(021) 66480377-66975711

دعوت به دعای عهد زنان

14,000تومان

سید علی صالحی

سید علی صالحی، یکی از شاعران معاصر ایران است  افق معرفتی و دلالتی خاص خود را دارد.  اشعار وی سرشار از عاطفه­ ی شاعر در ارتباط با انسان، عشق، زن، امید، ناامیدی، اندوه، شادی، پیری، وارستگی، شعر و شاعری، سوگند و مرگ  است. در اغلب موارد حالت، نگاه و احساس صالحی به این مقوله ها، از نوع خاصی است که با نگاه و برخورد عاطفی دیگر شاعران فرق دارد او که به نوعی از جریان سازان اصلی شعر گفتار است این گونه می گوید:

زبانِ گفتار، وطن ماست، مادر ماست، ما در اقيانوس زبان گفتار زاده مى‌شويم، در واقع اين زبانِ شريف مولود طبيعى‌ترين بستر زيستىِ انسانِ اينجايى است، اما زبان نوشتار همان صنعت كردن با ذهن خلايق است، نوعى كوشش ملانقطى در نوع چينشِ كلماتِ مهندسى شده است.

توضیحات

گزیده ای از دفتر شعر دعوت به دعای عهد زنان

بگذار باز هم نگاهت کنم
آنقدر ماه باش
که مرگ
دست خالی به خانه برگردد

همه حقیقت همین است
دوست دار بی دروغ تو
رو به روی تو نشسته است

در آغاز دفتر شعر دعوت به دعای عهد زنان می خوانیم:

فهرست

 

 

 

 

عقلِ زبان یا زبانِ عقل      11

دفتر اول

من شفاىِ کاملِ کلماتم شب را کنار مى‌زنم زیرِ سنگ هم که شده حروفِ مناسبِ نامِ تو را پیدا خواهم کرد

تاریکى شب و روشنایى روز             19

بى‌نظیر باش   20

بگذار باز هم نگاهت کنم                  21

زیر باران در باجه تلفن     22

رُخ مى‌دهد    26

هر کجا هستى، زنگى بزن                  28

دارم گوشىِ همراهم را لمس مى‌کنم     28

صفحه هفت، پاراگراف سوم               30

آخرین شبِ ملک شهرباز                  32

به نى ساران   34

کمى عَرَب، کمى ساسانى                  36

به قرارِ آن دقیقه که باید …                38

التحریر … مکاتِب اَلْمولیان                40

آهستگى‌هاى ما به آن عصرِ بى روشنِ هوا             42

نیازى به دیگران نیست     44

اتفاقآ به موقع آمدى اینجا                 46

ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن!         48

چقدر نقطه‌چین فراوان است               49

بى دادْ خواستِ این همه خسته، این همه خراب!      51

هبوطا …!     53

سیاه از هیاکِلِ کوه           55

نى تمام        57

واگشت‌ها به اشتیاقِ سفر   59

پاستورالِ پریونِ دره انار   62

هر کسى راه خودش را مى‌رود           65

مَرایاىِ هَر وَرا  که تویى   67

توى دلم، براى خودم        69

دفتر دوم

دختر است نیمى هندوىِ حیرت نیمى باران به بادیه …

برف             73

حق با تو بوده  از قدیم    75

عینِ معجزه    77

یک جمله حکیمانه          79

کدام جواب؟!                 81

از همان شاعرِ اهلِ شیراز است            83

مُراوده‌اى که ممکن است ممنوع شود    84

هر کجاى جهان، کودکى کُشته مى‌شود                  86

همانجا فلسطین است       86

دنیا خلوت است خیلى     88

زن              89

مَرْهَمِ اندوهِ آدمى            90

پیش خواهد آمد             92

حرف زدن‌هاى معمولىِ همیشه …       94

وَالله … خلاص!              96

به حرفِ بعضى‌ها گوش نده دوستِ من!                98

… !             100

هر آن  ممکن است …      102

برفِ سُرخ      104

شِبلى به موافقت …         106

آه … لیدرِ کبیر!              108

به یادِ فروغ    111

نور              113

توارُد           114

پیاله هفتم     116

وَزا              117

لُکنتِ لی‌لا    119

پیروِ صحبت‌هاى پیشینِ خودمان         121

ناخن           122

تاریکْ روشن‌ها             124

مکرر است، گلایه نکنید!   125

دفتر سوم

شما نیز مثل من باید به یاد آورید: عشق … نور است و نور آخر الاَمر از پىِ تاریکى طلوع خواهد کرد.

گل سرخ در گل سرخ       129

یک ماه و چند ستاره       131

ادامه ترانه‌اى که خوانده‌اید … گویا!     133

عطر خالصِ خَش            135

سرزمینِ مَد و مِه             136

لابه‌لاى این همه سر و صدا                138

باز هم تاریکى شب و روشنایى روز    140

آخر این چه زندگى‌ست!   141

یا …            142

سعىِ مَردم …                 144

این بهتر است                 146

بَه بَه …        148

دست  روى  زانو زدن  به حسرت        150

استاد، سلام …!               152

تکرار بفرمایید لطفآ         154

یکى منزل به اتفاقِ سفر    156

مقام واقعه     158

واقعآ ببخشید!                159

تمام … دَرداتَر!               161

یک لحظه، فقط یک لحظه                 163

صاف، آرام، نرم              165

از دور          167

آیانا            168

جمهورى واژه‌ها             170

خواب          174

سطرى از صحبت‌هاى بعضى شاعران    176

مردم، بعضى‌ها …!           178

بقیه راه         180

نگذار!          182

دست در خود گشودن آدمى               184

باید یادتان مانده باشد     186

فتوا             188

آدمى و جهان                 190

عقلِ زبان یا زبانِ عقل

 

 

 

 

حقیقت این است که زبان فارسى، میراث فرهنگى ماست. میراثى از این دست اگر گاه کاهل دیده مى‌شود یا از سر کاستى در کلمه، قادر به رهبرى دال و مدلول‌ها نیست، مشکل به شکل آسیبى بازمى‌گردد که بر زبان مادرى ما تحمیل شده است: زبان پارسى ما در زیستْبوم خود صاحبِ دو بستر است، بسترِ طبیعى زبان گفتار و بسترِ دیوانى زبانِ نوشتار، بسیارى از ملل با چنین معضلى روبه‌رو هستند، اما فاصله میان زبان گفتار تا نوشتار این همه دراز دامن نیست که در زبانِ پارسى.

زبان، موجود زنده‌اى است که موقعیتِ حیاتى خود را در واکنش به تحولاتِ اجتماعى، علمى و تاریخى … بَسیجیده مى‌کند تا از «شدنِ» خویش مطمئن شود. این خاصیتِ استتیک زبان ماست؛ انعطاف و مدارا در پذیرشِ واژگانِ غریب. چندان که گاه با دهشى خارق‌العاده، واژه‌هاى غلط را چنان تربیت مى‌کند که کمتر کارشناسى متوجه این خطاىِ دُرُست مى‌شود. به قولِ استاد داریوش آشورى: نمونه آن «سرمایش» است، بى‌آن که مصدرى به نام «سَرمودن» داشته باشیم. زبان مادرى ما با همین
نرمش زیرکانه توانسته است در طول تاریخ خود را از یورشِ زبان‌هاى غیر و زورآور در امان نگه دارد.

اینجا البته بحث ما بر سرِ واحد زبان است، یعنى عنصرِ شناورى به نام «واژه» و بعد چرایى و چیستىِ «فقر واژه» میانِ بعضى شاعران. کم‌زایى و کاستى در جهان لغت، هزار و یکى دلیل و پدیده و علت و رخسارِ پیدا و پنهان دارد. نمى‌شود در یکى وجیزه مُنَجَز … کار را تمام کرد. سرکرده این آفت‌ها همین جداسرى زبان نوشتار از زبان گفتار است، این فصل و فاصله به حدى است که تو گویى این دو سلوک (تکلم و تحریر) به دو ملت و دو فرهنگ و تمدن تعلق دارند.

زبانِ گفتار، وطن ماست، مادر ماست، ما در اقیانوس زبان گفتار زاده مى‌شویم، در واقع این زبانِ شریف مولود طبیعى‌ترین بستر زیستىِ انسانِ اینجایى است، اما زبان نوشتار همان صنعت کردن با ذهن خلایق است، نوعى کوشش ملانقطى در نوع چینشِ کلماتِ مهندسى شده است.

آن زبانى که ما با آن به دنیا مى‌آییم، با آن زندگى مى‌کنیم و با آن خواب و رؤیا مى‌بینیم، زبانِ گفتار است، زبان گفتار بر ضمیر ناخودآگاهِ ما حاکم است، در حالى که زبان نوشتار در جیبِ دانشِ کلامى و حواسِ صورى ما زندگى مى‌کند، آن هم به صورتِ مخفى و منفعل، تا به وقت نوشتن!

زبانِ نوشتار کشف نیست، شکلى از اختراع است. زبانِ شِبهِ ادب است که به کار ادبیّتِ پُزمآب مى‌آید، نوعى عرضِ حالِ شیک از جنسِ انشائیتِ دربارى است. ما در این زبانِ کوششى، کیسه بى‌کرانى براى ذخیره لغات نداریم.

مشکل به دوگانگى زبان بازمى‌گردد. زبانِ زندگى یا زبانِ تعارف؟! همه ما اهل قلم – ناخودآگاه – با زبان گفتار فکر مى‌کنیم، اما با زبان نوشتار به سیاهه کاغذ مى‌رسیم. خوفناک است این فاصله، و این فاصله، بازمانده زبانِ ادارى، زبانِ نوشتار، زبانِ شحنه و قاضى، زبانِ استاد و مدرس، زبانِ بر زمین مانده عهدِ دربار است. زبانِ وزیرى، محدود است در بیان و معدود است در لغت. فقیر است. همین است که به تاریکىِ کسالتْبار تکرار تن مى‌دهد. اگر مى‌خواهد از این اسارت آزاد شود و هم زبان کوچه و شهروندان را نپذیرد، گول مى‌خورد و سعدى مى‌شود: نیمى عرب، نیمى پارسىِ پراکنده. بیهقى شیرین است، گوارده است، اما براى نمایندگانِ طبقاتِ شیک و …!

نام نمى‌آورم، یکى از شاعران مشهور دهه چهل و پنجاه، همه عمر با حدود پنجاه کلمه، شعر سرود و لاغیر …! این فقر یا به قولِ اساتیدِ بدبخت!! این استضعاف، سودِ غم‌انگیز «مایه»اى تُنک و تَنگ و نومید است.

زبانِ نوشتار نامزدِ مجبورِ سنت‌پرستانى است که حتى درک درستى از کلماتِ برگزیده و فراکْپوش ندارند. عده‌اى به جامعه واژه‌ها به چشمِ جامعه‌اى طبقاتى نگاه مى‌کنند. از اوایلِ قرن پنجم هجرى قمرى، اهل قلم با عربى‌دانى و سونامى کلماتِ عربى «پُز» مى‌دادند، این پنجاه سال اخیر نیز اهل قلم با غثیانِ کلمات و ترکیباتِ غربى «فیس» مى‌دهند. چه ارعابِ عاشقانه‌اى (!) جامعه ما از حیثِ زبان، سه قطبى است: در شهر، ارباب و رجوع، اداره و دانشگاه، قطب زبانِ نوشتار در لفظ حاکم است. در کوچه و بازار … قطب زبانِ گفتار جارى است، و در خانواده و میان قوم و خویش «گویش و لهجه و زبانِ اجدادى!» حالا در این کشاکش و
کشمکش، خاصه در اسارتِ زبان نوشتار لنگ مى‌زنیم، تکرار مى‌شویم، و بس‌آمدها را تنبیه مى‌کنیم، و باز از خود مى‌پرسیم چرا جیبِ لغاتِ ما سوراخ است، خاصه که زبانِ نوشتار، زبانِ جان نیست، زبانِ ذهن و حافظه است. یعنى نگهبان چنین زبانى هر لحظه در حال زَوال است. حافظه زوال‌پذیر، نگه داشتِ لغت‌ها را بیمه نمى‌کند، چون خود بیغوله بیم است. زنهار … زبانِ کتابت از حیثِ میراثِ معنا. در ما نهادینه نشده است. ما اولادِ زبانِ گفتار هستیم. من میان زبان میکرفون (افاده نوشتارى و لفظِ قلم) و زبانِ مردم، به روحِ زبانِ مردم (گفتار) اشاره مى‌کنم که گنجى بى‌پایان و کشورى بى‌کرانه است. کم سوادها نیز در این اقلیم، کلمه کم نمى‌آورند، چه رسد به اهلِ آفرینش و قیامْزادگانِ قلم.

زبانِ شِبهِ مؤدبِ فضلا (!) هیچ رابطه طبیعى و تاریخى با زمینه زبان مردم، زبان زنده معیار ندارد. فقط لوکس است، دلش خوش است با همان چند کلمه، پشتِ ویترین تاریخ، چِلِق چِلِق … آدامس مى‌جَوَد! همین زبانِ جعلْنشین است که اجازه مى‌دهد بیگانه‌زدگى در زبان (آن هم از طریق تسلیم شدن در ترفندِ ترجمه) وسعت خزنده و خفیه به خود بگیرد. ما مى‌توانیم به همه کلماتِ بیگانه آمده خوش‌آمد بگوییم، اما به شرطى که در زبان پارسى گوارده شوند[1] ، مثل «اکسیدن» و «اکسیده شدن» که

عالى است این انعطاف زیرکانه، این نرمشِ رَوا. فارسى «زبانْبسته» نوشتار، مولودِ «زبانِ عقل» است. مولودِ عقلِ سودجو و «بزن و در رو …» است. ما به «عقلِ زبان» نیاز داریم که «خودْزایىِ خلاق» در آن تَعْبیه شده باشد، تا ما را از رادیکالیزمِ انشائیتِ صرف نجات دهد. ما از این راه به
زبانِ مهمان‌نواز پارسى رسیده‌ایم، و نمى‌گذاریم یورشِ نادانى، زبانِ مادرى ما را ویلچرنشین کند. ما کلمه کم نداریم، ما باید از صنایعِ توالت کرده ادبیّت و اصنافِ بدایعِ بى‌هوده فاصله بگیریم. صنعت‌گرى ستمگرانه، زبانِ فارسى را به دو زبان، شقه کرده است. نباید تکلمِ مردم را فراموش کنیم، در غیر این صورت به تکلفِ نوشتار آلوده مى‌شویم. اگر امروز این پرسش، گاه به گاه رُخْنمون مى‌شود که چرا زبان دچار کاهش کلمات لازم شده است، به تَعَدّى تکلف دقت نکرده‌ایم که چه آفتى را در ذهن و زبان ما کاشته است. ما – خاصه شاعران – باید حواسمان جمع باشد، خروج از خاستگاهِ طبیعىِ زبانِ پارسى، تکلم ما را پتیاره خواهد کرد. مردم از زبانِ عارى از عفت مى‌گریزند (عفت در این کلام به معناى دَهشِ بى‌کرانه است.)

دریغا، من خود نیز در نوشتن این متن، بى‌تکلف نبوده‌ام، اما همه سعى‌ام این بوده در این سى و چهار سال؛ تا روح گفتار را در نوشتنِ شهودِ خویش (شعر) درک کنم. بِهْکردِ زبانِ مادرىِ ما در گروِ عبور از «ادبیّتِ مسموم» است. باید باور کنیم که زبانِ دیوانى و این نوع نوشتارِ عاریتى، سنگواره شده است. تیپِ زبانِ ما نه ارعابِ زبان و لغت عرب است، نه خودخواهىِ ترکیباتِ جفاکارِ اهل غرب! چهره زیبا و صبورِ زبانِ مادرىِ ما، زبانِ بخشنده و فراپذیرِ گفتار است؛ در همه حوزه‌ها: ادبى، علمى، فلسفى، فنى، صنعتى، اقتصادى، اجتماعى، سیاسى، هنرى و …! نه آنقدر متعصب هستیم که غیر به خویش راه ندهیم، نه آنقدر مظلوم و تسلیم … که کلمهْکِش دیگران. ما «نیروهاى جهانىِ زبان» را در جان و گفتِ خویش گوارده مى‌کنیم تا در زیستْبومِ تازه خود، «حس تبعید» و
«حصرِ معنا» نداشته باشند[2] . این رازِ سَره کردن و یکسره کردنِ کلماتِ

زنده است که متعلق به جهانى بى‌مرزند، و سخن آخرم؛ رو به شاعرانى است که گاه مى‌گویند «زبان ما دچار بحران شده است، زبان را نجات دهید!» باور کنید محلِ حادثه جاى دیگرى است. بحرانِ زبان، زاییده بحران‌هاى اجتماعى و تاریخى و جهانى است.

به هر انجام، انجام این است: براى قضاوتِ نهایى بر کم و کیفِ کلامِ پارسى، سراغ شاهدِ تأثیرپذیر و تسلیم شده‌اى به نام «نثر» نروید. شعر، شعر، شعر … از رودکى تا همین امروز، تنها شعر، طبیب و پرستارِ زبانِ مادرىِ ما بوده است.

          اولِ خرداد  1393

                تهران         

[1] استاد داریوش آشورى.

[2] ملهم از گفتار استاد داریوش آشورى.

توضیحات تکمیلی

وزن 250 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

94081

شابک

978-600-376-024-0

نوبت چاپ

قطع

تعداد صفحه

191

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

250

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “دعوت به دعای عهد زنان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This