اَنیس آخر همین هفته می آید

33,000تومان

توضیحات

 

            سیدعلى صالحى

 

 

نوشتن

دردِ شفابخشِ نوشتن، براى من یعنى شعر. و شعر نوعى ابتلاءِ است. ابتلایى که شکل و شناخت، سطح و شیوه، گفت و سلوک، و معنا و مقامِ آن، در هر شرایطى، مرا به تازه‌تر شدن طلب مى‌کند. یعنى همواره اوست که مرا مى‌نویسد. من نوشته واژه‌هاى خویش‌ام، نوشته رؤیاهایى که تنها به تعبیرِ کلمات کامل مى‌شود. التهاب و عطشِ این اتفاق به گونه‌اى بوده که گویى هزار سال زیسته‌ام همه چشم به راهِ ایامى، تا توانِ نوشتن‌ام باشد، توانِ ترانه، توانِ سرودن. شدن، برآمدن، بودن.

مخفى آن، خاصه به وقت سرودن. شدن، برآمدن، بودن.

 

شعر

شعر ابتلاءِ است، ابتلایى که تو را به روشنایىِ راه مى‌خواند تا همه هستى خود را پیشکشِ هر پرده‌اش کنى! تقسیم امید است میان مولودىِ عشق و مزامیرِ زندگى، تا آنجا که دریابى در این دانایى، جز تسلیمِ ترانه شدن، تدبیر دیگرى پیش روىِ تو پیدا نیست. پیداست که جز بلاىِ برکتْخیزِ کلمه… کاروبارى براى تو بازنگذاشته‌اند به این گردونه مُقَدَر. مرگ و میراث و حیاتِ تو ـ به معنا و در مقام شاعر ـ همین است. شعر آنجاست، نگاه‌اش کن، فراسوىِ سخن است، سحورىِ سرودن. شدن، برآمدن، بودن.

نوشتنِ خلوص (بى‌شیله‌پیله عقلِ عاجز) و خلوصِ نوشتن (بى‌تَنگ و تُنگِ محبسِ ملال)، یعنى رها تا رسوخِ راهگشا به اعماقِ جانِ آدمى، به دَمى که خود خاسته هزار سال زیستنِ آزاد در یکى لحظه آفرینش باشى.

در بازجُست ریشه‌ها و رؤیاها، راهى جز مرور و واگفتِ خاطره‌هاى روشنِ آن سال‌هاى دور، ندارم. چرا مبتلاءِ شدم، و چگونه؟ و چیست این دردِ شفابخشِ نوشتن که تکبر تاریکناىِ این روزگارِ دوزخ‌زده را تحمل‌پذیرتر مى‌کند.

به زبانِ مادرم مى‌گویم: اقبال (اقبال با هر تلقى و تعریفى) با من یار بود هم به همان ایام کودکى، که پیش از رسیدن به سرمنزلِ الفباءِ، همه ذهن و ضمیرِ مهیایم لبریزِ شعر و ترانه شد. همان سال‌ها، در جهانِ بى‌پایانِ زادْرودِ خویش، گاه به صورتِ مبهم و مِه‌آلود حس مى‌کردم اینجا همه سوى من چیزهایى هست از جنس نوشتن، و باید نوشته شوند، چنان‌که گاه رسم و راه و خط و دوات و نىِ کشیده پدر از این پرده رازآلود به‌در مى‌آمد و من محوِ ناخوانده آن مى‌شدم.

اما من نوشتن نمى‌توانستم، تا روزى که پدر از مزرعه بازآمد و به شامگاه چراغ را بالاتر گرفت و گفت؛ بنویس: الف…! دستم آموخته نى نبود، کج مى‌رفت به راهِ حروف. اما سرانجام خوش بود: جلوه اثیرىِ خواندن، جهانِ جادویىِ نوشتن، میل شدید به کشفِ کلمه، حیرت، سرودن. شدن، برآمدن، بودن.

پیش از رسیدن به رازِ خواندن و رؤیاى نوشتن، لذتِ هوش‌رُباىِ شنیدنِ شعر، براى من معجزه بود؛ حیرتى شوق‌آور و بى‌پایان، چندان که خیال مى‌کردم نوعى وِردِ شفاست، نوعى دعاىِ دردافکن، نوعى سوگندِ یقین. و مثل باران است که یک وقت‌هایى از آسمان مى‌بارد، و حتمآ عده‌اى برزیگرِ این برکت‌اند، کارشان چیدن و برچیدن شعر از خاکِ خیسِ کلمات است، بعد آن را جایى در جانِ خود نهان مى‌کنند تا به وقتِ لازم، پاره‌اى از آن کیمیاىِ آسمانى را براى رفع و راه به زبان آورند. یقین دارم که همین حس و حادثه، براى من آغازِ ابتلاءِ بود به آن سال‌هاىِ دورِ مِه‌آلود. هم بى‌آن که بدانم کیمیاى کلمات چه سرشت و چه سرنوشتى برایم رقم خواهند زد.

نخستین بار در ده سالگى بود، به ایام مشق و مدرسه در شهر، که حس کردم مى‌توانم چیزهایى بنویسم که نه مشقِ شب است، نه آن چیزى که به انشاءِ معروف است براى سال‌هاى بالاتر. فقط چیزى‌ست خاصِ نوشتن که مى‌شود آن را به آواز خواند. تا آن زمان از زبانِ بسیاران بسیار شنیده بودم، از غرق شدن در شنیدنِ شاهنامه تا گلستان سعدى، و بیت‌ها، افسانه‌ها، مَتَل‌هاى موزون، و یک مثنوى حماسى کوتاه که پدر در بابِ نبردِ ایلات بختیارى سروده بود و گاه از بَر مى‌خواند، و ترانه‌هاى بومى، ترانه‌هاى کوه و دشت، ترانه‌هاى چوپانى، تغزلى، برزیگرى، و مراثى و مویهْخوانى‌ها، به‌ویژه از زبانِ زنان به وقتِ سوگوارى. در آن جهانِ عجیب، در بهشتِ مَرغاب، هر کجا آوازى برمى‌آمد، ناخواسته به‌سوىِ شنیدن‌اش شتاب مى‌کردم.

یک روز اتفاق عجیبى رخ داد، یقینآ پنج سال بیش نداشتم. از دوردست‌ها، از سمتِ «دره مورت» که آبشخورِ آهوها، کل‌ها، و گاه درندگانى مثل پلنگ و گله گرگ‌ها بود (خاصه به وقتِ غروب) آواز هزارحنجره شنیدم. انگار هزار زن و مرد با هم آواز مى‌خواندند. مثل همیشه با پاى برهنه دویدم به جانبِ بارشِ آوازها. اما کلماتشان روشن نبود. به مقصد رسیدم. قبیله‌اى شادمان در حصار ناپیداى درختچه‌هاى مورت و پشتِ انجیرها آواز مى‌خواندند، سِحْرانگیز و غیر زمینى. من زیر صخره مشرف به آن بهشت، پنهان شده بود. خورشید کج شده بود سمت خواب، سمت رفتن. دیدم پلک‌هایم دارد سنگین مى‌شود. نفهمیدم میانِ آن حَظِ کودکانه کى خوابم درربود. از سروصداى مردم بیدار شدم، پسین رو به شب مى‌دوید. صداى پدرم بود که به قدر هزار کوه مرا به‌نام مى‌خواند. با هراس برخاستم. مادرم هم بود، و فامیل. پدر دست مادرم را گرفت، وگرنه سیلى را خورده بودم. بینِ راه همه داستان را گفتم. پدر گفت: چطور به دندان درنده نرفتى! مادر گفت: آواز آدمى نبود، قبیله جن است، گاهى سفر مى‌کنند، اگر مى‌فهمیدند، حالا على نداشتیم.

سال سوم دبستان، دبستان سعدى، سه‌راهِ پُشتِ بُرج. و آن روز بارانى که بوى بهار مى‌داد. هر کسى براى معلم خود هدیه‌اى آورده بود. آخرین روزهاى اسفند ماه. سال 1345 در کمینِ ظهور بود. ده‌شاهى داده و پاکت نامه خریده بودم. شعرى که براى آموزگارم سروده بودم، به خط خوش نوشتم به باور خویش. پاکتِ در بسته را به آقاى پوزشى دادم، سر کلاس، شعرم را خواند. فقط بیتِ اول آن یادم مانده است :

ببین چه مى‌گوید این ساعت

به تاک و تیک،

یعنى که سال 1345 تبریک!

فکر مى‌کردم «شعر» همین است: مشق‌هایى پُر از اشتباه، اما براى خودم به‌غایت دوست داشتنى. خبر به گوشِ مدیر و ناظم دبستان (آقایان شاهرخى و عفیفى) رسید. فردا صبح، هنگام دعا و سرود، من شعرم را بالاى سکو خواندم. به وضوح مى‌لرزیدم، باورم نمى‌شد. دانش‌آموزان صف به صف نگاه مى‌کردند. بعد از آن حادثه، اعتماد به نفسِ عجیبى همه وجودم را گرفت. باورم شده بود که شاعرم. یک روز به کنترل‌چىِ سینما دیانا گفتم: «من شاعرم، ولى پول ندارم، مى‌خواهم فیلم گنج قارون و فردین و فروزان را ببینم.» کنترل‌چى با تمسخر اداى مرا درآورد: «من شاعرم…! برو از جلوِ چشمم…!» چقدر ناامید شدم. رفتم پشتِ درِ خروجى، گوشم را به درگاهِ دولنگه چسباندم تا لااقل حرف‌هاى فردین، فروزان، آرمان و ظهورى را بشنوم، تجسم تصاویر به‌عهده خودم بود که تخیل کنم. درست آنجا که فردین با آواز ایرج مى‌خواند: «گنج قارون نمى‌خوام، تاج فریدون نمى‌خوام.» کنترل‌چى صدایم کرد: بیا برو تو، ردیفِ اول خالى است. ولى دفعه آخرت باشد!

شعر عجب معجزه‌اى است. آرام آرام حس کردم که وقتِ بازنویسىِ سیاه‌مشق‌هایم رسیده است. دفتر صد برگِ خوش‌بویى که عکس فیل آبى‌رنگى روى جلد آن نقش بسته بود. اولین دفتر شعر، شده بود کتابِ مقدس من. از اهل خانه گاهى شعرهایم را براى فرهاد برادر بزرگترم مى‌خواندم، اولین بار که شنید با شوق و حیرت فریاد زد: «مادر، علىِ ما شاعر است!» مادرم داشت نان مى‌پُخت، دود چشم‌اش را زده بود، با آزردگى گفت: اگر شعر نان مى‌شد، حالا پدرتان فرمانْفرما شده بود.

نیم‌روز درس و مدرسه، نصف دیگرِ روز: کار، کار، کار، سخت و ساده… فرقى نداشت، از خالى کردن کامیونِ آجر تا خرازى‌فروشىِ سیار. و شب‌ها زیرِ نور فانوسِ نفتى، تا دیروقت سر در کتاب. تهیه و تنظیم روزنامه دیوارى دبستان هم به‌عهده من بود. جایى براى انعکاسِ نخستین نوشته‌ها، زمزمه‌ها، تجربه‌ها، سیاه‌مشق‌ها. گاه از نیمه‌شب مى‌گذشت، پدرم پهلو به پهلو مى‌شد و در خواب و بیدارى مى‌گفت: «بخواب بابا، کور میشى!» راست مى‌گفت، خطوط ریزتر را مجبور بودم با ذره‌بین بخوانم، نمى‌دیدم اصلاً!

آقاى شاهرخى مدیرِ دبستان به من گفته بود: «شاعر کوجولو، کتاب بخوان!» و من هرچه به دستم مى‌رسید، مى‌خواندم حتى تبلیغاتِ تجارى براى آدامس خروس‌نشان، کفش ملى، صابون عروس، روغن شاه‌پسند. حوالى همین روزگار بود که رمان «سپید دندان» جک لندن را خواندم. و مجموعه شعر «دشت ارژن» سیمین بهبهانى، و دیوان پروین اعتصامى و کتاب‌هاى پلیسى «مایک هامر».

هفته تا ماه، هى بر شعرهایم افزوده مى‌شد. سه‌چهارم دفتر صد برگِ فیل‌نشان را سیاه کرده بودم. دوست‌اش مى‌داشتم، کتابِ آسمانى من بود. گاه مى‌بوسیدم‌اش. آن را زیرِ بالش‌ام پنهان مى‌کردم. و ایامى دیگر که دوست و همکلاسى‌ام «مراد صالحى» بر اثر بیمارى مُرد. در عزاى او مرثیه «حرمان» را سرودم. سیزده ساله بودم حالا. هر پنج‌شنبه به مزارستان مى‌رفتم، و دور از چشم بزرگترها، شعر حرمان را براى مراد مى‌خواندم. آیا مى‌شنید؟ همه شعر را مى‌فهمیدم، اما واژه حرمان خودش آمده بود عنوان شعر شده بود. از پدر پرسیدم «حرمان یعنى چه؟» گفت: «پشیمانى»! عجیب اینکه درست بود. معناى نهایى آن «سیاه‌مشق» همین بود: پشیمانى، پشیمانى از تولد و از آن زندگىِ سخت و پر از محرومیتِ مطلق! و همین روزگار بود که بیمارىِ سختى دامنم را گرفت. فکر مى‌کردم من هم مثل مراد مى‌میرم، اما مراد که سردرد نداشت! سردردِ مداوم، سردردِ کُشنده، سردرد مرگ. تنها پزشک شهر از مراجعه مکرر من خسته شده بود. یک روز گفت : «مریض نیستى، از درس و مشق فرار مى‌کنى.» دیگر به او رجوع نکردم. داروهاى گیاهىِ مادرم هم افاقه نکرد. سرم مثل کوه سنگین مى‌شد، راه که مى‌رفتم انگار مایه‌اى سیال و مُذاب در جمجمه‌ام موج مى‌زند. درد، دردِ گداخته، دردِ بى‌رحم. سوزن به شقیقه‌هایم مى‌زدم، اما خبرى از شفا و آرامش نبود. سرانجام به داروخانه‌چى گفتم: «نجاتم بده!»، پیرمرد گفت : پسرِ سید، برایت دعا مى‌کنم، حالا بد نیست این قرص را هم امتحان کنى : «کُریسیدین D» رُسى‌رنگ بود و براق. آب بر آتش افکند. ساعتى بعد آرام گرفتم. راهِ نجات! چه معجزه‌اى: «کریسیدین D»… پیرمرد گفته بود هر روز صبح یک عدد کافى است.

روزى یک عدد قرص، ضامنِ آرامش من بود، اما گران: هر قرص  2 ریال! درآمدِ هفته من بین هفت تا ده ریال بود. خانواده هم خشنود بود که من درمان شده‌ام.

یک روز پول نداشتم، کاسبى نبود، کار نبود دو سه روز. پدر بیرون بود، مادر به فاتحه‌خوانى. باز دیوِ درد تنوره کشید، بین راه مدرسه، به خانه بازگشته بودم. حالتِ غثیان و لرز. زندگى‌ام سیاه شده بود. از درد سرم را به
دیوار مى‌زدم، پول نبود، 2 ریال، 2 ریال، کُریسیدن، کریسیدن D…! بى‌بى همسرِ مُلاتراب چادر سر کرد و خود را به مجلس ختم رساند. مادرم را خبر داد که شیونِ اولادت تا هفت آبادى مى‌رود. مادر سرآسیمه رسید، با قرص!

نه من، نه پدر، نه مادر و نه هیچ‌کسى از خانواده نمى‌دانست «اعتیاد» یعنى چه. من در آن سن کم معتاد شده بودم. آرامش به شرطِ کُریسیدن D…؟ کمابیش یک سال وابسته به این دارو بودم. پس راه نجات کجاست؟ اواسط اردى‌بهشت، هر سال پدر براى درو غَله به مرغاب بازمى‌گشت، صباحى بعد از آن، آخرین امتحان ثلث سوم را پشت سر گذاشتم، کتاب‌هاى درسى و دفاتر تکالیف را رها کردم به خانه و گفتم: «مى‌روم ولایت!» مادر مشغولِ دوختن دکمه بود، گفت: پیراهن پدرت را هم ببر، قرص یادت نرود، با قافله برو، دنیا درنده دارد.

پیش از سَحَر راه افتادم به تاریکى، بى‌آب و توشه، بى‌قرص، حتى پیراهن پدر را هم نبردم. مى‌خواستم دست‌هایم رها باشد به راه. با خود گفتم بدون قرص اگر تا ظهر زنده بمانم، کار تمام است. راهى جز ترکِ آن دیو خفته نداشتم. مى‌دویدم، نرم امّا یکسره. سَحَر شد، صبح شد، خورشید بالا آمد، بالا آمد و دوزخ را هم با خود آورد: گرم و گزنده. درد…! خودش بود جلاد. ذره ذره خود را نشان مى‌داد، اول از گیجگاهِ راست، بعد موج زد به کُندى، پشتِ سر، و سپس همه اندرونه جمجمه‌ام را جوید. خورشید بى‌رحم، بى‌رحم مى‌تابید. گاه گوش‌هایم کیپ مى‌شد. یورشِ توفانى از زهر و زنبور، مغزم را مى‌سوزاند. و مى‌دویدم، مى‌دویدم. تیغ بارانِ آفتابِ درنده، فحش مى‌داد به هر دو دیده‌ام. سر تا پا خیسِ عرق. خنکاىِ سَحَر کجا و این دوزخِ بى‌گاه کجا!؟ تشنگى مفرط یارى‌ام مى‌کرد تا اندکى از شکنجه سردرد کاسته شود. چهل سال بعد سرودم: «تنها درد، شفاىِ دردِ من است!»

جگر خویش به دندان گرفته مى‌دویدم، چندان که فرو مى‌افتادم و دمى بعد در هُرمِ نفس‌هاى تب کرده خود برمى‌خاستم. انتحار در تولد بود این آزمونِ تلخ. دو ساعت کمابیش از قرارِ همیشه من و کریسیدین D گذشته بود: دیو را باید دفع کنم. درمانى نبود، درد افزون بر دردِ دیگرى بود. سیلى از سوزنِ مُذاب صورتم را، پوستم را، جانم را، جمجمه‌ام را مى‌سوزاند. به روى و موى خود چنگ مى‌زدم، دست در خود گشودن بود براى بازگشت به زندگى. امّا درد، مروت نداشت. گاه دچار وَهْم مى‌شدم. لرزش هر درختچه‌اى، خرسى گرسنه بود که انگار مى‌خواست برخیزد، گوش‌هایم پُر از صیحه مار بود انگار. حالتِ چندش‌آورِ غثیان امانم را گرفته بود با شکم خالى. فقط مشتى آب از چشمه میانْراه، آن هم به سرارو.

اما سرانجام به برکه بیدها رسیدم، همان‌جا که هر قافله‌اى به وقت ظهر اطراق مى‌کرد. دنیا خالى بود، حتى بى‌پرنده. خود را با جامه به جانِ آب زدم. هر وَزَغى به سویى گریخت. فحش هم مى‌دادند انگار: چه مزاحمى! وزغ‌ها درشت‌تر دیده مى‌شدند. گاه چشم‌هایشان را شبیه چشم آدمى مى‌دیدم. احساس مى‌کردم بیدهاى کهن‌سالِ بالِ رود دارند خَم مى‌شوند مرا ببلعند. پا به فرار گذاشتم. خیس و آبچکان با چُلُق‌چُلُقِ گالش‌هاى نیمه‌سوز. اما باد، باد وزیدن گرفته بود. خُنک مى‌شدم به عطر هوا. حالا رسیده بودم رأسِ کوهِ «جِریَک»، از این بلندا، جلگه مَرغابِ من پیدا بود. زادْرودِ ترانه‌هاى بى‌پایان.

خورشید از میانْسالى روز درگذشته بود. من درد را پذیرفته بودم یا درد مرا؟ درد چهره دگر کرده بود، درد همان درد بود، اما انگار آن را لعاب گرفته باشند، مبهم و موذى در جمجمه‌ام مى‌سُرید. مَنگ‌ام کرده بود. تلوتلوخوران گاهى تا پرتگاهى، اما باز به خود مى‌آمدم: «راهى نمانده
است! تا قریه راهى نمانده است!» جان و توان از تنم گریخته بود. سه روستاى میان راه… متروک! گویا کوچ کرده بودند، گویا به راه ییلاق رفته‌اند. با خودم حرف مى‌زدم. لبْلرزه داشتم. تشنه نبودم، امّا آموخته بودم احساسِ گرسنگى نشانه سلامتى است. میل به نان تازه فطیر، آرزوى پیاله‌اى شیر که غلیظ از طعم قند شده باشد. به دره‌زار پایینِ امام‌زاده رسیده بودم. سایه‌ها به‌هم رسیده بودند. از بُنه «سرپیرى‌ها» صدا مى‌آمد، اما دور. چوپان جوانى بود، گله را به روستا بازمى‌گرداند. به دشت «اوروسکى» رسیدم. هنوز روشنایى… راه مى‌رفت، دنیا دیدار بود. هم روز بود هنوز و هم دو سه ستاره آمده بودند بالاى «کوه بَنا». خاله نصرت فهمید منم. دوید، پدرم به درگاه آمد. فقط گفتم: آب!

سَحَرگاه روزِ بعد، صداى عموى پدرم را در خواب و بیدارى شنیدم : «بگذار بخوابد، انگار از قبر برگشته این بچه!» پدر گفت: «با خودش قرص نیاورده، همان زهرمارى که گفتم. مى‌میرد!» بیدارتر شدم: نان تازه فطیر، یک پیاله شیر داغ، غلیظ از طعم قند. و بوى خوشِ دودِ هیزم. انگار همه جسم و جانم را در هاون کوبیده باشند، خُرد و خراب…! آرام آرام خود را فهمیدم. پدر با همان مهربانىِ ویرانگر، با همان دو چشم درشت و خیس، با همان دلواپسى همیشگى پرسید: «پس قرص‌هات؟» خواستم بگویم : «به‌عمد…» اما دهانم قفل شده بود. سردرد پخش شده بود سراسر وجودم. انگار جسم و جانم همه آن سردردِ مرگ‌آور را مکیده و سراسر کالبدم تقسیم کرده بود. درد به ریشه دندان‌هایم دویده بود: «به زمین‌ات مى‌زنم دیوِ درنده!» زبان گشودم، اما سنگین و بریده و بریده: «برو درو بابا، من خوبم. کُریسیدن D دروغ بود، خودش درد بود.»

پدر همراه دیگر مردان در پاریاب درو مى‌کرد، من در رودخانه «اَوْسور» همان جوار پاریاب، شده بودم ماهى بى‌قرار. آب… مرتب دعوت‌ام مى‌کرد به آرامش، رود مرتب دعوت‌ام مى‌کرد به تحمل. حس مى‌کردم آب… شفاست.

به مرور درد کاستى مى‌گرفت، حالا پُرخوابىِ عجیبى دامنم را گرفته بود. یا خواب بودم یا رها در رودخانه… همراهِ دوست و همبازى‌ام در مَرغاب، همراهِ «غریب» که در دوازده سالگى ناگهان موهایش سفید شده بود. هفته‌اى بعد مطمئن شدم درد را شکسته‌ام. دیو درد از جانم گریخته بود. گفتم برمى‌گردم مسجدسلیمان. و بازگشتم. بین راه شعرى سروده بودم. بارها مرورش کردم به ذهن که از خاطرم نرود. حتى واژه‌اى از آن را امروز به‌یاد نمى‌آورم. روشنایى غروب رسیدم شهر. سمت طاقچه دویدم، دست زدم، نبود، دفتر صدبرگ فیل‌نشان‌ام نبود. مادر با پشیمانى گفت: هرچه کاغذ بود همین دوش گذاشتم دم در، رفتگر برد! یک‌لحظه دیدم تیرى از آتش از جمجمه‌ام گذشت: درد!

پرسیدم: «م.ص»؟ مادر گفت: «ها؟» اما شب شده بود، داشتم دیوانه مى‌شدم: دفتر شعرم! صبح زود راه افتادم سمتِ ساختمان شهردارى. دنیا بوى نفت سوخته مى‌داد. دنیا انگار تبِ زرد گرفته باشد، همه جا زرد زرد بود، غبارِ زرد. و کینه آفتاب که سراروى سنگ و سایه و آدمى را ذوب مى‌کرد. تک‌وتوکى ماشین به راه، تک‌وتوکى آدمى در سایه ایوان چند مغازه قدیمى. باز ناصرى دیوانه را دیدم، با زیرشلوارى پاره‌پاره تا بالاى زانویش، پاى پَتى روى آسفالتِ برشته، با همان جمله تکرارى‌اش: «زلزله، زلزله میاد ظالما!» صبح تا غروب وِل مى‌گشت به چهار فصل و همین یک جمله را تکرار مى‌کرد. بى‌آزار بود. گدایى نمى‌کرد، مى‌گفت: «دو ریال بده، بزرگ میشم، کار مى‌کنم، قرض‌ام را پس میدم.» سى ساله بود حدودآ ناصرى! دایره رفتگرها را در حیاط بزرگ شهردارى نشانم داد، بعد هم گفت: «زلزله، زلزله میاد ظالما!»

رفتم، سلام کردم. صورت پیرمرد به سایه پیدا نبود، چهره پیرمرد پشتِ توفانى از دود چپق پیدا نبود. عینک ته‌استکانى سنگینى روى چشم داشت. با کِش آن را ز دوسو پشتِ سر بسته بود. سرفه‌کنان به خود فرصت داد و گفت: «م.ص» باید رفته باشد بازار مصدق. امروز شیفت من است.

رگهْدردِ نازکى در شقیقه‌هایم موج مى‌زد، پوست مى‌سوخت از سیلى آفتاب. از زمین، دوزخ لهیب مى‌کشید. تنفس دیوِ تابستان، طاقت سنگ را مى‌بُرید. بوى قیر سوخته مشامِ دنیا را خفه کرده بود. خورشید دشمن بود؛ من فقط با خود مى‌گفتم: «شعرهایم!» در زندگى هرگز این‌همه در دریغ نمرده بودم و از دریغ نمرده بودم. «م.ص» آشنا بود، هر کجا که باشد حالا از دور پیداست. موهاى کوتاه سفیدش، مثل گچ! آزگارِ همیشه سیاه مى‌پوشید، مى‌گفت ثواب دارد رنگ سیاه. شهر کوچک بود. بازار یک‌وجب، اما او را نیافتم. باز به شهردارى برگشتم. پیرمرد هنوز همان‌جا، ولو روى حصیر، یک دست چپق روشن، یک دست بادبزنى وصله وصله. گفت: «عرض شود خدمت جناب عالى، آقاى محترمِ خودم که من راننده و رئیس‌ام. دو روز یک‌بار آشغال‌ها را مى‌برم به راه «توبُزون»، سه‌راه پشت بُرج را بلدى؟ همان نرسیده به اولین چاه و دکل نفت، یک راه بُزرو هست سمت راست، صاف مقابل کجا؟ مقابلِ دکل نفت. راه خاکى را بگیر و برو تا برسى لبِ دره. هرچه داریم ول مى‌کنیم به همان دره. این «جَک بادى» هم مال دوره هیتلر است که…» هنوز داشت براى خودش حکایت مى‌کرد و قصه مى‌گفت که دور شدم. جِنگ و جَلاى ظهرِ مرگ بود از گرما، از درد و از دوزخ. سراپا خیسِ عرق، پیراهنم شوره بسته بود از نمک. خود را به گورستان زباله‌ها رساندم. ساعتى تمام دویده بودم در دریاى آتش و عذاب: «دفتر شعرم، دفتر صدبرگِ فیل‌نشان»!

کوهى پراکنده و تلنبار: یک دنیا زباله، تعفن، نجاست، نومیدى. حالا چه کنم، از کجا شروع کنم، به این تیغ آفتابِ بى‌حیا. فوجى کلاغِ سِمِج هم رها بودند بر لاشه زباله‌ها. سگى گر… بو… بو… پىِ رزق خود مى‌گشت. مى‌ترسیدم هار باشد، زبان‌اش آویزان و از دو گوشه دهانش کَفاب جارى بود. علامت خوبى نبود، باید هار باشد. نهیب‌اش زدم، گریخت، رفت سایه کنارى به شیبِ کوه. از تیغشِ آفتاب، بوى کِز دادنِ مو مى‌آمد. بوىِ موىِ سرِ خودم بود در کوره باژگونِ خورشید.

و چنگ مى‌زدم به لاى و خاىِ نخاله‌ها، آشغال‌ها، زباله‌ها. گشتم، گشتم و نیافتم، سر تا پا تعفن! از سرِ لجاجت با دنیا، فقط زورم به کلاغ‌هاى لجوج مى‌رسید. اما آن‌ها پایدارتر از من بودند. شکست‌خورده، دره به دره، سمتِ حومه «دره خرسون» راه افتادم: به اولین برکه نفتآب که رسیدم، نفتِ نازک را از روى آب پراندم به کرانه، و خود را شُستم! چرب از نفت به خانه آمدم به وقتِ غروب. مادرم با لبِ خشک، شهیدِ پشیمانى بود. پرسید: «نیافتى؟» با سر جواب دادم: «نه!» برادران بزرگترم فرهاد و فریدون هم عصرهاى پنج‌شنبه به خانه مى‌آمدند از سرِ کار. فرهاد فهمید، غصه خورد، فریدون گفت: فردا مى‌رویم سینما.

فردا عصر، عصر جمعه، دیگر پذیرفتم که گمشده‌ام را نخواهم یافت. رفتیم سینما نفتون، سه بلیط، نُه ریال، فیلم «هاتارى» با بازىِ «جان وین». دو برادر بزرگترم آنقدر سربه سرم گذاشتند که اندوه گم شدن دفتر یادم رفت، اما موقت بود. شب مادرم گفت: «م.ص» پى‌ات آمده بود از شهردارى!

فردا صبح زود، رفتم به درگاه خانه، صداى چرخ فُرغون «م.ص» را مى‌شناختم. چرخ فلزى‌اش تاب داشت و موج مى‌زد. خودش بود به دامنه، داشت رو به بالا مى‌آمد. دویدم به استقبالش؛ فُرغون را ساکت کرد، با آب دهان، کف دست‌هایش را مالاند: «ها… پسرِ سید!» داستان را گفتم، پیرمرد خندید: «پس شاهنامه‌ات را گم کردى!» او هم حکایت را بازگفت : «کاغذها را مى‌دهم بقالى «ح.ع.ن» و دو پخت چاى مى‌گیرم. بدو…!» و دویدم. دویدن سرنوشتِ من بود. گفتم: «سلام آقا!» شاگرد بقال، لاغرو بور، آقاى «ع.ب». داشت خودش را باد مى‌زد. بقالى در تصرف مگس‌ها بود. گفت: «قبول، اما اول آن دو حُبانه را از شیر آبِ عمومى پُر کن تا بگذارم کاغذباطله‌ها را بگردى!» خُمره‌هاى سفالى، بزرگ بودند. هر حُبانه انگار برکه‌اى گود و تشنه بود. دو سطل کج و کوله، با آن دو دسته داغ فلزى، اما شیرِ آبِ عمومى نزدیک بود. نرسیده به انتهاى کار، تاول‌هاى هر دو دستم ترکیده بود، انگار ذغالِ روشن در مشت مى‌فشردم. گفتم: تمام!

کوهه کاغذها همقد خودم بود. درست بالاى مجله «سپید و سیاه»… خودش بود؛ فریاد زدم: پیداش کردم! دفتر صدبرگِ فیل‌نشان، دفترِ شعرِ من، شیشه عمرم! در هم چروکیده بود، گذاشتم‌اش زیرِ گلیم، فردا صاف شده بود. شعر تازه‌ام را در آن پاکنویس کردم: پیگیر، پرامید، پیروز. مادر تاول‌هاى دو دستم را با حَنا پانسمان کرده بود.

به مرور، چند شعر دیگر با حال و هواى همان شعر «حرمان» سرودم؛ حرمان یک، حرمان دو، حرمان سه. و زمان مثل باد گذشت. زمان مثل من حتى در خواب هم مى‌دوید. سال 1351، دبیرستان 25 شهریور. من و دوستانم: قاسم، غلام، عیسى، نیازعلى، مجید، داریوش، و حسین
دیناروند. کار، درس، کتاب، سینما، شعر، و آوارگى در شهرهاى خوزستان به وقت تابستان، هم از پىِ نان.

حالا حجم شعرهایم به دویست صفحه رسیده بود. دو دفتر صدبرگ، شبیهِ هم. روى جلد هر دو دفتر نوشته بودم: «دیوانِ شعر صالحى، در دو جلد.» و دلم خوش بود به این عطیه، به این دارایى، به این زندگى!

یک روز رئیس دبیرستان از بلندگو اعلام کرد که قرار است از سوى اداره فرهنگ و هنر، شب شعرى در مسجدسلیمان برگزار شود، بجز دبیران و شاعران پیشکسوت شهر، براى محصلین هم مسابقه‌اى گذاشته‌اند. هر کسى از خودش شعرى دارد، به اداره مربوطه مراجعه کند. حسین دیناروند هم شنید. من مى‌ترسیدم وارد گود شوم. حسین گفت: همراهت مى‌آیم.

رفتیم، سه شعر در یک پاکت، با اسم و رسم و نشانى دبیرستان. تحویلِ آبدارچى اداره دادیم. دیر شده بود. مسئولین رفته بودند. فرداى آن روز سرى زدم، رئیس اداره به شدت مهربان بود. مرا «آقاى صالحى» خطاب کرد. کیف کردم. گفت: «داوران مسابقه از یک جاى دیگر آمده‌اند. دو سه روز دیگر… نتیجه اعلام مى‌شود.» پرسیدم: «شهر چند محصل شاعر دارد؟، چند نفر شرکت کرده‌اند؟» گفت: «نمى‌دانم، شاید ده یازده نفر!»

سرانجام حوالى ظهر مدیر دبیرستان از بلندگو اعلام کرد: «صالحى، سیدعلى!» یعنى بیاید دفتر. رفتم. با غرور و شادمانى دست روى شانه‌ام گذاشت و به دبیران گفت: «افتخار، افتخارِ دبیرستان 25 شهریور!» و بعد یک اسکناس سبز پنج تومانى به من داد و گفت: «در سراسر این شهر، فقط شعر صالحى انتخاب شده است. رئیس اداره فرهنگ و هنر شخصآ به من تبریک گفت.» باورم نمى‌شد، در چند لحظه به قدر چند قرن با خود جنگیدم که گریه‌ام نگیرد. مى‌ترسیدم سرم را بالا بگیرم.

به سفارش رئیس دبیرستان، فرداى آن روز ساعت چهار بعدازظهر، با شناسنامه عکس‌دار، به اداره مربوطه رفتم. کسى نبود. آبدارچى گفت : «یک داور توى دفتر نشسته، اما اصلى نیامده.» همان‌جا به درگاه چُمبک زدم و چشم به راه. آمد، اما غریب بود، بلند شدم، سلام کردم. بى‌پیر جواب نداد، شاید هم نشنید! چند دقیقه بعد آبدارچى آمد و گفت: «بیا!» سر تا پایم را وحشت گرفته بود. همیشه از غریبه‌ها مى‌ترسیدم. در زدم، فقط نیمى از صورتم لاى در، گفتم: «سلام!» همان آقا بود، لاغر و بلندقد و جدى. شبیه هنرپیشه‌هاى امریکایى بود. پرسید: «شما؟» گفتم: «صالحى، شاعرم!» واقعآ از پشت میز برخاست، با ادب و رسمى: «بفرمایید!» صندلى تعارف کرد. مرد دیگرى کنار و گوشه میز او، صندلى‌اش را جلوتر سُراند. نشستم، چاى آوردند، همان هنرپیشه امریکایى، پوشه‌اى را ورق زد، جلدش سورمه‌اى بود. دوبار زیر لب نام مرا تکرار کرد، و گفت: «چقدر تو بچه‌اى، چند سال دارى؟»، گفتم: «هفده سال!» کلى تعریف کرد و من هم مثلاً باورم مى‌شد که شاعر خوبى هستم. بیشتر به آن مردِ کنار میز نگاه مى‌کرد که چشم‌هایش زاغ بود. از خودم پرسیدم این‌ها مسجدسلیمانى نیستند، اصلاً شاعر هم نیستند. کاش نمى‌آمدم! همان هنرپیشه آمریکایى پرسید: «چه مى‌خوانى، چه خوانده‌اى عزیزم!» مهربانى‌اش مصنوعى بود. گفتم : شاهنامه، گلستان، پروین اعتصامى.

مرد چشم‌زاغ، روى کاغذى، چیزى نوشت، سُراند سمت هنرپیشه آمریکایى مثلاً. از چشم‌هاى بى‌پلک او بیشتر مى‌ترسیدم. در ورودى نیمه‌باز بود، مى‌توانستم فرار کنم. چایم سرد شده بود. همان بلندقد پرسید : «ماهى سیاه کوچولو را خوانده‌اى؟» گفتم: «شعرهاى ماهى سیاه را نخوانده‌ام.» به هم نگاه کردند. کراواتِ عنابى آقاى پشتِ میز کج شده بود سمت راست. پرسید: «چرا دنیا را این همه تیر و تار مى‌بینى؟» عینک ته‌استکانى‌ام را با طراز پیراهنم پاک کردم. هیچ نگفتم. مَردِ کنار میز، کفش‌هاى براقى داشت. تودماغى پرسید: «این شعرها را خودت ساخته‌اى؟» گفتم: «بله، به امام هشتم مالِ خودم هستند!» هنرپیشه آمریکایى با آن تبسم زیبا گفت: «انصافآ شاعرى! ولى پسرم، دو شعر از این سه شعر، خیلى تلخ‌اند، فقر و فلاکت و شِکوه از روزگار و…»

مَردِ کنارِ میز سیگارى روشن کرد؛ وینستون قرمز، باید چهار خط باشد. هنرپیشه مثلاً آمریکایى داشت شعر سوم مرا مى‌خواند. گفت: «باز هم از این شعرها دارى؟» گفتم: «چندتایى، ضعیف بودند، ریختم دور.» چشم‌هایش پُر از تردید بود. کراوات‌اش را صاف کرد، نشانىِ خانه پدرى‌ام را خواست. گفتم! پرسید: کوچه اسم ندارد؟ گفتم: «نه»، پرسید: پلاک؟ گفتم: «اینجا هیچ خانه‌اى پلاک ندارد.» مَردِ کنار میز گفت: «چه خراب شده‌اى‌ست اینجا!!» صد بار مرگ آمد و مرا دور زد تا آن سین و جیمِ جهنمى تمام شد: «این شعر را پس‌فردا بخوان، به‌سلامت!»

موضوع را با آموزگار عزیزم آقاى على مقیمى (شاعر مجموعه تراشه‌هاى شمشاد) در میان گذاشتم. گفت: «نترس، من هستم، بیا و شعرت را بخوان.» سرانجام روز موعود و غروب موعود از راه رسید. چه جمعیتى! سالن پُر شده بود. نخست دبیران و پیش‌کسوت‌ها شعر خواندند، من براى نخستین بار بود که پُشتِ میکروفون مى‌رفتم. نگاه کردم. از آن دو داورِ غریب خبرى نبود. یادم رفت به مردم سلام کنم، شعرم را خواندم، سطر نخست آن را هنوز به یاد دارم: «شبانى که شبان آمد، شبان هم رفت!» چه تشویق جانانه‌اى. آقاى مقیمى که به احترام شعرم برخاست، بقیه هم تبعیت کردند. رفتم دو ردیف مانده به آخر سالن نشستم. مردان جوانى شعرم را
گرفته، دست به دست، از روى آن مى‌نوشتند. دانشجویانِ همشهرى، میانِ تِرم بود، مرخصى!

بعد از آن توفیق، به توصیه و راهنمایى آقاى على مقیمى (معلم تاریخ) اول با شعر فروغ، سپس اخوان، بعد شاملو، و در انتها با نیما آشنا شدم. انگار ناگهان دنیاى من تغییر کرده باشد، هر دو دفتر صدبرگِ فیل‌نشان از چشم‌ام افتادند. به داشته‌هاى خود شک کرده بودم. ایامِ مقایسه بود. اگر این‌ها شعر است، پس کلاه من پس معرکه است. و باز خواندم، خواندم، خواندم و کمتر سرودم.

راه… کدام است؟ از توقف مى‌ترسیدم. جهانِ شعر بى‌کرانه‌تر از آن بود که فکر مى‌کردم. تا یک روز، یک روز بارانى، جمعه جلیل، هر دو دفتر شعر را زیرِ جامه، نهان کردم و سمتِ رودخانه تِمْبى راه افتادم، پیاده و خیس. پوست انداختن سخت بود. داشتم به پایانِ دوره سیاه‌مشق‌هاى مقدس خود مى‌رسیدم. و رسیدم به ساحلِ رود، طغیان کرده و انگار داشت از خودش مى‌گریخت. دنیا خلوت بود، هوا خوش، و من معلق میانِ اندوه و اتفاقِ فرار. بالاى صخره نشستم، آب گل‌آلودِ گیسوْپیچ، زیرِ پایم لبْپَر مى‌زد. دفترها را درآوردم. رنج این تصمیم کمتر از شکنجه آن سردردِ کهنْسال نبود. یکى‌یکى، ورق به ورق، شعرها را به رود بخشیدم. نوعى انتحار بود براى رسیدن به تولدِ تازه، تولدى دیگر!

جلد خالى همان دفتر اول را بوسیدم و رهایش کردم به هجرتِ آب: از خودم پرسیدم: «قربان کردنِ اسماعیل به دستِ پدر؟!» سى و هفت سال! حالا سى و هفت سال از آن روزگار مى‌گذرد. حالا مى‌دانم تا هر همیشه‌اى که بپایم بر این خاکستان، دردِ شفابخشِ نوشتن، براى من یعنى شعر. و شعر براى من زندگىِ زبان و زبانِ زندگى است. چه اِبتلاءِ عجیبى! خوشا نوشتن، خوشا ترانه، خوشا سرودن. شدن، برآمدن، بودن.

 

 

 

 

 

 

 

اطلاعات بیشتر

وزن 307 g
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

9999

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-572-0

قطع

تعداد صفحه

310

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

307

نقد و بررسی ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است .

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “اَنیس آخر همین هفته می آید”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This