى در آن شبه قارّه به شمار مى‌آیند. نکته بدیع آنکه درین میراث بزرگ فرهنگى نه تنها مسلمانان سهم داشتند، بلکه از میان فرقه‌ها و نحله‌هاى دیگر بویژه تیره هند، و بسا شاعران و فاضلان و مؤلفّان کتابهاى تاریخ و فرهنگ و تذکره برخاسته‌اند که از نظر شمار و آثار با دیگر کشورهاى درى‌گوى همسرى مى‌کنند.

حاصل آنکه زبان و ادب درى از روزگار ابوالفرج رونى و مسعود سعد سلمان تا سالیان پیش، قریب هزار سال زبان رسمى و فرهنگى اقلیم هند بوده است. و بنابه گفتار خود خسرو، این زبان در گستره چهار هزار و اند فرسنگ از لب آب سند تا محیط دهانه دریا گسترش داشته است.
یکى از ستارگان درخشان ادب درى در هند، استاد سخن و موسیقى، خسرو شاعران و شاعر خسروان ابوالحسن یمین‌الدّین امیرخسرو بلخى نامبردار به دهلوى است.

پدر امیرخسرو، سیف‌الدّین محمود شمسى سرباز جهانگیر و فرشته ــ دیباچه غره‌الکمال، طبع قیصرى دهلى. ص 69 ــ از امّالبلاد بلخ و از امیران ترک لاچین بوده است، ــ حدیقه‌الاقالیم. ص 416؛ مفتاح التواریخ، ص 83، و دیگر تذکره‌ها چون: هفت اقلیم امین احمد رازى، گلزار ابراهیم، سفینه‌الاولیاى داراشکوه، خزانه عامره آزاد بلگرامى و…

 

گفتنى است که بنابر تحقیقات استاد شادروان عبدالحى حبیبى در گفتارى عالمانه زیر عنوان: «خلجیان، معاصر امیرخسرو بلخى و هویت تاریخى ایشان» مى‌نویسند :

«محمدقاسم فرشته بااظهار شک و تردید از طبقات اکبرى نظام‌الدّین احمد بخشى هروى نقل کرده که خلجیان از نسل قالج خان داماد چنگیزخان‌اند، ولى این سخن صحّت ندارد، زیرا ما مى‌بینیم که این خلجیان یا غلجیان، سه قرن قبل از چنگیز هم درین سرزمین زابلستان سکونت داشتند، و مؤلّف نامعلوم حدودالعالم در 372 ه  ق گوید : «واندر غزنین و حدود این شهرکها که یاد کردیم، جاى ترکان خلج است، و مردمانى‌اند با گوسفند بسیار و گردنده‌اند بر هوا و گیاه‌خوار و مراعى، و ازین ترکان خلج اندر حدود بلخ و تخارستان و بست و گوزگانان بسیارند.» ــ حدودالعالم. ص 64، که کلمه خلج در نسخه خطى واحد آن باشتباه کاتب، خلخ نوشته و طبع شده است.

دلیل دیگر این مدّعا چنین است که همین خلجیان به شهادت منهاج سراج، سالها قبل از چنگیز و دامادش، در هندوستان تا کوهسار شمال 20 کتاب خود بر احوال ایشان نوشته است ــ طبقات ناصرى، ص 22/421 ــ و او گوید که خلجیان از مردم حدود غزنه و گرمسیر غور بوده‌اند و ادنى اشارتى هم به ترکى بودن ایشان ندارد.

این خلج که در نسخه خطى حدود العالم به تحریف کاتبان خلخ شده، پیش از حدودالعالم هم نزد جغرافیانگاران معروف بود. ابن خردادبه (220ــ234 ق) نیز از خلجیه نام برده، و بین خلج و خلخ فرقى مى‌گذارد و مى‌گوید: «ترکان خرلخ (خلخ) نزدیک طراز مساکن زمستانى دارند، و هم بدان طرف مراتع زمستانى خلجیه واقع است.» ــ المسالک و الممالک. ص 28ــ
از این پدید مى‌آید که قبایل گردنده (کوچى) خلجى در آن زمان در موسم زمستان، مطابق عادت کنونى خویش در وادیهاى گرمسیر (به قول ابن خردادبه: جرمیه = گرم فارسى، و جدوم بلاذرى و منهاج سراج، چراگاههاى زمستانى داشته‌اند، چنانچه اکنون هم برخى از ایشان بدان نواحى روند، و ابن‌خردادبه هم مراتع ایشان را به این طرف نهرآمو گوید. (ص 31).

جغرافیانگار دیگر ابراهیم‌بن محمّد اصطخرى (حدود 340 ه  ق) مى‌نویسد: «خلج گروهى‌اند از اتراک (غالبآ جمع تَرَک به فتحتین) که در ازمنه قدیم به سرزمین بین هند و سیستان در پشت غور آمدند. ایشان رمه‌هاى گوسفند داشتند و زبان و لباس و قیافت‌شان به ترک‌ها مى‌ماند.» ــ مسالک الممالک اصطخرى. 245؛

… مینورسکى هم مى‌نویسد: «این مردم خلج اسلاف افغانان غلجى کنونى‌اند که بارتولد و هیگ نیز در دایره‌المعارف اسلامى همین نظر را نوشته‌اند. ــ تعلیقات مینورسکى بر حدود العالم ص 348، طبع اکسفورد ــ

پایان بخشى از گفتار استاد عبدالحى حبیبى

 

وى از بیم حمله مغول ترک دیار کرد و به هند پناهنده شد، و در مؤمن‌پور پتیاله اقامت گزید. امیر سیف‌الدین با دختر یکى از محتشمان دهلى معروف به عمادالملک که عارض سپاه بود ازدواج کرد. ثمره این وصلت سه پسر بود، یکى: عزّالدین علیشاه، دوم : امیرخسرو، سوم: حسام‌الدّین قتلغ یا مبارک.

امیرخسرو به سال 651 ه  . ق در پتیاله چشم به جهان گشود، چنانکه خود در یکى از شعرهاى خود اشاره‌اى صریح به سال ولادتش، یعنى همین سال 651 دارد، و مى‌گوید :

کنون‌که ششصدوهشتادو چار شدتاریخ         مرا ز سى و سه آمد نوید سى و چهار

و 651 = 33 ــ  684

با آنکه پدر امیرخسرو امّى بود و بهره‌اى از سواد نداشت، همه همّتش منحصر به این بود که خسرو به تحصیل بپردازد. از همان آغاز کودکى در جبین خسرو لمعان انوار بزرگى و ذکا ظاهر بود، به قول خود در حینى که دندانش مى‌افتاد، گوهر از دهانش بیرون مى‌ریخت و سخن موزون بر زبان او جارى مى‌شد. در هشت سالگى سایه امیر سیف از سرش برفت و چون درّ یتیم ماند؛ چنانکه خود گوید :
سیف ازسرم برفت و دل من دو نیم ماند         دریاى من روان شد و درّ یتیم ماند

نیاى مادریش، عمادالملک سلطان نشان او را در کنف حمایت و عنایت خود قرار داد. عمادالملک به گفته خسرو براى او «نیا» نبود، بلکه دولتى بود صاحب دولتى.  خسرو از آغاز تحصیل به شعر و ادب اشتیاق و ولع تمام داشت، و از همان اوان کودکى به مطالعه و تتبع در دیوان‌هاى شاعران مى‌پرداخت. به روزگارى که هنوز ترک جوشى مى‌کرد، در مقام افتخار از بزرگان شعر و استقبال از استادانى مانند خاقانى، سنایى، انورى، کمال اسماعیل و رضى نیشابورى برآمد.

در دیباچه تحفه‌الصغر از آغاز شاعرى خود یاد مى‌کند و داستان شعرخوانى و غزلسرایى خود را در پیشگاه خواجه عزّالدین که با حضور استادش سعدالدّین خطاط اتفاق افتاده بود نقل مى‌کند. ــ دیباچه تحفه‌الصغر، ص 7. چاپ ع. قویم. تهران. 1342 ــ و رباعى‌اى را که از اجتماع چهار واژه نامتناسب بر بدیهه سروده بود یاد مى‌نماید :

هر مو که به زلف سیه آن صنم است         صد بیضه عنبرین در آن موى ضم است

چون تیر مدان راست دلش را زیرا         چون خربزه دندانش میان شکم است

محیط فکرى و عرفانى هند، تشویق و ادب‌پرورى دربار دهلى، مؤانست با صاحبدلان و اهل ذوق، اشتراک در مجالس موسیقى و رقص، ذوق و قریحه او را بیش از پیش بارور و توانا ساخت. مطالعه کتابهاى ادب و تحصیل دانشهاى رایج، و آشنایى با فرهنگ باستانى و اساطیر هند او را مرد مستطرف و متبحّر بارآورد. آگاهى او به موسیقى خراسانى و هندى، و استعداد درخشان و سرشار او در آوازخوانى و آهنگسازى در تلطیف ذوق و پرورش طبع او اثر بسزا داشت. بسا آهنگهاى خراسانى را با سرودهاى هندى در هم‌آمیخت و از آن نغمه‌هاى دلپذیر و نوین به وجود آورد. قول و غزل و ترانه را با موسیقى آشنا ساخت، و این فن را با زینت شعر آراسته ساخت.

مطربى‌مى‌گفت‌باخسرو که‌اى‌گنج‌سخن         علم موسیقى سه دیگر بود ار باور بود

آنجا که مى‌گوید :

نظم‌را حاصل‌عروسى‌دان‌ونغمه زیورش         نیست‌عیبى گرعروس خوب‌بى‌زیور بود

مى‌گویند سه تار از اختراعات او است گو اینکه لفظ سه‌تار در هیچ‌یک از آثار او دیده نشده است، در تمام ابواب شعر طبع آزمایى کرد به نیکویى از عهده برآمد. در دانش
بدیع صنایع نو درافزود، و با ایراد غزل در ضمن مثنوى کلام را چاشنى تازه بخشید. با انتخاب بحرهاى کوچک و نشاط‌انگیز غزل را لطیف‌تر و دلاویزتر ساخت، و با ایجاد ترکیبهاى تازه و تعبیرهاى بدیع بر غناى زبان افزود. دیرى نگذشت که از سرآمدان سخنسرایان روزگار خود شد، و لقب طوطى هند یافت :

چو من طوطى هندم ار راست پرسى         ز من هندوى پرس تا نغز گویم.

خدایا چو خسرو درین بوستان         کهن طوطى‌اى شد ز هندوستان.

پس از درگذشت عمادالملک که مصادف به بیست‌سالگى شاعر بود به قول خود او نعلّق به فتراک دولت‌خان معظّم علاءالدین کشلى‌خان معروف به ملک چهجو کرد.

صبح را گفتم که خورشید کجاست         آسمان روى ملک چهجو نمود

کشلى‌خان برادرزاده بَلَبَن از بزرگان عهد خود بود. درگاه او مجمع فاضلان و شاعران بود. خسرو دو سال در خدمت همین ملک به سرآورد. امیرخسرو در قصاید خود از او به نیکى یاد مى‌کند. درین هنگام بنابر اصرار دوستش تاج‌الدین ناهه نخستین دیوان خود را ظاهرآ به پیروى از سعدى که شامل اشعار سالهاى کودکى او تا 19 سالگى بود به نام تحفه‌الصغر گرد مى‌آورد.

در مجلس انسى که شمس‌الدّین دبیر و قاضى اثیر دوستان صمیمى و دانشمند خسرو نیز حاضر بودند، بازار شعرخوانى و غزل‌گویى برافروخته شد. خسرو درین محفل با بزم‌آرایى، ظرافت و شعرسرایى چنان مجلس را گرم کرد که مورد عنایت و نوازش شهزاده قرار گرفت. این امر بر کشلى‌خان که به گفتار خسرو، مزاج غیور داشت و نمى‌خواست و ابسته دولتش رهین احسان دیگرى باشد گران آمد. و سبب شد که خسرو دیگر پا بدان آستان ننهد. امیرخسرو از بیم جان و به امید سامان آهنگ سامانه (مُلتان) کرد. ناصرالدّین بغراخان از او استقبال گرم نمود و مقدمش را گرامى داشت. امیرخسرو، محفل شاهزاده را با کثرت محفوظات، قدرت بیان، الحان خوش، حکایات دلنشین، و نوا در بذله و هزل صفا و رونق بخشید. پس از آنکه بَلَبَن به پایمردى بغراخان بر طغرل کافر نعمت، ولى بنگال مقیم لکهنوتى غلبه یافت، فرمانفرمایى بنگال را به ناصرالدّین بغراخان سپرد.

امیرخسرو مدتى در بنگال ماند، ولى باوجود اصرار دوستان عزم دیدار عزیزان کرد و
به مولد خود بازگشت. همین که آوازه شاعرنوازى و ادب‌پرورى ملک قاآن نصره‌الدّین محمد، فرزند مهتر غیاث‌الدین بَلَبَن به اکناف پیچید، به مصاحبت دوست شاعرش حسن دهلوى نزد او به مُلتان شتافت، و در آنجا علاوه بر جامگى و اجرا، خطاب مصحف‌دار یافت. خسرو مدّت چهار سال دربار ملک قاآن را با نغمه دلپذیر موسیقى، لطف سخن، نکته‌گویى و بذله‌سرایى گرم ساخت.

پس از شهادت ملک نصره‌الدّین به دست امیران مغول، و رهایى افسانه‌ساى شاعر از اسارت، خسرو به پتیاله آمد و به تدوین دیوان دوم یعنى «وسط الحیاه» پرداخت. این دیوان شامل اشعار خسرو از 20 تا 31 سالگى است. زمانى که غیاث‌الدین بَلَبَن از جهان درگذشت، معزالدّین کیقباد بر تخت دهلى نشست، و امیرخسرو را به دربار دعوت کرد، و از آنجا که میان خسرو و خواجه نظام‌الدین وزیر صفایى نبود، خسرو به لکهنوتى، نزد ملک اختیارالدّین ملقب به حاتم خان رفت، دو سال از خوان کرم و صحبت او بهره‌ور گشت. همین که بساط نظام‌الدّین برچیده شد، خسرو رو به دربار کیقباد معزّى آورد.

مقارن این احوال ناصرالدّین بغراخان از بنگال آهنگ دهلى کرد تا فرزند خوش‌گذران وهوسران خود را تأدیب کند و گوشمال بسزا دهد. امّا چنانکه مى‌دانیم این صف‌آرایى و مجادله به مصالحه و آشتى انجامید و پدر و پسر پس از دیدار، به جاى خود بازگشتند. خسرو بنا به خواهش کیقباد نخستین مثنوى خود را درباره این واقعه در سى و شش سالگى به نام «قران سعدین» سرود. کیقباد پس از سه سال فرمانروایى از جهان درگذشت و تاج و تخت دهلى به فیروز شاه خلجى رسید. (690 ه  . ق).

امیرخسرو در دربار فیروز شاه شغل رسالت وندیمى یافت، و مثنوى «مفتاح الفتوح» خود را در سى و هشت سالگى به نام او سرود. موضوع مثنوى «مفتاح الفتوح» قیام ملک چهجو و شکست او به دست سلطان و عفو و استقرارش به ولایت مُلتان است. امیرخسرو در حالى که در چهل سالگى دیوان سوم خود یعنى «غرّه الکمال» را جمع و تدوین مى‌کرد، این مثنوى را شامل آن ساخت. خسرو براین دیوان دیباچه‌اى مفصّل و پُر ارزش نوشته است، و در آن از اهمیّت و مقام شعر و جهات برترى شعر درى بر عربى و مزیّت لهجه پارسى درى هند، و شرایط استادى، تشبیهات، و صنعتهایى که خود ابتکار کرده، و نیز مختصرى در سرگذشت خود سخن رانده است. جلال‌الدین فیروز شاه
خلجى نه‌تنها شیفته و دوستدار شعر و ادب بود، بلکه خود شعر مى‌سرود، و در طول هفت سال سلطنت  خود، جانب امیرخسرو را سخت عزیز مى‌داشت. در حالى که علاءالدّین خلجى والى اللّه‌آباد، فیروز شاه، عمّ خود را از میان برد و بر سریر سلطنت دهلى متمکّن شد، به شاعران و عالمان توجه و عنایتى خاص نمود. به ویژه امیرخسرو را برکشید و در تحریض و تربیت او همّت گماشت.

امیرخسرو پنج مثنوى معروف خود  (مطلع الانوار، شیرین و خسرو، مجنون و لیلى، آیینه سکندرى، و هشت بهشت) را در طى سه سال و در عهد همین سلطان سروده است. خسرو مثنویهاى بزمى یا عشقى خود را به پیروى از استاد گنجه، نظامى گنجوى به حمد و نعت و مدح سلطان، و ذکر مناقب مراد و بیان وقایع و نصایح بیاراست، و از ملاحظه استاد، قاضى شهاب‌الدین گذراند.

خسرو از نظر شیرینى کلام و پختگى سخن در اکثر این منظومه‌ها خاصه «هشت بهشت» به نظامى نزدیک شده است. خمسه امیرخسرو که در حدود هیجده هزار بیت است، دلیل روشن بر جودت قریحه و سرعت خیال و روانى طبع شاعر است. در همین اوان که مادر و برادر کهترش از جهان درگذشتند، این حادثه که در سنین 46 سالگى خسرو اتفاق افتاده، دل و جان حساس شاعر را سخت اندوهگین ساخت. چنانچه مراثى پرشور و حرارتى در رثاى آنان سرود.

خسرو پنج پسر به نامهاى: محمّد، مسعود، خضر، مبارک و حاجى؛ و دو دختر به نام  : میمونه، و عفیفه داشته که دو فرزندش محمد و حاجى در روزگار زندگى شاعر درگذشته‌اند.

یکى از وقایع عمده عهد علاءالدّین خلجى فتح چتیور (محرم 703 ه  . ق) است که خسرو نیز پیرانه سر در این سفر هم‌رکاب سلطان بود. دو سال بعد از این واقعه مغول بار دیگر شکست‌یافت. امیرخسرو بیان وقایع و ذکر این پیروزى را در کتاب «خزائن الفتوح» به نثر شیوا و روان داده است. خسرو مثنوى معروفى: «خضرخان و دول‌رانى» را در  62 سالگى به پایان آورد. این مثنوى که به عشیقه و عشقیه نیز معروف است، شرح معاشقه و وصلت شمس‌الدّین خضرخان فرزند سلطان با دول‌رانى دختر راجه گجرات است.

چنانکه مى‌دانیم سلطان در اثر سعایت یکى از دربایان متنفّذ، ملک کافور هزار
دینارى، خضرخان فرزند خود را زندانى کرد، و ملک کافور پس از وفات سلطان، خضرخان را نابینا ساخت، و همین که برادرش مبارکشاه بر اریکه جهانبانى جلوس کرد، برادر را به قتل رسانید، و دول‌رانى را به عنف داخل حرم خود ساخت. این رویداد پُر اندوه و سوزناک مجال دیگرى به شعرسرایى به امیرخسرو داد. چنانکه این معنى را در طىّ مثنوى مذکور به نحو نیکو پرورده است.

خسرو در شصت و سه سالگى که مصادف با پایان سلطنت بیست ساله علاءالدّین خلجى است، بقیه قصاید و غزلیات خود را گردآورى کرد و به نام دیوان چهارم «بقیّه نقیّه» تدوین نمود. امیرخسرو در سن 65 سالگى که مقارن با سلطنت قطب‌الدّین مبارکشاه خلجى است، یکى دیگر از مثنویهاى واقعه‌نگارى خویش را که مشتمل بر نه فصل یا نه سپهر است، سرود. درین مثنوى اشاره‌هاى تاریخى فراوان راجع به عهد مبارک‌شاه خلجى رفته است. خسرو در این مثنوى از هند و آنچه متعلّق به هند است به نیکویى یاد کرده است. امیرخسرو در سایر آثار خود نیز جسته جسته از هند ذکر نموده، و خود را ترک هندوستانى خوانده است :

خسرو تو ترکى و از گوهر سیفى         ترک هندوستانیم‌من هندومى‌گویم جواب. ببرد حسن بتان دینم اى مسلمانان         چوهندوان‌پس‌ازاین بت‌پرست‌خواهم‌بود.

چشم‌خسرو نتوان بست که در خواب مبین         منع هندو نتوان کرد که صورت مپرست.

برهمن را بت اندر خانه باشد من بترزویم         که‌بت‌پوشیده درجان من بدکیش مى‌باشد.

دل خسته و بسته مسلسل مویى است         خون گشته و کشته بت هندویى است.

برهمنى که به زنّار بود نازش او         ز بیم تیغ تو مى‌بگسلد ز تن زنّار.

ازچوتوهندوى کافرکیش گل‌چهره است‌رنگ         گل به‌هندوستان بود چون برهمن زنّار دار.

خسرو کلمات و ترکیبات و تعبیرات هندى به پیمانه وسیعتر استعمال کرده است، حتى مصاریع و ابیات هندى را گاه به طرز ملمّع و گاه به طور پنهانى با زبان درى به صورت شیر و شکر آمیخته، به نحوى که کلام در هردو زبان افاده معنى مى‌کند، مانند این رباعى :

رفتم به تماشا به کنار جویى         دیدم به لبِ آب زن هندویى

گفتم‌صنمابهاى‌زلفت چه‌بود         فریاد برآورد که دردر مویى


معنى دردرمویى در فارسى آن است که قیمت هر تار موى من یک دانه دُر است، و در هندى آنکه: برو، برو، گمشو اى مرد. دیوان هندى خسرو مانند دیوان هندى مسعود سعد سلمان به دست ما نرسیده است و یا اصلا وجود نداشته. اما این نکته ثابت است که ملمع‌سازیهاى خسرو آغاز حرکت به زبان اردو بوده است، و این امر که بعد از او ادامه یافت سبب شد، تا زبان اردو به وجود آید. اصطلاح ریخته در مورد همین نوع اشعارى که به هردو زبان سروده شده به کار رفته، که بعدها به تمام شعب شعر اردو، و عاقبت زبان اردو اطلاق شد.

درعهد مبارکشاه یکى از نومسلمانان هندو به نام حسن و ملقب به خسروخان علم بغاوت برافراخت، و مبارکشاه را به قتل رسانید و براى دو ماه زمام امور را به دست گرفت تا اینکه غازى ملک حاکم دیبال‌پور پنجاب، دهلى را فتح کرد و به نام غیاث‌الدین تغلق نوبت پادشاهى زد.

آخرین مثنوى واقعه نگارى خسرو «تغلق‌نامه» است که در آن بیان سلطه دو ماهه خسروخان و غلبه تغلق و بعض حوادث عهد این سلطان و فتوحات او آمده است.

از آثار منثور خسرو که در سنین پیرى به تدوین آن توفیق یافته است «افضل‌الفواید» است در تذکارو شرح مجالس ارشاد شیخ نظام‌الدّین اولیاء که خسرو مجمل مجالس ارشاد پیر خود را به سلطان المشایخ شیخ نظام‌الدّین محمدبن احمد دهلوى معروف به «نظام اولیاء» (متوفّى به سال 725 ه ) از کبار مشایخ چشتیه، در طى هر پابوسى در طول سالها با ثبت روز و تاریخ ضبط کرده است. آخرین کتاب منثور خسرو که در شصت و شش سالگى از تألیف آن فراغت یافته «رسائل الاعجاز، یا اعجاز خسروى» است مشتمل بر پنج رساله در زمینه فن انشاء، اخوانیّات و سلطانیّات. این رسایل گذشته از اشتمال بر مطالب و نکات عمده ادبى حاوى اطلاعات جالب و پرارزش تاریخى است که از خلال آن نیز معلوماتى نسبت به زندگانى شاعر به دست مى‌آید.

دیوان پنجم یا «نهایه‌الکمال» که شامل آخرین غزلیات، ترجیعات، مراثى و قصاید خسرو است ظاهرآ در اواخر عمر توسط خودش جمع‌آورى و تدوین شده است. امیرخسرو در حین مراجعت به دهلى از سفر بنگال واوده از وفات پیر خود آگاهى یافت. به مجرّد وصول این خبر سراسیمه بسوى دهلى شتافت و سر بر آستان تربت شیخ نهاد،
و پا از دربار کشید. آنچه از هستى داشت پا بر سر آن نهاد تا اینکه در همان سال  29 ذى‌قعده 725 چشم از جهان فروبست، و در حریم مراد خود به خاک سپرده شد و همان آرزویش که گفته بود برآورده گشت :

کلامش را نیارم نام گیرم         زهى بخت ار ته پایش بمیرم

در تاریخ وفات خسرو گفته‌اند :

میرخسرو، خسرو مُلک سخن         آن محیط فضل و دریاى کمال

بلبل دستانسراى بى‌قرین         طوطى شکر مقال بى‌مثال

نثر او دلکش‌تر از ماء مَعین         نظم او صافى‌تر از آبِ زلال

شد عدیم‌المثل یک تاریخ او         دیگرى شد طوطى شکر مقال

درباره خسرو و مرشدش سلطان‌المشایخ نظام‌الدّین اولیا صاحب کمالات صورى و مقامات معنوى فرزند احمد دانیال غزنوى متولّد در بدایون مرید و خویش جلال‌الدین سلیمان فرید شکر گنج از نژاد فرخشاه کابلى، کسى که نمک را شکر، و شکر را نمک مى‌کرد در کتابهاى تذکره و تراجم سخنها رانده‌اند. البته این نکته روشن است که ارادت خسرو تا دقایق اخیر عمر نسبت به مرادش رو به تزاید بود، واز فیض انفاس خواجه نصیب برده تا آنجا که محرم اسرار گشته بود، در آغاز بسا مثنویها و هم در دیوان مدایحى در حقّ مرشد خود دارد. شیخ هم بر سبیل محبت او را ترک‌اللّه مى‌گفت.

بر زبانت چون خطاب بنده ترک‌الله رفت         دست ترک‌الله گیر و هم به اللّهش سپار

چون من مسکین ترا دارم همینم بس بود         شیخ من بس مهربان و خالقم آمرزگار

گویند شیخ پیوسته دعا مى‌کرد تا خداوند او را به سوز سینه خسرو ببخشاید. امیرخسرو از شاعران بختیارى است که از یک طرف تمام آثارش به ما رسیده است و از سوى دیگر در زندگى و حتى بعد از وفات مورد احترام و تکریم عارفان، سخن‌شناسان و موسیقى‌دانان بوده است. آثار و افکار خسرو در گویندگان بعد از او خاصه در هند اثر بس عمیق گذاشته است.

شاعران و نویسندگان همه از او به نیکى و بزرگى یاد کرده‌اند و بسا کسان از غزل‌ها و مثنوى‌هاى او استقبال و پیروى نموده‌اند. جامى شاعر بزرگ و علیشیر نوایى سخنسراى ارجمند به بزرگى از او نام برده‌اند. مؤلّفان کتب سیر و سرگذشت و اخلاق، حتى کتابهاى
جغرافیا چون «روضات الجنّات» اشعار او را بر سبیل استشهاد نقل کرده‌اند.

در قرن نهم که هرات عروس مشرق بود به گردآورى آثار او اهتمام به عمل آمد. نسخه‌هاى نفیس از آثار خسرو به قلم خطّاطان معروف مانند سلطان على مشهدى با تذهیب و نقاشى استادانى مانند بهزاد استنساخ شده است. نسخه خطى خمسه تاشکند که مشتمل بر مثنوى: هشت بهشت، خسرو و شیرین، آئینه سکندرى است، به نام او به خط شمس‌الدین حافظ شاعر نامدار دانسته شده است، که  البته نادرست است.

 

چنانکه گذشت امیرخسرو به پیروى از نظامى خمسه‌اى پرداخت با عنوانهاى، مطلع‌الانوار، شیرین و خسرو، مجنون و لیلى، آئینه سکندرى و هشت بهشت.

یکى از دانشمندان افغانى استاد محمدعثمان صدقى در این باب مى‌نویسد :

«… در این جا سؤالى که به ذهن فورآ خطور مى‌کند این است که امیرخسرو با آن نبوغ و احاطه و قدرتى که در سرودن انواع و اقسام شعر داشته، و از حیث فضل و دانش گوى سبقت از هم عصران ربوده بود چرا داستان دیگر انتخاب نکرد، و چرا بعد از یکصد و بیست و اند سال «خسرو و شیرین» و دیگر مثنویهاى نظامى را نمونه گرفت و پیروى کرد. چرا «شیرین و خسرو» خود را نه‌تنها از حیث موضوع مطابق به مثنوى نظامى ساخت، بلکه طرح خود را نیز روى همان نقش نظامى انداخت؟ در مورد پنج گنج امیرخسرو دو دلیل را مى‌توان ارائه کرد: یکى شهرت عالم شمول خمسه نظامى بود که سلاطین وقت خواستند داستانهاى شورانگیز و معروف آن را از زبان شاعر دربار خود مکرّر بشنوند تا از یکطرف بتوانند استعداد شاعر را در هنر با هنرمندان سلف میزان کنند، و از طرف دیگر نام خود را به مانند سلاطین سابق در نامه بگنجانند و مخلّد سازند.

دلیل دیگر «انا» خود شاعر بود در قدرت شعرسرائى و برابرى با یک شاعر بزرگ و استاد شناخته شده گذشته. همان بود که امیرخسرو پنج گنج را که در جواب خمسه نظامى است به اسم و تشویق علاءالدین خلجى… در هندوستان نوشت. شیرین و خسرو، مجنون و لیلى و هشت بهشت را در 698، آئینه سکندرى را در 699 و هشت بهشت را در 701 هجرى به اتمام رسانیده بود…

هردو اثر در وزن و اصل داستان تمام یکسان است و در طرح شباهت زیاد دارند. نظامى خسرو و شیرین خود را وقتى سرود که چهل سال از عمرش مى‌گذشت، و
امیرخسرو به سن 36 سالگى اثر خود را به نظم درآورده، و هردو در یک (دوره) عمرى، و به معنى مجازى و حقیقى عشق دانا بودند.

هردو اثر در آغاز اشعارى در توحید، در مناجات، در نعت حضرت سیّد کائنات، در مدح سلاطین و مشوقین و خطاب زمین‌بوس و اندر استدلال و بیان حقیقت عالم و عشق دارند. در افاده و طرز نگاه چنان هردواثر شبیه هم‌اند که اگر ابیات‌شان را مخلوط کنند، تفریق مشکل شود. مثلا در آغاز کتاب گویند :

نظامى :خداوندا درِ توفیق بگشاى         نظامى را ره تحقیق بنماى

خسرو :خداوندادلم راچشم بگشاى         به معراج یقینم راه بنماى

نظامى :به نام آنکه هستى نام ازو یافت         فلک جنبش، زمین آرام ازو یافت

خسرو :به نام آنکه جان را زندگى داد         طبیعت را به جان پایندگى داد

نظامى :جواهر بخش حکمتهاى باریک         به روز آرنده شبهاى تاریک

خسرو :رموز آموز عقلِ نکته پیوند         شناسایى ده جان خردمند

 

راز کائنات

 

عظمت کائنات نظامى شاعر دانشمند و فیلسوف را مجذوب کرد، نگاهى بر آسمان انداخت و بر اجرام و کواکب نیک خیره شد و به فکر اندر گردید و استدلال کرد، و از آن به نتیجه رسید و گردش کائنات را معلول گرداننده‌اى یافت، گوید :

خبر دارى که سیّاحانِ افلاک         چرا گردند گردِ کعبه خاک

درین محرابگه معبودشان کیست         درین آمد شدن مقصودشان چیست

چه مى‌جویند ازین محمل کشیدن         چه مى‌خواهند ازین منزل بریدن

مبین درنقش گردون‌کان خیالست         گشادِ بند این مشکل محال است

و چون وسیله رسیدن به کنه کائنات در دست او نیست، مى‌گوید :

ازین گردنده گنبدهاى بانور         بجز گردش چه باید دیدن از دور

درست آنست کاین گردش بکارست         درین گردندگى هم اختیارست

بلى در طبع هر داننده‌اى هست         که با گردنده گرداننده‌اى هست!
امیرخسرو استدلال نظامى را خواند و پسندید، و در اندیشه او عمیق شد؛ و چون خود شیفته طبیعت بود بمانند نظامى نظر بر افلاک انداخت، و در عین‌حال اندیشه فلاسفه زمان را بر صورت تکوین عالم مورد دقت قرار داد و آن همه را دروغ و افسانه پنداشت، و کوتاهى فکر آنان را به کرمى که در گندم نهان بوده، و زمین و آسمان خود آن را مى‌داند تشبیه کرد و چون فکر و ذکر را درین مورد بى‌حاصل دانست، خود را به دامن اسلام افگند و کلید هفت اورنگ را در آنجا یافت. او گوید :

گر آگاهى خبر گوى اى خردمند         که چون مى‌گردد این گردنده چند

چه شکلست این گهى بالا و گه زیر         که گشتش زود بینى ماندنش دیر

چگونه‌ست این بساط ظلمت و نور         که گاهى مشک بیزد گاه کافور

اگر منزل زمین شد آسمان چیست         وگر عالم همین خاکست آن چیست؟

کجا سردارد این گردنده دولاب         خیالست اینکه مى‌بینیم یا خواب؟

درین چرخه نظر کردند بسیار         سرِ رشته نشد بر کس پدیدار

امیرخسرو براى کشف راز کائنات اندیشه‌اى را بیان کرد که هفتصد سال بعد از وى بشر قدم اول را در آن راه برداشت و پاى بر مهتاب گذاشت.

قدم تا بر فلک نتوان نهادن         فلک را کى توان مدخل گشادن

امیر فکر فلاسفه را در حل راز کائنات ارزشى نداده و گفته است :

درین اندیشه‌هاى پیچ در پیچ         دروغ افسانه‌اى بینى دگر هیچ

 

عشق

 

نظامى در تعریف عشق فرماید :

فلک جز عشق محرابى ندارد         جهان بى‌خاک عشق آبى ندارد

غلام‌عشق شو کاندیشه اینست         همه صاحبدلان را پیشه اینست

طبایع جز کشش کارى ندانند         حکیمان این کشش را عشق خوانند

گر اندیشه کنى از راهِ بینش         به عشقست ایستاده آفرینش

گر از عشق آسمان آزاد بودى         کجا هرگز زمین آباد بودى
نظامى در اینجا عشق را کشش خوانده و آفرینش را بر کشش استوار دانسته است که افاده یک کیفیت علمى است به زبان شعر. امیرخسرو در اندیشه بر عشق به راه دیگر رفته و فتح خزینه عشق حقیقى را از عشق مجازى به دست داده است :

جهان بى‌عشق سامانى ندارد         فلک بى‌میل دورانى ندارد

نه مردم شد کسى کز عشق پاکست         که مردم عشق و باقى آب و خاکست

…         فداى عشق شو گر خود مجازیست         که دولت را درو پوشیده رازیست

حقیقت در مجاز اینک پدیدست         که فتح آن خزینه زین کلیدست

 

آغاز کار مثنوى

 

نظامى طرح مثنوى خسرو و شیرین را ریخته بود که طغرل ارسلان به وى فرمانى فرستاد :

من این گنجینه را در مى‌گشادم         بناى این عمارت مى‌نهادم

بَریدى آمد از درگاه فغفور         به شغل بنده القا کرد منشور

شهرت اثر نظامى که سلطان علاءالدین خلجى را شیفته ساخته بود، او را واداشت که آن داستان شورانگیز را از زبان شاعر هم‌وطن و برجسته دربار بشنود و استعداد او را بیازماید. پیامى به امیرخسرو فرستاد. امیر گوید :

شبى کاقبال را طالع قوى بود         سعادت کارساز خسروى بود

درآمد خازن دولت به پیشم         قوى کرد از بشارتهاى خویشم

عروسى را برون آر از عمارى         که خورشید آیدش در پرده‌دارى

همش دیبا به بر باشد هم‌اکسون         گه افسانه سراید گاه افسون

من این پیغام کز دولت شنیدم         چو دولت سر به گردون برکشیدم

درِ دُرج جواهر باز کردم         ز دل بر لب نثارانداز کردم

امیرخسرو اشاره به مثنوى نظامى کرده و او را بسیارگوى گفته :

نظامى چون سخن ناگفته نگذاشت         ز خوبى گوهر ناسفته نگذاشت
چو بازان شو به کم گویى فسانه         مگو بسیار چون گنجشک خانه

و به رغم خود داستان نظامى را طویل شمرده، ولى زود ملتفت گردید که او خود از آن اقتباسها کرده :

دران گنجى که بست از گنجه بنیاد         دگرگون کرد گنجور دگر یاد

من از وى چیده‌ام پیرایه‌اى چند         درین گنجینه خواهم کردنش بند

که باشد تا قیامت پیکرآراى         عروس عالم از وى فرق تا پاى

امیرخسرو که سوداى جواب خمسه را در سر مى‌پروراند، در پایان داستان به زبانى که عذر از آن مى‌ریزد، تواضع‌کنان خود را شاگرد نظامى مى‌خواند، ولى بیان خود را شیرین‌تر مى‌گوید :

نظامى کاب حیوان ریخت از حرف         همه عمرش درین سرمایه شد صرف

دلم دیریست کاین سودا به سر داشت         که گل چینم ز باغى کاو گذر داشت

میان بربستم و جستم به زارى         ز بازوى توکّل دستِ یارى

بدین ابجد که طفلان را کند شاد         مثالى بستم از تعلیم استاد

گرش شیرین نخوانى بار بد هست         وگر جان نیست بارى کالبد هست

گرم فرصت دهد زین پس خداوند         کنم حلواى او را تازه زین قند

گشاد او پنج گنج از گنجه خویش         بدان پنج آزمایم پنجه خویش

فروگویم به شیرین‌تر بیانى         به عرض دوستانى داستانى

که تا گوید مرا عقل گرامى         زهى شایسته شاگرد نظامى

نخست از پرده این صبح نشورم         نمود از مطلع‌الانوار نورم

پس از کلکم چکید این شربت نو         که نامش کرده‌ام شیرین و خسرو

بقا را گر تهى ناید خزینه         سه گنج دیگر افشانم ز سینه

امیرخسرو این داستان را در 4124 بیت به اتمام رسانیده :

وگر پرسى که بیتش را عدد چیست         چهار الف‌و چهار ست و صدو بیست

شماره ابیات خسرو و شیرین نظامى در حدود شش هزار و دویست و پنجاه بیت است…

 

داستان

 

بناى این داستان بر عشقبازیهاى خسرو پرویز ساسانى با شاهزاده خانمى از ارمنستان موسوم به «شیرین» گذاشته شده. دو عنصر سبب برازندگى این داستان عشقى است : یکى وفا و جانبازى یک زن زیبا، یک شهزاده خانم با سجیّه و صاحب شخصیت با یک پادشاه عشرت‌پرست با قدرت باستان؛ دیگر عشق پاک و بى‌آلایش یک صنعتگر ماهر یعنى فرهاد کوهکن با یک ملکه صاحب جمال شهرآشوب، و رقابت خسرو پرویز با او.

نظامى داستان را از کهنسالان شنیده و به رشته نظم کشیده و ابتکار ازوست؛ وى گوید :

حدیث خسرو و شیرین نهان نیست         وزان شرین‌تر الحق داستان نیست

اگرچه داستان دلپسندست         عروسى در وفاى خویش بندست

ز تاریخ کهنسالان این بوم         مرا این گنجنامه گشت معلوم

اساس بیستون و شکل شبدیز         نشان قصر و آن جوى دلاویز

هوس کارى آن فرهاد مسکین         نشان جوى شیر و قصر شیرین

حکیمى کان حکایت شرح کرده‌ست         حدیث عشق ازیشان طرح کرده‌ست

خسرو جوان و نازدانه و بى‌باک شد. هرمز ــ پدرش ــ مردى سختگیر… بود. خسرو پرویز را ندیمى بود شاپور نام که در نقاشى ید طولا داشت… روزى… از سرزمین ارمنستان و ثروت… آن سخن زد و گفت که حکمران آن، شمیرا نام دارد، و او برادرزاده و ولیعهدى دارد :

شب افروزى چو مهتابِ جوانى         سیه چشمى چو آبِ زندگانى

رخش نسرین و زلفش بوى نسرین         لبش شیرین و نامش نیز شیرین

خسرو غایبانه بر شیرین عاشق شد و شاپور را براى آوردن او فرستاد. شاپور به ارمن رفت و شیرین را با دسته‌اى از دختران زیبا یافت که در چمنى بساط عشرت درافگنده‌اند. پس صورتى از خسرو که نقاشى کرده بود به درختى آویخت. شیرین آن را دید ولى نگهبانان بترسیدند و آن را پاره کردند. روز دیگر، شاپور باز تصویرى آویخت. شیرین دید و به یکى از دختران گفت بیارد. ولى دختر آن را پنهان کرد و از بازیهاى پریان خواند.

بگفت این در پرى پر مى‌گشاید         پرى زینسان بسى بازى نماید
… صبح روز دیگر باز شیرین آن تصویر را دید :

دل سرگشته را دنبال برداشت         به پاى خود شد و تمثال برداشت

… بعد شاپور خود را به آیین مغان ظاهر ساخت. شیرین او را طلب کرد و حلّ معمّا جست. شاپور کیفیّت راز را در خلوت بیان کرد و خسرو پرویز را معرفى نمود.

سخن مى‌گفت و شیرین هوش داده         بدان گفتار شیرین گوش داده

شاپور با سحر بیان بر شیرین اثر انداخت و او را عاشق خسرو ساخت و علاوه کرد :

بدین فرّ و جمال آن عالم افروز         هواى عشق تو دارد شب و روز

خیالت را شبى در خواب دیده         از آن شب هوش و عقل از وى رمیده

شیرین از وى تدبیر جُست. شاپور گفت به بهانه شکار بیرون شود… و به قصر شاه فرود آید… دشمنان خسرو سکه‌اى به نام او ضرب زده… توزیع کردند. هرمز خسرو پرویز را توطئه‌جو دانست و در فکر سیاست کردن او شد. امّا «بزرگ امید» یکى از درباریان… خسرو را خبر کرد تا راه ارمن پیش گیرد. در بین راه (خسرو) شیرین را دید که در بیشه‌اى در چشمه آب تنى مى‌کرد…

چو قصد چشمه کرد آن چشمه نور         فلک را آب در چشم آمد از دور

سهیل از شَعر شکرگون برآورد         نفیر از شعرى گردون برآورد

تن صافیش مى‌غلتید در آب         چو غلتد قاقمى بر روى سنجاب

در آب از گیسوان انداخته شست         نه ماهى بلکه ماه آورده در دست

زهر سو شاخ گیسو شانه مى‌کرد         بنفشه بر سر گل دانه مى‌کرد

چو برفرق آب مى‌انداخت ازدست         فلک بر ماه مروارید مى‌بست

خسرو آن منظر را دید… تصور کرد که او پرى بوده که: پرى بر چشمه‌ها بسیار باشد. خسرو بسوى ارمن، و شیرین بسوى مداین بسیچ راه مخالف کردند. شیرین و خسرو از حال همدیگر آگاه شدند. خسرو شاپور را براى آوردن شیرین فرستاد. درین هنگام خبر مرگ هرمز به خسرو رسید. او به مداین رفت و بر تخت بنشست… نظامى با چنین پس‌منظر که یک ربع مثنوى او را دربر گرفته، خسرو را بر تخت شاهى نشانده و عشق شیرین را در دل او شعله‌ور ساخته.

امّا امیرخسرو بدون آنکه از سابقه تاریخى ذکر کند محض به این مختصر اکتفا کرده :
به تاریخِ عجم داننده راز         چنین کرد این حکایت را سرآغاز

که‌چون خورشید هرمز رفت‌در خاک         کشید اکلیل خسرو سر بر افلاک

بعد آبادى ملک و رفاه مردم را در عهد او با مهارت تمام با این دو بیت زیبا بیان کرده :

چنان آراست ملک از دانش و داد         که شهر آسوده گشت و کشور آباد

به اشک و ناله کس ننمود آهنگ         مگر چشم صراحى و رگ چنگ

با چنین اختصار مثنوى، امیرخسرو دوهزار و دویست و پنجاه بیت کوتاهتر از آنِ نظامى است… نظامى و امیرخسرو هر دو از صنعت رسّامى استفاده کرده‌اند. نظامى صورت خسرو را به شیرین مى‌نماید، ولى امیرخسرو برعکس تصویر شیرین را به خسرو نشان مى‌دهد که به زمینه شرقى… طبیعى‌تر است. امیرخسرو مى‌گوید :

همى دید آن خیال بوالعجب را         به دندان مى‌گزید انگشت و لب را

بعد شاپور در توصیف شیرین گفت :

بتى کاین نسخه از وى در پرندست         نیابت‌دارِ آن تخت بلندست

به شکل آهو، به دل شیرِ دلیر است         نگیرند آهویش زیرا که شیرست

برش کز لطف چون درّ یتیم است         درونش آهن و بیرونش سیم است

چنان نخلى که گر بتوانش برخورد         نباشد جز به باغ شاه در خورد

ترتیب ملاقات شیرین با خسرو به این صورت بسیار طبیعى است، شیرین نام خسرو را شنید… و به استقبال او رفت و پیاده شد و رکاب بوسید. خسرو چون آن حرکت بدید از اسپ بزیر آمد و احترامى عاشقانه کرد :

فرود آمد ز پشت باد چون باد         چو سبزه بوسه زد بر پاى شمشاد

چو سر برکرد در نظاره نور         بنامیزد چه بیند چشم بد دور

جهانى دید از عشق آفریده         جهانى پرده عاشق دریده

از این سو این ز دیدن گشته بیهوش         وزان سو او ز حیرت مانده خاموش

دو عاشق روى در رو مستِ دیدار         نظر بر کار ماند و عقل بى‌کار

 

ازدواج

 

برطبق مثنوى نظامى خسرو نمى‌توانست با وجود مریم با شیرین ازدواج کند، شاپور را فرستاد که شیرین را بیاورد تا نهانى عشق ورزند… شیرین برافروخته گشت :
به تندى برزد آوازى به شاپور         که از خود شرم دار اى از خدا دور

اما در مثنوى امیرخسرو، مریم مرده، و بعد خسرو به سراغ شیرین رفته، و شیرین شبى در صحرا جشنى برپاى کردند و به عشرت نشستند؛ امیرخسرو گوید :

شبى همچون سواد دیده پُر نور         هوا عنبرفشان چون طرّه‌حور

مقیمان زمین در پرده راز         عروسان فلک در جلوه ناز

ز زلف شب که دامن بر زمین سود         بساط خاک گشته عنبرآلود

شده زهره به صد دست ارغنون‌ساز         ثوابت را به رقص آورده زآواز

ز قصر آهنگ صحرا کرد خسرو         کشیده بارگه بر سبزه نو

صنم با او به رسم دلنوازى         نشسته بر سریر سرفرازى

درین میان به ناسازى شیرین، خسرو بسوى شکر مى‌رود. امیرخسرو مى‌گوید :

ز گیسو نافه نافه مشک مى‌بیخت         ز خنده خانه خانه قند مى‌ریخت

چو ویسه فتنه‌اى در شهد بوسى         چو دایه آیتى در چاپلوسى

روزى شیرین که همه شب تا سحر بگریستى زار، به‌کوه بیستون مى‌رود. فرهاد را مى‌بیند.

ازو هر بازویى زآهن ستونى         ز تیشه بیستون پیشش زبونى

شیرین نام او را پرسید و کارش را توصیف کرد و به او گفت که رمه‌هاى او در کوهستان است و آوردن شیر مشکل :

بباید ساختن جویى به تدبیر         کز آنجا تا به ما آسان رسد شیر

جوابش داد مرد سختْبازو         که مزد دستِ من نه در ترازو

شکرلب گفت کاینجا چیست تا من         که مزد چون تویى ریزم به دامن

فرهاد ملتفت اشتباه خود شده، زمین بوسید و :

به گریه گفت مقصودم نه مال است         به زر نرخ هنر کردن وبال است

ز ابروى هلالى پرده برکن         من دیوانه را دیوانه‌تر کن

زمزمه عشق فرهاد به گوش خسرو رسید :

چنانش از رشک شیرین تلخ شد کام         که در کامش شکر را تلخ شد نام

در مثنوى امیرخسرو، خسرو به توصیه شاپور نامه طنزآمیزى به شیرین نوشت و او را بى‌وفا خواند :
مبارکباد کن خود را ز خسرو         به عشق تازه و همخوابه نو

شیرین هم جواب زننده طنزآمیزى به خسرو براى دلبستگى به شکر فرستاد :

یقین شد کان وفا و مهربانى         فریبى بود بهر من زبانى

وگرنه برکس این تهمت توان بست         که خود مى نوشى و خوانى مرا مست!

چه چاره چون چنین افتاد تقدیر         ترا روزى شکر بادا مرا شیر

در مثنوى امیرخسرو، خسرو از عشق فرهاد به شیرین مى‌شنود، به کوه مى‌رود و با فرهاد مکالمه مى‌کند :

بگفتش کیستى و در چه سازى         بگفتا عاشقم در جان گدازى

بگفتا عشق‌بازان را نشان چیست؟         بگفتا آنکه داند در بلا زیست

بگفتا عاشقان زین ره چه پویند؟         بگفتادل دهند و درد جویند

بگفتش دل چرا با خود ندارند؟         بگفتا خوبرویان کى گذارند

بگفتا گر بمیرى در هوایش         بگفتا در عدم گویم دعایش

چگونگى مرگ در اثر امیرخسرو همانست که نظامى بازگفته، یعنى رسانیدن خبر مرگ شیرین به فرهاد… فرهاد سر به سنگ مى‌زند و خونش را در جوى شیر روان مى‌سازد…

شیرین از تنهایى و ناکامى در عشق به ستوه آمده و در یک شب قیرگون که به زبان امیرخسرو :

شبى تاریک چون دریایى از قیر         به دریا درچکیده چشمه شیر

ز جنبیدن فلک بى‌کار گشته         ستاره در رهش مسمار گشته

غنوده در عدم صبح شب‌افروز         به قیر انباشته دروازه روز

شبى این‌گونه تاریک و جگرسوز         ز غم بى‌خواب شیرینِ سیه روز

امیرخسرو گوید که خسرو مأیوسانه بر در او نشست و اشک ریخت و کنیزان به شیرین خبر دادند.

شکرلب چون شنید این داستان را         شکیبایى نماند آن دلستان را

دل از عقل خیال‌اندیش برداشت         حجاب نام و ننگ از پیش برداشت

چو آید پیش آن آزاده خویش         پشیمان از خود و از کرده خویش

شیرین خسرو را به قصر برد و بزمى شاهانه برپا کرد :
بآیین بزمگاهى ساز کردند         کزان فردوس را در باز کردند

امیرخسرو از بازگفت فرستادن نامه از سوى حضرت محمد دورى جسته… در پایان داستان شیرین که ظلم و ستم بى‌حد خسرو را بر مردم… مى‌دید دلش به حال مردم مى‌سوخت و خسرو را برحذر مى‌داشت؛ پایان داستان… غم‌انگیز است. شیرویه پسر مریم توطئه قتل پدر کرد… و بر تخت نشست و شیرین خود را بر نعش خسرو کُشت.

ز زخمى کان تبر زن زد خطرناک         درخت خسروانى خفت در خاک

خراش دیو مغز آدمى سُفت         فرشته بر پرید و آدمى خفت

کشنده زان تن خسته که خون جُست         چودیوى زود زان‌موضع برون‌جست

چو آمد بر سرش شیرین دلتنگ         ز سیل خون جهانى دید گلرنگ

رسیده برگ‌ریزى در بهارى         فتاده سروى اندر لاله‌زارى

بدید و هم به دیدن بى‌خبر گشت         سرش درگشت‌بود از پاى درگشت

ز بالین‌گاه خسرو دشنه برداشت         پس آن قطره به‌جان تشنه برداشت

چو بودش ز آتش دل در جگر تاب         ز دشنه بر جگر زد قطره‌اى آب

نهاد آن زخم را بر زخم‌و سر بست         جراحت را به خون گرم پیوست

به لوح خاک تعلیم وفا را         ز خون خود نوشت این ماجرا را

ــ شیرین و خسرو. چاپ مسکو. صص 50/349ــ

 

*

 

در بازجُست غزلیّات امیرخسرو دهلوى از نگریستن به تازه‌ترین تحقیق‌ها در منابع بازنایستادم. آخرین تحقیقات درباره «ابیات ناشناخته امیرخسرو دهلوى» گفتارى است از آقاى دکتر امیرحسن عابدى دانشمند هندوستانى که در مجموعه «گفتارهاى پژوهشى در زمینه ادبیات فارسى» گردآورى آقاى دکتر سید حسن عبّاس ــ از «مجموعه انتشارات ادبى و تاریخى موقوفات دکتر محمود افشار یزدى» شماره 65 که به سال 1377 در تهران به چاپ رسیده است. پانزده غزل از نویافته‌هاى غزلیات امیرخسرو نگاشته استاد دکتر عابدى را در پایان این کلیّات مى‌آورم. غزلى هم بى‌مطلع از امیرخسرو را آورده‌اند که من متن کامل آن غزل را با مطلع: «اگر تو سرنوشت من بدانى ــ دگر افسانه مجنون نخوانى» در کلیّات غزلیّات چاپ خود بازیافتم. دیده شود: صفحه 817 همین کتاب، غزل شماره 1811. محمد روشن.

 

 

 

 

 

«ا»

 1

ابر مى‌بارد و من مى‌شوم از یار جداچون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع         من جدا گریه‌کنان، ابر جدا، یار جدا

سبزه نوخیز و هوا خرّم و بستان سرسبز         بلبلِ روى‌سیه مانده ز گلزار جدا

اى مرا در تهِ هر موى به زلفت بندى         چه کنى بند ز بندم همه یکبار جدا

دیده از بهرِ تو خونبار شد، اى مردُمِ چشم         مردمى کن، مشو از دیده خونبار جدا

نعمتِ دیده نخواهم که بمانَد پس از این         مانده چون دیده ازان نعمتِ دیدار جدا

دیده صد رخنه شد از بهرِ تو، خاکى ز رهت         زود برگیر و بکُن رخنه دیوار جدا

مى‌دهم جان مرو از من، وگرت باور نیست         پیش ازان خواهى، بسْتان و نگهدار جدا

حسنِ تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتى         گُل بسى دیر نمانَد چو شد از خار جدا

 2

صدهزاران آفرین جان‌آفرینِ پاک راکافرید از آب و گِل سروى چو تو چالاک را

تلخ مى‌گویى و من مى‌بینمت از دُور و بس         زهر کى آید فرو، گر ننگرم تریاک را

غنچه‌دل ته‌به‌ته بى‌گُلرخان‌خونست ازآنک         بوستان زندان نماید، مردمِ غمناک را

چون‌ترا بینم،هم‌ازچشمِخودم‌در رشک، ازآنک         کرد تردامن رخُت این چشمهاىِ پاک را

گر به‌کویت‌خاک گردم نیست‌غم، لیکن‌غم است         کز سرِ کویت بخواهد باد بُرد این خاک را

شهسوارا، عیبِ فتراک است صیدِ چون منى         گاهِ بستن عذرخواهى کن ز من فتراک را

چون دلم زو چاک شد، اى پندگو، راضى نیَم         از رگِ جانِ خود ار دوزى در این دل چاک را
چشمه‌عمرست و خلقى‌در پیَش،حیفى قویست         آشنایى با چنان دریا، چنین خاشاک را

ناله جانسوزِ خسرو کو به دلها شعله زد         رحمتى ناموخت آن سنگین‌دلِ ناباک را

 3

مرا دردیست اندر دل که درمان نیستش یارامن و دردت، چو تو درمان نمى‌خواهى دلِ ما را

منم امروز وصحرایى و آبِ ناخوش از دیده         چو مجنون آبِخوش هرگزندادى وحش ِصحرا را

شبت خوش‌باد و خوابِ مستیت سلطان و من هم خوش         شبى گرچه نیارى یاد بیدارانِ شبها را

ز عشق ار عاشقى میرد، گنه بر عشق ننْهد کس         که بهرِ غرقه کردن عیب نتوان کرد دریا را

بمیرند و برون ندْهند مشتاقان دمِ حسرت         کله ناگه مبادا کج شود آن سروبالا را

به نومیدى به سر شد روزگارِ من که یک روزى         عنان‌گیرى نکرد امید، هم عمرِ روان ما را

مزن لافِ صبورى خسروا در عشق کاین صرصر         به رقص آرد چو نفخِ صور، کوهِ پاى برجا را

 4

گه از مى تلخ مى‌کن آن دو لعلِ شکّرافشان راکه تا هرکس به گستاخى نبیند آن گلستان را

کنم دعوىِ عشقِ یار و آنگه زو وفا جویم         زهى عشق ار به رشوت دوست خواهم داشتن آن را

بَران تا زودتر زان شعله خاکستر شود جانم         نفَس بگشایم و دم مى‌دهم سوزاکِ پنهان را
بُریدم زلفِ او را سر که هنگامِ پریشانى         شهادت گوید آن زاهد چو دید آن کافرستان را

نهان با خویش مى‌گویم که هست آن شوخ زآنِ من         مگر روزى دو سه مانَد، زبانى مى‌دهم جان را

از او یارب نپرسى و مرا سوزى به جاىِ او         چو سیرى نیست از آزارِ خلق آن ناپشیمان را

بیار آن نامه مجنون که گیرد سبقِ رسوایى         به خونِ دل چو خسرو شُست لوحِ صبر و سامان را

 5

زمانه شکلِ دگر گشت و رفت آن مهربانیهاهمه خونابه حسرت شدست آن دوستگانیها

عزیزانى که از صحبت گران‌تر بوده‌اند از جان         چو بر دلها گران گشتند بردند آن گرانیها

نشانِ همدمان جایى نمى‌بینم، چه شد آرى         زمانه محو کرد از سر دگر ره آن گرانیها

کنون در کنج مهمانِ زمین‌اند آنکه دیدستى         پریرویانِ زیور کرده را در میهمانیها

چو مُشکِ ما همه کافور شد از سردىِ عالم         جوانان را ز ما دل سرد شد کو آن جوانیها

وگر سوزیم در عالم کسى دلسوزِ ما نبْود         ز بس کز مهربانان رفت سوزِ مهربانیها

مخند، اى کامرانِ عشق، بر تلخىِ عیش ِ من         که من هم داشتم اندازه خود کامرانیها

کسى کامروز در شادیست فردا بینیَش در غم         نویدِ ماتمِ غم دان نوا و شادمانیها
به نقدِ خوشدلى مفروش ده روزِ حیاتِ خود         که خواهد رایگان رفتن متاعِ کامرانیها

غم آرد یادِ شادیهاىِ رفته در دلِ خسرو         چو یادِ تندرستى و زمانِ شادمانیها

 6

بیم است که سودایت دیوانه کند ما رادر شهر به بدنامى افسانه کند ما را

بهرِ تو ز عقل و دین بیگانه شدم آرى         ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را

در هجر چنان گشتم ناچیز که گر خواهد         زلفت به سرِ یک مو در شانه کند ما را

زان سلسله گیسو منشورِ نجاتم ده         زان پیش که زنجیرت دیوانه کند ما را

زینگونه ضعیف ار من در زلفِ تو آویزم         مشّاطه به جاىِ مو در شانه کند ما را

من مى زده دوشم شاید که خیالِ تو         امروز به یک ساغر مستانه کند ما را

چون‌شمعِ بُتان گشتى پیش آى که تا خسرو         بر آتش ِ روى تو پروانه کند ما را

 7

آن طرّه به روىِ مه بنْهاد سرِ خود رااز خطِّ غبار آن رخ پوشیده خَورِ خود را

چون دید گلِ رویش در صحنِ چمن، زان گُل         ایثارِ قدومش کرد از شرم زرِ خود را

مانندِ قدش بُستان چون دید سهى‌سروى         زیرِ قدمش سبزه بنْهاد سرِ خود را

دیدم به رقیبِ او بِنْشَسته سگِ کویَش         گفتم که فلان اکنون وایافت خرِ خود را

اى ناصحِ بیهوده چندین چه دهى پندم         بگذار مرا بگْذار، مى‌خار سرِ خود را

زان بندِ قبا دارم پیوسته به دل غصّه         کاندر پىِ جانِ من بربست برِ خود را

گفتا ز درم خسرو، منزل به دگر جا کُن         گفتم که سگِ خانه نگذاشت درِ خود را

 8

چنانى در نظر نظّارگان راکه رونق بشْکنى مه‌پارگان را

چنان نالان همى گردم به کویت         که دل خون مى‌شود نظّارگان را

تو درخوابِخوش‌ومن‌بى‌تو هر شب         شمارم تا سحر سیّارگان را
ز بس کاین رنجِ من به مى‌نگردد         ز من بگْرفته دل غمخوارگان را

دواىِ دردِ من بر تست، لیکن         تو چاره کى کنى بیچارگان را

روى گر، اى صبا، در خانه او         بگویى قصّه آوارگان را

دلِ دیوانه خسرو نکو نیست         چگویم بد پرى‌رخسارگان را

 9

صبا نو کرد باغ و بوستان راپیاله داد نرگس ارغوان را

به خطِّ سبز، صحرا نسخه برداشت         سوادِ روشن دارالجنان را

سحرگاهان چکید از قطره ابر         گلو تر گشت مرغِ صبح‌خوان را

مزاج از قطره‌ها خوش کرد نرگس         چو بیمارى که یابد ناردان را

بنفشه کوژ پیش ِ سرو گویى         تواضع مى‌کند پیر و جوان را

مگر بوسى نمى‌خواهد ز سوسن         که غنچه تنگ مى‌گیرد دهان را

الا اى بلبل آخر بانگ برزن         که سوسن گرد مى‌نارد زبان را

نگارا بلبل اینک مى‌کند بانگ         روان کن در چمن سروِ روان را

مرا گفتى مبین در من به گل بین         به گل نسبت مکن روىِ چنان را

جوانى مى‌رود از دست بر باد         برو لنگر بنه رطلِ گران را

گل اندک عمر و چندان باد در سر         چگونه خنده ناید گلستان را

به باغِ مجلس ِ خود، همچو بلبل         نگه کن خسروِ شیرین‌زبان را

 10

گُلِ من سبزه‌زارى کرد پیدازمانه نوبهارى کرد پیدا

در این موسم که از تأثیرِ نوروز         جهان نو روزگارى کرد پیدا

ز کوهِ ابر سنگِ ژاله افتاد         زرِ گل را، عیارى کرد پیدا

شدم موى و فرورفتم به رویش         همانم خارخارى کرد پیدا

نهانى خارخارى داشت آن شوخ         بحمدالله که بارى کرد پیدا

ببین خسرو، اگر جانت به کارست         که جان را باز کارى کرد پیدا
 11

چو بگْشایى لبِ شکّرشکن رالبالب در شکر گیرى سخن را

لبت گوید دلیرى کن به بوسى         مرا زَهره نباشد، صد چو من را

به دل آتش زدى و مى‌دمى دم         بخواهى سوخت جانِ ممتحن را

شدى در بوستان روزى به گلگشت         نمودى روى خوبانِ چمن را

دو دیده نیست نرگس را که بیند         از آنگه باز روىِ یاسمن را

دلى از سنگ نبْوَد چون دلِ تو         بتِ سنگینِ یغما و ختن را

دلِ خسرو شکستى آه، گر من         کنم آگاه شاهِ بت‌شکن را

 12

درآمد در دل آن سلطانِ دلهادلِ من زنده شد زان جانِ دلها

همى کارد به کویش تخمِ جان خلق         که مى‌بارد ازان بارانِ دلها

ز بس دلها که در کوىِ تو افتاد         شده زاغ و زغن مهمانِ دلها

به گرما از سوادِ چشمِ من کن         سیه چترِ خود، اى سلطانِ دلها

زهى مهتابِ عالم‌سوز کافگنْد         رُخت در عرصه ویرانِ دلها

عذابى دارم از تو گرچه هستى         ز رحمت آیتى در شأنِ دلها

نگویم دردِ خود کس را که نشناخت         طبیبِ کالبد درمانِ دلها

تو مى‌خور گرچه مشتاقان کباب‌اند         به روىِ آتشِ سوزانِ دلها

دلِ خسرو شد از نو بت‌پرستى         تو تا بردى همه ایمانِ دلها

 13

زهى وصفِ لبت ذکرِ زبانهادهانت در سخن اکسیرِ جانها

چو مى‌خندد لبِ شکّرفشانت         ز حیرت باز مى‌ماند دهانها

ز عشقت کو به دل تخمِ وفا ریخت         مرا در سینه مى‌ریزد سنانها

فلک را آهِ مظلومى چو من سوخت         چرا آتش نبارد زآسمانها

مکن عیبم، کُنم گر بوسه‌بازى         به گردِ کوىِ تو بر آستانها
مرا با شکلِ رسوایى خوش افتاد         بخندید، اى رفیقان، از کرانها

ز عشقست آبِ چشمِ من که بى‌تو         جوان‌مردى ندارد ناودانها

شبى کردم به بُستان ناله درد         رها کردند مرغان آشیانها

از این ره رفت خسرو، خلق گویند         چو بیند جا به جا از خون نشانها

 14

بهرِ شکار آمد برون کژ کرده ابرو ناز راصانع خدایى کاین کمان داد آن شکارانداز را

او مى‌رود جولان‌کنان وز بهرِ دیدن هر زمان         جانها همى آید برون، صد عاشقِ جانباز را

تا کى ز چشمِ نیکوان بر جان و دل ناوک خورم         اى کاش تیرى آمدى این دیده‌هاىِ باز را

خلقى به بندِ کُشتنم وین دیده در غمازیَم         من بین که بهرِ خون خود دل مى‌دهم غماز را

عاشق که مى‌سوزد دلش از طعنه باکش کى بود         شمعى که آتش مى‌خورد آتش شمارد گاز را

دل بانگِ دزدیها کند کِش بشنوى فریادِ من         از ناله هم غیرت برم، دزدم به دل آواز را

تا پاکِ جان از حد گذشت، افتادگان را بر درت         بر نیم بسمل کشتگان، دستوریى ده باز را

سوىِ تو، اى طاوسِ جان، دل مى‌پرانَد این گدا         زانسان که سوىِ کبک و بط شاهِ جهان شهباز را

اعظم خلیفه قطبِ دین آنکو هماىِ همّتش         بالاتر از هفتم فلک دارد محل پرواز را

 15

جانم از آرام رفت، آرامِ جانِ من کجاهجرم نشانِ فتنه شد، فتنه‌نشانِ من کجا
آمد بهارِ مشک‌دم، سنبل دمید و لاله هم         سبزه به صحرا زد قدم، سروِ روانِ من کجا

از گریه ماندم پا به گِل وز دوستان گشتم خجل         جان‌از جهان بگسست و دل، جان و جهانِ من کجا

در کارِ غم شد موریم، بى‌پرده شد مستوریم         تلخ است عیش از دوریم، شکّرفشانِ من کجا

شخصم ضعیف و دیده تر، زان ریسمان و زین گهر         اینک مهیّا شد کمر، لاغر میانِ من کجا

هر دم جگر در سوز و تاب، از دیده ریزم خونِ ناب         اینک مى و اینک کباب، آن میهمانِ من کجا

دل رفت در مهمانِ او گفت آنِ اویم آنِ او         گر هست این دل زانِ او، آخر ازآنِ من کجا

من جورِ آن نامهربان دارم ز خاموشى نهان         اویم نیارد بر زبان کان بى‌زبانِ من کجا

جان است آن یارِ نکو، رفته دلِ خسرو در او         گر دل نرفته است این بگو، این گو که جانِ من کجا

 16

بشْکُفت گُلها در چمن، اى گلستانِ من بیاسرو ایستاده منتظر، سروِ روانِ من بیا

از گریه من هر طرف، پُر لاله و گل شد زمین         وقتى به گلگشت، اى صنم، در گلستانِ من بیا

حیف است دیدن بى‌رُخت، در بوستان آخر گهى         اى گُل، نهان از باغبان در بوستانِ من بیا

هر طرّه تو آفتى، هر نرگس ِ تو فتنه‌اى         گرچه بلاىِ عالمى، از بهرِ جانِ من بیا

تلخى که گویى نیست آن از تلخىِ هجرت فزون         با این همه تلخىِ خود، شکّرفشانِ من بیا

دانى که هستم در جهان من خسروِ شیرین‌زبان         گر نایى از بهرِ دلم، بهرِ زبانِ من بیا
 17

وقتِ گُل است نوش کن باده چون گلاب رابلبلِ نغمه‌ساز کن بلبله شراب را

ساغرِ لاله هر زمان بادِ نشاط مى‌دهد         بین‌که چه‌موسمى‌ست خوش‌نقل و مى و کباب را

مرغ چو در سرود شد، بال کشید در زمین         سبزه بساطِ سبز و تر از پىِ رقص ِ آب را

نیست حیات شکّرین کاخرِ شب شکرلبان         هر طرفى به بوىِ مى تلخ کنند خواب را

نیست حیات شکّرین کاخرِ شب شکرلبان         هر طرفى به بوىِ مى تلخ کنند خواب را

چون به سؤال گویدم ساقىِ مستِ عاشقان         هان قدحى، چگونه‌اى؟ حاضرم این جواب را

چند ز عقل و دردِسر باده بیار ساقیا         درد ترا و سر مرا عقل شرابِ ناب را

گردِ سفیدِ برق را تا بنشانَد از هوا         موج بلند مى‌شود چشمه آفتاب را

نى غلطم که آفتاب اوج ازان گرفت تا         بوسه زند به پیش ِ شه حاشیه جناب را

خورد خدنگِ او بسى خون ز دو دیده، پُر نشد         سیر کجا کند مگس حوصله عقاب را

خانه خسرو از رخَش هست صفا که هر زمان         از رخِ فکرِ مدحِ تو دور کند نقاب را

 18

شکلِ دل بردن که تو دارى نباشد دلبرى راخواب‌بندى‌هاىِ چشمت کم بوَد جادوگرى را
چون ز هجران شد زحل در طالعم کى بوسم آن پا         این سعادت دست ندْهد جز مبارک‌اخترى را

زین هوس مُردم که وقتى سر نهم بر آستانْت         بین چه جایى مى‌نهم من هم چنین مدبر سرى را

چند گویى سوزِ خود روشن کن ار دارى زبانى         چون نخیزد شعله تا کى دم دمم خاکسترى را

بر منِ بد روز بس کز غم قیامت‌هاست هر شب         روزِ من روزى مبادا تا قیامت کافرى را

مى‌زنندم طعنه کاخر دل که گم کردى بجوى         من که خود را کرده‌ام گم چون بجویم دیگرى را

دوستان گویند ناگه مُرد خواهى بر درِ او         دولتم نبْود که گردم خاک از آنگونه درى را

کى چو من سوزند یاران گرچه دلسوزند، لیکن         عُود چون سوزد بوَد دل گرمیى هم مجمرى را

آهِ پنهانىِ خود خوردن که خسرو راست زان بت         بوالعجب‌تر زین فرو بردن که یارد خنجرى را

 19

گرچه از ما واگسستى صحبتِ دیرینه راجا مده بارى تو در دل دوستانِ دینه را

خوردِ عاشق چیست پیکانهاىِ زهرآلودِ هجر         وصل چون یارِ تو باشد بازجو لوزینه را

بسکه خوشدل با غمم شبهاىِ دردِ خویش را         دوست مى‌دارم چو طفلِ کوردل آدینه را

محتسب گو تا چو من صوفىِ رسوا را به شهر         گشت فرماید به گردن بسته این پشمینه را

طعنه‌زد بر بیدلان‌خسروکه‌شد زینسان‌خراب         فرقتت از جانِ او خوش مى‌کَشد این کینه را

 20

تا نظر سوىِ دو چشمِ تست یارانِ تراکى بود پیکارى آن مردم‌شکارانِ ترا

تا شدند اندر کشش دو چشمِ تو خنجرگذار         شغلها فرمود اجل خنجرگذارانِ ترا
نوجوان گشتى و شکلِ ناز را نشناختى         جاىِ تسکین نیست زین پس بیقرارانِ ترا

هر کرا امروز خواندى باز فردا کُشتیَش         بارک‌الله این چه اقبال است یارانِ ترا

تا دلم خوش کردى از اُمیدِ پیکان ریختن         نام شد بارانِ رحمت تیربارانِ ترا

شرمسارِ یک نظر گشتیم و هست از چشمِ تو         یک نظر دیگر توقّع شرمسارانِ ترا

از لبِ تو تشنگان محروم و ساغر بهره‌مند         مرهمى باید هم آخر دلفگارانِ ترا

خونِ تیره مى‌خورند از چشمِ تو عشّاقِ تو         نوش باد این مى به یادت دُردخوارانِ ترا

شاهِ حسنى و بلا و فتنه پیشت یادگار         شرم بادا قتلِ خسرو کاردارانِ ترا

توضیحات تکمیلی

وزن 1469 g
ابعاد 24 × 17 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

9869

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-051-0

قطع

تعداد صفحه

928

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

1469

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “دیوان امیر خسرو دهلوی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This