کتاب مجموعه شعر رهگذر کوچۀ تنهایی سرودۀ یدالله عباسی
گزیده ای از متن کتاب
نمیدانم در کجای زندگی ایستادهام ولی میدانم بسیار شکستهام و برخاستهام. به راه مینگرم و به پای زخمی و به آنچه میخواستیم و آنچه شد. راهی دراز آمدهام ولی با دستان تهی اسیر قلم شدهام و آنچه سرودهام شورش درون است که بر زبان قلم روان گردیده و برای خودم و دلم نگاشتهام، که اندک اندک بسیار شده است در میان انبوهی از نوشتهها غوطه خوردهام و تک غزلوارهای که پردازش شد، اندکی از آن فراوان است.
شاید راهی شود و یا انگیزهای برای انباز کردن دیگران با لحظههای تنهایی و سرودن و نوشتن و نگاشتن.
شاید بخشی دیگر باشد از آنچه نامش زندگی است.
سروکار من با جسم و تن و چشم بیماران است و شعر و غزل و ترانه پای گذاشتن در وادی اندیشه و روح و ذهن و روان.
نمیدانم چگونه از امّا و اگرها گذشتم و این اثر تدوین و تقدیم شد.
رهگذر _ اسلامی
زمستان 1400
قطره قطره تا شدم معنای هست
|
ذرّه ذرّه گم شدم بالا و پَست | |
واژه واژه نقشها مانده به جا | جرعه جرعه جام می بودم به دست | |
کوچه کوچه جستوجو بودی مرا | لحظه لحظه میشود از دام رَست | |
آیه آیه اشکها جاری به چشم | قصه قصه میشوم از قصه مست
|
|
پیچ پیچ راه شد همراه من | تابِ تاب لحظهها من را شکست | |
دام دام خویش در خویشم گرفت | نای نای شعر من از هم گسست | |
گام گام خستهام مانده به راه | دیده دیده راه چشمان را ببست | |
کهنه کهنه شد گذار زندگی | رهگذار رهگذر شد مَیپرست |
جستوجو در جستوجو مانده به جا
جستوجو در جستوجو مانده به جا
|
هر چه دیدم شد همه چون و چرا | |
پرسش اینجا بود و پاسخ هم نداشت | پس شدم در دام چالشها رها | |
هر چه شد گم در میان قصه شد | رفتم و جستم ندانستم کجا | |
ذرّه بودم در پی یک ذرّه باز | ذرّه بود و در دلش بودی ندا | |
دل به دام دلهره دادم مدام | بیصدا بودم که میجستم صدا | |
در پی خود بودمی حیران روان | در درونم شورشی هر دم به پا | |
پرسش و تردید و چالشها به هم | ترسی از پرسش شده همراه ما | |
رهگذر اندر گذر ویران و مست | درد بود و گم همی بودش دوا |
دل به دام و چشم در پیمان دوست
|
اشک چشمان جلوهی زیبای اوست | |
پای لرزان، دست بر دامان می | جرعه در جام دل چشمان نکوست | |
در سفر از خویش تا او سر زدم | مست میدیدم که او مستانهخوست | |
تا به کی در جستوجو ماندن به راه؟
|
راز پنهان است و پیدا در سبوست | |
میشود تا اوج او بالا گرفت | هر چه میجویی گمان دارم که اوست | |
رهگذر هر سو گذر داری ببین | در میان هر گذر غوغای دوست |
بودم آنجا خسته و پیوسته مست
|
جام خونینی مرا بودی به دست | |
دلهره در جام مستی جا گرفت | بغض پنهان در گلو آنگه شکست | |
پا به پای خستگی بودم روان | پرسشی بودم همه از هر چه هست | |
نوشی از جامی مرا بردی به پیش | پرسشم بودی ز بالا، هم ز پست | |
دستها در دست سودای زمان | لحظهها در لحظه از هم میگسست | |
میشنیدم نغمهها از هر طرف | میشدم بر لحظه گاهی پایبست | |
رهگذاری بودم و توفان راه | رهگذاران را فراوان میشکست |
خدا کند که باران، به دشت تشنه امشب
خدا کند که باران، به دشت تشنه امشب | پیام تازهای را، به شوق تازه خواند | |
کلام تازه گوید، غبار خستگی را | به شور تازهای باز، ز برگ و گل زداید | |
به روی گل لب گل، درین شب سیاهی | چو خندهای نشیند، نشانهای نشاند | |
خدا کند که باران، کشد نشانه و خط | به دامنی ز کهسار، که دلبری نماید | |
خدا کند که باران، به دشت دیده در شب | نگارهای بسازد، به سوی او کشاند | |
خدا کند که باران، زند دری دوباره | کسی ز ره بیاید، دری دگر گشاید | |
خدا کند که باران، به رهگذر بگوید | که در گذر دوباره، رهی دگر بیاید |
خیمه زده گل به چمن شاهوار
|
پیش رخ گل همگان شرمسار | |
سبزه سراپرده فکنده به کوه | سبزه و گل، کوه و دمن گلعذار | |
رقص گل و ساز نسیم بهار | وه که چه طنّاز شده شاخسار | |
بلبلکان مست و غزلخوان و شاد | هست کنون غرق طرب مرغزار | |
سبزهی گلسنگ تماشایی است | نور خدا هست در این سبزهزار | |
کرده بزک چهرهی گل شبنمی | وه که آراسته مشاط همه کوهسار | |
جامهی نو کرده به تن روزگار | مژده که شد باز دوباره بهار | |
سبزه به ناز است نوازش کنید | هست چمن بهر همه غمگسار | |
از دل گُل نای و نوا میرسد | نای و نوایی که بخواند نگار | |
سبزه به رقصاستو به رقصاستباد | رقصکنان آب و گل و شاخسار | |
غنچه به نازی لب خود وا کند | عشوهکنان عطرفشان آبشار | |
باده به دست است چمن چون هَزار | مَیطلبانند فزون از شمار | |
بربط و تارند پی عود و نی | چنگ و چغانه همه آیند به کار | |
پاک دگر کینه از این دل کنید | مژدهی دل هست که آمد بهار | |
در گذر و شرح زمان قصّههاست | قصهی نو هست به ره رهگذر |
هر خانهی در بم به غم تُمبیده دیدم
هر خانهای در بم به غم تُمبیده[1] دیدم | هرچهرهراافسردهورنجوروهمغمدیدهدیدم | |
هر گوشهای گوری ز یاری مهربان بود | چیزی ندیدم هر چه دیدم پُرسه دیدم | |
اُشکوب[2]های خانهها در خاک رفته | شهری ندیدم من مزار مرده دیدم | |
یک آن گذر کردم به ارگ جاودانه | من ارگ بم از غم چنان لرزیده دیدم | |
دیدم به سختی کودکی آتش الو[3] کرد | بر گِرد آتش مردم دلمرده دیدم | |
مهرابههاگمگشته در آوار بودند | من مهر و مه چون مردمان غمدیده دیدم | |
کاریزها درهمشکسته نخلها با هم عزادار | مرغ و گیاه و آدمی افسرده دیدم | |
خشم زمین در خود فرو بردست شهری | مشکل بود چیزی که در آدینه دیدم | |
بم را بلی دیدم ولی قامت شکسته | قامت شکسته مردم رنجیده دیدم |
گفتم به اشک اینجا هوادارم تویی
گفتم به اشک اینجا هوادارم تویی | اندر غم دنیا خریدارم تویی | |
دام است و من در دام و بند زندگی باز | من خود گرفتار و گرفتارم تویی | |
این آتش جان را تو کردی رامتر | همراه چشم خواب و بیدارم تویی | |
چون گوهر گمگشتهای باشی به دوران | خود بهترین گوهر به پندارم تویی | |
اندرم حرم چون بودهای از پیشتر | همدم تویی همراه و دلدارم تویی | |
با تو چه آسان میتوان گفتن شنیدن | هر لحظه چون مشتاق دیدارم تویی | |
بر روی گونه رقص تو دارد سخنها | هر دم به میدانی و سردارم تویی | |
داری گذر چون رهگذاری در گذرها | تو تکیهگاهی یا که دیوارم تویی |
[1]. آوار شدن، ویرانه شدن
[2]. طبقه
[3]. روشن کردن
کتاب مجموعه شعر رهگذر کوچۀ تنهایی سرودۀ یدالله عباسی
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.