(021) 66480377-66975711

دیوان عطار

35,000تومان

عطار نیشابوری

دیوان عطار
این کتاب، دیوان شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری به تنظیم و نمونه خوانی و نظارت جهانگیر منصور است. در ابتدا شرح احوال عطار را توسط استاد بدیع الزمان فروزانفر داریم. در قسمتی از این شرح چنین می خوانیم: لقب او فريدالدّين است و در اين باب هيچ شك نيست، زيرا عوفى و ابنالفوطى و تمام كسانى كه شرح حالش را نوشتهاند اين لقب را آوردهاند و هم در پايان نسخه خطى ديوان عطار مكتوب در سنه ششصد و هشتاد و دو ]مجلس شماره 1268[ اين لقب مذكور است و از اين همه مسلم مىگردد كه او در قرن هفتم كه در نيمه اول آن قرن به شهادت رسيده و پس از آن، بدين لقب مشهور بوده است.
ای گرفتار تعصب مانده دایماً در بغض و در حب مانده
گرتو لاف از عقل و از لب می‌زنی پس چرا دم در تعصب می‌زنی

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

گزیده از دیوان عطار نیشابوری تصحیح بدیع الزمان فروزانفر :

ای گرفتار تعصب مانده

دایماً در بغض و در حب مانده

گرتو لاف از عقل و از لب می‌زنی

پس چرا دم در تعصب می‌زنی

در آغاز دیوان عطار می خوانیم:

شرح احوال عطّار

استاد بدیع الزمان فروزانفر

نام و القاب
نام وى به اتّفاق اکثر مورخین و تذکرهنویسان محمد است و این روایتى است درست و مطابق با گفته خود او :
آنچه آن را صوفى آن گوید به نام ختم شد آن بر محمّد والسّلام
من محمّد نامم و این شیوه نیز ختم کردم چون محمد اى عزیز
]مصیبتنامه[
و در مدح حضرت رسول اکرم (ص) گفته است :
از گنه، رویم نگردانى سیاه حقّ همنامىّ من دارى نگاه
]منطقالطیر[
و در داستان مرگ پدرش و ذکر دعاى او در حق خود، چنین مىگوید :
به آخر دم چنین گفت آن نکوکار خداوندا محمّد را نکو دار
]اسرارنامه[
پس بدون شک سخن ابنالفوطى در تلخیص مجمعالادب که نامش را «سعید» شمرده سهو است و درخور اعتماد نیست.
کنیه او به گفته محمّد عوفى ابوحامد است و چون وى با شیخ معاصر بوده است، سخن او را بر قول دیگران که کنیه او را ابوطالب ذکر کردهاند ترجیح توان داد.
لقب او فریدالدّین است و در این باب هیچ شک نیست، زیرا عوفى و ابنالفوطى و تمام کسانى که شرح حالش را نوشتهاند این لقب را آوردهاند و هم در پایان نسخه خطى دیوان عطار مکتوب در سنه ششصد و هشتاد و دو ]مجلس شماره 1268[ این لقب مذکور است و از این همه مسلم مىگردد که او در قرن هفتم که در نیمه اول آن قرن به شهادت رسیده و پس از آن، بدین لقب مشهور بوده است.

علاوه بر آن شیخ عطار در قصائد و غزلیات و در مثنویّاتش گاه خود را بهعنوان «فرید» یاد مىکند که بىگمان مخفّف لقب او «فریدالدین» است. بنا بر روش معمول نزد بعضى از محدّثین و مورّخین که به رعایت احتیاط کلمه «الدین» را از پایان القاب مضاف به «دین» حذف مىکردهاند.
شیخ ما در غالب قصائد و غزلیات و سایر آثار خویش از خود به لفظ «عطّار» نیز یاد مىکند و معاصرین و دیگران هم او را بدین عنوان شناختهاند و شهرت این عنوان به حدّى است که نام و عناوین دیگر او را تحتالشعاع قرار داده و تقریبآ از خاطرهها برده است و علت شهرت او بدین نام آن است که وى داروفروش بوده و طبابت مىکرده و در عرف چنین کس را عطار مىگفتهاند و هنوز هم مىگویند.
شیخ ما چنانکه گفتیم عنوان «فرید» و «عطّار» را مانند تخلّص در قصاید و غزلیات و در خطاب به خود در مثنویاتش مىآورد و گاه در محل واحد و با فاصله اندک هر دو عنوان را ذکر مىکند و از اینجا استنباط مىشود که او به مناسبت وزن و یا بر حسب میل خود گاه لفظ «فرید» و گاه «عطار» را در تعبیر از خود اختیار مىنموده و نباید تصور کرد که او در اول «فرید» و در آخر عمر «عطار» تخلص مىکرده است زیرا آوردن این دو تخلص در مثنویات دلیل قاطع است که چنین تصورى مبناى درست ندارد.

پدر و مادر عطار
نام پدر شیخ بنا بر مشهور ابراهیم و کنیهاش ابوبکر بوده است. ابنالفوطى نام او را یوسف نوشته و در پایان نسخه خطى دیوان عطار ]مجلس شورا[ بهنام محمود یاد شده و چنانکه گفته آمد سخن ابنالفوطى در نام و نسبت عطار سهو محض است ولى ضبط نسخه خطى دیوان به سبب قدم و قرب عهد به زمان شیخ که تنها شصت و پنج سال با زمان شهادتش فاصله دارد خالى از قوت نتواند بود هرچند که تعدّد روایت جانب قول مشهور را تأیید و تقویت مىنماید.
چنین بهنظر مىرسد که پدر شیخ مدتى دراز زیسته و ظاهرآ تا هنگامى که عطار اسرارنامه را به نظم آورده در قید حیات بوده است، شیخ در این منظومه داستان مرگ پدر خود را بدینگونه آورده است :
بپرسیدم در آن دم از پدر من که چونى گفت چونم اى پسر من
ز حیرت پاى از سر مىندانم دلم گم گشت دیگر مىندانم
نگردد این کمان کاردیده به بازوى چو من پیرى کشیده
چنین دریا که عالم مىکند نوش ز چون من قطرهاى برناورد جوش
بدو گفتم که چیزى گوى آخر که سرگردان شدم چون گوى آخر
جوابم داد کاى داننده فرزند به فضل حق به هر بابى هنرمند
ز غفلت خود نماییدم همه عمر چه گویم ژاژ خاییدم همه عمر

به آخر دم چنین گفت آن نکوکار خداوندا محمّد را نکو دار
پدر این گفت و مادر گفت آمین وزان پس زو جدا شد جان شیرین
] اسرارنامه[
و چون شیخ در موقع اسرارنامه لااقل شصت ساله بوده پس کمینه مدت زندگانى پدرش را مىتوان حدود هشتاد سال فرض نمود و نظر به آنکه ولادت عطار چنانکه بیاید در حدود سال پانصد و چهل واقع شده پس شاید بتوان گفت که پدر او میانه سالهاى پانصد و نود و پنج، و ششصد رخت از جهان بربسته است. هرچند احتمال مىتوان داد که وفات پدر شیخ قبل از نظم اسرارنامه واقع شده و بعدها عطار آن را به مناسبت در آن کتاب آورده باشد.
بنا بر روایات گذشتگان، پدر شیخ داروفروش بود و دکان عطارى داشت و شیخ ما دکان و شغل او را به وراثت اداره مىکرد و دنبال مىنمود ولى هم قصهاى که از اسرارنامه نقل نمودیم حاکى است که او مردى بیداردل و داراى نوعى از مذاق زاهدانه یا تصوف نیز بوده است.
مادر عطار به فحواى این بیت :
پدر این گفت و مادر گفت آمین وزان پس زو جدا شد جان شیرین
به هنگام مرگ پدرش و ظاهرآ در وقتى که شیخ اسرارنامه را به نظم مىآورد هنوز در جهان مىزیست و چنانکه از گفتار شیخ در خسرونامه (یا گل و هرمز) مستفاد مىشود و به وقت آنکه عطار سرگرم سرودن آن منظومه بود درگذشت و آن زن اهل معنى بود و نفس مؤثر و آه سحرگاهى تأثیرگذار داشت و مدت بیست سال مىرفت که طریق زهد پیش گرفته و خلوت گزیده بود و مایه استظهار و پشتدار شیخ ما بود.
اینک گفته عطار در صفت مادر خویش :
مرا گر بود انسى در زمانه به مادر بود و او رفت از میانه
اگر چه رابعه صد تهمتن بود ولیکن ثانیه این نیک زن بود
چنان پشتم قوى داشت آن ضعیفه که ملک شرع را روى خلیفه
اگر چه عنکبوتى ناتوان بود ولیکن بر سر ما سایهبان بود
نه چندان است در جانم غم او که بتوان داد شرح ماتم او
چو محرم نیست اى غم با که گویم غمى کز مرگ او آمد به رویم
نبود او زن که مرد معنوى بود سحرگاهان دعاى او قوى بود
عجب آه سحرگاهیش بودى ز هز آهى به حق راهیش بودى
چو سالىبیست هستاکنونزیادت که نه چادر نه موزه داشت عادت
ز دنیا فارغ و خلوت گزیده گزیده گوشه و عزلت گزیده
به تو آورد روى اى رهنمایش بسى زد حلقه بر در، در گشایش
و چون شیخ در موقع نظم اسرارنامه و الهىنامه شصتساله بود و ظاهرآ این دو کتاب را بعد از
منطقالطیر و مصیبتنامه سروده است و هم به نصّ خود او در خسرونامه :
سه سال است این زمان تا لب ببستى به زهد خشک در کنجى نشستى
مدت سه سال خاموش نشسته و شعر نمىگفته پس مىتوان فرض کرد که مادر شیخ دستکم سه سال بعد از پدرش زنده بوده و وفات او (بر فرض ما در تاریخ مرگ پدر شیخ) به سال پانصد و نود و هشت یا ششصد و سه اتفاق افتاده است.

تاریخ ولادت و مدت زندگانى عطار
ابنالفوطى و عوفى و مؤلف تاریخ گزیده درباره سال ولادت شیخ چیزى نگفتهاند. جامى نیز در نفحاتالانس بدین نکته اشارتى نکرده است ولى دولتشاه که معاصر جامى بوده تاریخ ولادت شیخ را در ششم شعبان سال پانصد و سیزده و به روزگار سنجر بن ملکشاه (552-511) شمرده است و پس از او دیگران این روایت را پذیرفته و نقل کردهاند و مؤلف مجمعالفصحا و ریاضالعارفین سال پانصد و دوازده را قید کرده و ظاهرآ او نیز مأخذى جز تذکره دولتشاه نداشته و بنابراین یا نسخه او غلط بوده و یا در طبع تحریفى روى داده است و بىهیچ شک گفته دولتشاه صحت ندارد و غلط است به دلایل ذیل :
1. عوفى، عطار را در عداد شعرایى که بعد از عهد سنجر (522) مىزیستهاند آورده و این مطلب با گفته دولتشاه بهکلى منافات دارد.
2. در صورتى که ولادت او به سال 513 و وفاتش چنانکه همو گفته است به سال ششصد و بیست و هفت اتفاق افتاده باشد عمر عطار به صد و چهارده سال رسیده و این امرى بسیار مستبعد است و منافات دارد با قرائنى که از گفته او درباره عمرش بهدست مىآید.
عطار چنانکه خواهیم گفت عمر خود را از «هفتاد و اند» سال بالاتر نبرده است و این دو نکته مستفاد است از مقدمه علامه فقید محمد قزوینى بر تذکرهالاولیاءِ عطار.
و گمان مىرود که ولادت شیخ در حدود سال پانصد و چهل اتفاق افتاده و وفات او چنانکه خواهیم گفت به سال ششصد و هیجده و در قتلعام نیشابور به دست مغول واقع شده و او نزدیک به هشتاد سال و علىالتحقیق هفتاد و اند سال زندگانى کرده است و این نظر مبتنى است :
اولا: بر اینکه شیخ سنین عمر خود را از سى سالگى تا هفتاد و اند سالگى در اشعار خود قید نموده است :
به زیر خاک بسى خواب دارى اى عطار مخسب نیز چو عمر آمدت به نیمه شست
از آن جهت که رسیدن عمر به نیمه شصت دلالت مىکند بر آنکه عطار این قصیده را در سىسالگى ساخته است و در غیر این مورد نیز اشاره بدین عدد دارد که ظاهرآ مقصود کثرت است از این قبیل :
قرب سى سال ز خود خاک همى دادم باد تا به جان راه برم راه ببردم به تنم
]اسرارنامه[

در هر نوعى به فکر سى سال دوید تا آنگاهى که خویش را بازشناخت
]مختارنامه[
سىسال ز خویش خاک مىدارى باز دردا که نکردهاى سر از خاک برون
]مختارنامه[
سى سال به جان نشان جانان جستم من گم شدم و نیافتم او را باز
]مختارنامه[
گفتم بگشایم این گره در سى سال خود صد گره و هزار دیگر افتاد
]مختارنامه[
سى سال در این چراغ روغن کردیم یک شعله همه روغن او پاک بسوخت
]مختارنامه[
و شاهد استعمال عدد 30 در کثرت عبارت ذیل است :
«شیخ گفت سى سال در راه صدق قدم باید زد و خاک مزابل به محاسن باید رفت و سر به زانوى اندوه باید نهاد تا تحرک مردان بدانى» ]تذکرهالاولیاء[
و ظاهرآ در گفته خاقانى نیز به همین معنى است :
پس از سى سال روشن گشت بر خاقانى این معنى که سلطانى است درویشى و درویشى است سلطانى
]دیوان خاقانى[
پس از چندین چله در عهد سى سال روم پنجاهه گیرم آشکار
]دیوان خاقانى[
و مؤید آن گفته مولاناست :
دورى بگشت این تن کز دل بگشتهاى سى سال دور باشد، سى را چهل مکن
]کلیات شمس[
و گویا در اشاره به چهل سالگى خود گفته است :
هر جان که به راه رهنمون مىنگرد چل سال به دیده جنون مىنگرد
چون چل بگذشت آفتابى بیند کز روزن هر ذره برون مىنگرد
]مختارنامه[
و این ابیات دلیل آن است که شیخ از سن پنجاه گذشته و به شصت رسیده است :
چون پنجه سال خویشتن را کشتم به عجز نهاد سال شست انگشتم
شک نیست که شست را کمانى باید چون شست تمام شد کمان شد پشتم
]مختارنامه[
چون روى به پنجاه و به شست آوردیم چیزى که نبایست به دست آوردیم
بسیار چو سرو سرفرازى کردیم تا عاقبت کار شکست آوردیم
]مختارنامه[

تویى اى شست ساله تیره حالى که این شش روزه کردت در جوالى
]الهىنامه[
چون سالم شست شد نبود زیانى اگر من شست را سازم کمانى
]اسرارنامه[
و تصور مىرود که در ابیات ذیل هم بدین نکته اشاره مىکند :
مدت سى سال سودا پختهایم مدت سى سال دیگر سوختیم
]دیوان عطار[
سى سال به صدهزار تک بدویدیم تا از ره تو به درگهت برسیدیم
سى سال دگر گرد درت گردیدیم چوبک زن بام و عسست نه دیدیم
]مختارنامه[
و مىتوان گفت که مقصودش طول مدت طلب و مجاهدت خویش بوده و نظر به منطوق عدد نداشته است چنانکه در نظائر آن (استعمال عدد 30 در کثرت) گفته آمد. و درین غزل به هفتاد سالگى خود اشارت نموده است :
کارم از عشق تو به جان آمد دلم از درد در فغان آمد
تا مى عشق تو چشید دلم از بد و نیک بر کران آمد
……………………… ………………………
دین هفتاد ساله داد به باد مرد میخانه مغان آمد
]دیوان عطار[
و بىشک در این بیت :
تو غافلى و به هفتاد پشت شد چو کمان تو خوشبخفته و عمرت چو تیر رفتز شست
]دیوان عطار[
مقصودش ذکر هفتاد سالگى خود نیست چه آنکه در مقطع این قصیده گفته است :
به زیر خاک بسى خواب دارى اى عطار مخسب نیز چو عمر آمدت به نیمه شست
و از این بیت مستفاد مىشود که از سن هفتاد گذشته و به هفتاد و اند رسیده است :
مرگ درآورد پیش وادى صد ساله راه عمر تو افکند شست در سر هفتاد و اند
]دیوان عطار[
پس بنابراین شیخ ما بیش از هفتاد سال زیسته و کمتر از هشتاد سال عمر داشته است زیرا لفظ «اند» در فاصله هفتاد و یک، و هشتاد و ظاهرآ از سه تا نه استعمال مىشود و چون شهادت شیخ به سال 618 واقع گردیده و در آن تاریخ نزدیک به هشتاد سال داشته فرض ولادت او در حدود سال 540 نزدیک به واقع خواهد بود.
غیر از این در دو مورد سخن از نود سالگى به میان آورده است :
کاریش پدید آمد کان پیر نود ساله برجست و میان حالى بربست به زنّارى

Ê
در بر دیندار دیر چست قمارى بکرد دین نود ساله را از کف کفار برد
]دیوان عطار[
و این هر دو بیت در وصف پیرى است که آیین قلندرى گرفته و به دیر روى آورده و سیاق سخن چنان است که هرگز به خاطر نمىگذرد که مقصود شخص عطار باشد و بىگمان عدد (90) را به معناى کثرت آورده است علىالخصوص که در بیت دوم مىرساند که پیر دین نود ساله را از کف «دیندار دیر» برده است.
ثانیآ: بر اینکه شیخ از چند تن مشایخ تصوف و زهّاد نام برده که در اواسط قرن ششم وفات کردهاند و از سخن وى برمىآید که ایشان را ملاقات نکرده و در زمان شهرت و شعرسرایى او در قید حیات نبودهاند و از آن جمله است ابویعقوب یوسف بن ایوب همدانى صوفى معروف که در عداد مشایخ بزرگ سلسله نقشبندى محسوب است و به سال پانصد و سى و پنج درگذشته است. شیخ عطار دو حکایت از وى در منطقالطیر و یک حکایت در الهىنامه مىآورد. دیگر رکنالدین ابوالقاسم عبدالرحمان بن عبدالصمد بن احمد بن على اکّاف نیشابورى که از فقها و زهّاد عصر بود و سنجر بن ملکشاه بدو اعتقاد عظیم داشت و نزد غزان واسطه شد تا از قتل او صرفنظر کردند و او در سال پانصد و چهل و نه وفات یافت و هموست که شیخ عطار مطلبى از قول وى در تذکرهالاولیا نقل کرده است.
شیخ عطار چهار حکایت از وى در مصیبتنامه و دو حکایت در الهىنامه نقل کرده است.
دیگر ابومنصور مظفر بن اردشیر عبّادى (547-491) از وعاظ معروف قرن ششم که شیخ عطار حکایتى از او در اسرارنامه مىآورد.
دیگر محیىالدین محمد بن یحیى از مشاهیر علماء قرن ششم که در وقعه غز به قتل رسید و عطار یک حکایت از وى در مصیبتنامه مندرج ساخته است.
و تعبیر عطار در همه این مواضع طورى است که معلوم مىشود آن حکایات را به واسطه نقل مىکند و آن اشخاص در وقت نظم آنها زنده نبودهاند.
با اینکه شیخ حکایاتى را که از دیدار خود نقل مىکند و جزو مشاهدات وى بوده است به صورتى روایت مىنماید که حضور وى در حادثه محسوس و متیقّن مىگردد، مانند حکایت شخصى که دیوانه شده بود (مصیبتنامه) و قصه دیوانه نیشابورى (همان کتاب) و قصه عطار با رفیقى از آن خود (الهىنامه) و داستان عطار با پیر سالخورده (اسرارنامه).
ثالثآ: اینکه شیخ عطار حکایات بسیار از سنجر بن ملکشاه (552-511) در آثار خود آورده و از او غالبآ مانند اشخاص متوفّى تعبیر کرده و این دلیل است که بعد از روزگار سنجر شهرت یافته و بنابراین ولادتش مقارن بوده است با اواخر عهد سنجر.
شیخ عطار در الهىنامه و مصیبتنامه و منطقالطیر چند حکایت از سنجر بهنظم آورده است.

رابعآ: اینکه به نصّ ابنالفوطى، خواجه نصیرالدین طوسى (672-597) عطار را در نیشابور ملاقات کرده و در آن هنگام عطار پیر بوده است. اینک سخن ابنالفوطى :
«رآهُ مَوْلانا نصیرالدّین اَبوجَعْفَر مُحَمّد بن الْحَسَنِ الطّوسى بَنَیْشابور وَ قالَ کانَ شَیْخآ مُفَوَّهآ حسن الاستِنْباطِ وَ الْمَعْرِفَهِ لِکَلام الْمَشایِخِ وَ الْعارِفینَ وَ الائِمَّهِ السّالِکین».
و چون نصیرالدین طوسى در حدود سنه ششصد و هیجده که استادش قطبالدین مصرى در قتلعام نیشابور به قتل رسید از این شهر خارج شده و نزد سالمبن بدران مصرى رفته و از وى در سال ششصد و نوزده اجازه روایت کتاب غنیهالنزوع ابنزهره را بهدست آورده است بنابراین هیچ شک باقى نمىماند که ملاقات وى با عطار قبل از سال ششصد و هیجده صورت گرفته است و هرچند که تاریخ ملاقات خواجه با عطار دقیقآ معلوم نیست ولى به احتمال هرچه قوىتر باید مابین سال 612 و 618 عطار را دیده باشد زیرا طرز داورى او درباره عطار شاهدى قوى است که خواجه در آن هنگام داراى بصیرت و اطلاع از اقوال مشایخ صوفیه بوده و کمتر از پانزده سال نداشته و چون ولادت وى به اتفاق مورخین به سال پانصد و نود و هفت واقع گردیده پس ملاقات او با شیخ عطار مقدم بر سال پانصد و دوازده صورت نگرفته و چون شیخ عطار به سال ششصد و هیجده به قتل رسیده و خواجه نیز در همان سال از نیشابور سفر گزیده، بنابراین ملاقات او با شیخ مؤخر از این سال هم نبوده است.
از طرف دیگر خواجه نصیر از عطار بدینگونه تعبیر مىکند: «وَ کانَ شَیْخآ مُفَوَّهآ الخ» و شیخ در لغت عرب بر کسى اطلاق مىشود که از پنجاه یا پنجاه و یک سال کمتر نداشته باشد و به تعریف دقیقتر کسى است که سنش مابین پنجاه و هشتاد سال باشد.
و چنانکه گذشت عطار هفتاد و اند سالگى خود را به صراحت اعتراف نموده و از این بیشتر نگفته است، پس وقتى که خواجه نصیر را با وى اتفاق دیدار افتاده بىشک هفتاد و اند ساله بوده و چون این ملاقات مابین سنه 618-612 واقع گردیده، بنابراین عطار به احتمال قوى در حدود سال پانصد و چهل متولد شده است.
خامسآ: اشاره شیخ به حادثه قحط نیشابور مانند کسى که خود در آن حضور نداشته است، شیخ بدین حادثه در ضمن حکایتى اشاره مىکند :
سائلى پرسید از آن شوریدهحال گفت اگر نام مهین ذوالجلال
مىشناسى بازگوى اى مرد نیک گفت نان است این بهنتوان گفت لیک
مرد گفتش احمقى و بىقرار کى بود نام مهین نان شرم دار
گفت در قحط نشابور اى عجب مىگذشتم گرسنه چل روز و شب
نه شنودم هیچ جا بانگ نماز نه درى بر هیچ مسجد بود باز
من بدانستم که نان نام مهین است نقطه جمعیت و بنیاد دین است
]مصیبتنامه[
در قرن ششم چند نوبت در خراسان قحطى افتاده است، یکى در سال 532 و بار دیگر در سال
543 و یازده سال پساز قحط اولین که گرانى و سختى زندگى در اکثر بلاد به حد اعلى رسیده بود و نوبت سوم در سال 552 که ابنالاثیر آنها را در حوادث سالهاى 532 و 543 و 552 ضبط کرده است.
و ظاهرآ مقصود عطار از «قحط نشابور» حادثه قحط سال (532) یا (543) بوده زیرا در سومین قحط او مطابق نظر ما در حدود دوازده سال و به گفته متقدمان سى و نه سال داشته است و چنانکه مىبینید شیخ این واقعه را از زبان شخص دیگر روایت مىکند و اگر خود وى در آن حادثه حضور مىداشت به عادت شعرا در مثل این موارد به وصف آن مىپرداخت و قصه را آب و تاب مىداد و بدین سادگى و خشکى نقل نمىنمود و به هر حال فرض آنکه مقصود شیخ واقعه سال 552 بوده، چنانکه شاید تعبیر: «قحط نشابور» با ملاحظه روایت ابنالاثیر این نظر را تأیید کند دلیل قطعى است بر بطلان عقیده متقدمان درباره ولادت او به سال 512 یا 513.
نتیجه آنکه ولادت شیخ به سال پانصد و دوازده یا پانصد و سیزده به هیچ روى درست نیست و با اشاره و قرائنى که از گفتار وى بهدست مىآید سازگار نتواند بود و فرض ولادت او در حدود سال پانصد و چهل امرى است بالنسبه درخور قبول که با اشارات خود وى موافقتر بهنظر مىرسد.
آنچه مسلم توان داشت و گفته شیخ بدان گواهى مىدهد این است که وى عمرى دراز کرده و مویش سپید شده و دندانهایش فروریخته و سرانجام طاقت عمل و کار را از دست داده بوده است به موجب این شواهد :
در عمر دراز آنچه بدیدم یکبار گویى که هزار بار بیشش دیدم
]مختارنامه[
چو شیرى گشت مویم در نظاره هنوز از حرص هستم شیرخواره
به دل سختم ولى در کار سستم بسى رفتم بر آن گام نخستم
]اسرارنامه[
کشتى عمر با کنار افتاد رخت در آب رفت و کار افتاد
موى همرنگ کفک دریا شد وز دهن درّ شاهوار افتاد
روز عمرى که بیخ بر باد است با سر شاخ روزگار افتاد
]دیوان عطار[
چون شیر شد مویم و در هر بن موى صد شیر و پلنگ در کمین مىبینم
]مختارنامه[
کنون با گفت افتاده است کارم که گر طاعت کنم طاقت ندارم
]اسرارنامه[

بدایت کار و ورود عطار به حلقه صوفیان
بنا به روایت جامى سبب گرایش عطار به تصوّف آن بود که :
«روزى در دکان عطارى مشغول و مشغوف معامله بود درویشى آنجا رسید و چند بار شىءلله
گفت، وى به درویش نپرداخت. درویش گفت اى خواجه تو چگونه خواهى مرد؟ عطار گفت چنانکه تو خواهى مرد. درویش گفت تو همچون من مىتوانى مرد؟ عطار گفت بلى. درویش کاسه چوبین داشت زیر سر نهاد و گفت الله و جان بداد. عطار را حال متغیّر شد و دکان بر هم زد و به این طریق درآمد.» ]نفحاتالانس[
و این سخن به دلایل ذیل درخور قبول نیست: نخست آنکه شیخ عطار از آغاز عمر و زمان کودکى به سخن صوفیان متمایل بوده و ایشان را دوست مىداشته است چنانکه در تذکرهالاولیا گوید: «دیگر باعث آن بود که بىسببى از کودکى باد دوستى این طایفه در دلم موج مىزد و همه وقت مفرّح دل من سخن ایشان بود» پس به موجب این سخن عطار از کودکى به کلمات این طایفه مشعوف بود و این امر به موجب فطرت حاصل شده و سبب دیگر نداشته است و بنابراین فرض گرایش او به تصوف بر مبناى ملاقات درویش، باطل است و حقیقت ندارد و مؤید آن هم گفته عطار است در تذکرهالاولیا: «دیگر باعث آن بود که دلى داشتم که جز این سخن نمىتوانستم گفت و شنید مگر به کره و ضرورت و مالابّد».
دوم آنکه وى بنا به اظهار خود مصیبتنامه و الهىنامه را در دکان عطارى و داروخانه به نظم آورده است چنانکه در خسرونامه فرماید :
مصیبتنامه کاندوه جهان است الهىنامه کاسرار عیان است
به داروخانه کردم هر دو آغاز چه گویم زود رستم زان و این باز
و این هر دو منظومه مشحون است به اسرار معرفت و رموز تصوّف و بالقطع و الیقین آنها را عطار وقتى به نظم آورده که در تصوف قدمى راسخ و مقامى بلند داشته و مراحل سلوک را به پایان برده و چون آنها را در داروخانه نظم کرده پس در آن هنگام با وجود کمال فقر و معرفت به امور مادى هم اشتغال مىورزیده و دکان را بر هم نزده بوده است.
و تصور مىرود که این حکایت را از روى روایتى که ابوریحان بیرونى در کتاب الهند نقل کرده ساخته باشند. و نظیر آن چند حکایت در رساله قشیریّه، باب احوالهم عند الخروج من الدّنیا نیز توان دید.
بدون شک و شبهه عطار از آغاز عمر به تحصیل علوم و فنون مشغول شده و در بسیارى از آنها اطلاع وسیع بهدست آورده بود و در عین حال وى از آن کسان بود که درس و بحث و نقض و ابرام و قیل و قال مدرسه عطش و استسقاى باطنشان را فرو نمىنشاند و سیراب نمىکرد. بدین جهت با وجود اطلاع وسیع از علوم رسمى و حکمت بحثى، روى از مدرسه در خانقاه مىآوردند تا از زلال معرفت الهى و حکمت ذوقى و روحانى سیراب شوند و کاوش و خارخار بحث و چون و چرا را فرونشانند.

عطار و طریقه کبراویّه
بنا به گفته جامى و دیگران که از پس او قدم برداشتهاند عطار مرید مجدالدین شرفبن المؤید

 

توضیحات تکمیلی

وزن 1000 g
ابعاد 24 × 17 cm
پدیدآورندگان

,

SKU

94007

نوبت چاپ

شابک

1-5-90651-964- 978

قطع

تعداد صفحه

640

سال چاپ

موضوع

,

تعداد مجلد

وزن

1000

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “دیوان عطار”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This