کارگر فیلسوف: خاطرات شفاهی پرویز بابایی

مصاحبه و تدوین: یعقوب خزایی

پرویز بابایی(1311 ـ 1403) از چهره‌های برجسته ای است که زندگی شخصی و فعالیت های سیاسی و سندیکایی او با بخشی از مهم ترین تحولات تاریخ معاصر ایران درهم تنیده است. او فعالیت خود را از حروفچینی در چاپخانه آغاز کرد، سال‌هایی از عمر خود را در زندان‌های پهلوی گذراند، و زبان انگلیسی را در زندان آموخت؛ دانشی که در دهه‌های بعد، او را به یکی از مترجمان و نویسندگان تأثیرگذار ایران بدل کرد. بابایی در بیش از نیم قرن فعالیت علمی، شمار قابل‌توجهی از متون مهم و پیچیده فلسفی را ترجمه و تألیف کرد. کتاب حاضر حاصل بیش از پنجاه ساعت گفت‌وگو با بابایی در سال‌های ۱۴۰۱ و ۱۴۰۲ است؛ گفت‌وگوهایی که خاطرات، تجربه‌ها و تأملاتش را دربارۀ حزب توده، نهضت ملی شدن نفت، گروه جریان، زندان های عصر پهلوی، اصلاحات ارضی و فضای فرهنگی ایران روایت می‌کند. کارگر فیلسوف تنها یک زندگی‌نامه یا خاطرات شفاهی نیست؛ روایتی زنده از تاریخ معاصر ایران از زبان شاهدی آگاه است. این کتاب نشان می‌دهد چگونه اشتیاق به دانش، عشق به نوشتن و تعهد به فرهنگ می‌تواند از یک کارگر چاپخانه، شخصیتی خلق کند که نامش در کنار برجسته‌ترین مترجمان و نویسندگان ایران معاصر ماندگار شود.

 

 

 

950,000 تومان

شناسه محصول: 1405051901 دسته: برچسب: , ,

جزئیات کتاب

وزن

250

قطع

رقعی

نوبت چاپ

اول

جنس کاغذ

بالک (سبک)

پدیدآورندگان

پرویز بابایی, یعقوب خزایی

تعداد صفحه

418

سال چاپ

1405

موضوع

گفتگو, خاطرات شفاهی

کتاب «کارگر فیلسوف: خاطرات شفاهی پرویز بابایی» مصاحبه و تدوین یعقوب خزایی

گزیده ای از متن کتاب

فصل نخست
ایام کودکی، کار در چاپخانه و عضویت در حزب توده

خزائی: سلام استاد بابایی. امروز اول دی‌ماه ۱۴۰۱، نخستین جلسه‌ای است که در خدمت شما هستیم. در اولین سؤال، می‌خواستم از شما بپرسم که تبار و خاستگاه خانوادگی خود را بفرمایید؛ اینکه در چه خانواده و محیطی بزرگ شده‌اید؟

بابایی: من متولد ۴ بهمن ۱۳۱۱ در تهران، محلۀ سنگلج هستم؛ به‌طور دقیق‌تر: گلوبندک، گذر قُلی. گلوبندک از محله‌های اعیان‌نشین تهران بود. من با مادرم، محترم[1]، زندگی می‌کردم؛ وقتی چهارپنج‌ساله بودم، مادرم از پدرم طلاق گرفت. پدرم، خدادادخان، در کار بازرسی انحصار تریاک بود و از طرف وزارت دارایی به مأموریت می‌رفت و در این مأموریت‌ها زن دیگری هم اختیار کرده بود. حتی بعد از اینکه مادر از پدرم طلاق گرفت، یک روز آمد محل ما و مرا از کوچه‌ای که در حال بازی بودیم، به منزل پیش مادربزرگم آورد. من پیش مادربزرگم زندگی می‌کردم. پدرم به مادربزرگم گفت: «قصد دارم پرویز را مدتی به همدان ببرم، خواستم از شما اجازه بگیرم.» واقعاً هم پدرم مردی بود که مادربزرگم با همۀ این حرف و حدیث‌ها به او علاقۀ وافری داشت. پدرم پهلوان بود و با شعبان جعفری و تعدادی از باستانی‌کاران معروف تهران رفیق بود. او که در ادارۀ انحصار تریاک کار می‌کرد، هم خودش تریاک می‌کشید و هم برای رؤسای اداره تهیه می‌کرد. بعدها آخر قضیه لو رفت و پدرم از شغلش منفصل شد. مادربزرگ و مادرم هم از پدرم بدشان نمی‌آمد، با اینکه پدرم اصلاً با ما زندگی نمی‌کرد و در ایام کودکی‌ام طلاق گرفته بودند. پدرم هرجا که می‌رفت زن می‌گرفت. در ۱۵ سالگی با دایۀ خودش، به نام ستاره‌خانم، با ۳۰ سال سن ازدواج کرد. این دایه خیلی به من تعلق‌خاطر داشت، چون بعداً که از پدرم جدا شده بود، با مادرم ازدواج کرده بود. دایۀ مذکور با زن اول پدرم به نام «خانم» خیلی مخالف بود و از اینکه پدرم خداداد، با وجودی که «خانم» را عقد کرده بود، مادر بنده را هم گرفته بود، خوشحال بود.

این مطلب را هم اضافه کنم که مادر پدری‌ام، همراه شیر دادن به پدرم، به نوزاد زنی به نام «اخترالسلطنه» که از طبقۀ اشراف بود، شیر می‌داد. یک‌بار به من می‌گفت: «بیا ببرمت پیش عمه‌ت.» گفتم عمه‌ام کیه؟ می‌گفت: اخترالسلطنه. منزلشان هم در خیابان کاخ[2] واقع بود. بعد یک روز وقتی چهارده‌پانزده‌ساله بودم، به منزل عمۀ مورد اشاره رفتیم. بعد می‌گفت به من بگو عمه. بعداً فهمیدم قضیه از این قرار بوده که مادر پدر من، همراه با پدرم به اخترالسلطنه هم شیر می‌داده است. درواقع اخترالسلطنه پدرم را به‌مثابۀ برادر خودش می‌دانست. واقعاً هم زن خوبی بود و به یاد دارم که خیلی به پدر من احترام می‌گذاشت. اخترالسلطنه با نفوذی که داشت، پدرم را در وزارت دارایی به کار گمارده بود. حالا دقیقاً نمی‌دانم اخترالسلطنه با کدام خاندان سلطنتی قاجار مرتبط بود. پدرم به مأموریت در شهرهای مختلف اعزام می‌شد و در مأموریت سمنان هم زنی آنجا اختیار کرده بود. من خودم سالی که با پدرم رفتم همدان، پنج‌شش‌ساله بودم. به یاد دارم که ولیعهد، یعنی محمدرضا، و فوزیه را از مصر از طریق عراق به ایران می‌آوردند و از همدان هم گذشتند. من آن زمان همدان بودم.

به‌هر‌حال، مادرم از پدرم جدا شده بود و ما دیگر پیش مادربزرگم زندگی می‌کردیم. مادرم چون خودش سواد داشت، برای من کتاب می‌خواند. یادم می‌آید زیر کرسی، «امیرارسلان» و «اسکندرنامه» می‌خواند. در ماه رمضان مادربزرگ قرآن می‌خواند. مادربزرگ و مادرم هر سال ماه رمضان قرآن را ختم می‌کردند. من به یاد دارم که گاهی از خواب پا می‌شدم به آن‌ها نگاه می‌کردم. مادرم وقتی قدری بزرگ‌تر شده بودم، به من گفت که ما سال‌ها قبل از تولدت با مادربزرگ در محلۀ دیگری زندگی می‌کردیم؛ یک منزل بزرگ، و مادربزرگ زن تاجری سرشناس بود به نام حاج‌ محمدکاظم ماهوتچی. بعداً منزلشان را هم به من نشان داد؛ خانۀ قبلی‌شان واقع در امامزاده یحیی، خیابان ری، بین ری و سیروس، دقیقاً روبه‌روی محلۀ یهودی‌ها بود. خانه‌ای بزرگ، با سردابی که کنیز منزل امور خانه را رتق و فتق می‌کرد. پدربزرگ کنیز را از مکه آورده بود. قبلاً پدربزرگ مادری‌ام در جوار حرم در مشهد زندگی می‌کردند. رفتن به خراسان در آن زمان البته برای افراد متمول معمولاً با کجاوه صورت می‌گرفت. حدود یکی‌دو ماهی در راه بودند. در آن زمان‌ها عده‌ای در کنار حرم مجاور می‌شدند و عده‌ای پس از زیارت برمی‌گشتند. پدربزرگ مادری‌ام در مشهد با خانوادۀ ملک‌الشعرای بهار آشنا می‌شوند. پدر این به‌اصطلاح داماد (یعنی داماد پدربزرگ من)، وکیل مجلس اول و دوم شورای ملی بوده؛ شخصی به نام محمدجواد طهرانیان. حاصل این ازدواج مهدی بهار بود. حالا اینکه چطور از پدری با نام خانوادگی طهرانیان، پسری با نام بهار مطرح می‌شود، به این دلیل است که مهدی، پسر محمدجواد طهرانیان که پسرخالۀ من هم بود، بعداً با اجازه از ملک‌الشعرای بهار، نام خانوادگی خود را به بهار مبدل کرد. محمدجواد طهرانیان با ملک‌الشعرای بهار خویشاوند و دوست صمیمی نیز بودند. از این جهت ما قوم‌وخویش در مشهد داشتیم. خود ملک‌الشعرای بهار و خانواده‌اش در اصل کاشانی بودند. مهدی بهار با حسن ارسنجانی نسبت فامیلی داشت و در روزنامۀ داریا با هم همکاری داشتند. حسن ارسنجانی با نورالدین برادرش، از کودکی یتیم بودند. ارسنجانی در دبیرستان پهلوی در خیابان ری تحصیل می‌کرد. دو برادر دیگر مهدی؛ یکی حسین بهار بود که بعداً ریاست کارخانۀ دولتی چای در میدان شاه (خیابان ری) را عهده‌دار بود. حسین بهار مادر و مادربزرگم را در کارخانۀ چای مشغول به کار کرد. برادر دیگر، موسی بهار، کارخانۀ یخچال‌سازی زاگرس واقع در جاده کرج را در اختیار
خود داشت.

[1]. مادر پرویز بابایی به نام محترم کاشانی در سال ۱۳۶۴ درگذشتند (مصاحبه با خانوادۀ بابایی.

[2]. خیابان فلسطین امروزی که منزل مرحوم مصدق هم در همین خیابان قرار داشت.

موسسه انتشارات نگاه

کتاب «کارگر فیلسوف: خاطرات شفاهی پرویز بابایی» مصاحبه و تدوین یعقوب خزایی

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کارگر فیلسوف: خاطرات شفاهی پرویز بابایی”