دفتر شعر «ای سرزمین من» سرودۀ خسرو گلسرخی
گزیده ای از متن کتاب:
در انبوهىِ فلق
سوارى گسسته ترك
در آغاز بيشهها
در انبوهىِ فلق
بهسوى گذشته رفت.
گريزنده مهر بود
گرازنده ماه بود
شبى پر ستاره بود
سفر بود و داغ و دود
يكى دشت بىنصيب
فنا مانده و غريب…
شتابنده بادها
گريزنده خارها…
سوارى كه خسته بود
و اسب گسسته يال
به سوى شب فنا
بريدند راه را
خيابان باغها
پر از سايه بهار
و عطر اقاقيا
گريزان و خوشگوار،
كه مىداد زندگى
شب خاطرات را
يكى فجر زرنگار
ز ويرانِ يادگار
چه فرخنده مىدميد،
و آواز ماسه را
ز درياچه بزرگ
همه راه مىشنيد.
يكى مرغزار پهن
ز خورشيد نيمروز
سبك، نور مىگرفت،
يكى شهر آبگون
و دروازههاى سيم
و گنجينههاى شام
بر او چشم مىگشود…
چه گلهاى تازهرو
چه روينده باغها
چه زيبنده بانوان
كه يكباره در قفا
به دشمن سپرده بود،
و روحى شكسته را
سوى مقصدى جليل
به شبگير برده بود
مگر او نمىشنيد
كه در گِرد بركهها
خزههاى ناشناس
چه آواز خواندهاند؟
و رنجور مرغكى
ز پايان راه او
پريدهست و رفته است.
در انبوهى فلق
كنون رنگهاى تند
معلق نشستهاند،
و زنگوله شبان
رمههاى تازه را
سوى عصر ديگرى
به ميعاد مىبرد.
نسيمى صفيرزن
به مأواى آسمان
حبابى بزرگ را
نمودهست واژگون
به تجليل آن غريب
در آن دشت بىنصيب ــ
هزاران چراغ سرخ
برافروخت در غروب…
ميان نسيم و خواب
تماشاى احتضار
و مرگ دو آفتاب…
در آغاز بيشهها
در انبوهى فلق
فسانهگر است دشت.
سوارى گسسته ترك
ــ سوى جوّ لامكان ــ
به ميعاد رفته بود
ز ميعاد برنگشت.
2/10/ 41
دفتر شعر «ای سرزمین من» سرودۀ خسرو گلسرخی






دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.