(021) 66480377-66975711

مرد کابل – چشم و چراغ 79

70,000تومان

سدریک بانل

ترجمه ابوالفضل الله دادی

« سدریک بانل » متولد بیست و ششم دسامبر 1966 در کازابلانکاست . او مدت ها در وزارت اقتصاد فرانسه مسئولیت مبارزه با پولشویی را بر عهده داشته است . خودش می گوید رمان های پلیسی همیشه یکی از بزرگ ترین علاقمندی هایش بوده است . بانل برای اولین بار در « مرد کابل » به روایت قصه ای می پردازد که در افغانستان می گذرد. او می کوشد در کنار قصه ی اصلی نشان دهد جامعه ی امروز افغانستان از چه مشکلاتی رنج می برد. بانل با خلق شخصیت « اسامه قندار » سر بازرس دایره ی جنایی لیس کابل، افغانستانی فراتر از کلیشه های مرسوم به تصویر کشیده واقعیتی را نشان دهد که پیچیده تر از تصویر شناخته شده ی افغانستان است.

 

توضیحات

در آغاز کتاب می خوانیم :

کتاب مرد کابل نوشتۀ سدریک بانل ترجمۀ ابوالفضل الله دادی

اُسامه[1] پرسید: «وقتی ماشه رو فشار دادی به چی فکر میکردی؟»

_ به فشار دادن ماشه.

_ میدونستی به جای مجازات مردی که هدف گرفتی، گلولههات ممکنه همهی یه خانواده رو از پا در بیارن؟ دو تا زن عبدل[2] به همراه خودش مُردن. هشت تا بچّهش توی بیمارستان هستن که دوتاشون با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم میکنن.

زندانی کوشید از خودش دفاع کند: «اون عبدلِ کثافت همهی انبار پارچهی من رو دزدید. قیمتش میشه هشت هزار افغانی!»

اُسامه قندار، فرماندهی دایرهی جنایی کابل که دستخوش عصبانیت شده بود ناگهان از سرجایش برخاست. زندانی که با دستبند محکم به صندلیاش بسته شده بود، از ترس تکانی خورد که چیزی نمانده بود بیفتد. اُسامه به این مسئله توجّهی نکرد. مدّت زیادی بود که دیگر به واکنشهایی که هیبت غیرطبیعیاش برمیانگیخت، اهمیتی نمیداد. اُسامه با کمی بیش از پنجاه سال سن، قدش دو متر بود. نحیف بود (به زحمت نود کیلو وزن داشت) و ریشاش با رگههای خاکستری _ که کوتاه شده بود _ و موهای کمپشتش حالتی وهمآلود به او میداد. چشمهای سبز درخشانش دشمنانش را مسحور میکرد.

_ تو هم احمقی هم قاتل! با کلاشنیکف به همهی اعضای یه خانواده شلیک کردی در حالی که داشتن تو آرامش ناهار میخوردن. همهی اینها برای یه انبار پارچه. دستکم متوجّه هستی چه جنایتی مرتکب شدی؟ برای هیچ و پوچ!

زندانی با لجبازی تکرار کرد: «برای هیچ و پوچ نبود. هشت هزار افغانی از من دزدیده بود.»

اُسامه با انزجار سرش را تکان داد. اغلب جنایتهایی که در پایتخت اتّفاق میافتاد با کلاشنیکف انجام میشد و وقتی پای قتلهای ناموسی در میان نبود، ماجرا عدم پرداخت بدهی یا دزدی بود. متهمان نمیدانستند در پایان راه اعدام در انتظارشان است. اُسامه که از بحثکردن با زندانیای چنین احمق منصرف شده بود، میخواست به یکی از معاونانش زنگ بزند تا متهم را برای ادامهی بازجویی ببرد که گماشتهای وارد دفترش شد. مردِ جوان چشمهایی کشیده داشت که ویژگیِ مردمانِ هزاره بود. جای زخمِ پهنی روی گونهی چپش خط انداخته بود.

_ قوماندان[3]، به ما اطلاع دادن وزیر امنیت همین الآن به محل یه خودکشی رسیده.

_ منظورت حملهی انتحاریه؟

_ نه، یه خودکشی واقعی.

اُسامه که تعجّب کرده بود مأمور پلیس را برانداز کرد. میدانست نرخ مرگ و میر در کابل یکی از بالاترین نرخها در دنیا است امّا خودکشیها نادر بود. کسانی که موفّق میشدند از سوءقصدها، گروههای تبهکار، تسویهحسابها، جنایتهای خانوادگی و فتواهایی که طالبان صادر میکردند جان سالم بهدر ببرند، کمتر در معرض خودکشی قرار داشتند. در افغانستان هر روزی که مردم تکّهتکّه نمیشدند هدیهای از سوی خداوند بود.

اُسامه زمزمه کرد: «وزیر رفته اونجا چیکار کنه؟ میدونی متوفی کیه؟»

_ نه.

_ میدونی کجا این اتّفاق افتاده؟

_ خونهی یه بازرگان که خیلی از ترمینال اتوبوس سه راهی شمالی دور نیست. به نظر می‌‌رسه نگهبانش رو قبل از خودکشی کُشته. خدمتکارهاش امروز صبح پیداش کردن.

_ اسمش رو میدونی؟

_ نه قوماندان.

اُسامه که کنجکاویاش بهشدّت تحریک شده بود، کشویی از میز سادهی چوبی زهواردررفتهاش را باز کرد و تلفنهمراهی را که هدیهی نیروهای ائتلاف بود از آن بیرون آورد. اُسامه هم مثل بسیاری از هموطنانش هر روز کمتر از قبل میتوانست حضور نیروهای ائتلاف را با مجموعه خطاها و آزارهایی که به اهالی محلّی تحمیل میکردند تحمّل کند. امّا او پایبند قانون بود و نیروهای ناتو براساس قطعنامهی سازمان ملل متّحد و با مرحمت مقامات رسمی در کشورش حضور داشتند. به لطف این نیروها، او از ابزاری فنی استفاده میکرد که تا آن زمان ناشناخته بود و بهویژه از منابع مالیای برای پرداخت حقوق مردانش سود میبرد که دیگر آنها را مجبور نمیکرد برای گذران زندگی رشوه دریافت کنند.

تلفن را در جیب کتش گذاشت، چاکمن[4] پشمی زمختش را پوشید و کلاه قرهقلیاش[5] را بر سر گذاشت زیرا در ابتدای ماه مارس هوا بسیار سرد بود. اُسامه همیشه لباسهای افغانی میپوشید: شلوار قهوهایِ پفکرده و دمپا چسبان و پیراهن کورتی[6] گشاد که روی شلوار میانداخت.

رو به جوان پلیس گفت: «میریم اونجا.»

در راهرو معاونش ببرک خان وارداک[7] را صدا کرد که جوانی با تحصیلات دانشگاهی و چندین دیپلم بود که خدا میدانست چه اتّفاقی او را به نیروی پلیس کشانده بود. مثل بسیاری از جوانان افغان. ببرک صورتی بیمو داشت، شلوارهای جین میپوشید و به شیوهی غربی پیراهنهای کورتیاش را توی شلوارش میگذاشت و کمربند میبست. همین انتخاب کافی بود تا در زمان طالبان باعث به زندان افتادن افراد شود. مدّتی بود مردها بیش از پیش پیراهنهایشان را روی شلوارهایشان میانداختند و این نشانه ربطی به بازگشتِ نفوذِ افراطیها نداشت.

مأمور پلیسی پشت فرمان ماشین شاسیبلند اُسامه نشسته و منتظر بود. وانتی آمریکایی به رنگ سبز لجنی پشت آن پارک کرده بود و سه مرد با اونیفرم تمیز، کلاه شکار روی سر و تفنگ ام 16 در دست روی صندلیهای بهم چسبیدهی پشت آن نشسته بودند. هر دو وسیلهی نقلیه نو بودند. هدیهی سازمان ملل متّحد، تقریباً مثل همهی وسایل نقلیهی رسمی که در کابل رفتوآمد میکردند. اُسامه شایعههای هماهنگی شنیده بود که میگفتند زیرمیزیای بالغ بر سی درصدِ ارزش وسایل نقلیه به حساب وزیر حمل و نقل واریز میشود امّا نمیدانست آیا این شایعهها پایه و اساسی دارند یا خیر. در کابل همهچیز و از جمله خانواده و نزدیکان رئیسجمهور کرزی[8] که ثروتی بالغ بر صدها میلیون دلار برای خود مهیا کرده بودند خریده میشد: انگار جنگ، بدبختی، میلیونها مُرده و ناپدید برای تیرهروزی افغانها کافی نبود که فساد گسترده به زخمی اضافی تبدیل شده بود.

راننده به سرعت میراند. اُسامه در صندلیاش فرو رفته بود تا فکر کند. اصولاً به عنوان مسئول دایرهی جنایی کابل، برای همهی مرگهایی که در شهر رخ میداد فراخوانده میشد. هر سال صدها نفر به دلایل غیرطبیعی جان خود را از دست میدادند امّا بیش از سه چهارم مُردهها به تروریسم مرتبط بودند و اینگونه از دایرهی آمارهای پلیسی خارج میشدند. در این موارد اُسامه با احتیاط خودش را دور نگه میداشت و به مقامات ائتلاف اجازه میداد مداخله کنند. آمریکاییها برخلاف همدلی ظاهری، مثل همهی افغانها به او هم اعتماد نداشتند؛ سوءظنی که اسم کوچکش آن را تشدید میکرد. چطور باید برای آنها توضیح میداد وقتی پدرش محمد قندار[9] _ سوّمین محمد خانواده، چوپان و پسرِ چوپان بلوچ _ این اسم را برایش انتخاب کرده بود، شیخ اُسامه بن لادن[10] کودکی سعودی و کاملاً ناشناخته بود که تنها عنوان افتخارآمیزش این بود که در خانوادهای ثروتمند بهدنیا آمده؟ به هرحال اینگونه وقتی کسی فرماندهی پلیس کشوری بود که نیروهای ناتو آن را اشغال کرده بودند، داشتن اسم اُسامه برگ برنده نبود.

ببرک که لبخند پهنی بر لب‌هایش نشسته بود از صندلی عقب روی شانه‌‌ی اُسامه خم شد.

[1]. Oussama

[2]. Abdul

[3] . به معنای «فرمانده» . (م.)

[4]. بالا پوشی بلندتر از کت‌های معمولی است. (م.)

[5]. کلاهی که از پوست گوسفند قره‌قل ساخته می‌شود . همان کلاهی است که حامد کرزی رئیس‌جمهور سابق افغانستان بر سر می‌گذاشت. (م.)

[6] . پیراهن مردانه که معمولاً بدون یقه است و روی یک شانه‌اش دکمه دوخته می‌شود. (م.)

[7]. Babrak Khan Wardak

[8]. Karzaï

[9]. Mohamed Kandar

[10]. Oussama Ben Laden

 

موسسه انتشارات نگاه

 

کتاب مرد کابل نوشتۀ سدریک بانل ترجمۀ ابوالفضل الله دادی

کتاب مرد کابل نوشتۀ سدریک بانل ترجمۀ ابوالفضل الله دادی

کتاب مرد کابل نوشتۀ سدریک بانل ترجمۀ ابوالفضل الله دادی

کتاب مرد کابل نوشتۀ سدریک بانل ترجمۀ ابوالفضل الله دادی

کتاب مرد کابل نوشتۀ سدریک بانل ترجمۀ ابوالفضل الله دادی

توضیحات تکمیلی

وزن 800 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

99200

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-277-0

قطع

تعداد صفحه

520

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

800

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مرد کابل – چشم و چراغ 79”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This