(021) 66480377-66975711

جَهی، شاعر و باقی قضایا

33,000تومان

جَهی، شاعر و باقی قضایا

محمدعلی سجادی

«جَهی، شاعر و باقی قضایا » یک فانتزی حیرت‌بار است. در این رمان عجیب، قهرمان قضیه درگیر دنیای شگفت‌انگیز ساحران و جن‌ها می‌شود و در فراز و فرود طولانی از آنها متاثر می‌‌گردد، به‌گونه‌ای که بدل به عنصری خرابکار و خطرناک می‌شود. نویسنده با تخیلی شگفت به دنیای ناشناخته جن‌ها نقب‌زده و مارا به هزارتوهای عجیبی می‌برد که در آن از راز و رمز این موجودات نادیدنی پرده برانداخته است.

توضیحات

گزیده ای از کتاب “جهی، شاعر و باقی قضایا” نوشتۀ “محمدعلی سجادی

محمد علی سجادی

زاده‌ی اضطراب جهانم!

(افسانه‌ی نیما)

 

همه‌ی داستان‌ها یک‌شکل‌اند

من اما پی شکلی تازه‌ام

بگذار طعم تورا بچشم

این ادویه که در جان توست

از عطر کدام گُل است؟

 

من شهرزاد را دوست دارم

دوست دارم غول یک‌چشم برایم گریه کند

بنالد از بی‌وفایی دختر رؤیاهاش!

دوست دارم بگویم سه‌زمی

باز شو سنگ اساطیری

و تو بشکفی از درونش

بیا بیرون و در آغوشم زمزمه کن قصه‌های تازه را

سندباد زانوی غم بغل کرده

آخر یادش رفته چه‌طور عاشق شود

اژدهای سه‌سر آتشدانش تمام شده

حال مانده تو بیایی و او را گردن زنی تا رهایی عذاب

اما من،

باور کن محتاج یک بوسه‌ام

تا نکند سنگ شوم و این همه داستان‌های ناگفته

نانوشته بماند در حبس یک لحظه!

 

در آغاز این کتاب می خوانیم:

 

 

فهرست

کتاب اول

رضا کافی و اتفاقی کمی عجیب ۱۱

هادی ِسین ۱۷

آقای اسمش را نبر ۲۲

سگ مُرده هم می‌تواند لیس بزند ۳۱

انبان تاریک ۳۸

یعنی من جن‌اَم ۴۶

گمان‌زدایی ۵۱

گفت‌وگو با کلاغ راهب ۵۹

احساس جان نَش داشتن ۶۳

یک داستان خیلی واقعی ۶۶

شاعر و کلاغ و گربه‌ی سخن‌گو ۷۴

روزنامه‌ها و سوسک‌ها ۷۹

ریگ‌ودای از ما بهتران ۸۲

دندان لق ۸۹

مونیکا و لولی ۹۱

چیز دندان‌گیر ۹۴

بوطیقای گربه ۹۸

جهی ۱۰۵

پس و پیش این خویش ۱۰۶

عقربه برمی‌گردد سر ساعت یخ ۱۱۴

پنیر ایرانی و هلندی به یک زبان با ما حرف می‌زنند ۱۱۶

کوری هم بد دردی‌ست ۱۲۰

مزامیر کلاغ ۱۲۳

دیدار در هپروت هفتم ۱۲۷

ساعت بلوا و حلوای مُرده‌خوری ۱۴۳

صفتِ سیاه من ۱۴۸

خواب‌گردی با زنِ قرمزپوش ۱۵۲

کیمیا و هیمیا و سیمیا و ریمیا و… ۱۵۹

کله‌ای پُر از شل‌قلمکار ۱۶۷

صدای کلمه ۱۷۳

حمام‌ بازی ۱۷۸

کلاغ سمج ۱۸۴

ناف آهو و دلِ گرگ و آب زعفران ۱۸۶

درچشم دیگران ۱۹۰

قربانی فضائل ۱۹۲

با حفره‌های خالی چشم ۱۹۴

ساحره‌ای در لباس سرخ ۱۹۷

جن‌نامه ۲۰۶

فراسوی نیک و بد ۲۰۹

خرفستران ۲۱۱

آینه‌بازی ۲۱۸

کلاغ‌ها ۲۲۶

طلسم‌نوشته‌ ۲۲۹

بیگ بنگ ۲۳۱

 

کتاب دوم

بازی منقوش ۲۳۷

ریز ریز حقایق ۲۴۰

با آنارشیست مُرده ۲۴۳

صامت و صدادار ۲۴۵

تیله‌ی آبیِ تاریکی ۲۴۸

منِ میرزا رضا، یا میرزا رضای من!؟ ۲۷۱

بمبی زیر پوست ۲۸۷

هم‌زیستی روان و روان‌کاو و روان‌خواه ۲۹۲

یک تصویر پیام‌دار باصدا ۲۹۵

کتاب اول

 

رضا کافی و اتفاقی کمی عجیب

وقتی برای سیزدهمین بار تصویر دانه‌های برفی سیاه و سفید شده و اشباحی مبهم و لغزان چون فیلم‌های علمی تخیلی بر صفحه‌ ظاهر شد، رضا کافی می‌خواست غش بکند. دقت کرد، این بار فرکانس صدا اما فقط فیش‌فیش ممتد و مارمانندی، پنهان پسِ امواج نقطه‌چین نبود. خواست سر دربیاورد اما نمی‌‌شد. زور زد تا کانال را عوض‌کند، ولی تلاش مذبوحانه‌ی او برای تغییر وضعیت بی‌‌فایده بود. حتا فیش آنتن را هم از پشت تلویزیون کَند، ولی باز هم اتفاقی نیفتاد. بار دیگر برای صد و سیزدهمین بار به بُردها و خازن و سیم‌ها نگاه کرد. به حسگرهای الکترونیکی و مکانیکی یا مبدل‌های انرژی که سیگنال‌ها یا اطلاعات را که ازبیرون دریافت می‌کند نگاه کرد. هیچ تفاوتی با نمونه‌های دیگرش نداشت. هیچ چیز اضافی هم نداشت. همین‌طور پردازشگر سیگنال را که وظیفه‌ی اداره کردن و تفسیر و تبدیل سیگنال‌های ورودی را دارند هم چِک کرد. درست بود. لامپ اشعه‌ی کاندیک و آهنربا هم که باید صدا وتصویر را به صورت فیزیک درمی‌‌آورد، کارشان درست بود. بر سر تلویزیون کوبید. دلش می‌خواست نیست و نابودش کند، پیش از آن‌که نابود شود. وقتی برگشت – یعنی حس کرد چشم‌هایی احتمالاً در حال دید زدن او هستند – خودش را در دایره‌ی همکارانش دید که دیگر شگفت‌زده نبودند بلکه به تاسف نگاهش می‌کردند. مثل کلاغ پشت پنجره.

آقای مکلا – یا همان آقای ‌مدیر- پا پیش گذاشت و با آن هیکل چاق و صورت گِرد و چشمان ریزش برابر کافی ایستاد که از او بلندتر بود و چنان نگاهش کرد که بر استیصال او افزود. اما فکر کرد اگر چیزی نگوید – چون واقعاً سر درنمی‌آورد از این اتفاق در سه روز اخیر- حتم منجر به اخراجش می‌شد و دیگر کو کار؟! پس گفت بی‌تقصیر است و شاید کسی از سر عناد و لج‌بازی این بلا را سرش می‌آورد تا خودش جای او را بگیرد. آقای مکلا حق ‌به‌جانب، از سر استهزا رو به کافی گفت، یعنی نه، پرسید «که چرا باید این بلا میون سه‌هزار و سیصد و سه کارمند شرکت فقط سر تو بیاد؟!» کافی که مثل بیشتر آدم‌های دوروبرش درمانده بود، گفت: «شاید چون آدم با سابقه‌ی این کارم‌ و سرمم به کار خودم گرم است و با پارتی‌بازی و سهمیه و توصیه نشدم کارمند شرکت سیما صوت!» مکلا گفت بهتر است با او به مدیریت بیاید. کافی سست شد، چراکه می‌دانست این بار این مکلا حتم زهرش را به او می‌ریزد. در نگاه دیگران هم این گمان را خواند، اما سعی کرد خودش را نبازد. فکر کرد که چه بکند، آیا زنگ بزند به دوستش هادی؟ اما نه، پشیمان شد. باید خودش از خودش دفاع می‌کرد. حین رفتن هریک از همکارانش چیزی گفتند:

– بهتره باهاش کنار بیایی…

– خودت رو نباز… قوی باش…

– نباید بهش این همه نیش و کنایه می‌زدی…

– بد نیس باآقای رئیس حرف بزنی…

– تقصیر خودته که هی نشستی گفتی مکلا دزده… شرکت داره با ارز دولتی دم از تولید می‌زنه ولی دستگاه‌هاش رو از چین و تایوان وارد می‌کنه و مارک وطن روش می‌چسبونه و به خلق‌الله قالب می‌کنه…

– حالا بِکش آقای زبان‌دراز…

– نترس ما پشتت هستیم کافی…

حین گذشتن از کنار دستگاه‌هایی که دل و روده‌شان را ریخته بودند بیرون، هی در آینه‌ها تکثیر شد و شکست و رفت. م. نیرومند با آن هیکل نسبتاً درشت و ورزشکاریش نفس‌زنان از راه رسید و جویای اوضاعش شد. رضا کافی دانست وقتی دوست و همکارش در طبقه‌ی پائین پی به حال و روز او بُرده پس حتم همه‌ی اداره رازِ او را فهمیده‌اند. نیرومند در جریان بلایای او بود و خیلی هم تقلا کرده بود تا شاید سر از این راز یا معمای او دربیاورد. چرا تلویزیون‌ها همین ‌که زیر دست کافی می‌رسیدند به چنین سرنوشتی دچار می‌شدند؟ نیرومند با آن‌که مهندس نبود و مسئول فنی شرکت بود اما خوب به چَم و خم کار وارد بود. با کمک مهندسین دیگر دل و روده‌ی تلویزیونِ مبتلا را بیرون کشیده و تمام قطعاتش را عوض‌ کرده بود. دستگاهِ معیوب راست و ریس می‌شد، ولی همین‌که کافی به آن دستگاه نزدیک می‌‌شد و لمسش می‌‌کرد، دوباره همه‌چیز برمی‌‌گشت سرِ جای اولش. پس مشکل خودِ کافی بود!

از این رو رضا کافی سر درنمی‌آورد و دانش و علمش زیرسئوال رفته و دچار خرافه شده بود و دیگر می‌خواست نذر و نیاز کند و به اوراد متوسل شود. هرچند زنش این کار را کرده بود ولی بازهم گشایشی حاصل نشده بود. حتا متخصصین رده‌بالا هم نتوانستند از این معضل سر دربیاورند. بعضی‌ها چون خبر از خیالات مخترعانه‌ی او داشتند، گفتند احتمالاً کافی ویژ‌گی‌ای دارد که نیروهای کُرات دیگر می‌خواهند او را با خودشان ببرند و می‌خندیدند.

نیرومند دوست ملتهبش را بیرون در نگه‌داشت و خودش رفت توی دفتر تا با آقای مکلا حرف بزند. اما مکلا اصلاً اجازه نداد نیرومند چیزی بگوید. کافی از پشت شیشه می‌دید که مدیرش جوش آورده و بهانه پیداکرده تا به‌این وسیله با او تسویه‌حساب کند. دید که همکارانش نگاهش می‌کنند و همین بیشتر کلافه‌اش کرد. در را باز کرد و تو رفت و آن‌دو برگشتند سمت او. کافی رو به نیرومند گفت بهتر است خودش را آزار ندهد و مکلا هم تائید کرد که دیگر هیچ راهی نمانده و نامه‌ی اخراج را گذاشت کف دست کافی. «دلت خنک شد مکلا؟!» مکلا سربلند کرد و خیره شد به صورت کشیده و چشمان مهربان و روشن کافی که حالا از درد می‌سوخت.گفت.

– این… تصمیم من نیس… درسته که من از زخم زبون‌ تو مکدرم ولی به من ربطی نداره… هیئت‌مدیره تصمیم گرفته جلوی اتفاقات را بگیره… آنم تو این شرایط که رکوده… بحرانه… مردم پول ندارن… حوصله ندارن… دیگه همه افتادن تو خط تعمیر و ما… یعنی شرکت ما باید بتونه خودش رو بکشه بالا و بازار رو از دست نده.

– حالا تو این حال و وضع فقط همین من… یک نفری شدم عامل درجا زدن شرکت و کار و…

مکلا روزنامه‌ای را از روی میزش برداشت و مثل برگ برنده‌ای در دست، روبه او و نیرومند نشان داد.

– بخونید… سواد که دارید… این روزنامه رو که الحمدالله قبول دارید… دست‌پخت جنابعالی سرایت کرده به روزنامه‌ها… یعنی همه‌گیر شده… کاش فقط خبر داده بودن… دیگر مسخره هم می‌کنن… کردن… تلویزیون سالم را بدهید به شرکت سیما صوت و ناسالم تحویل بگیرید!

 

محمد علی سجادی    محمد علی سجادی    محمد علی سجادی    محمد علی سجادی    محمد علی سجادی    محمد علی سجادی    محمد علی سجادی    محمد علی سجادی

اطلاعات بیشتر

پدیدآورندگان

نوع جلد

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-412-5

قطع

تعداد صفحه

296

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

280

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “جَهی، شاعر و باقی قضایا”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *