کتاب از «الیور تویست» نوشتۀ چارلز دیکنز ترجمۀ سعید درودی با تصویرسازی جرج کروشِنک
گزیده ای از متن کتاب
در شهرکی که بهتر است نامش حتی به شکل مستعار ذکر نشود، ساختمانی قدیمی به چشم میخورَد که نظایرش در اغلب شهرهای کوچک و بزرگ مشاهده میشود. بنای مذکور یک نوانخانه یا گداخانه است. در روز و تاریخی که برای بیانش نیازی نیست خود را به زحمت بیندازم و ذکر آن نیز چندان فرقی به حال خواننده ندارد، موجودی فانی پا به جهان گذاشت که نامش عنوان این فصل را به خود اختصاص داده است.
جراح محله که کار قابلگی هم انجام میداد، نوزاد را به این دنیای پُررنج و درد آورد، اما معلوم نبود که او زنده میمانَد یا نه. از این رو تا مدتها کسی در این فکر نبود که نامی برایش برگزیند. چنانچه نوزاد میمُرد، به احتمال زیاد این یادداشتها نیز هرگز به رشتۀ تحریر درنمیآمد؛ اگر هم نوشته میشد، حجمش قطعاً از یکی دو صفحه تجاوز نمیکرد و به این ترتیب، به کوتاهترین زندگینامه در ادبیات یک کشور تبدیل میشد. البته منظورم این نیست که تولد در یک نوانخانه رویدادی خجسته و رشکبرانگیز است، ولی در این مورد خاص، باید بگویم این بهترین واقعهای بود که میتوانست برای الیور تویست پیش آید. واقعیت آن است که حاضرانِ در صحنه تلاش فراوان کردند تا الیور را به تنفس وادارند. اصولاً نفس کشیدن مقولهایست پُر از زحمت و دردسر، لیکن چون به آن عادت کردهایم، به کاری ضروری تبدیل شده و زنده ماندن را برای ما ممکن و آسان میکند. نوزاد تا مدتی روی یک تشکچه نفسنفس میزد و در حقیقت، یک پایش در این دنیا بود و پای دیگرش در آن دنیا. ظواهر امر هم نشان میدادند که به احتمال زیاد به سرای دیگر خواهد شتافت. طی این مدت کوتاه اگر تعدادی مادربزرگِ هشیار و عمۀ نگران و خالۀ دلواپس و پرستارِ مجرب و پزشکِ حاذقْ، الیور را احاطه کرده بودند، نوزاد بیتردید جان میسپرد، اما در آن زمان، اطرافیانِ الیور عبارت بودند از پیرزنی تهیدست و ناتوان که با نوشیدنِ چند جرعه آبجو مست شده و عقلش زایل شده بود و یکی از جراحانِ محله که با دریافتِ اجرتی اندک، نوزادان را به دنیا میآورد. الیور و طبیعت نیز، میان این دو تن، مشغول پیکار با یکدیگر بودند. نتیجۀ حضورِ این دو نفر آن شد که پس از چند بار تلاش مختصر، الیور شروع به تنفس کرد؛ چند بار عطسه کرد و سپس چنان فریادی کشید که فقط از یک نوزادِ پسر انتظار میرفت. تقریباً سه دقیقه و خُردهای بود که کوچکترین صدایی از نوزاد برنمیخاست، لیکن اکنون با شنیده شدنِ فریادِ او که بیانگرِ زنده ماندنش بود، ساکنان نوانخانه دریافتند که محمولهای جدید به محله رسیده است.
درست در همان زمان که الیور با فریادی گوشخراش نشان داد که شُشهایش به خوبی و به راحتی کار میکنند، رواندازی چهلتکه و پُر از وصلهپینه که با بیتوجهی بر تختی آهنی افکنده شده بود، تکان خورد و صدای خِشخِشی از آن برخاست. لحظهای بعد، روانداز اندکی کنار رفت و چهرۀ رنگپریدۀ زنی جوان در معرض دید قرار گرفت. زن سرش را کمی از روی بالشی مندرس بلند کرد و با صدایی ضعیف و بیحال گفت: بذارین اول بچهمو ببینم، بعد بمیرم.
جراح جلوی آتش بخاری نشسته بود و برای آنکه گرم شود، گاهی کف دستهایش را رو به شعلهها میگرفت، گاهی هم آنها را به هم میمالید. بعد از آنکه سخنان زن جوان را شنید، برخاست و نزد او رفت و با لحنی مهربان که اصلاً از او انتظار نمیرفت، گفت: اوه… شما به این جوونی نباس از مرگ حرف بزنین.
پرستارِ سالخورده شتابان بطریِ کوچک و سبز رنگِ آبجو را در جیب لباسش چپاند. لحظاتی قبل به گوشهای رفته و چند جرعۀ دیگر از آبجو را با لذت سر کشیده بود و اینک بطری را پنهان میکرد. عجوزه، بعد از دلداریهای جراح، به سخن درآمد و خطاب به او گفت: خدا بهش امید و سلامتی بِده… آقا… من اینهمه از خدا عُمر گرفتهم. سینزه شیکم زاییدهم. فقط دوتا از بچههام زنده موندن که با من تو همین گداخونه زندگی میکنن. وقتی این زن به سنِ من برسه و بچههای بیشتری بزاد و چَنتاشونَم از دست بده، بهتر و راحتتر با اوضاع کنار میاد.
بعد خطاب به مادرِ جوان ادامه داد: عزیزم!… فکرشو بُکُن که مادر بودن چه لذتی داره!… به خصوص با این طفلِ معصومی که کنارِته.
این دورنمای امیدبخش ظاهراً نتیجۀ مورد نظر را برای مادرِ جوان به بار نیاورد. زن سرش را تکان داد و دستانش را به سوی فرزند دراز کرد.
جراح نوزاد را برداشت و به دست مادر داد. مادر نیز با حرارتی بسیار، لبهای بیرنگ و سردش را بر پیشانیِ فرزند گذاشت؛ دستی به چهرۀ خویش کشید، به تندی به اطراف نگریست، تمامی بدنش به لرزه درآمد، بر تخت افتاد و جان سپرد. جراح و پرستارِ پیر به مالیدنِ سینه و دستها و شقیقههایش پرداختند. اما خون در عروق او منجمد شده و برای همیشه از حرکت بازایستاده بود. دکتر و پرستار با متوفا از امید و آرامش سخن گفته بودند ولی به نظر میرسید که مرحومه از مدتها پیش با این واژهها بیگانه بوده است.
پزشک بالاخره دست از تلاش برداشت و چون نام پرستار را فراموش کرده بود، خطاب به او گفت: خانمِ… چیز[1]… دیگه ولش کنین. تموم کرد بیچاره!
پرستار چوبپنبۀ بطری آبجو را که روی بالش افتاده بود، برداشت و در جیب گذاشت و گفت: اوه!… بیچارۀ بینوا!… آره، انگار مُرد.
بعد خم شد تا نوزاد را بردارد و در همان حال تکرار کرد: بیچارۀ بینوا!
جراح که عمیقاً به فکر فرو رفته بود، دستکشهایش را به دست کرد و به پرستار گفت: «اگر بچه بازَم شروع کرد به گریه کردن، لازم نیس دوباره کِسیو بفرسّین دنبال من. اگر سروصداش اذیتتون میکنه، هر بار یهکم حریره بهش بدین بخوره.
سپس کلاهش را برداشت و پیش از خروج، کنار تخت ایستاد و گفت: دخترِ خوشگلی بود. از کجا اومده بود؟
پیرزن به پاسخ گفت: دیشب به دستور مدیر آوُردَنِش اینجا. تو خیابون افتاده بود رو زمین. انگار راهِ زیادیو پای پیاده طی کرده بوده، چون کفشاش دربوداغون و تیکهتیکه شده بودند. ولی هیشکی نمیدونه از کجا اومده بوده یا کجا میخواسّه بره.
جراح روی جنازه خم شد و دست چپِ متوفا را بلند کرد و به آن چشم دوخت. بعد آهی کشید و گفت: همون قصۀ همیشگی!… حلقۀ ازدواج نداره… خُب، شببهخیر!
دکتر از اتاق و بعد هم از نوانخانه خارج شد تا برود غذا بخورَد. پیرزنِ پرستار نیز بطریِ سبز رنگ را دوباره از جیب درآورد و جرعهای سرکشید و روی چارپایهای جلوی آتش بخاری نشست و بر آن شد که به نوزاد لباس بپوشانَد.
الیور تویست برای نشان دادنِ قدرت و تأثیرِ لباس نمونهای شایسته بود! در آن زمان، یگانه پوششِ نوزاد فقط یک پتو بود و از روی آن، نمیشد تشخیص داد که فرزندِ یکی از اشراف است یا گدازادهای بیش نیست؛ اگر کسی او را نمیشناخت، به هیچ وجه نمیتوانست به جایگاه اجتماعیاش پی ببرد. اما پرستارِ پیر پتو را از او دور کرد و به جای آن، پارچهای از جنس چیت به دورش پیچید که از فرط استفاده زیاد، زرد شده بود. اینک مُهری قطعی بر پیشانیِ نوزاد زده شد و به سرعت و ناگهان در جایگاه اجتماعیِ خود قرار گرفت و آشکار شد که کودکی از همان محله است، پسریست یتیم و بینوا متعلق به نوانخانه؛ موجودیست مفلوک که مقدر شده است همیشه گرسنه بمانَد، کتک بخورد، تحقیر شود و هیچ کس دل برایش نسوزانَد و دست نوازش بر سرش نکشد.
الیور با قدرتِ تمام میگریست و فریاد میکشید. اگر میدانست که نوزادیست یتیم که به دستِ لطف و توجهِ مدیرِ نوانخانه و مسئولان کلیسا سپرده شده است، شاید گریهها و فریادهایش شدیدتر هم میشد.
[1]. Thingummy یا thingamabob :این واژه زمانی به کار میرود که نام دقیقِ یک شیء یا شخص را نمیدانیم یا نمیخواهیم به زبان آوریم. _ م.
کتاب از «الیور تویست» نوشتۀ چارلز دیکنز ترجمۀ سعید درودی با تصویرسازی جرج کروشِنک















دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.