(021) 66480377-66975711

چشمان تو قاتل منند

6,000تومان

مختوم قلی فراغی

یغما گلرویی

اين ترجمه به نوعى يك بازسرايىِ آزاد است. در بعضى قسمت‌ها سعى شُده كه ترانه‌ها آن زيبايى‌هاى زبانى و تمثيلى و تصويرى را كه در برگردانِ مو به مو به علتِ اختلافِ واژگانى از دست مى‌دانند ، با عبارات و تعابيرِ تازه بازيابند و در عينِ حال به چهارچوبِ اصلى‌شان خدشه‌يى وارد نشود.

مختوم‌قلى به سالِ 1012 خورشيدى در خيوه تركمنستان ـ كه در آن روزگار جزو خاكِ ايران بود ـ زاده شُد. در كودكى پيشِ پدرش دولت‌محمدآزادى و بعدها پيشِ شخصى به نامِ نياز صالح درس خواند. به مدرسه‌ى كؤنگلده‌ش بخارا رفت اما به علتِ دو دسته‌گى بين علماى بخارا مجبور به ترك آن مدرسه شد. به سفر پرداخت و به افغانستان، هندوستان، ازبكستان و تركمنستان سفر كرد. سپس به خيوه بازگشت و در مدرسه‌ى شيرغازى آن‌جا تحصيل را ادامه داد. بعد از عشقِ ناكامش منگلى، ترانه‌هاى بسيارى سرود و آوازه‌اش در بينِ تركمن زبان‌ها پيچيد. بعدها با دخترِ ديگرى ازدواج كرد و از او صاحبِ دو پسر شُد اما هر دو را از دست داد. او صداى عشق و سوگ و خشمِ خلق تركمن بود و شايد بشود گفت از نخستين سراينده‌گانِ ترانه‌ى اعتراض به زبانِ تركمنى. مختوم‌قلى بعد از تحمّلِ يك زنده‌گىِ سختُ سراپا رنج سرانجام به سال 1089 از دنيا رفت و در روستاى آق‌توقا از توابع شهرستان گنبدكاووس آرميد.

توضیحات

گزیده ای از کتاب چشمان تو قاتل منند

یاران!

دچار شده ام به مهر ماه بانویی!

گلی که همه گانش آرزومندند.

به سان قناری کوچکیکه به باغی عاشق شود.

دلم گم شده

در یلدای گیسوی او.

کوه زاده ام امادل بسته ام به دختر دشت

در آغاز کتاب چشمان تو قاتل ممند می خوانیم

این مجموعه برگردانى‌ست از  :دیوانِ حضرتِ مختوم‌قلى فراغىچاپِ عشق‌آباد

فهرست

 سرزمینِ اسبُ  زعفران…

     ۹دشتِ ترکمن            ۱۳ماه‌بانو       ۱۷عریانى       ۲۰گریستن…   ۲۳جاده‌یى به سوى ماه    ۲۶عاشقانه      ۲۹خواستن      ۳۱خورشیدى یا ماه ؟      ۳۳مرثیه        ۳۵چشمانِ تو قاتلِ منند    ۳۸قدر دانستن              ۴۰بسیاران      ۴۲خزر در چشمانِ من     ۴۴چه‌گونه ؟    ۴۸پریانِ آهو چشم          ۵۰

جهان تبعیدگاهى‌ست   ۵۲ترانه‌ى باران             ۵۵ارثیه         ۵۸زندان ، موطنِ ماست !              ۶۰شناختن      ۶۲اندوهِ من    ۶۴روزگارِ ترانه‌کُش        ۶۶بخت        ۶۸نقاب         ۷۰ناروزگار…   ۷۲معجزه‌ى نان            ۷۸کودکى      ۸۰خواب        ۸۲فاتح !        ۸۴

آه ، مختوم‌قلىمن گه‌گاهسر دستى   به لغت‌نامهنگاهى مى‌اندازمچه معادل‌ها دارد پیروزى! (محشر)چه معادل‌ها دارد شادى !چه معادل‌ها انسان !چه معادل‌ها آزادى !مترادف‌هاشانچه طنینِ پُر و پیمانى دارد !واى ، مختوم‌قلىشعر سرودن با آن‌هاچه شکوه و هیجانى دارد !«احمد شاملو»  سرزمینِ اسبُ  زعفران…  این‌جا تُرکمن‌صحراست! سرزمینِ اسبُ گندم… مزارعِ گندم دو سمتِ جاده را پوشانده‌اند و اُبه‌هاى گاه به گاهُ سگ‌هاى مُرده‌ى کنارِ جاده که بعدِ این همه سال به عبورِ هیولاهاى آهنى خو نکرده‌اند. از آق‌قلا راه اُفتاده‌ییم و به دشتِ بزرگِ ترکمن رسیده‌ییم. در میانه‌ى دشت پیرمَردِ چوپانى در کنارِ اُبه وُ رمه‌اَش چُپُق دود مى‌کُند. کنارش مى‌رویم. با دو دندان باقى مانده در دهانش مى‌خندد و ما را به نوشیدنِ چاى در کاسه‌هاى گُل‌دارِ کوچک دعوت مى‌کُند. نامِ مختوم‌قلى را که مى‌برم چشمانِترکمنىِ پیره‌مرد پُر مى‌شوند. دوتارش را برمى‌داردُ به صدایى زخمى ترانه مى‌خواند. در صدایش اندوهِ مردمانى‌ست که هنوز به نانُ نمک حرمت مى‌گذارند :مختوم‌قلى !با دلِ ریش از تیغِ فراق  قدم قدم دور مى‌شوى از قبیله‌ى خودو در آن دورهاپریانِ آهو چشم، با سرهاى خمیده تن به طغیانِ رودِ گرگان مى‌زنند! از اشعارِ عاشقانه‌ى مختوم مى‌پُرسمُ او مى‌گوید که مختوم در جوانى به دخترى با نام منگلى دل بسته بوده امّا دختر را به عقدِ مردى ثروتمند در مى‌آورندُ مختوم تا آخرِ عمر این عشقِ از دست رفته را در ترانه‌هایش فریاد مى‌زند. پیره‌مرد دوباره مى‌نوازدُ مى‌خواند  :ترانه‌هایم از دست رفته‌اندُ پندارى جانم از تن رمیده است! منگلىِ من با چشمانِ خیسش به قلبم شعله مى‌زند…از او مى‌خواهم اشعارِ اجتماعىِ مختوم را هم بخواند.مى‌خواندُ این بار به لحنُ لهجه‌یى حماسى! پندارى نامرادى‌هاى خلقِ لگدکوب شُده‌ى تُرکمن را نعره مى‌زند :یارانِ تَرچشم از هم پَرت ماندندو نعره‌هاى جگرسوز هفت آسمان را درنوردیدندبه دستِ جلّادانت چه جان‌ها که از چوبه‌ى دار آونگ کردى ! اِى فاتح! در چشمانِ موربِ پیره‌مرد ـ مانندِ تمامِ مردانِ ترکمن ـ اندوهى نهفته است. اندوهى که با رنگارنگىِ شال‌هاى زیباى زنانُ دون‌هاى قرمزُ سبزِ مردان نمى‌خواند. اندوهى عمیق همانندِ اندوهِ پنهانِ ترانه‌هاى کولیانِ اسپانیا… آدابُ فرهنگِ ترکمن در کشورِ ما غریب مانده است ! مثلِ آدابِ بلوچُ بختیارى و بسیارى از اقوام دیگر!مختوم عصاره‌ى باورهاى و آمالِ خلقِ ترکمن است. نخستین کتابى که در اُبه‌هاى مردمانِ تُرکمن‌صحرا پیدا مى‌شود دیوانِ مختومقلى یا به قولِ آن‌ها دیوانِ حضرتِ مختوم‌قلى‌فراغىست.پیره‌مرد دیوانش را از اُبه مى‌آورد. چاپِ ۱۹۶۰ عشق‌آباد! کتاب را ورق مى‌زنم. به واسطه‌ى آذرى بودنِ خانواده‌ى مادرى‌اَم خواندنِ اشعار را بلدم. در شگفتم که چرا تا به حال این ترجمه‌یى از این ترانه‌ها را ندیده‌ام. در راهِ برگشتن تصمیمم را مى‌گیرم. دیوانِ مختوم را در گرگان تهیه مى‌کُنم و مجموعه‌ى حاضر شکل مى‌گیرد! این همه را مدیونِ همان پیره‌مردِ چوپانم! پیره‌مَردى که برقِ چشمانِ ترکمنى‌اَش به آتشِ زیرِ خاکسترِ اُجاقِ اُبه‌اَش شبیه بود! آتشى که هنوز خوابِ حریقُ زبانه مى‌بیند…* * * مختوم‌قلى به سالِ ۱۰۱۲ خورشیدى در خیوه ترکمنستان ـ که در آن روزگار جزو خاکِ ایران بود ـ زاده شُد. در کودکى پیشِ پدرش دولت‌محمدآزادى و بعدها پیشِ شخصى به نامِ نیاز صالح درس خواند. به مدرسه‌ى کؤنگلده‌ش بخارا رفت اما به علتِ دو دسته‌گى بین علماى بخارا مجبور به ترک آن مدرسه شد. به سفر پرداخت و به افغانستان، هندوستان، ازبکستان و ترکمنستان سفر کرد. سپس به خیوه بازگشت و در مدرسه‌ى شیرغازى آن‌جا تحصیل را ادامه داد. بعد از عشقِ ناکامش منگلى، ترانه‌هاى بسیارى سرود و آوازه‌اش در بینِ ترکمن زبان‌ها پیچید. بعدها با دخترِ دیگرى ازدواج کرد و از او صاحبِ دو پسر شُد اما هر دو را از دست داد. او صداى عشق و سوگ و خشمِ خلق ترکمن بود و شاید بشود گفت از نخستین سراینده‌گانِ ترانه‌ى اعتراض به زبانِ ترکمنى.

اطلاعات بیشتر

وزن 200 g
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-350-4

قطع

SKU

94163

تعداد صفحه

86

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

200

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “چشمان تو قاتل منند”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *