(021) 66480377-66975711

کلیات اقبال لاهوری

9,500تومان

محمد اقبال لاهوری

به اهتمام فرید مرادی

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب هند به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروه‌هایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.

آثار اقبال در این مجموعه:

اسرار خودی

رموز بیخودی

پیام مشرق

زبور عجم

جاویدنامه

پس چه باید کرد؟

ارمغان حجاز

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

گزیده ای زا کلیات اقبال لاهوری:

گر نداری اندر این حکمت نظر

تو غلام و خواجهٔ تو سیم و زر

از تهی دستان گشاد امتان

از چنین منعم فساد امتان

جدت اندر چشم او خوار است و بس

کهنگی را او خریدار است و بس

در نگاهش ناصواب آمد صواب

ترسد از هنگامه های انقلاب

خواجه نان بندهٔ مزدور خورد

آبروی دختر مزدور برد

در آغاز کالیات اقبال لاهوری می خوانیم:

فهرست

اسرار و رموز
اسرار خودى ۵۹
تمهید ۶۱
«در بیان اینکه اصل نظام عالم از خودى است و تسلسل حیات تعیّنات وجود بر استحکام

خودى انحصار دارد» ۶۵
«در بیان اینکه حیات خودى از تخلیق و تولید مقاصد است» ۶۶
«در بیان اینکه خودى از عشق و محبّت استحکام مىپذیرد» ۶۷
«در بیان اینکه خودى از سؤال ضعیف میگردد» ۷۰
«در بیان اینکه چون خودى از عشق و محبّت محکم میگردد، قواى ظاهره و مخفیّه نظام

عالم را مُسخّر مىسازد» ۷۱
«حکایت درین معنى که مسئله نفى خودى از مخترعات اقوام مغلوبه بنى نوع انسان است

که به این طریق مخفى اخلاق اقوام غالبه را ضعیف میسازند» ۷۲
«در معنى اینکه افلاطون یونانى که تصوّف و ادبیّات اقوام اسلامیّه از افکار او اثر عظیم

پذیرفته بر مسلک گوسفندى رفته است و از تخیّلات او احتراز واجب است» ۷۴
«در حقیقت شعر و اصلاح ادبیّات اسلامیّه» ۷۵
«در بیان اینکه تربیت خودى را سه مراحل است مرحله اوّل را اطاعت، و مرحله دوم را

ضبط نفس، و مرحله سوم را نیابت الهى نامیدهاند» ۷۸

«مرحله اوّل اطاعت» ۷۸
«مرحله دوم ضبط نفس» ۷۸
«مرحله سوم نیابت الهى» ۷۹
«در شرح اسرار اسماى على مرتضى» ۸۱
«حکایت نوجوانى از مرو که پیش حضرت سیّد مخدوم على هجویرى رحمهالله علیه

آمده از ستم اعدا فریاد کرد» ۸۳
«حکایت طایرى که از تشنگى بیتاب بود» ۸۴
«حکایت الماس و زغال» ۸۵
«حکایت شیخ و برهمن و مکالمه گنگ و هماله در معنى اینکه تسلسل حیات ملّیه از

محکم گرفتن روایات مخصوص ملّیه مىباشد» ۸۶
«در بیان اینکه مقصد حیات مسلم اعلاى کلمه الله است و جهاد اگر محرّک آن

جوعالارض باشد در مذهب اسلام حرام است» ۸۸
اندرز میر نجات نقشبند المعروف به باباى صحرائى که براى مسلمانان هندوستان رقم

فرموده است ۹۰
«الوقت سیفٌ» ۹۲
«دُعا» ۹۵
تمّت ۹۶

رموز بیخودى ۹۷
جهد کن در بیخودى خود را بیابزودتر والله اعلم بالصّواب ۹۸
پیشکش بحضور ملّت اسلامیه ۹۹
تمهید: در معنى ربط فرد و ملّت ۱۰۱
در معنى اینکه ملّت از اختلاط افراد پیدا میشود و تکمیل تربیت او از نبوّت است ۱۰۲
ارکان اساسى ملّیه اسلامیّه ۱۰۴
رُکن اوّل : ۱۰۴
«توحید» ۱۰۴

در معنى اینکه یأس و حُزن و خوف اُمّالخبائث است و قاطع حیات و توحید ازاله این

امراض خبیثه مىکند ۱۰۵
مُحاوره تیر و شمشیر ۱۰۶
حکایت شیر و شهنشاه عالمگیر رحمهالله علیه ۱۰۷
رُکن دوم : ۱۰۸
«رسالت» ۱۰۸
در معنى اینکه مقصود رسالت محمّدیه تشکیل و تأسیس حریّت و مُساوات و اخوّت

بنىنوع آدم است ۱۰۹
حکایت بوعبید و جابان در معنى اخوّت اسلامیّه ۱۱۰
حکایت سلطان مُراد و معمار در معنى مساوات اسلامیّه ۱۱۱
در معنى حریّت اسلامیّه و سرّ حادثه کربلا ۱۱۲
در معنى اینکه چون ملّت محمّدیه مؤسّس بر توحید و رسالت است پس نهایت مکانى

ندارد ۱۱۳
«درمعنى اینکه وطن اساس ملّت نیست» ۱۱۵
در معنى اینکه ملّت محمّدیه نهایت زمانى هم ندارد، که دوام این ملّت شریفه موعود است ۱۱۶
در معنى اینکه نظام ملّت غیر از آئین صورت نبندد و آئین ملّت محمّدیه قرآن است ۱۱۸
در معنى اینکه در زمانه انحطاط، تقلید از اجتهاد اولىتر است ۱۱۹
«در معنى اینکه پختگى سیرت ملّیه از اتباع آئین الهیه است» ۱۲۰
در معنى اینکه حُسن سیرت ملّیه از تأدب به آداب محمّدیه است ۱۲۲
در معنى اینکه حیات ملّیه مرکز محسوس میخواهد و مرکز ملّت اسلامیّه بیتالحرام است ۱۲۴
در معنى اینکه جمعیّت حقیقى از محکم گرفتن نصبالعین ملّیه است و نصبالعین اُمّت

محمّدیه حفظ و نشر توحید است ۱۲۶
در معنى اینکه توسیع حیات ملّیه از تسخیر قواى نظام عالم است ۱۲۸
در معنى اینکه کمال حیات ملّیه این است که ملّت مثل فرد احساس خودى پیدا کند و

تولید و تکمیل این احساس از ضبط روایات ملّیه ممکن گردد ۱۳۰
«در معنى اینکه بقاى نوع از امومت است و حفظ و احترام امومت اسلام است» ۱۳۲

در معنى اینکه سیّده النّساء فاطمه الزّهراء اُسوه کاملهایست براى نساءِ اسلام ۱۳۳
خطاب به مخدّرات اسلام ۱۳۴
خلاصه مطالب مثنوى در تفسیر سوره اخلاص : ۱۳۵
«قل هو الله احد» ۱۳۵
«الله الصّمد» ۱۳۵
«لم یلد و لم یولد» ۱۳۷
«و لم یکن لهُ کفوآ احد» ۱۳۹
عرض حال مصنّف بحضور رحمه للعالمین(ص) ۱۴۰

پیام مشرق
پیشگفتار ۱۴۵
پیشکش بحضور اعلیحضرت امیر امان الله خان فرمانرواى دولت مستقلّه افغانستان

خلدالله ملکه و اجلاله ۱۵۱

لاله طور ۱۵۵
(رباعیات)
به باغان باد فروردین دهد عشق ۱۵۷
دل من روشن از سوز درون است ۱۵۷
شهید ناز او بزم وجود است ۱۵۷
عقابان را بهاى کم نهد عشق ۱۵۷
ببرگ لاله رنگآمیزى عشق ۱۵۸
جهان ما که نابود است بودش ۱۵۸
جهان مشت گل و دل حاصل اوست ۱۵۸
درین گلشن پریشان مثل بویم ۱۵۸
سحر مىگفت بلبل باغبان را ۱۵۸
نه هرکس از محبّت مایهدار است ۱۵۸

به یزدان روز محشر برهمن گفت ۱۵۹
تنى پیدا کن از مشت غبارى ۱۵۹
دلا نارائى پروانه تا کى؟ ۱۵۹
ز آب و گل خدا خوشپیکرى ساخت ۱۵۹
نواى عشق را ساز است آدم ۱۵۹
نه من انجام و نى آغاز جویم ۱۵۹
ترا اى تازه پرواز آفریدند ۱۶۰
تهى از هاىوهو میخانه بودى ۱۶۰
چهلذّتیارب اندر هستو بود است ۱۶۰
شنیدم در عدم پروانه میگفت ۱۶۰
گذشتى تیزگام اى اختر صبح ۱۶۰
مسلمانان مرا حرفى است در دل ۱۶۰
بکویش ره سپارى اى دل ایدل ۱۶۱
بهل افسانه آن پا چراغى ۱۶۱
ترا از خویشتن بیگانه سازد ۱۶۱
ترا یک نکته سربسته گویم ۱۶۱
رهى در سینه انجم گشائى ۱۶۱
سحر در شاخسار بوستانى ۱۶۱
برون از ورطه بود و عدم شو ۱۶۲
جهان یارب چه خوشهنگامه دارد ۱۶۲
ز مرغان چمن ناآشنایم ۱۶۲
زیان بینى ز سیر بوستانم ۱۶۲
سریر کیقباد اکلیل جم خاک ۱۶۲
سکندر با خضر خوشنکتهئى گفت ۱۶۲
اگر در مشت خاک تو نهادند ۱۶۳
چو ذوق نغمهام در جلوت آرد ۱۶۳

چه میپرسى میان سینه دل چیست؟ ۱۶۳
خرد گفت او بچشم اندر نگنجد ۱۶۳
دمادم نقشهاى تازه ریزد ۱۶۳
کنشت و مسجد و بتخانه و دیر ۱۶۳
به خود باز آورد رند کُهن را ۱۶۴
خرد اندر سر هرکس نهادند ۱۶۴
خرد زنجیرى امروز و دوش است ۱۶۴
سفالم را مى او جام جم کرد ۱۶۴
گداى جلوه رفتى بر سر طور ۱۶۴
نهپیوستم درین بُستانسرا دل ۱۶۴
بگو جبریل(ع) را از من پیامى ۱۶۵
خرد بر چهره تو پردهها بافت ۱۶۵
دلت مىلرزد از اندیشه مرگ ۱۶۵
ز پیوند تن و جانم چه پرسى ۱۶۵
مرا فرمود پیر نکتهدانى ۱۶۵
هماى علم تا افتد بدامت ۱۶۵
تو اى شیخ حرم شاید ندانى ۱۶۶
چو تاب از خود بگیرد قطره آب ۱۶۶
ز خوب و زشت تو ناآشنایم ۱۶۶
ز رازى معنى قرآن چه پرسى؟ ۱۶۶
ز من با شاعر رنگین بیان گوى ۱۶۶
من از بود و نبود خود خموشم ۱۶۶
اگر کردى نگه بر پاره سنگ ۱۶۷
سراپا معنى سربستهام من ۱۶۷
مگو از مدّعاى زندگانى ۱۶۷
من اى دانشوران در پیچ و تابم ۱۶۷

میارا بزم بر ساحل که آنجا ۱۶۷
وفا ناآشنا بیگانهخو بود ۱۶۷
به مرغان چمن همداستانم ۱۶۸
جهان ما که پایانى ندارد ۱۶۸
مپرس از عشق و از نیرنگى عشق ۱۶۸
مرا روزى گل افسُردهئى گفت ۱۶۸
مشو اى غنچه نورسته دلگیر ۱۶۸
نماید آنچه هست این وادى گل ۱۶۸
بپاى خود مزن زنجیر تقدیر ۱۶۹
تو خورشیدى و من سیّاره تو ۱۶۹
خیال او درون دیده خوشتر ۱۶۹
دماغم کافر زنّاردار است ۱۶۹
ز انجم تا به انجم صد جهان بود ۱۶۹
صنوبر بنده آزاده او ۱۶۹
ترا درد یکى در سینه پیچید ۱۷۰
تو اى کودکمنش خود را ادب کن ۱۷۰
دل من در طلسم خود اسیر است ۱۷۰
کرا جوئى چرا در پیچ و تابى ۱۷۰
نفس آشفته موجى از یم اوست ۱۷۰
نوا درساز جان از زخمه تو ۱۷۰
چه پُرسى از کجایم چیستم من؟ ۱۷۱
چه گویم نکته زشت و نکو چیست؟ ۱۷۱
دل من اى من ایدل من ۱۷۱
کسى کو درد پنهانى ندارد ۱۷۱
نه افغانیم و نى ترک و تتاریم ۱۷۱
نهان در سینه ما عالمى هست ۱۷۱
به چندین جلوه در زیر نقابى ۱۷۲

بیا اى عشق اى رمز دل ما ۱۷۲
دل از منزل تهى کن پا بره دار ۱۷۲
سخن درد و غم آرد درد و غم به ۱۷۲
کمال زندگى خواهى بیاموز ۱۷۲
نه من بر مرکب ختلى سوارم ۱۷۲
تو گوئى طایر ما زیر دام است ۱۷۳
تو میگوئى که آدم خاکزاد است ۱۷۳
چسان زاید تمنّا در دل ما؟ ۱۷۳
چو در جنّت خرامیدم پس از مرگ ۱۷۳
دل بیباک را ضرغام رنگ است ۱۷۳
ندانم بادهام یا ساغرم من ۱۷۳
بمنزل رهرو دل درنسازد ۱۷۴
بیا با شاهد فطرت نظر باز ۱۷۴
تراش از تیشه خود جاده خویش ۱۷۴
جهان ما که جز انگارهئى نیست ۱۷۴
چسان اى آفتاب آسمانگرد ۱۷۴
میان آب و گل خلوت گزیدم ۱۷۴
جهان کز خود ندارد دستگاهى ۱۷۵
دلا رمز حیات از غنچه دریاب ۱۷۵
دل من رازدان جسم و جان است ۱۷۵
ز آغاز خودى کس را خبر نیست ۱۷۵
ز خاک نرگسستان غنچهئى رست ۱۷۵
فروغ او به بزم باغ و راغ است ۱۷۵
جهان یک نغمهزار آرزوئى ۱۷۶
دل من بىقرار آرزوئى ۱۷۶
دوام ما ز سوز ناتمام است ۱۷۶
گل رعنا چو من در مشکلى هست ۱۷۶

مرنج از برهمن اى واعظ شهر ۱۷۶
مزاج لاله خود رو شناسم ۱۷۶
بخود نازم گداى بىنیازم ۱۷۷
به پهناى ازل پر مىگشودم ۱۷۷
جهانها روید از مشت گل من ۱۷۷
حکیمان گرچه صد پیکر شکستند ۱۷۷
درونم جلوه افکار، این چیست؟ ۱۷۷
هزاران سال با فطرت نشستم ۱۷۷
اگر آگاهى از کیف و کم خویش ۱۷۸
تراشیدم صنم بر صورت خویش ۱۷۸
تو اى دل تا نشینى در کنارم ۱۷۸
چو نرگس این چمن نادیده مگذر ۱۷۸
چه غم دارى، حیات دل زدم نیست ۱۷۸
ز من گو صوفیان باصفا را ۱۷۸
به شبنم غنچه نورسته مىگفت ۱۷۹
ربودى دل ز چاک سینه من ۱۷۹
زمین خاک در میخانه ما ۱۷۹
زمین را رازدان آسمان گیر ۱۷۹
سکندر رفت و شمشیر و علم رفت ۱۷۹
ضمیر کن فکان غیر از تو کس نیست ۱۷۹
ز پیش من جهان رنگ و بو رفت ۱۸۰
ز جان بیقرار آتش گشادم ۱۸۰
عجم از نغمهام آتش بجان است ۱۸۰
عجم از نغمههاى من جوان شد ۱۸۰
مرا از پرده ساز آگهى نیست ۱۸۰
نوا مستانه در محفل زدم من ۱۸۰
خرد کرپاس را زرّینه سازد ۱۸۱

خیالم کو گل از فردوس چیند ۱۸۱
ز شاخ آرزو برخوردهام من ۱۸۱
عجم بحریست ناپیدا کنارى ۱۸۱
مرا مثل نسیم آواره کردند ۱۸۱
مگو کار جهان نااستوار است ۱۸۱
بجان من که جان نقش تن انگیخت ۱۸۲
به گوشم آمد از خاک مزارى ۱۸۲
رمیدى از خداوندان افرنگ ۱۸۲
قباى زندگانى چاک تا کى ۱۸۲
مشو نومید ازین مشت غبارى ۱۸۲
میان لاله و گل آشیان گیر ۱۸۲
بحرف اندر نگیرى لامکانرا ۱۸۳
بساطم خالى از مرغ کباب است ۱۸۳
بهر دل عشق رنگ تازه برکرد ۱۸۳
تو مىگوئى که من هستم خدا نیست ۱۸۳
جهان رنگ و بو فهمیدنى هست ۱۸۳
رگ مسلم ز سوز من تپیداست ۱۸۳
گریز آخر ز عقل ذوفنون کرد ۱۸۴
مرا ذوق سخن خون در جگر کرد ۱۸۴
هنوز از بند آب و گل نرستى ۱۸۴

افکار ۱۸۵
«گل نخستین» ۱۸۷
«دعا» ۱۸۷
«هلال عید» ۱۸۷
«تسخیر فطرت» ۱۸۸
«میلاد آدم» ۱۸۸

«انکار ابلیس» ۱۸۸
«اغواى آدم» ۱۸۸
آدم از بهشت بیرون آمده میگوید : ۱۸۹
«صبح قیامت» ۱۸۹
«بوى گل» ۱۹۰
«نواى وقت» ۱۹۰
«فصل بهار» ۱۹۱
«حیات جاوید» ۱۹۲
«افکار انجم» ۱۹۳
«زندگى» ۱۹۳
«محاوره علم و عشق» ۱۹۴
علم : ۱۹۴
عشق : ۱۹۴
«سُرود انجم» ۱۹۴
«نسیم صُبح» ۱۹۶
«پند باز با بچّه خویش» ۱۹۶
«کرم کتابى» ۱۹۷
«کبر و ناز» ۱۹۷
«لاله» ۱۹۸
«حکمت و شعر» ۱۹۸
«کرمک شبتاب» ۱۹۸
«حقیقت» ۱۹۹
«حُدى» ۱۹۹
«نغمه ساربان حجاز» ۱۹۹
«قطره آب» ۲۰۱
«محاوره مابین خدا و انسان» ۲۰۲

«خُدا» ۲۰۲
«انسان» ۲۰۲
«ساقىنامه» ۲۰۲
«شاهین و ماهى» ۲۰۳
«کرمک شبتاب» ۲۰۴
«تنهائى» ۲۰۴
«شبنم» ۲۰۴
«عشق» ۲۰۵
«اگر خواهى حیات اندر خطر زى» ۲۰۶
«جهان عمل» ۲۰۶
«زندگى» ۲۰۷
«حکمت فرنگ» ۲۰۷
«حور و شاعر» (در جواب نظم گوته موسوم به «حور و شاعر») حور : ۲۰۷
شاعر : ۲۰۸
«زندگى و عمل» ۲۰۸
«اَلملک لله» ۲۰۸
«جوى آب» ۲۰۸
«نامه عالمگیر» ۲۰۹
«بهشت» ۲۰۹
«کشمیر» ۲۱۰
«عشق» ۲۱۰
«بندگى» ۲۱۰
«غلامى» ۲۱۱
«چیستان شمشیر» ۲۱۱
«جمهوریّت» ۲۱۱
«به مُبلّغ اسلام در فرنگستان» ۲۱۱

«غنى کشمیرى» ۲۱۱
«خطاب به مصطفى کمال پاشا ایده الله» ۲۱۲
«طیّاره» ۲۱۲
«عشق» ۲۱۳
«تهذیب» ۲۱۳

مى باقى ۲۱۵
غزلیات ۲۱۷
بهار تا به گلستان کشید بزم سُرود ۲۱۷
حلقه بستند سر تربت من نوحهگران ۲۱۷
به این بهانه درین بزم محرمى جویم ۲۱۸
مرا ز دیده بینا شکایت دگر است ۲۱۸
مىتراشد فکر ما هر دم خداوندى دگر ۲۱۸
به ملازمان سلطان خبرى دهم ز رازى ۲۱۹
بیا که ساقى گلچهره دست بر چنگ است ۲۱۹
خیز و نقاب برگشا پردگیان ساز را ۲۱۹
آشنا هر خار را از قصّه ما ساختى ۲۲۰
از ما بگو سلامى آن ترک تندخو را ۲۲۰
صورت نپرستم من بتخانه شکستم من ۲۲۰
هواى فرودین در گلستان میخانه میسازد ۲۲۰
بیار باده که گردون بکام ما گردید ۲۲۱
تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست ۲۲۱
خوشآنکهرخت خرد را به شعله مىسوخت ۲۲۱
دانه سبحه به زنّار کشیدن آموز ۲۲۱
باز به سُرمه تاب ده چشم کرشمهزاى را ۲۲۲
ز خاک خویش طلب آتشى که پیدا نیست ۲۲۲

صد ناله شبگیرى، صد صبح بلا خیزى ۲۲۲
موج را از سینه دریا گُسستن میتوان ۲۲۲
به شاخ زندگى ما نمى ز تشنهلبى است ۲۲۳
حسرت جلوه آن ماه تمامى دارم ۲۲۳
فریب کشمکش عقل دیدنى دارد ۲۲۳
این گنبد مینائى این پستى و بالائى ۲۲۴
بىتو از خواب عدم دیده گشودن نتوان ۲۲۴
فرقى نهند عاشق در کعبه و بتخانه ۲۲۴
هوس منزل لیلى نه تو دارى و نه من ۲۲۴
در جهان دل ما دور قمر پیدا نیست ۲۲۵
دلیل منزل شوقم به دامنم آویز ۲۲۵
سوز سخن ز ناله مستانه دل است ۲۲۵
گریه ما بىاثر ناله ما نارساست ۲۲۵
تبوتاب بتکده عجم نرسد بسوز و گداز من ۲۲۶
جهان عشق نه میرى نه سرورى داند ۲۲۶
سطوت از کوه ستانند و بکاهى بخشند ۲۲۶
مثل آئینه مشو محو جمال دگران ۲۲۶
نه تو اندر حرم گنجى نه در بتخانه مىآئى ۲۲۶
بیا که بلبُل شوریده نغمهپرداز است ۲۲۷
خاکیم و تندسیر مثال ستارهایم ۲۲۷
خواجهئىنیستکهچونبندهپرستارشنیست ۲۲۷
اگرچه زیب سرش افسر و کلاهى نیست ۲۲۸
سرخوشاز بادهتو خمشکنى نیست که نیست ۲۲۸
عرب از سرشک خونم همه لالهزار بادا ۲۲۸
نظر تو همه تقصیر و خرد کوتاهى ۲۲۸
بتان تازه تراشیدهئى دریغ از تو ۲۲۹
شعله در آغوش دارد عشق بىپرواى من ۲۲۹

نقش فرنگ ۲۳۱
«پیام» ۲۳۳
«جمعیّت الاقوام» ۲۳۵
«شوپنهاور و نیچه» ۲۳۵
«فلسفه و سیاست» ۲۳۶
«صحبت رفتگان» ۲۳۶
تولستوى ۲۳۶
کارل مارکس ۲۳۶
هگل ۲۳۶
تولستوى ۲۳۶
مزدک ۲۳۶
کوهکن ۲۳۷
«نیچه» ۲۳۷
«حکیم انیشتین» ۲۳۷
«بایرن» ۲۳۷
«نیچه» ۲۳۸
«جلال و هگل» ۲۳۸
«پتوفى» ۲۳۸
«محاوره مابین حکیم فرانسوى اوگوست کنت و مرد مزدور» ۲۳۹
حکیم : ۲۳۹
مرد مزدور : ۲۳۹
«هگل» ۲۳۹
«جلال و گوته» ۲۳۹
«پیام برگسن» ۲۴۰
«میخانه فرنگ» ۲۴۰
«موسیو لنین و قیصر ولیم» ۲۴۰

قیصر ولیم ۲۴۱
«حُکما» ۲۴۱
لاک : ۲۴۱
کانت : ۲۴۱
برگسن : ۲۴۱
«شعرا» ۲۴۱
برونینگ : ۲۴۱
بایرن : ۲۴۱
غالب : ۲۴۲
رومى : ۲۴۲
«خرابات فرنگ» ۲۴۲
«خطاب به انگلستان» ۲۴۲
«قسمتنامه سرمایهدار و مُزدور» ۲۴۲
«نواى مزدور» ۲۴۳
«آزادى بحر» ۲۴۳
خُرده ۲۴۵

زبور عجم
«به خواننده کتاب زبور» ۲۵۰

حصّه اوّل ۲۵۱
«دُعا» ۲۵۲
ایکه ز من فزودهئى گرمى آه و ناله را ۲۵۳
درون سینه ما سوز آرزو ز کجاست؟ ۲۵۳
عشق شورانگیز را هر جاده در کوى تو برد ۲۵۳
غزل سراى و نواهاى رفته باز آور ۲۵۳

از مشت غبار ما صد ناله برانگیزى ۲۵۴
بصداى دردمندى ز هواى دلپذیرى ۲۵۴
من اگرچه تیرهخاکم دلکیست برگ و سازم ۲۵۴
بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را ۲۵۵
نواى من از آن پرسوز و بیباک و غمانگیزست ۲۵۵
این جهان چیست؟ صنمخانه پندار من است ۲۵۶
دل و دیدهئى که دارم همه لذّت نظاره ۲۵۶
گرچه شاهین خرد بر سر پروازى هست ۲۵۶
برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا ۲۵۷
خیز و بخاک تشنهئى باده زندگى فشان ۲۵۷
فصل بهار اینچنین بانگ هزار اینچنین ۲۵۷
تو باین گمان که شاید سر آستانه دارم ۲۵۸
نظر به راهنشینان سواره مىگذرد ۲۵۸
بر عقل فلکپیما ترکانه شبیخون به ۲۵۹
عقلهمعشقاست واز ذوق نگه بیگانه نیست ۲۵۹
یا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنه ۲۵۹
درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقى ۲۶۰
سوز و گداز زندگى لذّت جستجوى تو ۲۶۰
از آن آبى که در من لاله کارد ساتگینى ده ۲۶۱
ز هر نقشى که دل از دیده گیرد پاک میآیم ۲۶۱
ساقیا بر جگرم شعله نمناک انداز ۲۶۱
دل بىقید من با نور ایمان کافرى کرده ۲۶۲
ز شاعر ناله مستانه در محشر چه مىخواهى ۲۶۲
نه در اندیشه من کارزار کفر و ایمانى ۲۶۲
بر جهان دل من تاختنش را نگرید ۲۶۳
خوشتر ز هزار پارسائى ۲۶۳

مرغ خوشلهجه و شاهین شکارى از تست ۲۶۳
زمستان را سر آمد روزگاران ۲۶۴
مرا براه طلب بار در گل است هنوز ۲۶۴
هواى خانه و منزل ندارم ۲۶۴
از چشم ساقى مست شرابم ۲۶۵
بجهان دردمندان تو بگو چکار دارى؟ ۲۶۵
درین میخانه اى ساقى ندارم محرمى دیگر ۲۶۵
شب من سحر نمودى که به طلعت آفتابى ۲۶۵
اگر نظّاره از خود رفتگى آرد حجاب اولى ۲۶۶
بده آندل که مستىهاى او از باده خویش است ۲۶۶
نور تو وانمود سپید و سیاه را ۲۶۶
این دل که مرا دادى لبریز یقین بادا ۲۶۷
رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت ۲۶۷
کف خاک برگ و سازم برهى فشانم او را ۲۶۷
یاد ایّامى که خوردم بادهها با چنگ و نى ۲۶۷
انجم بگریبان ریخت این دیده تر ما را ۲۶۸
خاور که آسمان بکمند خیال اوست ۲۶۸
فرصت کشمکش مده این دل بىقرار را ۲۶۸
بحرفى مىتوان گفتن تمنّاى جهانى را ۲۶۹
به تسلئى که دادى نگذاشت کار خود را ۲۶۹
جانم درآویخت با روزگاران ۲۶۹
به فغان نه لب گشودم که فغان اثر ندارد ۲۷۰
چند بروى خود کشى پرده صُبح و شام را ۲۷۰
نفس شمار به پیچاک روزگار خودیم ۲۷۰
اى خداى مهر و مه خاک پریشانى نگر ۲۷۱
ما که اُفتندهتر از پرتو ماه آمدهایم ۲۷۱

حصّه دوّم ۲۷۳
دُو عالم را توان دیدن بمینائى که من دارم ۲۷۴
برخیز که آدم را هنگام نمود آمد ۲۷۵
درون لاله گذر چون صبا توانى کرد ۲۷۵
مه و ستاره که درراه شوق همسفرند ۲۷۵
اگر به بحر محبّت کرانه مىخواهى ۲۷۶
دگر ز سادهدلیهاى یار نتوان گفت ۲۷۶
زمانه قاصد طیّار آن دلآرام است ۲۷۶
تکیه بر حجّت و اعجاز و بیان نیز کنند ۲۷۷
خرد از ذوق نظر گرم تماشا بوداست ۲۷۷
غلام زندهدلانم که عاشق سرهاند ۲۷۷
لاله این چمن آلوده رنگ است هنوز ۲۷۷
چو موجمست خودى باش و سر بطوفان کش ۲۷۸
خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون ۲۷۸
ز سلطان کنم آرزوى نگاهى ۲۷۸
با نشئه درویشى درساز و دمادم زن ۲۷۹
فرشته گرچه بُرون از طلسم افلاک است ۲۷۹
هوس هنوز تماشاگر جهاندارى است ۲۷۹
عرب که باز دهد محفل شبانه کجاست؟ ۲۸۰
مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز ۲۸۰
اى غنچه خوابیده چو نرگس نگران خیز ۲۸۱
از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیست ۲۸۲
باز بر رفته و آینده نظر باید کرد ۲۸۲
جهان ما همه خاک است و پىسپر گردد ۲۸۲
خیال من به تماشاى آسمان بوداست ۲۸۲
سخن تازه زدم کس بسخن وانرسید ۲۸۳

شراب میکده من نه یادگار جم است ۲۸۳
لاله صحرایم از طرف خیابانم برید ۲۸۳
درین چمن دل مرغان زمان زمان دگر است ۲۸۴
عاشق آن نیست که لب گرم فغانى دارد ۲۸۴
ما از خداى گم شدهایم او بجستجوست ۲۸۴
خواجه از خون رگ مزدور سازد لعل ناب ۲۸۵
برون زین گنبد دربسته پیدا کردهام راهى ۲۸۶
زندگى در صدف خویش گهر ساختن است ۲۸۶
گرچه مىدانم که روزى بىنقاب آید برون ۲۸۶
گشادهرو ز خوش و ناخوش زمانه گذر ۲۸۶
جهان کور است و از آئینه دل غافل افتاداست ۲۸۷
گنهکار غیورم مزد بىخدمت نمىگیرم ۲۸۷
علمى که تو آموزى مشتاق نگاهى نیست ۲۸۸
نیابى در جهان یارى که داند دلنوازى را ۲۸۸
چو خورشید سحر پیدا نگاهى مىتوان کردن ۲۸۹
عشق اندر جستجو افتاد و آدم حاصل است ۲۸۹
کشیدى بادهها در صحبت بیگانه پىدرپى ۲۸۹
بیا که خاوریان نقش تازهئى بستند ۲۹۰
عشق را نازم که بودش را غم نابود نى ۲۹۰
بر دل بیتاب من ساقى مى نابى زند ۲۹۱
ز رسم و راه شریعت نکردهام تحقیق ۲۹۱
فروغ خاکیان از نوریان افزون شود روزى ۲۹۱
از همه کس کناره گیر صحبت آشنا طلب ۲۹۲
بینى جهان را خود را نبینى ۲۹۲
من هیچ نمىترسم از حادثه شبها ۲۹۲
تو کیستى ز کجائى که آسمان کبود ۲۹۳

دیار شوق که دردآشناست خاک آنجا ۲۹۳
قلندران که به تسخیر آب و گل کوشند ۲۹۳
مى دیرینه و معشوق جوان چیزى نیست ۲۹۳
خودى را مردمآمیزى دلیل نارسائىها ۲۹۴
دو دسته تیغم و گردون برهنه ساخت مرا ۲۹۴
مثل شرر ذرّه را تن به تپیدن دهم ۲۹۴
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما ۲۹۵
درم مرا صفت باد فرودین کردند ۲۹۵
گذر از آنکه ندیدست و جز خبر ندهد ۲۹۵
بگذر از خاور و افسونى افرنگ مشو ۲۹۶
ترا نادان امید غمگُساریها ز افرنگ است ۲۹۶
در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانى را ۲۹۶
از داغ فراق او در دل چمنى دارم ۲۹۷
این هم جهانى آن هم جهانى ۲۹۷
به نگاه آشنائى چو درون لاله دیدم ۲۹۷
جهان رنگ و بو پیدا تو میگوئى که راز است این ۲۹۷
باز این عالم دیرینه جوان مىبایست ۲۹۸
بهار آمد نگه مىغلطد اندر آتش لاله ۲۹۸
صورتگرى که پیکر روز و شب آفرید ۲۹۸
اى لاله اى چراغ کهستان و باغ و راغ ۲۹۹
لاله این گلستان داغ تمنّائى نداشت ۲۹۹
هنگامه را که بست درین دیر دیرپاى؟ ۲۹۹
خود را کنم سجودى، دیر و حرم نمانده ۳۰۰
کم سخن غنچه که در پرده دل رازى داشت ۳۰۰
من بنده آزادم عشق است امام من ۳۰۰

«گلشن راز» جدید ۳۰۱
بندگىنامه ۳۲۱
«در بیان فنون لطیفه غلامان» ۳۲۴
«موسیقى» ۳۲۴
«مصوّرى» ۳۲۵
«مذهب غلامان» ۳۲۷
«در فن تعمیر مردان آزاد» ۳۲۹

جاویدنامه
«مناجات» ۳۳۵
تمهید آسمانى «نخستین روى آفرینش نکوهش مىکند آسمان زمین را» ۳۳۹
«نغمه ملائک» ۳۴۰
تمهید زمیüنى «آشکارا مىشود روح حضرت رومى و شرح میدهد اسرار معراج را» ۳۴۱
«زروان که روح زمان و مکان است مُسافر را بسیاحت عالم علوى میبرد» ۳۴۵
زمزمه انجم ۳۴۶

فلک قمر ۳۴۹
«عارف هندى که به یکى از غارهاى قمر خلوتگرفته، و اهل هند او را «جهاندوست» میگویند» ۳۵۲
«نُه تا سخن از عارف هندى» ۳۵۵
«جلوه سروش» ۳۵۶
«نواى سروش» ۳۵۷
«حرکت به وادى یرغمید که ملائکه او را وادى طواسین مینامند» ۳۵۷
طاسین گوتم «توبه آوردن زن رقّاصه عشوهفروش» ۳۵۹
«طاسین زرتشت: آزمایش کردن اهریمن زرتشت را» ۳۶۰
طاسین مسیح «رویاى حکیم تولستوى» ۳۶۱
طاسین محمد(ص) «نوحه روح ابوجهل در حرم کعبه» ۳۶۲

فلک عطارد ۳۶۵
زیارت ارواح جمالالدّین افغانى و سیعد حلیمپاشا ۳۶۷
«دین و وطن» ۳۶۹
«اشتراک و ملوکیّت» ۳۶۹
«شرق و غرب» ۳۷۰
محکمات عالم قرآنى ۳۷۲
«خلافت آدم» ۳۷۲
«حکومت الهى» ۳۷۳
«ارض ملک خداست» ۳۷۴
«حکمت خیر کثیر است» ۳۷۵
«پیغام افغانى با ملّت روسیه» ۳۷۷
«غزل زندهرود» ۳۸۰

فلک زهره ۳۸۱
«مجلس خدایان اقوام قدیم» ۳۸۵
«نغمه بعل» ۳۸۶
«فرورفتن بدریاى زهره و دیدن ارواح فرعون و کشنر را» ۳۸۶
«نمودار شدن درویش سودانى» ۳۸۹

فلک مریخ ۳۹۱
«اهل مریخ» ۳۹۳
«برآمدن انجمشناس مریخى از رصدگاه» ۳۹۵
«گردش در شهر مرغدین» ۳۹۶
«احوال دوشیزه مریخ که دعوى رسالت کرده» ۳۹۹
«تذکیر نبیه مریخ» ۳۹۹

فلک مشترى ۴۰۱
«ارواح جلیله حلّاج و غالب و قرّهالعین طاهره که به نشیمن بهشتى نگرویدند و بگردش

جاودان گرائیدند» ۴۰۳
«نواى حلّاج» ۴۰۴
«نواى غالب» ۴۰۴
«نواى طاهره» ۴۰۵
«زندهرود مشکلات خود را پیش ارواح بزرگ میگوید» ۴۰۵
«نمودار شدن خواجه اهل فراق ابلیس» ۴۱۳
«ناله ابلیس» ۴۱۵

فلک زُحل ۴۱۷
«ارواح رذیله که با ملک و ملّت غدّارى کرده و دوزخ ایشانرا قبول نکرده» ۴۱۹
«قلزم خونین» ۴۲۰
«آشکارا مىشود روح هندوستان» ۴۲۰
«روح هندوستان ناله و فریاد مىکند» ۴۲۰
«فریاد یکى از زورقنشینان قلزم خونین» ۴۲۱

آن سوى افلاک ۴۲۳
«مقام حکیم آلمانى نیچه» ۴۲۵
«حرکت بجنّتالفردوس» ۴۲۷
«قصر شرفالنّسا» ۴۲۸
«زیارت امیرکبیر حضرت سیّدعلى همدانى و ملّا طاهر غنى کشمیرى» ۴۲۹
«در حضور شاه همدان» ۴۳۰
«صحبت با شاعر هندى برترى هرى» ۴۳۴
«حرکت به کاخ سلاطین مشرق» نادر، ابدالى، سلطان شهید ۴۳۶
«نمودار میشود روح ناصرخسرو علوى و غزلى مستانه سرائیده غایب میشود» ۴۳۸

«پیغام سلطان شهید به رود کاویرى» (حقیقت حیات و مرگ و شهادت) ۴۴۲
«زندهرود رخصت میشود از فردوس برین و تقاضاى حوران بهشتى» ۴۴۴
«غزل زندهرود» ۴۴۴
«حضور» ۴۴۵
خطاب به جاوید (سخنى به نژاد نو) ۴۵۳

«پس چه باید کرد؟ اى اقوام شرق»
«بخواننده کتاب» ۴۶۲
«تمهید» ۴۶۳
«خطاب به مهر عالمتاب» ۴۶۴
«حکمت کلیمى» ۴۶۵
«حکمت فرعونى» ۴۶۷
«لااله الّاالله» ۴۶۸
«فقر» ۴۶۹
«مرد حُر» ۴۷۲
«در اسرار شریعت» ۴۷۴
«اشکى چند بر افتراق هندیان» ۴۷۶
«سیاسیات حاضره» ۴۷۷
«حرفى چند با امّت عربیّه» ۴۷۹
پس چه باید کرد اى اقوام شرق؟ ۴۸۱
«در حضور رسالت مآب» ۴۸۴

مُسافر ۴۸۷
«خطاب به اقوام سرحد» ۴۹۰
«مُسافر وارد میشود به شهر کابل و حاضر میشود بحضور اعلیحضرت شهید» ۴۹۲
«بر مزار شهنشاه با برخلد آشیانى» ۴۹۳

«سفر به غزنى و زیارت مزار حکیم سنائى» ۴۹۴
«روح حکیم سنائى از بهشت برین جواب میدهد» ۴۹۴
«بر مزار سُلطان محمود علیهالرّحمه» ۴۹۶
«مناجات مرد شوریده در ویرانه غزنى» ۴۹۷
«قندهار و زیارت خرقه مبارک» ۴۹۸
«بر مزار حضرت احمدشاهبابا علیهالرّحمه مؤسّس ملّت افغانیه» ۴۹۹
«خطاب به پادشاه اسلام اعلیحضرت ظاهرشاه ایّدهالله بنصره» ۵۰۰

ارمغان حجاز
دل ما بیدلان بُردند و رفتند ۵۰۷
سخنها رفت از بود و نبودم ۵۰۷
دل من در گشاد چون و چند است ۵۰۷
چه شور است اینکه در آب و گل افتاد ۵۰۷
جهان از خود بُرون آورده کیست؟ ۵۰۷
دل بىقید من در پیچ و تابیست ۵۰۸
صبنت الکاس عنا ام عمرو ۵۰۸
بخود پیچیدگان در دل اسیرند ۵۰۸
روم راهى که او را منزلى نیست ۵۰۸
مى من از تنک جامان نگه دار ۵۰۸
ترا این کشمکش اندر طلب نیست ۵۰۸
ز من هنگامهیى ده این جهان را ۵۰۸
جهانى تیرهتر با آفتابى ۵۰۹
غلامم جز رضاى تو نجویم ۵۰۹
دلى در سینه دارم بىسُرورى ۵۰۹
چه گویم قصّه دین و وطن را ۵۰۹
مسلمانى که در بند فرنگ است ۵۰۹

نخواهم این جهان و آن جهان را ۵۰۹
چه میخواهى ازین مرد تنآساى ۵۰۹
به آن قوم از تو میخواهم گشادى ۵۱۰
نگاه تو عتابآلود تا چند؟ ۵۱۰
سرود رفته بازآید که ناید؟ ۵۱۰
اگر مىآید آن داناى رازى ۵۱۰
متاع من دل درد آشناى است ۵۱۰
دل از دست کسى بردن نداند ۵۱۰
دل ما از کنار ما رمیده ۵۱۱
نداند جبرئیل این هاىوهو را ۵۱۱
شب این انجمن آراستم من ۵۱۱
چنین دور آسمان کم دیده باشد ۵۱۱
عطا کن شور رومى، سوز خسرو ۵۱۱
مسلمان فاقهمست و ژندهپوش است ۵۱۱
دگر ملّت که کارى پیش گیرد ۵۱۱
دگر قومى که ذکر لاالهش ۵۱۲
جهان تست در دست خسى چند ۵۱۲
مریدى فاقهمستى گفت با شیخ ۵۱۲
دگرگون کشور هندوستان است ۵۱۲
ز محکومى مسلمان خودفروش است ۵۱۲
یکى اندازه کن سود و زیان را ۵۱۲
تو میدانى حیات جاودان چیست ۵۱۳
بپایان چون رسد این عالم پیر ۵۱۳
بدن واماند و جانم در تک و پوست ۵۱۳
الا یا خیمگى خیمه فروهل ۵۱۷
نگاهى داشتم بر جوهر دل ۵۱۷

ندانم دل شهید جلوه کیست ۵۱۷
مپرس از کاروان جلوه مستان ۵۱۷
به این پیرى ره یثرب گرفتم ۵۱۸
گناه عشق و مستى عام کردند ۵۱۸
چه پرسى از مقامات نوایم ۵۱۸
سحر با ناقه گفتم نرمتر رو ۵۱۸
مهار اى ساربان او را نشاید ۵۱۸
نم اشک است در چشم سیاهش ۵۱۸
چه خوش صحرا که در وى کاروانها ۵۱۹
چهخوشصحراکهشامشصبحخنداست ۵۱۹
امیر کاروان آن اعجمى کیست ۵۱۹
مقام عشق و مستى منزل اوست ۵۱۹
غم پنهان که بى گفتن عیان است ۵۱۹
به راغان لاله رست از نوبهاران ۵۲۰
گهى شعر عراقى را بخوانم ۵۲۰
غم راهى نشاطآمیزتر کن ۵۲۰
بیا اى همنفس با هم بنالیم ۵۲۰
حکیمان را بها کمتر نهادند ۵۲۰
جهان چارسو اندر بر من ۵۲۰
درین وادى زمانى جاودانى ۵۲۱
مسلمان آن فقیر کجکلاهى ۵۲۱
تب و تاب دل از سوز غم تست ۵۲۱
شب هندى غلامان را سحر نیست ۵۲۱
چه گویم زان فقیران دردمندى ۵۲۱
چسان احوال او را بر لب آرم ۵۲۱
هنوز این چرخ نیلى کج خرام است ۵۲۲

نماند آن تاب و تب در خون نابش ۵۲۲
دل خود را اسیر رنگ و بو کرد ۵۲۲
بروى او درِ دل ناگشاده ۵۲۲
گریبان چاک و بىفکر رفو زیست ۵۲۲
حق آن ده که «مسکین و اسیر» است ۵۲۲
دگر پاکیزه کن آب و گل او ۵۲۳
عروس زندگى در خلوتش غیر ۵۲۳
به چشم او نه نورونى سُرور است ۵۲۳
مسلمانزاده و نامحرم مرگ ۵۲۳
ملوکیّت سراپا شیشهبازى است ۵۲۳
تن مرد مسلمان پایدار است ۵۲۳
مسلمان شرمسار از بىکلاهى است ۵۲۴
مپرس از من که احوالش چسان است ۵۲۴
به چشمش وانمودم زندگى را ۵۲۴
مسلمان گرچه بىخیل و سپاهى است ۵۲۴
متاع شیخ اساطیر کُهن بود ۵۲۴
دگرگون کرد لادینى جهان را ۵۲۴
حرم از دیر گیرد رنگ و بوئى ۵۲۵
فقیران تا به مسجد صف کشیدند ۵۲۵
مسلمانان به خویشان در ستیزند ۵۲۵
جبین را پیش غیرالله سودیم ۵۲۵
بدست مىکشان خالى ایاغ است ۵۲۵
بسوى خانقاهان خالى از مى ۵۲۵
مسلمانم غریب هر دیارم ۵۲۶
به آن بالى که بخشیدى پریدم ۵۲۶
شبى پیش خدا بگریستم زار ۵۲۶

ز سوز این فقیر رهنشینى ۵۲۶
نگویم از فر و فالى که بگذشت ۵۲۶
نگهبان حرم معمار دیر است ۵۲۶
به آن رازى که گفتم، پى نبردند ۵۲۷
پریدم در فضاى دلپذیرش ۵۲۷
تو گفتى از حیات جاودان گوى ۵۲۷
گهى اُفتم گهى مستانه خیزم ۵۲۷
مرا تنهائى و آه و فغان به ۵۲۷
نه شعر است اینکه بردى دل نهادم ۵۲۷
خودى دادم ز خود نامحرمى را ۵۲۸
درون ما بجز دود نفس نیست ۵۲۸
رُخم از درد پنهان زعفرانى ۵۲۸
زبان ما غریبان از نگاهیست ۵۲۸
غریبى، دردمندى، نىنوازى ۵۲۸
نم و رنگ از دم بادى نجویم ۵۲۸
به افرنگى بُتان دل باختم من ۵۲۹
در آن دریا که او را ساحلى نیست ۵۲۹
فقیرم از تو خواهم هرچه خواهم ۵۲۹
مران از در، که مُشتاق حضوریم ۵۲۹
مى از میخانه مغرب چشیدم ۵۲۹
نه با ملّا نه با صوفى نشینم ۵۲۹
دل خود را به دست کس ندادم ۵۳۰
دل صاحبدلان او بُرد یا من ۵۳۰
دل ملّا گرفتار غمى نیست ۵۳۰
سر منبر کلاهش نیشدار است ۵۳۰
غریبم در میان محفل خویش ۵۳۰

همان سوز جُنون اندر سر من ۵۳۰
طلسم علم حاضر را شکستم ۵۳۱
مرا در عصر بىسوز آفریدند ۵۳۱
من اندر مشرق و مغرب غریبم ۵۳۱
نگاهم زآنچه بینم بىنیاز است ۵۳۱
نگیرد لاله و گل رنگ و بویم ۵۳۱
هنوز این خاک داراى شرر هست ۵۳۱
بده او را جوان پاکبازى ۵۳۲
به چشم من نگه آورده تست ۵۳۲
بیا ساقى بگردان جام مى را ۵۳۲
جهان از عشق و عشق از سینه تُست ۵۳۲
چو خود را در کنار خود کشیدَم ۵۳۲
درین عالم بهشت خرّمى هست ۵۳۲
بصدق فطرت رندانه من ۵۳۳
حضور ملّت بیضا تپیدم ۵۳۳
درین بتخانه دل با کس نبستم ۵۳۳
دلى بر کف نهادم، دلبرى نیست ۵۳۳
دمید آن لاله از مشت غبارم ۵۳۳
مرا این سوز از فیض دم تست ۵۳۳
بخلوت نى نوازیهاى من بین ۵۳۴
چو رومى در حَرم دادم اذان من ۵۳۴
ز بحر خود بجوى من گُهر ده ۵۳۴
که گفت او را که آید بوى یارى؟ ۵۳۴
گلستانى ز خاک من برانگیز ۵۳۴
مسلمان تا بساحل آرمیداست ۵۳۴
بنور تو برافروزم نگه را ۵۳۵

بهر حالى که بودم خوش سرودم ۵۳۵
شریک درد و سوز لاله بودم ۵۳۵
بکوى تو گداز یک نوا بس ۵۳۵
ز شوق آموختم آن هاىوهوئى ۵۳۵
یکى بنگر فرنگى کجکلاهان ۵۳۵
بده دستى ز پا افتادگان را ۵۳۶
تو هم آن مى بگیر از ساغر دوست ۵۳۶
تو سلطان حجازى من فقیرم ۵۳۶
سراپا درد درمان ناپذیرم ۵۳۶
بیا با هم درآویزیم و رقصیم ۵۳۶
ترا اندر بیابانى مقام است ۵۳۶
مسلمانیم و آزاد از مکانیم ۵۳۷
ز افرنگى صنم بیگانهتر شو ۵۳۷
بحق دل بند و راه مصطفى رو ۵۴۱
به منزل کوش مانند مه نو ۵۴۱
بیا ساقى بگردان ساتگین را ۵۴۱
بیا ساقى نقاب از رخ برافکن ۵۴۱
چو موج از بحر خود بالیدهام من ۵۴۱
برون از سینه کش تکبیر خود را ۵۴۲
به ترکان بسته درها را گشادند ۵۴۲
خدا آن ملّتى را سرورى داد ۵۴۲
گشودم پرده را از روى تقدیر ۵۴۲
مسلمان از خودى مرد تمام است ۵۴۲
مسلمانان که خود را فاش دیدند ۵۴۲
هر آن قومى که مىریزد بهارش ۵۴۲
ز رازى حکمت قرآن بیاموز ۵۴۳

کسى کو بر خودى زد لا الَه را ۵۴۳
تو اى نادان دل آگاه دریاب ۵۴۳
دل تو داغ پنهانى ندارد ۵۴۳
انا الحق جز مقام کبریا نیست ۵۴۳
به آن ملّت اناالحق سازگار است ۵۴۳
میان اُمّتان والا مقام است ۵۴۴
وجودش شعله از سوز درون است ۵۴۴
پرد در وسعت گردون یگانه ۵۴۴
به باغان عندلیبى خوش صفیرى ۵۴۴
بجام نو کهن مى از سبو ریز ۵۴۴
گرفتم حضرت ملّا ترشروست ۵۴۴
فرنگى صید بست از کعبه و دیر ۵۴۵
به بند صوفى و ملّا اسیرى ۵۴۵
ز قرآن پیش خود آئینه آویز ۵۴۵
ز من بر صوفى و ملّا سلامى ۵۴۵
ز دوزخ واعظ کافرگرى گفت ۵۴۵
مریدى خودشناسى پخته کارى ۵۴۵
پسر را گفت پیرى خرقهبازى ۵۴۵
بکام خود دگر آن کهنه مىریز ۵۴۶
بروى من در دل باز کردند ۵۴۶
بگیر از ساغرش آن لاله رنگى ۵۴۶
سراپا درد و سوز آشنائى ۵۴۶
گره از کار این ناکاره وا کرد ۵۴۶
نصیبى بردم از تاب و تب او ۵۴۶
خودى تا گشت مهجور خدائى ۵۴۷
خیالش با مه و انجم نشیند ۵۴۷

ز رومى گیر اسرار فقیرى ۵۴۷
تو اى باد بیابان از عرب خیز ۵۴۷
خلافت فقر با تاج و سریر است ۵۴۷
مى روشن ز تاک من فرو ریخت ۵۴۷
به روى عقل و دل بگشاى هر در ۵۴۸
جوانمردى که خود را فاش بیند ۵۴۸
جهانگیرى بخاک ما سرشتند ۵۴۸
چه خوش زد ترک ملّاحى سُرودى ۵۴۸
خنک آن ملّتى بر خود رسیده ۵۴۸
کسى کو داند اسرار یقین را ۵۴۸
مسلمانى که خود را امتحان کرد ۵۴۸
بگو از من نواخوان عرَبْ را ۵۴۹
بخاک ما دلى، در دل غمى هست ۵۴۹
بده با خاک او آن سوز و تابى ۵۴۹
به جانها آفریدم هاىوهو را ۵۴۹
تو هم بگذار آن صورتنگارى ۵۴۹
مسلمان بنده مولا صفات است ۵۴۹
نگهدار آنچه در آب و گل تُست ۵۵۰
شب این کوه و دشت سینه تابى ۵۵۰
کسى کو فاش دید اسرار جانرا ۵۵۰
مسلمانى غم دل در خریدن ۵۵۰
نکو میخوان خط سیماى خود را ۵۵۰
سحرگاهان که روشن شد درو دشت ۵۵۰
عرب را حق دلیل کاروان کرد ۵۵۱
در آن شبها خروش صبح فرداست ۵۵۱
«تو چه دانى که درین گرد سوارى باشد» ۵۵۱

پریشانم چو گرد ره گذارى ۵۵۱
چمنها زان جنون ویرانه گردد ۵۵۱
دگر آئین تسلیم و رضا گیر ۵۵۱
نخستین لاله صُبح بهارم ۵۵۱
به بحر خویش چون موجى تپیدم ۵۵۲
چو برگیرد زمام کاروان را ۵۵۲
خوش آن قومى پریشان روزگارى ۵۵۲
دل اندر سینه گوید دلبرى هست ۵۵۲
مبارکباد کن آن پاک جان را ۵۵۲
نگاهش پر کند خالى سبوها ۵۵۲
«خلافت و ملوکیّت» ۵۵۳
عرب خود را به نور مصطفى سوخت ۵۵۳
خلافت بر مقام ما گواهى است ۵۵۳
درافتد با ملوکیّت کلیمى ۵۵۳
هنوز اندر جهان آدم غلام است ۵۵۳
محبّت از نگاهش پایدار است ۵۵۳
به ملک خویش عثمانى امیر است ۵۵۳
خنک مردان که سحر او شکستند ۵۵۴
به ترکان آرزوى تازه دادند ۵۵۴
بهل اى دخترک این دلبرىها ۵۵۴
نگاه تست شمشیر خُداداد ۵۵۴
ضمیر عصر حاضر بىنقاب است ۵۵۴
جهان را محکمى از امّهات است ۵۵۴
مرا داد این خردپرور جنونى ۵۵۵
خنک آن ملتى کز وارداتش ۵۵۵
اگر پندى ز درویشى پذیرى ۵۵۵

ز شام ما برون آور سحر را ۵۵۵
چه عصر است اینکه دین فریادى اوست ۵۵۵
نگاهش نقشبند کافرىها ۵۵۵
جوانان را بدآموز است این عصر ۵۵۶
مسلمان فقر و سلطانى بهم کرد ۵۵۶
چهگویمرقصتو چوناستو چوننیست ۵۵۶
برهمن را نگویم، هیچکاره ۵۵۶
درِ صد فتنه را بر خود گشادى ۵۵۶
نگه دارد برهمن کار خود را ۵۵۶
از آن فکر فلکپیما چه حاصل؟ ۵۵۷
برهمن گفت برخیز از در غیر ۵۵۷
به آن مؤمن خدا کارى ندارد ۵۵۷
تب و تابى که باشد جاودانه ۵۵۷
ز علم چارهسازى بىگدازى ۵۵۷
ز من گیر اینکه مردى کورچشمى ۵۵۷
ادب پیرایه نادان و داناست ۵۵۸
به پور خویش دین و دانش آموز ۵۵۸
ترا نومیدى از طفلان روا نیست ۵۵۸
خدایا وقت آن درویش خوش باد ۵۵۸
کسى کو لااله را در گره بست ۵۵۸
نوا از سینه مرغ چمن بُرد ۵۵۸
پریدن از سر بامى به بامى ۵۵۹
جوانى خوش گلى رنگین کلاهى ۵۵۹
چو مىبینى که رهزن کاروان کشت ۵۵۹
شتر را بچّه او گفت در دشت ۵۵۹
نگر خود را بچشم محرمانه ۵۵۹

بخود بازآ و دامان دلى گیر ۵۶۰
تو در دریا نئى او در بر تست ۵۶۰
حرم جز قبله قلب و نظر نیست ۵۶۰
نه از ساقى نه از پیمانه گفتم ۵۶۰
نهنگى بچّه خود را چه خوش گفت ۵۶۰
«بسا کس اندُه فردا کشیدند ۵۶۳
بیا ساقى بیار آن کهنه مى را ۵۶۳
زمانه فتنهها آورد و بگذشت ۵۶۳
یکى از حجره خلوت بُرون آى ۵۶۳
بیا بر خویش پیچیدن بیاموز ۵۶۴
چو بلبُل ناله زارى ندارى ۵۶۴
خوشا روزى که خود را باز گیرى ۵۶۴
فتادى از مقام کبریائى ۵۶۴
کبوتر، بچّه خود را چه خوش گفت ۵۶۴
گله از سختى ایّام بگذار ۵۶۴
الا اى کشته نامحرمى چند ۵۶۵
به ضرب تیشه بشکن بیستون را ۵۶۵
تو هم مثل من از خود در حجابى ۵۶۵
چه خوش گفت اشترى با کره خویش ۵۶۵
مرا یاد است از داناى افرنگ ۵۶۵
وجود است اینکه بینى یا نمود است ۵۶۵
به ما اى لاله خود را وا نمودى ۵۶۶
دل دریاسکون بیگانه از تست ۵۶۶
دو گیتى را بخود باید کشیدن ۵۶۶
منه از کف چراغ آرزو را ۵۶۶
نپندارى که مرد امتحان مُرد ۵۶۶

نگرید مرد از رنج و غم و درد ۵۶۶
از آن غمها دل ما دردمند است ۵۶۷
اگر خاک تو از جان محرمى نیست ۵۶۷
برون کن کینه را از سینه خویش ۵۶۷
پریشان هر دم ما از غمى چند ۵۶۷
جوانمردى که دل با خویشتن بست ۵۶۷
سحرها در گریبان شب اوست ۵۶۷
مگو با من خداى ما چنین کرد ۵۶۷
بباد صُبحدم شبنم بنالید ۵۶۸
تو میگوئىکهدلاز خاکوخوناست ۵۶۸
دل آن بحر است کو ساحل نورزد ۵۶۸
دل ما آتش و تن موج دودش ۵۶۸
زمانه کار او را میبرد پیش ۵۶۸
نه نیروى خودى را آزمودى ۵۶۸
جهان دل، جهان رنگ و بو نیست ۵۶۹
جهان مهر و مه زنّارى اوست ۵۶۹
گهى جوینده حُسن غریبى ۵۶۹
محبّت چیست تأثیر نگاهى است ۵۶۹
من و تو کشت یزدان حاصل است این ۵۶۹
نگه دید و خرد پیمانه آورد ۵۶۹
چو قومى درگذشت از گفتگوها ۵۷۰
خودى را از وجود حق وجودى ۵۷۰
خودى روشن ز نور کبریائى است ۵۷۰
دلى چون صحبت گل مىپذیرد ۵۷۰
کف خاکى که دارم از در اوست ۵۷۰
وصال ما وصال اندر فراق است ۵۷۰

بگو ابلیس را از من پیامى ۵۷۱
به روما گفت با من راهب پیر ۵۷۱
ثباتش ده که میر شش جهات است ۵۷۱
شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت ۵۷۱
یقین دانم که روزى حضرت او ۵۷۱
بیا تا نرد را شاهانه بازیم ۵۷۲
ترا از آستان خود براندند ۵۷۲
تو مىدانى صواب و ناصوابم ۵۷۲
جدائى شوق را روشن بصر کرد ۵۷۲
جهان تا از عدم بیرون کشیدند ۵۷۲
فساد عصر حاضر آشکار است ۵۷۲
بشر تا از مقام خود فتاداست ۵۷۳
به هر کو رهزنان چشم و گوشاند ۵۷۳
چه زهرابى که در پیمانه اوست ۵۷۳
چه شیطانى خرامش واژگونى ۵۷۳
حریف ضرب او مرد تمام است ۵۷۳
ز فهم دون نهادن گرچه دور است ۵۷۳
مشو نخچیر ابلیسان این عصر ۵۷۳
چو اشک اندر فطرت تپیدم ۵۷۷
ز جانم نغمه الله هو ریخت ۵۷۷
قلندر جُرّهباز آسمانها ۵۷۷
مرا از منطق آید بوى خامى ۵۷۷
بدست من همان دیرینه چنگ است ۵۷۸
بگو از من به پرویزان این عصر ۵۷۸
بیا از من بگیر آن دیر ساله ۵۷۸
در دل را بروى کس نبستم ۵۷۸

درین گلشن ندارم آب و جاهى ۵۷۸
فقیرم ساز و سامانم نکاهى است ۵۷۸
بچشم من جهان جز رهگذر نیست ۵۷۹
به این نابودمندى بودن آموز ۵۷۹
دوصد دانا درین محفل سخن گفت ۵۷۹
کهن پرورده این خاکدانم ۵۷۹
نپندارى که مرغ صُبح خوانم ۵۷۹
ندانم نکتههاى علم و فن را ۵۷۹
ترا با خرقه و عمّامه کارى ۵۸۰
چو دیدم جوهر آئینه خویش ۵۸۰
خرد بیگانه ذوق یقین است ۵۸۰
خودى را نشئه من عین هوش است ۵۸۰
ندانى تا نباشى محرم مرد ۵۸۰
نگاهى آفرین جان در بدن بین ۵۸۰
اگر دانا دل و صافى ضمیر است ۵۸۱
چو رخت خویش بربستم ازین خاک ۵۸۱
سجودى آورى دارا و جم را ۵۸۱
شنیدم بیتکى از مرد پیرى ۵۸۱
مجو اى لاله از کس غمگسارى ۵۸۱
نهان اندر دو حرفى سرّ کار است ۵۸۱
اگر این آب و جاهى از فرنگ است ۵۸۲
به ساحل گفت موج بیقرارى ۵۸۲
ز پیرى یاد دارم این دو اندرز ۵۸۲
فرنگى را دلى زیر نگین نیست ۵۸۲
مسلمانى که داند رمز دین را ۵۸۲
من و تو از دل و دین ناامیدیم ۵۸۲

بسوزد مؤمن از سوز وجودش ۵۸۳
به افرنگى بتان خود را سپردى ۵۸۳
دل بیگانهخو زین خاکدان نیست ۵۸۳
مسلمان را همین عرفان و ادراک ۵۸۳
مقام شوق بىصدق و یقین نیست ۵۸۳
نه هرکس خود گرو هم خودگداز است ۵۸۳
بهشتى بهر پاکان حرم هست ۵۸۴
چه پرسى از نماز عاشقانه ۵۸۴
چه حاجت طول دادن داستان را ۵۸۴
دو گیتى را صلا از قرأت اوست ۵۸۴
فرنگ آئین رزّاقى بداند ۵۸۴
قلندر میل تقریرى ندارد ۵۸۴

اطلاعات بیشتر

وزن 500 g
ابعاد 24 × 17 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

94029

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-493-8

قطع

تعداد صفحه

584

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

500

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کلیات اقبال لاهوری”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This