(021) 66480377-66975711

سایه ای در میان شما | گزیده اشعار آناخماتوآ

120,000تومان

آنا آخماتووا

مترجم احمد پوری

آنا نخستین شعرهایش را در 1907 در مجلۀ «سیریوس» به سردبیری گومیلیف چاپ کرد. گومیلیف شاعر بود و دو مجموعه شعر از او به چاپ رسیده بود. آشنائی با گومیلیف عصیانگر و پرخاش‌جو که در محافل ادبی آن زمان شهرتی به هم زده بود، او را نیز به حلقه‌های ادبی و هنری راه داد. آنا در 25 آوریل 1910 با گومیلیف ازدواج کرد.شعر آن سال‌های روسیه تحت سیطرۀ سمبولیزم بود که در آن مضامین عرفانی و پر رمز و راز شعر را از دسترس عامه خارج کرده و تا حدی محفلی کرده بود. ‌رخدادهای سیاسی اجتماعی در روسیه و هجوم اندیشه‌های انقلابی و نو آرامش و رازناکی سمبولیزم را برنمی‌تافت. ‌گومیلیف و چند تن از شاعران جوان دیگر مانند سرگئی گرودتسکی، اوسیپ ماندلشتام، آنا آخماتووا، میخائیل زنه کویچ، ولادیمر ناربوت گروهی به نام «حلقۀ شاعران» تشکیل دادند. ‌این گروه علیه سمبولیزم قیام کردند و مکتبی به‌نام «آکمه‌ایسم» بنیاد گذاشتند.گروه دیگری از شاعران نیز به سرکردگی ولادیمیر مایاکوفسکی «فوتوریسم»را بنیاد نهادند که در برابر رمز و رازگوئی سمبولیسم عصیان کرده بود. ‌هر دو این گروه اعتقاد داشتند که شعر باید زمینی شود و از پیچیدگی و مبهم‌گوئی دوری کند. ‌اما «آکمه‌ایست»‌ها اعتقاد داشتند هیچ چیز در شیء نمایندۀ رازآلود خارج از خود ندارد. مثلاً اگر سخن از سیب می‌رود منظور همان سیب درختی است که با آن آشنا هستیم و می‌خوریمش. «فوتوریست‌ها» هم در عین پذیرش این واقعیت، شعر را به مثابه سلاحی برای پیکار با بیداد اجتماعی و نشانۀ اعتراض می‌دانستند که رو به آینده‌ای‌ روشن دارد و از رشد و تکنولوژی استقبال می‌کند و معتقد است که آینده در دست نیروهای انقلابی و نواندیش است و با یاری آن‌ها زندگی انسان‌ها درخشان و دور از ستم و نابرابری خواهد بود. ‌به این سبب در شرایط انقلابی آن روزها «فوتوریسم» نیروهای انقلابی را به خود جلب کرد اما «آکمه‌ایسم» چندان طرفدارانی پیدا نکرد و پس از مدت کوتاهی دیگر سخنی از آن به‌میان نیامد. همین نگرش ویژۀ هنری سبب شد اصحاب آکمه‌ایسم نه‌تنها مورد بی‌مهری ادبیات پس از انقلاب قرار گیرند بلکه بنیان‌گزاران آن هریک به‌ صورتی در سال‌های پس از انقلاب اکتبر هدف سوء‌ظن و اذیت باشند.

توضیحات

گزیده ای از کتاب سایه ای در میان شما

از تو گسسته‌ام دیگر

و آتش درونم را آرامشی است اینک

دشمن جاودانی‌ام‌! اکنون باید یاد بگیری

چگونه با تمامی قلب عاشق باشی.

جدائی از تو هدیه‌ایست

فراموشی تو نعمتی…

اما عزیز من، آیا زنی دیگر

صلیبی را که من بر زمین نهادم به دوش خواهد کشید؟

در آغاز کتاب سایه ای در میان شما می خوانیم

پیشگفتار 7 < 72 تنها چند
دربارۀ این مجموعه 23 < 73 سلطان چشم خاکستری
دیدار با آنا آخماتووا 25 < 75 او سه چیز را
از مجموعۀ شامگاه 59 < 76 چون مرغ کوکو
دو شعر 61 < 77 پارک آکنده را
1. هر دو روی بالش 61 < 78 در شبی مهتابی
2. همان نگاه 62 < 79 در اوج بطالت
و زمانی که همدیگر را 63 < 81 هیچ قلبی به قلب دیگر
در خاکم کن 64 < 82 مست که می‌شوی
می‌خواهی بدانی 66 < 83 عشق
بر میز کوچک 67 < 84 عشق با فریب
در اتاقم 68 < 85 دستانم پشت شالم
ناراحت نمی‌شوم 70 < 86 خورشید در خاطره
از میان 71 < 88 در نیمه باز است
روز چهار شنبه ساعت 3 90 < 130 جدایی
روح مرا سر می‌کشی با نی 91 < 131 چقدر تاریکند
در جنگل 93 < 132 پنداشتیم تهیدستیم و بی‌چیز
امروز نامه‌ای برایم نیامد 95 < 133 نمی‌توانی اینجا بیایی
سه بار برای شکنجۀ من 97 < 135 همه چیز، او را به‌خاطرم…
از مجموعۀ تسبیح 99 < 136 خاطره‌ای در درونم است
به خود آموختم 101 < 137 این جا گویی
بی‌خوابی 103 < 138 زنده‌ای یا که مرده، نمی‌دانم
شامگاه 104 < 139 می‌دانم تو پاداشی هستی
دیگر از یک لیوان نخواهیم… 106 < 140 آری من
لبخندی به لب دارم 108 < 141 تنهایی
شامگاهان بر سر میز 109 < 142 تودردناکی
به الکساندر بلوف 110 < 143 چون نامزدی هر غروب
ظرافت را 112 < 144 از چه رو گاه
چه‌کنم که توان ازمن می‌گریزد 113 < 145 نمی‌دانیم چگونه
چه زیبا بود… 114 < 146 رویا
مؤدبانه پیشم آمدی 115 < 148 خانۀ سفید
سردرگمی 116 < 150 روشنایی غروب
از مجموعۀ فوج پرندگان سفید 119 < 151 آزارم نداد
خانۀ سفیدت را 121 < 153 بارهنگ
جادۀ تاریک و پر پیچ 122 < 155 خانه در سکوت می‌شود…
می‌بینم، می‌بینم هلال ماه را 124 < 156 گردن‌آویزی از دانه‌های ریز
هیچ جا 126 < 158 شهرت جهانی
او حسود بود 128 < 159 و من تنها ماندم
چطور می‌توانی در نوا بنگری 129 < 161 با کسی سخن نخواهم گفت
پرده‌ها را نکشیدم 163 < 198 دیگر در میان زنده‌ها نیستی
خبر 164 < 199 در آستانۀ سفید
کسی ترانۀ این دیدار را نخواند 165 < 200 برای عزیزانم
سحرگاهان بیدار می‌شوی 166 < 202 خسته از
در جاده‌ای رازناک و سفید 167 < 203 لالایی
موضوع بسیار ساده است 168 < 205 از مجموعۀ نیزار
همه روزه، هر بامداد 169 < 207 قلبم را از تو نهان کرده‌ام
رود به نرمی در جریان است 170 < 209 دوزخ دانته
تمامی روز 171 < 210 مرثیه
اکنون که 172 < 212 تقدیم‌نامه
دیگر کسی گوش به شعر و… 173 < 214 مقدمه
زمانی که ماه در آسمان 174 < 215 1. سپیده‌دمان تو را بردند
از فاخته پرسیدم 175 < 216 2. دن آرام در گذر
غمگین‌ام و پیر… 176 < 217 3. نه، این من نیستم،…
زمانی که ملت 177 < 218 4. کاش می‌توانستم نشان…
از مجموعۀ پس از میلاد 179 < 219 5. هفته‌ها، ماه‌ها به‌صدای…
رویای تاریک 181 < 220 6. هفته‌های بی‌وزن به‌تندی…
چرا چنین 187 < 221 7. حکم
قوها بر بال باد در پروازند 188 < 222 8. به مرگ
فرشته‌ای که سه سال… 189 < 224 9. دیوانگی
به نجوا می‌گوید 190 < 226 تصلیب
چه زیباست این جا 192 < 227 پی‌نوشت
از تو گسسته‌ام دیگر 193 < 227 مؤخره 1
پس چنین پنداشتی 195 < 228 مؤخره 2
نرده‌های آهنین 196 < 231 الهۀ عشق
به نقاش 232 < 279 شاخه گلی بر مزار
می‌شود زندگی را 233 < 282 پنج
مرا ببخش 234 < 285 از دفتر سوخته
اگر نور هولناک ماه 235 < 286 از شعرهای دفتر سوخته
شهری که دوستش داشتم 236 < 287 این یک
برایم قویی نفرستاده است 238 < 288 و آن قلب
عطر خون 239 < 289 به موسیقی
چرا زهر در 240 < 300 شبانه‌ها
قطعاتی از کوزه‌گری 241 < 306 به جای مؤخره
جدایی 244 < 307 قلب تو دیگر
بدرقه 246 < 308 و اینک پائیز
مایاکوفسکی در 1913 247 < 309 دیدار
از مجموعۀ کتاب هفتم 249 < 311 آخرین بازگشت
رازهای شعر 251 < 312 آوازجاده یاصدایی از تاریکی
شعرهایی دربارۀ جنگ 259 < 313 آوازی سر دستی
ماه در آسمان 265 < 314 ترانۀ بدرود
از هواپیما 268 < 315 ترانۀ عاشقانه
خیانت 270 < 317 صدایی آن سوی در است
سوگواری 271 < 318 سرعت
چهارپاره‌ها 272 < 319 بریده
به شعر 273 < 320 سرآغاز
و ماه با شیطنت 274 < 322 تقریباً در یک آلبوم
نام من 275 < 323 سالشمار آنا آخماتووا
آخرین بازگشت 278 <

 

تنها شاعر زنده بازمانده از نسل قبل که آخماتووا تأییدش می‌کرد، ماریا پتروویخ بود، اما می‌گفت امروز خیلى شاعران جوان با استعداد در شوروى هستند که بهترین‌شان جوزف برادسکى است که خودش او را پرورده بود و شعرش تا حدودى چاپ شده بود ـ شاعرى اصیل که سخت آماج بى‌مهرى مقامات بود و گرفتار پیامدهاى این بى‌مهرى. شاعران با استعداد دیگر هم بودند، اما نام بردن از همه آنها براى من سودى نداشت. شاعرانى که شعرشان قرار نبود چاپ شود و نفس حضورشان نشانه‌اى بود از حیات زوال‌ناپذیر تخیل در روسیه. گفت: «اینها همه ما را به محاق می‌برند. باور کنید، پاسترناک و من و ماندلشتام و تسوتایوا همگى در پایان دوره‌اى از شعر پر تکلفى هستیم که در قرن نوزدهم شروع شد. هرچند من و دوستانم با صداى قرن بیستم حرف می‌زنیم. اما این شاعران جدید نمایندۀ آغاز تازه‌اى هستند ـ امروز پشت میله‌هایند، اما روزى فرار می‌کنند و دنیا را به حیرت می‌اندازند». زمانى دراز با این لحن پیشگویانه حرف زد و باز به مایاکوفسکى اشاره کرد که به نومیدى رسید و دوستانش به او خیانت کردند، اما در دوره‌اى کوتاه صدایى راستین و در واقع شیپور مردم خودش بود، هر چند که سرمشقى هولناک براى دیگران شد، او خودش هیچ چیز را وامدار مایاکوفسکى نبود، اما وام بسیار به آننسکى داشت که ناب‌ترین و پالوده‌ترین شاعران بود، شاعرى دور از جار و جنجال سیاستهاى ادبى که مجلات پیشرو ادبى نادیده‌اش گرفتند و خوشبخت بود که خیلى به موقع مرد. تا زنده بود شعرش خوانندۀ زیادى نداشت، اما این تقدیر بیشتر شاعران بزرگ است ـ نسل فعلى خیلى بیشتر از نسل خود او ـ آخماتووا ـ به شعر حساسیت دارد: در سال 1910 چه کسى به‌راستى نگران احوال بلوک یا بلى یا ویاچسلاو ایوانوف بود؟ یا نگران خود او و شاعران همگروه او؟ اما جوانان امروز شعر این شاعران را از بر هستند، او هنوز نامه‌هایى از جوانان دریافت می‌کند، خیلى از این نامه‌ها را دخترانى شیدا نوشته‌اند، اما همین تعداد زیاد اینها نشان از چیزى دارد.پاسترناک حتى نامه‌هاى بیشترى دارد و خیلى هم خوشش می‌آید. آیا من اولگا ایوینسکایا، دوست پاسترناک را دیده بودم؟ نه، ندیده بودم. آخماتووا همسر پاسترنـاک، زینـایدا، و معشـوق او را موجوداتىغیرقابل تحمل می‌دانست. اما بوریس لئونیدوویچ خودش شاعرى جادوگر است، یکى از بزرگترین شاعران سرزمین روسیه. هر جمله‌اى که به نثر یا شعر می‌نویسد برخلاف هر چیز دیگر او شنیده، خبر از اصالت شاعر دارد. بلوک و پاسترناک شاعرانى آسمانى هستند. هیچ شاعر فرانسوى یا انگلیسى، نه والرى، نه الیوت، را نمی‌توان با این دو مقایسه کرد. بودلر، شیلى، لئوپاردى از گروه شاعرانى هستند که این دو به آن تعلق دارند. اینها مثل همه شاعران بزرگ چندان از کیفیت کار دیگران سر درنمی‌آورند. پاسترناک اغلب منتقدانى کم‌مایه را می‌ستاید، استعدادهاى خیالى پنهان را کشف می‌کند و خیلى از شاعران بى‌مایه را تشویق می‌کند ـ آدم‌هایى نازنین اما بى‌استعداد ـ او تفسیرى اساطیرى از تاریخ دارد و در این تفسیر بسیارى از آدمهاى بى‌ارزش نقش‌هاى اسرارآمیز و پر اهمیتى بازى می‌کنند ـ مثل ایوگراف در دکتر ژیواگو (آخماتووا با شدت هرچه تمام‌تر این فرضیه را که آن شخصیت اسرارآمیز الگویش استالین بوده رد می‌کرد. اصلا چنین تصورى را ناممکن می‌دانست) پاسترناک در واقع آثار شاعران معاصرى را که حاضر بود ازشان تعریف کند مطالعه نمی‌کرد ـ نه باگارایتسکى،: نه آسیو و نه ماریاپتروویخ و نه حتى ماندلشتام (که نسبت به او در مقام انسان یا شاعر چندان علاقه‌اى نداشت، اما وقتى ماندلشتام گرفتار شد براى او هر کارى که از دستش برمی‌آمد کرد. پاسترناک حتى شعر او (آخماتووا) را هم نمی‌خواند، براى او نامه‌هاى زیبایى دربارۀ شعرش می‌نوشت، اما این نامه‌ها درباره خودش بود نه او ـ آخماتووا می‌دانست که این نامه‌ها نوعى خیال‌پردازى ژرف است که چندان ربطى به شعر او ندارد «شاید همۀ شاعران بزرگ این‌طورند».

تعریف و تمجید پاسترناک طبعاً مخاطبانش را خوشحال می‌کند، اما توهم‌زاست، او بخشنده‌اى سخاوتمند است اما به کار دیگران علاقه واقعى ندارد. بى‌تردید به کار شکسپیر و گوته و سمبولیست‌هاى فرانسه، ریلکه و شاید پروست علاقه دارد. «اما به هیچ‌کدام از ما توجهى نمی‌کند». برایم گفت که در هر روز زندگى‌اش جاى خالى پاسترناک را احساس می‌کند، او و پاسترناک هیچ وقت عاشق هم نبودند اما یکدیگر را صمیمانه دوست داشتند و این مایۀ رنجش شدید همسر پاسترناک شده بود. بعد، از سال‌هاى «پوکى» صحبت کرد که به دستور مقامات دولت رسماً از دور کنار گذاشته شده بود ـ از نیمۀ دهۀ 1920 تا اواخر دهۀ 1930. تعریف کرد که وقتى مشغول ترجمه نبوده شعر روسیه را می‌خوانده: پوشکین را پیوسته و همچنین اودوئوسکى، لرمانتوف، باراتینسکى. عقیده داشت شعر پاییز باراتینسکى حاصل نبوغ ناب است، تازگى‌ها هم شعر ولمیر خلبنیکوف دیوانه اما جذاب را خوانده بود. از او پرسیدم آیا قصد ندارد بر شعرى بدون قهرمان توضیحى بنویسد. چون خیلى از خوانندگان که با زندگى توصیف شده در آن آشنا نیستند، بسیارى از اشارات این شعر را درنمی‌یابند. آیا می‌خواهد این خوانندگان را همچنان بى‌خبر بگذارد؟ در پاسخ گفت زمانى که آدم‌هاى آشنا با دنیاى توصیف شده در آن شعر گرفتار خرفتى مرگ بشوند، آن شعر هم دیگر می‌میرد، آن شعر با خود او و قرن او به خاک سپرده می‌شود، براى ابدیت نوشته نشده، حتى براى آیندگان نوشته نشده ـ چیزى که براى شاعران اهمیت داشته فقط گذشته بوده ـ و بیشتر از همه کودکى ـ شاعران تلاش کرده‌اند عواطف مربوط به گذشته را بازآفرینند و از نو زنده کنند. پیشگویى آینده، درود و خوشامد به آینده و حتى رسالۀ بزرگ پوشکین خطاب به چادایف نوعى سخن‌پردازى مطنطن و نمایشى است و حاصل گرایشهاى حماسى‌وار. در این قبیل شعرها شاعر می‌کوشد آینده را در پرتو کورسوى ناچیزى رؤیت کند و این چیزى است که او سخت بیهوده‌اش می‌شمارد.

گفت که می‌داند آن‌قدرها از عمرش نمانده، پزشکان به صراحت گفته‌اند که قلبش ضعیف شده بنابراین صبورانه چشم انتظار پایان این راه نشسته، بیزار بود از فکر این که کسى بر او دل بسوزاند، او با دلهره و هراس روبه‌رو شده بود و تا هولناک‌ترین ژرفاى اندوه رفته بود و این قول را از دوستانش گرفته بود که نگذارند حتى ناچیزترین پرتو ترحم خودش را نشان بدهد، و اگر هم آشکار شد بلافاصله خاموشش کنند، بعضى از دوستان در برابر این احساس تسلیم شده بودند و او به ناچار ترکشان کرده بود. قادر بود نفرت، اهانت، فقر، سوءتفاهم و آزار و اذیت را تحمل کند، اما نمی‌توانست همدردى آمیخته به ترحم را تاب بیاورد ـ آیا به او قول شرف می‌دادم؟ قول دادم و بر سر قول خود ایستادم. غرور و منزلت او بسیار عظیم بود.

بعد برایم از ملاقات با کورنى چوکوفسکى حرف زد. در ایام جنگ هردوشان به ازبکستان فرستاده شدند. سالهاى سال احساسى مبهم نسبت به آن مرد داشت. او را ادیبى با هوش و استعداد استثنایى می‌دانست، اما جهان‌بینى خونسردانه و شکاکانه‌اش را دوست نمی‌داشت و علاقۀ آن مرد به رمان‌هاى پوپولیستى روسى و ادبیات متعهد قرن نوزدهم کفرش را درمی‌آورد. این نکته و نیز لطیفه‌هاى موذیانه‌اى که چوکوفسکى دربارۀ او در دهۀ 1920 سر زبان‌ها انداخته بود آنها را از هم دور می‌کرد، اما حالا هر دوشان از قربانیان استالین بودند و بنابراین یارانى متحد. می‌گفت حضور چوکوفسکى بخصوص در ایام مسافرت او به تاشکند برایش دلپذیر بوده و کاملا آماده بود تا بزرگوارى کند و همه گناهان گذشته‌اش را ببخشد، که آن ادیب سرشناس یکباره رو به او کرده و گفته بود: «آخ، آنا آندریونا، روزگارى هم اگر بود، همان دهۀ 1920 بود، چه دورۀ باشکوهى در فرهنگ روسیه ـ مایاکوفسکى، گورکى، و آلشا (آلکسى) تولستوى جوان ـ واقعاً زندگى یعنى همان که آن روزها داشتیم.» این حرفها آخماتووا را که آماده بود او را ببخشد یکباره از این بزرگوارى منصرف کرده بود.

آخماتووا برخلاف بازماندگان سال‌هاى پرآشوب تجربه‌ورزى بعد از انقلاب با نفرتى عمیق به این آغازها نگاه می‌کرد، در نظر او این تجربه‌ورزى‌ها آشوبى کولى‌وار بود و آغاز ابتذال در زندگى فرهنگى شوروى که هنرمندان واقعى را به پناهگاههاى ضد بمب فرستاده بود و حالا می‌بایست سراغشان را در آنجا می‌گرفتى و گاه که از آن پناهگاه بیرون می‌آمدند فقط براى رفتن به مسلخ بود.آنا آندریونا وقتى با من از زندگى‌اش حرف می‌زد لحنى بى‌اعتنا داشت جورى که انگار از خودش حرف نمی‌زد، اما این لحن نمی‌توانست افکار پرشور و داورى اخلاقى او را که آشکارا بى‌پاسخ می‌ماند، از شنونده پنهان کند. روایت او از شخصیت و اعمال دیگران که در کورۀ نگرشى دقیق به ژرفاى اخلاقى هر شخصیت و هر موقعیت پخته شده بود ـ او حتى دوستانش را هم از این داورى معاف نمی‌داشت ـ همراه با جزم‌اندیشى سرسختانه‌اى بود که در نسبت دادن انگیزه‌ها و محرک‌ها به افراد به کار می‌برد، به‌خصوص در مواردى که به خودش مربوط می‌شد، و این حتى براى من که از واقعیات بى‌خبر بودم، غیرعقلانى و گاه حتى خیالپردازانه می‌نمود، اما شاید دلیلش این بود که من چنان که بایست با ماهیت غیرعقلانى و حتى هوسکارانه استبداد استالین آشنا نبـودم و همیـن ویـژگى است که سبب مـی‌شود حتى امـروز نتوانیم آنمسائل را با معیار باور کردنى و باور نکردنى به سنجش درآوریم. انگار آخماتووا بر مبناى مقدماتى جزمى و خشک نظریه‌ها و فرضیه‌هایى ساخته و آنها را با انسجام و شفافیت فوق‌العاده تکمیل کرده بود. آن اعتقاد استوار به این که دیدار من و او پیامدهاى تاریخى بزرگى داشته نمونه‌اى از این عقاید تغییرناپذیر بود. او همچنین عقیده داشت که استالین دستور داده او را به تدریج مسموم کنند، بعد یادآورى می‌کرد که عقیدۀ ماندلشتام به این‌که غذایى که در اردوگاه کار اجبارى به او می‌دادند مسموم بوده، پایه و اساس محکم داشته، همچنین گرگورى ایوانوف که آخماتووا متهمش می‌کرد که بعد از مهاجرت خاطرات دروغ‌آمیزى نوشته، زمانى جاسوس پلیس بوده و از حکومت تزار پول می‌گرفته، همچنین نکراسوف شاعر، در قرن نوزدهم لابد مأمور حکومت بوده و نیز می‌گفت اینوکنتى آننسکى را دشمنانش تا حد مرگ آزار داده بودند. در واقع این باورها هیچ پایه و اساس محکمى نداشت ـ اینها مشتى تصورات شهودى بود اما بى‌معنى نبود، خیالپردازى محض نبود. اینها عناصرى بود از تصورى یکدست و منسجم از زندگى خود او و میهن او و سرنوشت آن دو، عناصرى از آن مسألۀ کانونى که پاسترناک کوشیده بود با استالین به بحث بگذارد. این نگرش بود که تخیل و هنر او را دوام می‌بخشید و به آن شکل می‌داد. آخماتووا نهان‌بین نبود، حس دریافت واقعیت در او قوى بود. محیط اجتماعى و ادبى سن‌پترسبورگ و نقش خودش را در این محیط در سال‌هاى قبل از جنگ اول با واقع‌بینى تند و تیزى روایت می‌کرد و به همین سبب باورکردنى می‌شد. من یکسر خودم را ملامت می‌کنم که چرا جزئیات عقاید او را دربارۀ افراد و جنبش‌ها و آن مصائب ثبت نکردم.آخماتووا در زمانۀ هولناکى زندگى می‌کرد و بنا بر گزارش نادژدا ماندلشتام این زمانه را با شجاعت و بردبارى تحمل می‌کرد. همه شواهد موجود بر این نکته گواهى می‌دهند. او در جمع مردم و حتى در حضور من در خلوت، کلمه‌اى بر ضد نظام شوروى به زبان نمی‌آورد، اما سراسر زندگى او آن چیزى بود که هرتزن روزى آن را وضعیت کل ادبیات روسیه توصیف کرده بود ـ اعلام جرمى مداوم علیه واقعیت روس. ستایش گسترده از خاطرۀ او در اتحاد شوروى امروز، هم در مقام هنرمند و هم در مقام انسانى تسلیم‌ناشدنى، تا آنجا که می‌دانم نظیرى نداشته است. افسانۀ زندگى او و مقاومت مسالمت‌آمیز اما سرسختانه‌اش در برابر چیزى که شاعر در خور میهن‌اش و درخور خودش نمی‌دانست، او را (همان‌گونه که بلینسکى دربارۀ هرتزن پیش‌بینى کرده بود) بدل به سیمایى ماندگار نه‌تنها در ادبیات روسیه، بلکه در تاریخ روسیه در قرن ما کرده است.حالا به اول روایت خودمان برگردیم. من در گزارشى که در سال 1945 براى ادارۀ امور خارجى فرستادم نوشتم دلیلش هرچه باشد ـ خواه به سبب ناب‌بودگى ذوق و سلیقه یا فقدان ادبیات بد یا پیش‌پاافتاده، که دشمن ذوق و سلیقه است ـ در زمان ما هیچ کشورى نبوده که در آن شعر به اندازۀ روسیه خریدار و خواننده داشته باشد و اضافه کردم که این استقبال بى‌گمان انگیزه‌اى براى منتقدان و شاعران خواهد بود. در آنجا گفتم که اشتیاق به کتاب مردمى پدید آورده که قدرت واکنش آنان به راستى براى رمان‌نویسان و شاعران و نمایشنامه‌نویسان غرب رشک‌انگیز است. بنابراین اگر معجزه‌اى روى دهد و کنترل سیاسى از بالا کمى کاهش یابد و دامنه آزادى بیان و خلاقیت هنرى گسترده‌تر شود دلیلى نمی‌بینم که در جامعه‌اى این چنین سرزنده و جوان و این چنین مشتاق هر چیز ناآشنا و حتى حقیقى، و مهم‌تر از آن، جامعه‌اى که شور زندگى در آن چنان است که می‌تواند خطاهاى عظیم، جنایت و بیهودگى و فاجعه‌هایى را تحمل کند که براى فرهنگى کم‌رمق‌تر مرگبار تواند بود، هنر خلاق پرشکوهى بار دیگر پا به زندگى نگذارد. در آنجا گفتم که تضاد میان عطش براى هر چیز که نشانى از زندگى دارد و آن آثار بى‌خون و رمقى که نویسندگان و آهنگسازان مجاز تولید می‌کنند، شاید عجیب‌ترین پدیده در فرهنگ امروز شوروى باشد.این گزارش را در سال 1945 نوشتم، اما گویا امروز هم مصداق دارد. طلوع‌هاى کاذب فراوان بوده اما خورشید هنوز براى روشنفکران شوروى سر بر نیاورده است. حتى منفورترین نظام‌ها هم گاه بى‌آنکه خود بخواهند هنر متعالى را در برابر فساد حفظ کرده و دفاع قهرمان‌وار از ارزشهاى انسانى را تشویق کرده‌اند. در روسیه این وضع در بسیارى موارد تحت حکومت رژیم‌هاى متفاوت با حس افراطى و گاه بسیار ظریف «مسخره» ترکیب شده که می‌توان آن را در کل پهنۀ ادبیات روسیه پیدا کرد، حتى گاه در دلخراش‌ترین اوراق کتابهاى گوگول یا داستایفسکى، این حس مسخره از چیزى مستقیم و خودبخودى و خاموش ناشدنى برخوردار است که آن را از نکته‌سنجى و طنز و طیبت و مضامین سرگرم‌کننده در ادبیات غرب جدا می‌کند. گفتم که به نظر من این ویژگى نویسندگان روس، حتى نویسندگان وفادار به رژیم، آنگاه که دست خود را کمى باز می‌گذارند، رفتار و گفتارشان را براى میهمان غریبه این چنین دلپذیر می‌کند. امروز هم این نکته به نظر من صادق است.دیدارهاى من با بوریس پاسترناک و آنا آخماتووا و درک وضعیت توصیف‌ناشدنى آنان، یعنى اوضاعى که در آن کار می‌کنند و رفتارى که با ایشان می‌شود، همچنین این فرصت که وارد روابط خصوصى ایشان بشوم و در واقع با هر دو رفاقتى به هم رسانم، تأثیر بسیار بر من نهاد و جهان‌بینى مرا سراسر عوض کرد. وقتى نام این دو را در مطبوعات می‌بینم یا می‌شنوم، چهره‌شان، حرکاتشان و کلامشان در ذهن‌ام جان می‌گیرد. حتى امروز وقتى نوشته‌هاشان را می‌خوانم می‌توانم صداى خودشان را بشنوم.

اطلاعات بیشتر

وزن 650 g
ابعاد 21 × 14 cm
SKU

94190

پدیدآورندگان

,

نوع جلد

تعداد صفحه

360

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

650

قطع

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-865-3

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “سایه ای در میان شما | گزیده اشعار آناخماتوآ”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.