ما نباید بمیریم

33,000تومان

سید علی صالحی

 

ما نبايد بميريم

رؤياها بىمادر مىشوند

 

 

بايد زنده بمانيم. هنوز هم باران هست. راه، رؤيا، روشنايى هست. شب فقط استعاره است، شب هرگز دشمنِ كسى نبوده است. ما در ستايشِ زنده ماندن به شادمانى رسيده‌ايم. امتحان كن، شعر… خوب است، اميد است، رضايت است، آزادى است.

من برايت از شعر مى‌نويسم، شعر مى‌نويسم، از شفا مى‌نويسم، شفا مى‌نويسم. تكليفِ ما رعايتِ رؤياهاست. زندگى در شفا ادامه دارد، عشق ادامه دارد، اميد ادامه دارد. من هم يكى از ميانِ شما، يكى از شما، از همين بسيارانِ بى‌دريغ‌ام. بسيارانى در من زيسته و من در بسيارانى زندگى كرده‌ام. ما زنده مى‌مانيم، ما بايد زنده بمانيم. شعر… خوب است، باران خوب است، بوسه خوب است؛ بوسيدنِ بى‌پايانِ در تو شدن، با تو شدن، از تو شدن.

كشفِ حلول، كلمه، خوشى، خوبى، آرامش، آغوشِ آدمى. خورشيدهاى بى‌شمارى در چشم‌هاى ما مخفى مانده‌اند، ما طلوع خواهيم كرد. صبح نزدِ من است. من نزدِ توام، تو نزدِ زندگى. ما نبايد بميريم، رؤياها بى‌مادر مى‌شوند.

عشق… خوب است. من آن روز آمدم شما را به ادامه‌ى روشنِ راه دعوت كردم، گفتم عشق خوب است. و شعر اجازه نمى‌دهد اندوهِ ديگران را تحمل كنيم، شعر اجازه نمى‌دهد بى‌تفاوت از كنار تاريكى‌ها بگذريم. من به فهمِ فانوس ايمان دارم. قرار بود من همراهِ بودا زاده شوم، اما مادرانِ مُقَرَب يادشان رفت اسم ساده‌ى مرا در دفترِ رسولان بنويسند، قرار بود باران باشم، درخت انار، آب، بوته‌ى گُل سرخ…، اما شاعرانِ كُهن به سرزمينِ هيلانيا اشاره كردند. هنوز نوبتِ ميلادِ من نرسيده بود. من گفتم اميد خوب است، و اعتماد، و علاقه‌ى بى‌سؤال، و دانايىِ بى‌دليل، سرشار شدن از شادمانى، رفتن به خوابِ رؤيا، و رسيدن به رضايتِ روشنايى، تا طلوعِ كاملِ پرنده.

انسان… مبارك است، انسان خيلى مبارك است. او مى‌داند بُريدن تمرينِ خاستن است. او كه به زانو در نمى‌آيد، خردمند خواهد زيست. انسان خوب است، من خوبى‌ها را مى‌بوسم، لمسِ انسان را بو مى‌كنم. عزيز است عطرِ آدمى. ما نبايد بميريم، رؤياها بى‌مادر مى‌شوند.

ما بايد زنده بمانيم. ما هرگز از عيشِ آب و عادت فانوس فراموش نمى‌شويم. ما حتى به وقتِ وداع، با شادمانى از اين كالبدِ كُهن جدا خواهيم شد. ما ادامه‌ى روشنِ راهيم. شعر خوب است، بوسه خوب است، باران خوب است، لذت خوب است. شعر…. خواهرِ من است. من نخستين كاشفِ بوسه‌ام. من باران را ديده‌ام، من لذتِ تنفسِ گياه را شنيده‌ام.

انسانِ من، انسانِ شفا، فرستاده، نور، ارديبهشت، كلمه، كلمه‌ى من. منِ كلمه مى‌گويد: از پيدا شدن در خوابِ جانور پرهيز كن تا شنيده شوى. شعر…. خوب است. شعر… آدمى را از درد به دوا دعوت مى‌كند، از درد به نجات، از درد به آرامش، به آهستگى، به انگيزه. ما راهى نداريم جز به ياد آوردنِ رنگ‌ها، عطرها، علاقه‌ها، آوازها، رؤياها. زندگى… خوب است، و بلوغ، و بخشيدن. زنهار اى عزيز، نوشتنِ دنيا، دستِ آدمى را مى‌گيرد، وحشت را از واژه‌ها مى‌گيرد.

و انسان به خانه‌ى خود بازخواهد گشت. او سفير صبح‌هاى بارانى است. او فرستاده‌ى شفانويسِ ارديبهشت است. او شاعر است. او مى‌گويد شعر بخوانيد، شفا خواهيد يافت. شعر بخوانيد، درها گشوده خواهد شد، او مى‌گويد ما نبايد بميريم، رؤياها بى‌مادر مى‌شوند.

از تاريكى نترسيد، تاريكى… اشاره است، تاريكى ترس ندارد. تاريكى استعاره است. خواب‌هاى ما خُرّم از گندم است، دست‌هاى ما بوى نان مى‌دهند. به خود اعتماد كنيد، از نو زاده خواهيد شد. شعر…. فرصتِ تكثيرِ فهميدن است. نگاه كنيد، صداى روح مى‌آيد از واژه، واژه مى‌داند انسان امانتِ آرامش است. تماشا كنيد، ما به زندگى برمى‌گرديم. پايدارى در پرده‌هاى شعر، ما را به شفا خواهد رساند. شعر بخوانيد، باران خواهد آمد، تشنگى تمام خواهد شد. شعر دعاىِ دانايىِ آدمى‌ست. امتحان كنيد، در شعر زيستن، تخيلِ انسان را معطر مى‌كند. انسان پيروز است، انسانِ صلح، انسانِ اميد، انسانِ عشق.

به شادمانى رسيدن، به رضايت. به رؤياى مشترك رسيدن، ديدن، بوسيدن، بزرگ شدن. ديگر هيچ ديگرى در اين دايره نيست. ديگران… تكثير بى‌پايانِ تواند، تو… در آينه‌هاى روشن بلوغ، در ترانه‌هاى آرامِ تماشا. تو نه پيامبرِ ديگرانى، نه پيروِ ديگران. حضور… حضورِ شعر، حضورِ شفا…! شعر… شفاست، شعر فرصتِ شفاست. به يادآر: انسان پيروز است، انسان فرستاده است، فرستاده‌ى شفانويسِ ارديبهشت است. پس ما نمى‌ميريم. ما نبايد بميريم. راه، راه، راهِ روشنِ رؤياها…!

سيدعلى صالحى

                1387تهران

 

توضیحات

در آغاز کتاب ما نباید بمیریم، می‌خوانیم:

فهرست

  

دفتر یکم. فرستادهى شفانویسِ اردىبهشت

یک وقت خبر آمد که رفت!    17

همان        20

باز هم آبى، همان سیاهِ مایل به خاکسترى‌ست.     22

دیوار        24

در ستایش ستمگران (!)         26

در حیرتم از شما      29

اى واى، اى واى!    31

زرنیخ و اضطراب     34

مثل همیشه‌اى دیگر   39

زندگى، شوخىِ کوتاهِ یک عصرِ پاییزى است.       42

یک شعر شریفِ ساده            45

وضعیت     49

ماجرا       53

 

لا، ولیا، و… لى!       57

سین مرده است دوستِ من!    61

قشنگِ قابلِ اعتماد   63

انداختنِ بالاى هر شانه‌اى، دستى هست.             66

ضمنِ یادآورى        68

هولناک‌تر از خاطره، هیچ خوابى نیست.              72

غزه، نوارِ زخم و نمک            75

آقاى رئیس‌جمهور!    77

اَلوِزْرا مِن‌الکلام       80

داستانِ رَدِپاىِ بى‌پایانِ دوستانِ ما         83

ساسانىِ سپیده‌دم     87

چهارشنبه‌سورى      91

من، میم و نون        93

جنگ و صلح         96

هجرت      99

در غیابِ تو            101

بالاخره، سرانجام، بَعد….         104

ملاقات در قونیه      108

 

دفتر دوم. گفتوگو در محراب

راه           121

با خودم گاهى        123

و… ان یکاد بخوانید!             125

ضمنِ پیاده‌روى       127

بعضى‌ها انتقامِ خرمالوىِ گس را از انگور رسیده مى‌گیرند.              128

پیشِ خودت بماند     129

بِلافاصله، بعد از راه…           131

آخرین ساقى‌نامه‌ى عصرِ آدینه            134

کلمه و آدمى          136

آب          139

لابه‌لاى خبرها        141

اسمِ تو را به کسى نخواهم گفت            144

پاره‌هاى پراکنده‌اى از یک روایتِ معمولى.           147

به‌رسمِ سپیدىِ مو     150

علاقه به عطرِ نان، اشاره به عبادتِ آدمى‌ست.      153

بوىِ آهوىِ بهارزا     155

خرابِ خوابِ تو بوده‌ام هم از منزلِ نخست.         157

این موضوع را کجا نوشته‌اند؟              159

گفت وگو در محراب             162

ما را مى‌گردند مى‌گویند همراه خود چه دارید؟    166

چاه از عصمتِ اسمِ تو به آب رسیده است.         169

عُریانا…!    172

از آب آمده، او…!    175

زاده‌شدن در زبانِ اَزَل           177

بَرات        178

فاصله و پرانتز        180

عادتى‌ها    182

بیدارىِ بى‌گاهِ اهلِ کَهف         184

عبورى     186

یار، یار…!              188

واقعآ چرا؟             190

کلمات به وقتِ تَب.              192

بعد از 25 سالِ تمام   194

وى، نى، دى، هى، طى!          195

اسمِ این شعر به وقتِ تولد پیاله‌ى پنجم بود.        197

لیموى معطرِ ماه      198

سپیدِ به شیر شُسته‌ى عسل     200

خودت ماه، اسمت عزیز.         202

مُعَلّقه‌ى خطیبِ آدینه            203

چرا هیچ اتفاقى نمى‌افتد؟        205

گاهى رو به شیراز، گاهى رو به قونیه.   207

ضمیرِ مزاحمِ اول شخصِ مفرد            209

کبریت      211

بازگشت به خانه، از راه‌هاى مختلف.      213

عجله نکن             214

آخرین قصیده‌ى همان دوستِ درگذشته‌ى من.     216

سو…!       217

خط هفتم: وُ           219

آتش، خودش را نیز خاکستر خواهد کرد.           221

چشم به راهِ یک شبِ دیگر      223

اردیبهشت اِبنِ صنوبر اِبنِ آلِ ماه          225

گشودنِ بى‌گره         227

سَفَر به سمتِ حیرتِ علف.      229

قصیده‌ى خولیا        231

قناعت به یک لکه‌ى آفتاب     232

در آستانه‌ى بعضى احتمالاتِ مهم         234

انحراف به راستِ مایل به آن یکى.        237

در کتاب‌ها             240

مرا به مِهرِ تو چه نسبت است که فرصتْشمارِ…      242

شیر و کاغذ و مداد   243

چه کسى پیاله‌ى آب را پشتِ پاى تو بخشید؟      247

آزادىِ امید            249

 

دفتر سوم. خوشباشانِ عهدِ کیمیافروش

چند رؤیا مانده تا رهایى        255

از دور برایتان دست تکان مى‌دهم        257

از جَلاىِ حروفِ امید            260

سفر در برفِ سرخ   262

بهانه بیاور!             265

راهِ ما دشوار است.   268

گراز و سپیده‌دم       270

بعد از هیاهوىِ بیهوده‌ى نقطه‌ها.           273

بى سوىِ هر جهان که دویده‌ام.             276

غار، عنکبوت، آدمى             279

آدمى، عنکبوت، غار             286

عبور از حریقِ نى در باد        290

به راهِ سَفَر             294

آخرین شاهدِ بازمانده از بوران و کهربا.              297

عبادت      300

پاره‌هاى بُریده بُریده‌ى باد      301

لبْخوانىِ خیام به وقتِ وداع     304

ادامه‌ى اتفاقِ سَفَر    306

پیادگانِ یک روزِ پاییزى         309

 

 

 

 

 

                دفتر یکم

 

          فرستادهى شفانویسِ اردىبهشت

 

دروغ نیست

دخترى با پیشانى‌بندِ مهتابى‌اش بلند

پیراهنى پُر از تولدِ پروانه را بالاى سر گرفته است

همه‌ى مردگانِ هزاره‌ى هراس

حوالىِ بلوغِ باران رسیده‌اند.

 

 

یک وقت خبر آمد که رفت!

 

 

از نان تازه‌ى فطیر

تا پیاله‌ى آبى… که مشترک،

از کلمه تا سینوس

جبر، هندسه، مثلثات،

ما با هم بودیم

گاهى از نمره‌یک تا نَفْتون

گاهى از نفتون تا بى‌بیان

از هى‌هىِ دویدن

تا فرضِ هرچه حروف،

حتى به وقتِ گریه‌هاى بلند.

 

گاهى اوقات

بُرهانِ بعضى امور

براى ما بهانه بود.

آوارگانِ ولگردِ کوچه‌ها،

چاهْ نفتى، بلندى‌هاى پُشتِ بُرج

باران‌هاى بى‌دلیل

زایمانِ گرگ،

هزار ظهرِ بى‌پَنکه، بى‌پناه،

و خوابى عمیق

زیرِ سِدْرى کهن‌سال،

حوالىِ سىْ برنج.

 

(حالا امروز، هفدهم فروردین

رفته‌ام بالاى خلوتِ کوه،

از شمال شرقى تهران

دارم رو به جنوب گریه مى‌کنم

رو به گورستانى که آرامگاهِ هزار جمعه‌ى واویلاست.)

 

قرارِ ما این نبود حسین!

یک لحظه برگرد و نگاه کن

وزیدنِ بى‌پایان باد را مى‌شنوى،

هق‌هقِ بغض‌هاى بى‌سؤال مرا…؟

 

هى آموزگار یتیمانِ منتظر!

دیگر چشم به راهِ بهانه نمى‌مانم

یا من مى‌آیم و کنار مزارِ تو مى‌میرم

یا تو بیا به بهانه‌ى سینما

از اهواز و سَربَندر و دریا

سر دربیاوریم.

 

به یاد آر حسین!

اهواز، دزفول، هفتْ تپه،

تَلِ زَعْتَر، اُمِکُلثوم، فرهاد، فعلگى،

نان و نمک، پیاز، پپسى،

جنگِ شکر در کوبا، پاشنهْ آهنین، مادر!

من مى‌دانستم

تنها بعد از عبور از دریاست

که دلیر خواهیم شد.

 

حسین، هى حسین دیناروند!

برادر مویه‌هاى بى‌پایانِ من!

بیا از این گهواره‌ى بى‌موسا بگریزیم

دریا به گِل نشسته است!

 

 

 

اطلاعات بیشتر

وزن 300 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

9878

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-628-4

قطع

تعداد صفحه

312

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

300

نقد و بررسی ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است .

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “ما نباید بمیریم”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This