کتاب «کیمیا و خاک» نوشتۀ رضا براهنی
گزیده ای از متن کتاب
یکسال پیش دوستى پیداکردم بهنام نادر نادرى. مردى قد کوتاه، تو پُر، با چشمهاى میشى غمگین و خردمند؛ سرِطاس، با موهاى سفید در بالاى گوشها؛ و تنى نه زیاد سنگین؛ مردى شصتودوسه ساله؛ که شباهت به رهبر رو به بازنشستگى یک ارکستر فیلارمونیک اروپاى مرکزى داشت. بىتعارف لباس مىپوشید؛ و گهگاه که نکتهپردازى مىکرد، به تصویر من از سقراط شبیه بود. زمینشناس بود، یعنى استعدادها و تمایلات زمین را مىشناخت: در کجا مىتوان گل کاشت، و در کجا مىتوان مرده چال کرد. در همان چند روز اول که در شمار همسایههاى مجموعۀ آپارتمانى ما درآمد، گفت که شعر مىگفته است؛ دیوان دارد که چاپ نکرده؛ گیاهشناس است؛ ذبیح بهروز را هم مىشناخته است؛ و شعرهایش اکثراً خطاب به زنش بوده؛ و روزى هم یک کتاب طب گیاهى پیش من آورد که خودش نوشته بود؛ خطخوشى داشت و از دو رنگ قلم استفاده کرده بود: سرخ و سیاه؛ و کتاب که بهنظر من عجیب درهم و برهم بود، ماهها پیش من ماند، که روزى آمد و پس گرفت؛ و بهرغم حضور این همه تناقض در وجودش، مظهر نوعى موسیقى هماهنگ بود؛ اشیاء، حرکات و حالات مربوط به نگاهش، راه رفتنش، و حرفزدنش، در تصور من از او آدمى ساختند که بر او مىشد فقط یک کلمه را اطلاق کرد: زیبا. نادر نادرى، دوست یکسالۀ من، واقعاً زیبا بود.
به من و زنم و بچههامان، و تقریباً همه همسایهها، اعم از زن و مرد و بچه، «پدرجان» مىگفت و اصرار داشت که لازم است هرچه زودتر دست به کار شویم: دارد دیر مىشود؛ آخر، پدرجان، چه معنى دارد این همه خاک و خل جلوى پنجرۀ خانه تو و من؟ باید بکاریم، پدرجان! و جلسه کردیم؛ هر خانوادهاى چقدر باید مىداد؛ هفت خانواده بودیم. و هفت عدد مقدسى است و بر تارک هفت ما آن سر پیرمردانه و خوشبرش نادرى که هم شبیه سر نیما بود و هم شبیه سر اینشتین، مىدرخشید. کارگر آوردیم؛ خاک را شکافتیم؛ باغچه را شخم کردیم؛ و رفتیم زیر نظر او، و به اتفاقِ چند نفر از همسایهها، از مجیدیه گلوگیاه و درخت خریدیم؛ و در بازگشت از یکى از این سفرهاى خوش و کوتاه براى خرید درخت، من براى نادرى شعرى از «نیما» خواندم؛ آنجا که مىگوید: «شباهنگام. در آندم که برجا درهها چون مردهماران خفتگانند؛ / در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پاى سرو کوهى دام / گَرَم یاد آورى یا نه، من از یادت نمىکاهم؛ / تو را من چشم در راهم»؛ و او گفت: «مىدانى من نیما را هم مىشناختم.» و نمىدانم چرا، و این شعر شهید بلخى را برایم خواند که: «به منجنیق عذاب اندرم چو ابراهیم _ به آتش حسراتم فکند خواهندى».
و در عرض دو سه ماه، آن زمین بىشکل و قواره و پرفراز و نشیب روبهروى پنجرههاى من از طبقۀ پایین و پنجرههاى نادرى از طبقه بالا، صاف شده بود، کاشته شده بود و پوشیده به گل و گیاه و رنگ و برگ و پروانه بود، و نادرى، آن عاشق پیرهن چاک نا کجاآبادهاى کوچولو در پشت دیوارهاى حصین خانههاى ایرانى _ تپهاى در وسط باغچۀ مشترکمان احداث کرده بود، با گلهاى اطلسى بر اطرافش، و درختچهاى همچون دخترکى معصوم بر وسطش، که براى او، و بىشک براى من، زیباترین تجلى زمین بود. او زمین شش در چهار دندان گِرد را به فضاى پر تلألؤ رنگ و شبنم بدل کرده بود. مرده را احیا کرده بود و از مادۀ ماتمزدۀ مرگ و نیستى چهرۀ شاد و دوارانگیز زیبایى آفریده بود. کسى که خلق فرهنگ مىکند، سیلى بر چهرۀ مرگ مىزند و آن تپۀ نادرى چنین بود. و خاصیت آدمهاى بزرگ چنین است. خاک را به نظر کیمیا مىکنند.
کتاب «کیمیا و خاک» نوشتۀ رضا براهنی












دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.