(021) 66480377-66975711

منشات قائم مقام فراهانى

(دیدگاه کاربر 1)

85,000تومان

ابوالقاسم بن عیسی قائم مقام 

به کوشش بدرالدین یغمایی

يك اديب كامل در سياستمدارى، كمتر اتفاق مى افتد بتواند احكام خود را با كلمات زيبا و جمله هاى ادبى و سجع و قرينه و شواهد نثرى و نظمى زينت ندهد، خاصه در زمان هاى گذشته كه ساده نويسى را دليل بىفضلى مىگرفته اند و هر كس مشكلتر مى نوشت بافضل تر شمرده مى شد در حالی که منشآت میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی بی گمان یکی از شاهکارهای نثر فارسی است و با این قائم مقام پیش از همه مرد سیاست و عمل است و نویسندگی او نیز به ایجاب ضرورت کار بوده، نه از راه تفنن و هنر نمائی و او نوشته های خود را غالباً سرسری و با عجله انشاء می کرده و قلم می زده است با این همه، نوشته های ی از ذوق و حسن و سلیقه مایه وافر دارد و از دو نظر حائز کمال و اهمیت اعتبار است : الف- ارزش ادبی منشآت : قائم مقام به مقدار زیادی از عبارات متکلف و متصنع و مضامین پیچیده و تشبهات بارد و نابه جا کاسته و تا اندازه ای انشای خود را، به ویژه در مراسلات خصوصی به سادگی و گفتار طبیعی نزدیک ساخته است… ب- اهمیت تاریخی منشآت: درباره اهمیت تاریخی منشآت می توان گفت ائینه تمام نمائی است که حقایق اوضاع اوایل عهد قاجار را بی کم و کاست و عاری از حب و بغض و تزویر و ریا و خویشتن داری منعکس می نماید، …

توضیحات

گزیده ای از کتاب منشات قائم مقام فراهانی

اى واى که یک غلط همى گفتم

از گفته خویشتن پشیمانم

در ملک رضا نشستنم خوشتر

از گوشه خانه هاى ویرانم

خاک ره شاخ هشتمین بودن

به از شاهى روم و ایرانم

در آغاز کتاب منشات قائم مقام فراهانی می خوانیم :

خطابه حاج میرزا یحیى دولت آبادى
پیرامون شرح احوال و آثار
قائم مقام

ادیب سیاستمدار یا سیاستمدار ادیب؟

شاید در نظر نخست تصور شود مفهوم این دو صفت و موصوف یکى است و اختلاف آنها تنها به تقدیم و تأخیر است، در صورتى که این چنین نیست و این دو ترکیب مفهومآ با یکدیگر متفاوت اند. دو شخص را در نظر مى گیریم: یکى داراى روح ادبى سرشار و مستغرق در دریاى فضل و ادب و در عین حال سیاستمدار، دیگرى را با استعدادو جربزه سیاسى و آگاه از فنون فضل و ادب. اولى را، ادیب سیاستمدار مىخوانیم و دومى را؛ سیاستمدار ادیب. آیا نمىشود شخص سوم را هم در نظر بگیریم داراى روح سرشار سیاست و ادب و لایق هر دو کار بهحد کمال؟ به عقیده من چنین شخصى یا نبوده و نیست و اگر بوده، بهحدى نادرالوجود بوده است که در حکم معدوم مىباشد. چرا؟ چونکه صاحبان این دو صفت روحآ و اخلاقآ با یکدیگر فرق دارند. مثلا عاطفه، عفو، و اغماض حقیقى، احتراز از کینهورزى، پوزشپذیرى، سلامت نفس، یکروئى، راستگوئى، صراحت لهجه، دوستى با دوست، و دشمنى با دشمن، از خصایص روح یک ادیب کامل است؛ بلکه یک ادیب کامل، دل دشمن را هم تنگ نمىکند در صورتى که در کتاب سیاست هر قدر جستجو کنید از اینگونه لغتها چیزى نخواهید یافت، مگر گاهى بر سر زبانها، براى فریب دادن اشخاص بىاطلاع از سیاست.
مثل دیگر؛ سیاستمدار مقتدرى، چه کشورى و چه لشکرى، به زیردستان خود فرمان مىدهد و هیچگاه فرمان خود را با سجع سازى و عبارتپردازى و با درج بیت و غزل

زینت نمى دهد، بلکه به عبارت صریح و ساده، بىحشو و زاید، تکلیف او را در اداى وظیفه معین مى نماید، تا موجب سرگردانى او نشود و مقصود امر کننده را بفهمد و بىتردید اطاعت کند و مأموریت خود را به انجام برساند اما یک ادیب کامل در سیاستمدارى، کمتر اتفاق مىافتد بتواند احکام خود را با کلمات زیبا و جملههاى ادبى و سجع و قرینه و شواهد نثرى و نظمى زینت ندهد، خاصه در زمانهاى گذشته که سادهنویسى را دلیل بىفضلى مىگرفتهاند و هر کس مشکلتر مىنوشت بافضلتر شمرده مىشد.
زائد نمىدانم در دنبال این مثل بگویم یک سیاستمدار ادیب در نوشتههایى که باید به زبان دیگر ترجمه شود به اظهار فضیلت کردن و سجع و قرینه آوردن مکتوب خود را مهم و مشکل نمىسازد، که مترجم نتواند اصطلاحات خاص را به زبان دیگر در آورد و ناچار شود مشت مشت، زواید و زینتها را دور بریزد تا برسد به جائى که بشود ترجمه کرد و شاید جان مطلب هم در ضمن دور ریخته شدهها، از میان برود و بعلاوه طرف مقابل تصور کند بزرگى مطلب به اندازه عظمت عبارتها است و پس از صرف نظر کردن از غیر قابل ترجمهها، معانى الفاظ کمتر باشد و سبک مغزى نویسنده را برساند. یک سیاستمدار ادیب مىداند از قلمکارى ساخته است و از شمشیر کار دیگر. قلم آمر است و شمشیر مأمور. قلم مخدوم است و شمشیر خادم؛ چنانکه شاعر عرب گفته :
السیف من حقه ان یخدم القلما تجردى مدادآ و جرى السیف منه دمآ
(شمشیر خدمتکار قلم است. از قلم؛ مرکب مىچکد و از شمشیر؛ خون).
ادیب سیاستمدارى که بخواهد با قلم کار شمشیر بکند و یا با علم، کار قدرت، هر دو ناقص مىشود. بلى پیشرفت هر یک محتاج است به مساعدت دیگرى. و از همین نقطه نظر است که ارباب فضل و ادب، غالبآ مقاصد حسنه خود را به دست سیاستمدارن اجراء مىنمودند و سیاستمداران بزرگ ادباء و فضلاى عالىمقام را انیس و جلیس خود مىساختند، در رتق و فتق امور از آراء بىآلایش ایشان استفاده مىکردند؛ شمشیر را به دست خود مىگرفتند و قلم را به دست صاحب قلم مىدادند و بىرخصت قلم، شمیشر را فرود نمىآوردند؛ تا از میان این دو نیرو، قوه سوم معتدلى هویدا گردد که بواسطه آن نیرو بتوان مهر و قمر را به هم آمیخت؛ مملکت دلها را مسخر ساخت؛ پراکندگىها را به هم پیوست و به مقاصد، کامیاب گردید.

ارباب فضل و ادب هم، به ملاحظه این امر اساسى، و دیگر براى حفظ جان خویش و دور بودن از حسادت، در تقرب به پادشاهان و ارباب سیاست، جانب حزم و احتیاط را از دست نمىداده و از تصدى امور سیاسى دورى مىجستهاند و غالبآ آسیبى نمى دیدند. برعکس؛ کسانى که مىخواستند ذوالریاستین و صاحبالسیف والقلم بوده باشند، به گفته عوام؛ کمتر سر سلامت به گور مىبردند. چه، اختیار عزل و نصب آنها به دست دیگران بود؛ دیگرانى که بیشتر دست پرورده خود آنها بودند و بعد از رسیدن به مقامات عالى نمىخواستند کسى برایشان للهگى نماید. با وجود حسادتها و رقابتهایى که در کار بود، و همه سیاستمداران ادیب، از قدرت ادبى خود در سیاست استفاده مىکنند و ادیبان سیاستمدار در مقام ادبى خویش، از سیاست زیان مى بینند… در این مقام، بیش از این طول کلام نمىدهیم، به اصل مقصد مىپردازم. و در ضمن شرح حال، به شواهدى براى اثبات این مقدمه بر خواهیم خورد که بخوبى دریافته شود قهرمان خطابه ما، یکى از نوادر عصر خود بوده است، آیا ادیب سیاستمدار است یا سیاستمدار ادیب؟

نصب، ولادت، تحصیلات، چهره و روحیات میرزا ابوالقاسم قائم
مقام و زندگانى او در حیات پدر، و شمهیى از احوال پدرش
قائم مقام اول
در فراهان عراق ایران در خانواده با شرافت سادات هزاوه از تبار میرزا عیسى ـ فرزند

میرالفتح، معروف به «میر مهردار» که در دربار صفوى سمت مهردارى داشته ـ دو فرزند زاده شد به نامهاى حسین و حسن. اولى، یکى از فضلاى نامى گشت و در سال 1280 هجرى قمرى به وزارت سلاطین زندیه رسید و به سه پادشاه زند خدمت کرد و معروف به میرزا محمد حسین و متخلص، به وفا شد. و دومین آنها، که وى نیز مردى آگاه و لایق بود، در کارها معاون برادر خویش شد.

از پشت برادر دوم ـ یعنى میرزا حسننامیده شد و به میرزا بزرگ مشهور گشت.
میرزا بزرگ چون به حد رشد رسید، از آنجا که عم وزارت مآبش بىپسر بود، او را به فرزندى پذیرفت و در دامان ترتیب خویش پرورش دادو از کلمات خود، او را برخوردار ساخت و بالاخره وى را به دامادى خویش برگزید. میرزا بزرگ، در سایه عم بزرگوار خود و قابلیت خویش، براى تصدى مشاغل عالى و دولتى لیاقت یافت.
بعد از انقراض سلطنت زندیه و امتناع این دو برادر ـ حسین و حسن ـ از پذیرفتن خدمت در دولت قاجاریه ـ که آقا محمدخان، مؤسس آن دولت از ایشان تقاضا مىکرد ـ مجاورت عتبات عالیات اختیار کردند و میرزا بزرگ را به جاى خود به خدمت آن دولت گماشتند.
میرزا بزرگ، مدتى در طهران اقامت کرد؛ بىآنکه مصدر خدمت لایقى بگردد. تا آن زمان که سیاست دولت اقتضا مىکرد دربار کوچکى که در آذربایجان تشکیل بدهد و والى آذربایجان را مقام نیابت سلطنت بخشد و وزیر او را مقام نیابت صدارت. نیابت سلطنت را به عباس میرزاى ولیعهد ـ پسر فتحلى شاه ـ دادند و نیابت صدارت را، به نام قایم مقام، به میرزا بزرگ فراهانى. و در سال 1212 (ه .ق) میرزا بزرگ در آذربایجان قایم مقام صدارت شد. و این لقب در خانواده او ماند.
قایم مقام اول، در آذربایجان خدمت شایانى کرد که در اینجا فقط به دو خدمت او اشاره مىشود. اول؛ تعلیم و تربیت عباس میرزا و اولاد او، که اغلب داراى فضل و کمال شدند. دوم؛ اصلاح قشون که تا آن زمان قشون ایران به صورت داوطلبى و غیر منظم بود و غالبآ مملکت به واسطه حمله نظامیان نظم و ترتیب یافته روس در حال تهدید.
در این حال ناپلئون، امپراطور فرانسه ـ از روى خیرخواهى ایران و یا براى مصلحت ملکى خویش ـ که نمىخواست روس بر ایران غالب و به مملکت زرخیز هندوستان ـ که مطمح نظر او بود ـ نزدیک شود؛ از اینرو به دولت ایران پیشنهاد کرد قشون خود را به ترتیب قشون اروپا تعلیم و ترتیب دهد و منظم نماید. این پیشنهاد در دربار ایران پذیرفته شد و از دربار فرانسه، معلمین نظامى به ایران فرستاده شدند. و چون آذربایجان بیش از دیگر ایالات ایران مورد تهدید بود، اصلاح قشون را از آنجا شروع کردند.
معلمین نظامى فرانسه در زمانى کم، بواسطه استعداد ذاتى ایرانیان و حسن موافقت
نائبالسلطنه والى آن مملکت و توجه کامل وزیر دانشمند وى ـ قائم مقام اول ـ موفق گشتند قشون آنجا را تحت تعلیم و تربیت در آورند و براى تهیه لباس کارخانجات توپ و تفنگ و باروت سازى و دستگاههاى نساجى به نمونهیى از قشونهاى منظم اروپا با لباسى وطنى و لوازم نظامى مهیا گردید. قائم مقام اول نیز، اسامى درجات نظامى را وضع کرد. نفرات را سرباز نامید، یعنى براى سر باختن حاضر است؛ و صاحب منصبان را سر جوقه نایب سلطان، یاور سرهنگ، سرتیپ، امیرپنجه، امیرتومان، و سردار نامیدند.
اینک به شرح زندگى قهرمان خطابه خود بپردازیم :
در سنه 1393 (ه .ق) در هزاره فراهان عراق، از پشت میرزا بزرگ فراهانى و دختر میرزاى محمد حسین وزیر، پسرى زاده شد که او را میرزا ابوالقاسم نامیدند. این فرزند، در دامان مادرى تربیت یافت که از طرف پدر و شوهر به مخزن علم و ادب اتصال داشت، تا به سن تحصیل رسید و به شیوه آن عصر، پس از آموخته خواندن و نوشتن فارسى، به آموزش صرف و نحو، منطق، معانى و بیان، عروض، لغت عرب، عرفان، حکمت الهى، طبیعى، ریاضى، کلام، تفسیر و اخلاق پرداخت و در بسیارى از فنون، بویژه املا و انشاء فارسى و عربى و حسن خط و سیاق، از همگنان گوى سبقت ربود.
میرزا ابوالقاسم، فردى با قامتى متوسط و خوش منظر بود با صورتى نیکو، پیشانى گشاده و چشمهاى گیرنده مایل به کبودى و محاسن بلند.
میرزا ابوالقاسم، پس از پایان تحصیلات، چند سال در طهران، گاهى به خوشى و خوشبختى و گاهى به سختى و بدبختى روزگار گذرانید؛ چنانکه در نوشتههاى خود اشاره مىکند و مىگوید: «کارم به گرفتن دکانى در نزدیکى مسجد شاه و فروش اسباب خانه و غیره کشید و زندان مرا مغبون کردند».
تا در سال 1226 (ه .ق) که برادر بزرگ وى ـ میرزا حسن ـ وزیر شخصى نایبالسلطنه در آذربایجان وفات کرد و پدرش او را از طهران به تبریز طلبید و با فرمان دولتى به شغل و کار برادر منصوب ساخت. و پس از چندى، که لیاقت و استعداد او در کار هویدا گردید، پدرش تمام مشاغل دولتى خود را به او واگذار کرد و خود گوشهگیرى اختیار کرد و اوقات را به عبادت خدا و صحبت با علما و ادبا گذرانید.

میرزا ابوالقاسم وزیر، به دستور پدر مشغول رتق و فتق امور آذربایجان شد و در سفر و حضر، ملازم خدمت عباس میرزاى نایبالسلطنه بود و به او تقرب تام یافت، خصوصآ که در سال دوم تصدى امور دولتى او، به واسطه انعقاد عهدنامه معروف «به گلستانه»، کشمکش میان ایران و روس به ظاهر خاتمه یافت و توجه وزیر فاضل جوان به تنظیم امور آذربایجان، مخصوصآ کارهاى نظامى که در درجه اول اهمیت بود، معطوف شد. و طولى نکشید که 25 قشون منظم، با اسلحه کافى و البسه وطنى، در آذربایجان ترتیب یافت و احوال رو به بهبود نهاد و این آسایش مدت 9 سال طول کشید تا در سال 1237 (ه .ق) که بین دولت ایران و عثمانى جنگ واقع شد و قشون ایران در تحتفرمان نایبالسلطنه، به حسن تدبیر وزیر کشور و لشکر او قائم مقام، و تعلیمات نظامى صاحب منصبان عالم، قشون عثمانى را شکست دادند و ارزنهالروم و بایزید ووان و غیره را به تصرف در آوردند. و توپ زیادى از دست قشون عثمانى گرفتند و میرزا ابوالقاسم وزیر، این قطعه شعر را ساخت و واداشت به روى هر توپ حک نمودند.
چون سال بر هزار و دو صد رفت و سى و هفت قیصر بشد ز فتحعلى شاه رزمخواه
عباس شد به امر شهنشه به مرز روم زین توپ صد گرفت به یک حمله، زان سپاه
وزیر فاضل، فتحنامه این جنگ را قصیدهیى ساخت و به دربار طهران فرستاد که مطلعش این است :
نصرت و اقبال و بخت و دولت و فتح و ظفر چاکران آستان شهریار دادگر
اگر چه این سال، بواسطه فتح بزرگ و قدرت نمائى قشون آذربایجان بایستى براى وزیر عالىمقام، سالى نیکو و فرخنده بوده باشد، ولى از آنجا که دنیا مانند سبزهزارى است که چون یک جانب آن سبز شد، جانب دیگرش خشک مىگردد؛ در این سال ملجآ و پناه فکرى و معلم بزرگ سیاسى و ادبى و مربى حقیقى او از دستش رفت و بىپشت و پناه شد.
اگر چه قهرمان خطابه ما، اکنون آنقدر رشد و ترقى نموده است که مىتواند براى یک ملت و یک مملکت پدر بوده باشد و از طرف دیگر پدر بزرگوارش به کلى از کار افتاده و منزوى

بود، ولى باز وجود آن پیر روشن ضمیر در همان گوشه انزوا براى دلگرمى این پهلوان میدان ادب و سیاست تأثیرى عظیم داشت و او با وجود پدر، خود را جوان مىپنداشت. بالجمله در ماه ذىالحجه الحرام سال 1237 (ه .ق) قائم مقام اول بدورد زندگانى گفت و احوال روحى وزیر پدر مرده را در این فاجعه، چه کسى مىتواند مانند خودش بیان نماید؛ که عندلیب آشفتهتر مىگوید این افسانه را.
در رساله شکوائیه، که وى آن را به زبان تازى نوشته و یکى از بهترین آثار قلمى اوست این چنین مىنویسد :
«ولکن فى طى تلک الاحوال حسدنا الدهر و أصابتنا عینالکمال و صبت على أبینا خطوب و افره. و کروب متوافره. فتوفى أکثر أولاده و ذهبت نضره أعواده و سادتالفتره فینا حولا بعد حول و شهرآ بعد شهر و یومآ بعد یوم حتى فقدناه فقدانالشباب و لیتنا فدیناه من شباننا بالوف.»
(در این احوال روزگار بر ما حسد برد و به ما زوال رسانید و بر پدر ما، مرارتهاى بسیار و مصیبتهاى پىدرپى وارد شد. اکثر اولاد او مردند و خرمى شاخههاى او به پژمردگى مبدل گشت. سال به سال و ماه به ماه و روز به روز، کار ما رو به سستى نهاد؛ تا آنکه پدر از دست ما رفت و اندوه فقدان او براى ما مانند اندوه فقدان جوانى بود و اى کاش هزار جوان را فداى جان آن پیر کرده بودیم.)

زندگانى میرزا ابوالقاسم وزیر، بعد از وفات پدر
پس از رحلت قائم مقام اول، تمام القاب و شئون و حقوق او از طرف دولت به فرزند با لیاقت وى تفویض گردید. در این صورت قهرمان خطابه ما از اینجا قائم مقام خوانده مىشود و به گفته عوام، پهلوان زنده را عشق است.
قائم مقام در روزگار منصوبى چه مى کرد؟ همه کار، بلکه کار چند مرد توانا. وزارت شخصى نائبالسلطنه. پیشکارى کل مملکت آذربایجان. اداره کردن امور لشکرى. انشاء و نگارش فرامین و احکام ایالتى و بلکه ایالتى که در تحت امر و نفوذ نایبالسلطنه بود، به خط زیباى خویش؛ نگارش مرقومات مهم و خصوصى نایبالسلطنه به داخل و خارج؛ علاوه بر آنچه براى خود در عالم ادبیات مىنگاشت که اگر تمام آنچه وى در نثر و نظم فارسى و عربى سیاسى و ادبى نوشته، جمع شود براى یک مرد کارآمد زیاد به نظر مىآید.

قائم مقام به آن همه مشاغل که داشت، باز از تفننات شاعرانه و نگارشهاى نظمى و نثرى ظریف به دوستانش و نشست و برخاست با اهل حال و آمیزش با فضلا و ادبا، خودارى نمىکرد.
یک سال بدین منوال گذشت و این وزیر فعال گرم کار روائى و بروز لیاقت و استعداد ذاتى خود بود؛ که حاسدین بر او حسد بردند و نزد نایب السلطنه از وى سعایت کردند. نایبالسلطنه، با همه حقشناسى که نسبت به قائم مقام اظهار مىداشت، نگرانى خود را از عملیات او به شاه نوشت و تقاضا کرد؛ او را به طهران بطلبند و در آنجا معزول سازند.
قائم مقام تا در تبریز بود، کدورت خاطر نایب السلطنه را از خود احساس نکرده بود، چون به طهران رسید، از قضیه باخبر گشت و معزول شد. به آذربایجان برگشت و گوشه نشینى اختیار کرد. و مدت این عزل سه سال به طول انجامید وى شرح شداید این معزولى را در قصیدهیى که یکصد و چهل و چند بیت است و به زودى بعض ابیات آن را خواهید شنید، بیان نموده است.
دشمنان قائم مقام در مدت معزولى او فرصت یافتند؛ اموالش را در فراهان غارت کردند و املاکش را تصاحب نمودند و از هر گونه آزار و اذیت به بستگان وى دریغ نداشتند. وى آن قضایا را تصریحآ و تلویحآ در ضمن نگارشات شکوائیه و غیره شرح داده است.
تا در سال 1241 (ه .ق) بواسطه اختلال امور آذربایجان، دولت مجبور شد این مرد بزرگ را از گوشه انزوا در آورد و شئون و مناصب نخستین وى را به او عطا نماید. قائم مقام به مشاغل پیشین خود منصوب گشت و اوضاع ملکى آن ایالت رو به بهبود نهاد، ولى عمر این دوره نیز کوتاه بود؛ چون در آخر سال بواسطه کشمکشهاى کوچکى که در مرزها بین قشون ایران و روس اتفاق مىافتاد، فتحعلى شاه به فکر افتاد کار خود را با دولت روس یکسره نماید. بدیهى است این غرور در او از بابت جنگ ارزنهالروم پیش آمده بود. تملق سرایان هم این اندیشه وى را تقویت و او را تشویق مىکردند. بالاخره براى جلب نظر رؤساى عشایر آذربایجان، که نزدیک میدان جنگ بودند، شاه به آذربایجان سفر کرد و در تبریز مجلسى نمود و سران سپاه و رؤساى عشایر و رجال آگاه و ناآگاه را جمع کرد و قصد خود را اظهار نمود و از آنها رأى خواست. همه براى دلخوشى شاه، از روى بىخبرى و خودنمائى، رأى به جنگ

دادند و سخنهاى لاف و گزاف گفتند؛ تنها کسى که در آن مجلس ساکت و مخالف جنگ بود، قائم مقام بود. شاه متوجه سکوت دانا شد و احتمال داد که وى مخالف باشد. از او رأى خواست و جواب شنید: «اهل قلم هستم، سران سپاه بیش از من در اظهار عقیده صلاحیت دارند». شاه عذر قائم مقام را نپذیرفت و با جدیت از وى رأى خواست. قائم مقام با صراحت لهجهیى، که از خصایص او بود، گفت: «اعلیحضرت چه مبلغ مالیات مىگیرد؟» شاه گفت : «مىشنوم ششصد کرور». قائم مقام گفت: «به قانون حساب، کسى که شش کرور مالیات مىگیرد با کسى که ششصد کرور، از در جنگ در نمىآید.».
این اظهار عقیده، مخالف میل شاه واقع شد و دشمنان قائم مقام فرصت یافتند و او را به دوستى با روس متهم کردند و معزول ساختند. و چون مصمم جنگ با روس بودند، صلاح ندیند او در آذربایجان بماند. از اینرو، او را به مشهد مقدس تبعید نمودند. و جنگ ایران و وطن دوست محو نمىشود و یک قسمت زرخیز مملکت، با چندین شهر بزرگ و کوچک از دست ایرانیان رفت. و شد آنچه نباید بشود. و در ماه ربیعالثانى سال 1243 (ه .ق) شهر تبریز، مرکز ایالت آذربایجان، به دست قشون روس افتاد و پیشقراولان قشون مزبور تا ترکمانچاى پیش رفت و نائبالسلطنه، رئیس کل قشون و همراهان وى متوارى گشتند. اینجا شاه خود را در شرف مات شدن دید. به خط و خطاى خویش پى بردو فرخ خان، پیشخدمت خاص، را به عذرخواهى از قائم مقام و تقاضاى اغماض از گذشته به مشهد فرستاد و او را استمالت نمودند و به طهران بردند.
فتحعلى شاه بعد از شور با قائم مقام، وکالتنامه یى با اختیارات تام در عقد صلح با دولت روس به نام نایبالسلطنه نوشت و به دست قائم مقام داد و او را روانه آذربایجان نمود.
نایب السلطنه در کوههاى اطراف ترکمانچاى مخفى است. قائم مقام او را پیدا مىکند و به ارودى روس مىبرد و عهدنامه ترکمانچاى، که سالها اساس سیاست روس و ایران بود، با هر چه در بر داشت، در آنجا بسته شد و چون روسها اصرار شدید داشتند که تا هر کجا قشون آنها پیشرفته، آنجا مرز آینده روس و ایران باشد؛ یعنى تمام استان آذربایجان به روس واگذار شود. قائم مقام کوشش بسیار کرد تا آنها را از این خیال منصرف ساخت و رود ارس را مرز قرار دادند.

خلاصه عهدنامه ترکمانچاى به خط قائم مقام نوشته شد و کار مصالحه در پنجم شعبان سال 1343 (ه .ق) به پایان رسید.
روسها در این مصالحه، یک عده توپ به نایبالسلطنه تعارف دادند و شش کرور تومان از دولت خسارت جنگ گرفتند و رفتند. شبهه نیست که اگر دست قائم مقام دخیل عقد این مصالح نبود، بدبختىهاى آن جنگ براى مملکت ما به مراتب بیشتر از آنچه واقع شد، مىبود و شهر تبریز، یکى از شهرهاى روسیه شمرده مىشد.
قائم مقام، بعد از بازگشت قشون روس و رفتن نایبالسلطنه به تبریز، براى ترتیب اجراى عهدنامه به طهران رفت و اقداماتى کرد و بالاخره ملفوفه فرمانى که از جانب شاه به
نایبالسلطنه صادر کرد و به قلم خود نوشت مبنى بر اظهار افسردگى و دلتنگى از قضایاى آذربایجان و متضمن عفو و اغماض از گذشته و قبول پرداخت کرورات ست یعنى شش کرور غرامت جنگ. و این ملفوفه فرمان، یکى از شاهکارهاى ادبى قائم مقام است. قائم مقام پس از انجام مقاصد، به آذربایجان مراجعت نمود و مواد عهدنامه را اجرا کرد.
از این تاریخ یک سال بیشتر نگذشت که قضیه قتل «گریبایدف» سفیر روس، در ماه رمضان سال 1244 (ه .ق) در طهران اتفاق افتاد و حواس دولتیان را سخت پریشان کرد و با وجود بودن رجال بزرگى مانند میرزا عبدالوهاب نشاط معتمدالدوله، که کار صدارت را مىکرد، شاه اصلاح این قضیه را از قائم مقام خواست و او به امپراطور روس و حاکم قفقاز، نامهیى نوشت و از حادثه غیرمنتظره معذرت خواست و بالاخره شاهزاده خسرو میرزا، پسر نایبالسطنه را به عذرخواهى به دربار روس فرستاد و این حادثه مهم به حسن تدبیر قائم مقام در سال 1245 (ه .ق) خاتمه یافت.
بعد از این قضیه، قائم مقام در مدت 3 سال به اتفاق نایبالسلطنه، به اصلاح امور آذربایجان و دفع سرکشان یزد و کرمان و خراسان پرداخت؛ که به شرح آن قضایا در آثار نثرى و نظمى خود اشاره نموده است.
تا در سال 1248 (ه .ق) که از طرف حکومت هرات به خراسان تجاوزاتى شد و نایبالسلطنه و قائم مقام مأمور تسخیر هرات شدند و محاصره شهر هرات به توسط قشون آذربایجان به طول انجامید. نایبالسلطنه در این اردوکشى مبتلا به مرض سل گشت. ناچار
محمد میرزا فرزند خود را با قائم مقام در اردو گذارد و براى معالجه به مشهد مقدس آمد. و چون مرض او شدت یافت محمد میرزا و قائم مقام را به مشهد طلبید. قائم مقام دستور ادامه محاصره را به صاحب منصبان قشون داد و به اتفاق محمد میرزا به مشهد آمد. نایبالسلطنه چون از حیات خویش ناامید بود؛ به قائم مقام وصیت کرد که محمد میرزا را به سلطنت برساند؛ زیرا مىدانست برادران خود، که چند تن از آنها داعیه سلطنت داشتند، به آسانى راضى نخواهند شد برادرزاده آنها صاحب تخت و تاج ایران بگردد و ولایتعهدى در خانواده عباس میرزا استقرار یابد.
گویند قائم مقام راضى نبود سلطنت به محمد میرزا برسد؛ چه او را لایق این مقام نمىدانست و بعلاوه از صفت خونخوارى او اندیشه داشت، از اینرو به نائبالسلطنه گفت : «بهتر این است که دیگرى از اولاد خود را ولیعهد نمائید». نایبالسلطنه نپذیرفت. قائم مقام مجبور شد آنچه در دل دارد بگوید. گفت: «بر من معلوم شده است که محمد میرزا مرا خواهد کشت و کسى قاتل خود را نمىپروراند». نایبالسلطنه، قائم مقام را به امام هشتم(ع) قسم داد که از این بدگمانى درباره محمد میرزا در گذرد و به محمد میرزا امر کرد به اتفاق قائم مقام به حرم مطهر حضرت رضا(ع) بروند و قسم یاد نمایند که محمد میرزا خون قائم مقام را نریزد و تیغ را بر وى حرام کند؛ قائم مقام هم قسم یاد کند که به محمد میرزا خیانت نکند و در خدمتگزارى به وى کوتاهى ننماید. تحلیف مزبور از دو طرف بجاى آمد و عباس میرزا دست محمد میرزا را در دست قائم مقام گذارد و گفت: «حالا دیگر آسوده خاطر خواهم مرد».
قائم مقام و محمد میرزا به اردوگاه هرات بازگشتند و به کار فتح هرات مشغول بودند که شب دهم ماه جمادىالثانى سال 1249 (ه .ق) نایبالسلطنه، در مشهد وفات یافت.
قائم مقام به محض شنیدن خبر وفات نایبالسلطنه، با هراتیان از در صلح در آمد و اردو را بىآنکه هیچ آسیب ببیند به مشهد رسانید و از یک طرف به اتمام کار صلح پرداخت و از طرف دیگر براى استحکام اساس ولیعهدى محمد میرزا باب مکاتبه را با دربار طهران گشود و آرام نگرفت تا این کار به انجام رسید.
قائم مقام در ماه صفر 1250 (ه .ق) به اتفاق محمد میرزا، از خراسان به طهران رفت و مراسم ولیعهدى در مجلس جشنى که در باغ نگارستان برپا شد، بجاى آمد. زان پس هر دو روانه آذربایجان شدند. محمد میرزا به جاى پدر، ولیعهد نایبالسلطنه و والى آذربایجان شد.
میرزا محمد، خلف میرزا ابوالقاسم قائم مقام، که به سرحد رشد و کمال رسیده و براى خدمات دولتى لیاقت یافته بود، وزیر شخصى او گشت. قائم مقام فوق مقام هر دو مرجع کل امور آذربایجان، بلکه مرجع حقیقى کل امور ایران شد.

سلطنت محمد شاه، صدارت و اتابکى قائم مقام، رقابت و
فرصت و جنایت عظیم
فتحعلىشاه بعد از مسافرت ولیعهد به آذربایجان، براى گردش روانه اصفهان شد و در 19 جمادىالثانى 1250 (ه .ق) در اصفهان از دنیا رفت. اوایل رجب 1250 خبر وفات شاه به تبریز مىرسد. قائم مقام ولیعهد را به تخت نشانید و خطبهیى به نام وى خواند و سکه به نام وى زده مىشود، و محمد شاه منصب صدارت را به قائم مقام مىدهد و هر دو با اردوى آذربایجان در نهایت شتاب روانه طهران مىگردند.
این شتاب چرا؟ و بردن قشون براى چه؟
چونکه سلطنت محمد شاه برخلاف معمول است و از عموزادگان او، چنانکه گفته شد، اشخاصى هستند که خود را اولى واحق به تخت و تاج مىدانند، و مقدمتر از همه على شاه ظلالسلطان است که به محض شنیدن خبر وفات پدر، خود را پادشاه خوانده و به نام عادل شاه، قائم مقام مىخواند؛ پیش از آنکه کار على یا عادل شاه نضجى گرفته باشد، محمد شاه را به پایتخت برساند و اگر کار به مجادله کشید با قشون آذربایجان راه شاه را به اریکه سلطنت بگشاید. على یا عادل شاه، پانزده هزار قشون طهران و اطراف را جمع کرده و به سرکردگى برادرش امام وردى میرزا، به طرف آذربایجان مىفرستند که از آمدن محمد شاه جلوگیرى نمایند و میرزا مهدى ملکالکتاب فراهانى، از بنى اعمام قائم مقام، را مأمور مىکند به آذربایجان رفته و قرارداد صلح مابین عم و برادرزاده را به این ترتیب بدهد که ایالت آذربایجان به دست محمد و باقى ایران به دست على بوده باشد.
ملکالکتاب که مىداند با عهدنامه روس و باقسمى که قائم مقام خورده، این کار شدنى نیست. در رفتن تعلل مىکند که تا قشون طهران و تبریز در سایدهان قزوین به هم نزدیک مىشوند و صف آرائى مىکنند.
اینجا از قائم مقام، سیاستى که به قدرت مقام ادبى اوست بروز مىکند؛ قدر و قیمت
میرزا سرکرده اردوى عادل شده در منزل قائم مقام دیده مىشود که مانند عبد ذلیل در برابر مولاى جلیل خود نشسته و سر تسلیم به زیر افکنده است و روز بعد با قشون خود به اردوى محمد شاه ملحق مىگردد. و این خبر چون به طهران مىرسد مدعى بزرگ سلطنت در حرمسراى خود مخفى مىشود. روز نوزدهم شعبان 1250 (ه .ق) محمد شاه و قائم مقام با اردوى بزرگ به طهران مىرسند و در باغ نگارستان بیرون شهر نزول اجلال مىنمایند. ملکالکتاب مأمور رفتن آذربایجان براى عقد صلح راهش نزدیک شده، براى درخواست تأمین از قائم مقام از طرف ظلالسلطان به باغ نگارستان مىرود. قائم مقام به ظلالسلطان تأمین مىدهد و عمارت سلطنتى و اثاثیه آن را تحویل مىگیرد. و در دوم ماه رمضان 1250 شاه را وارد طهران مىکند و در چهاردهم همین ماه او را رسمآ به اریکه سلطنت مىنشاند و خود به رتق و فتق امور مملکتى مىپردازد.
قائم مقام چنان غرق امور مملکتى مىشود که از شدت گرفتارى به کارهاى پنج جهت از جهات ششگانه خود، یعنى چپ و راست، پس و پیش، و زیر یا از توجه به جهت ششم، یعنى بالاى سر که براى او توجه به آن جهت از هر کار لازمتر بوده است باز مىماند.
گفتم بالاى سر بلى اما، نه بالاى سر آسمانى؛ زیرا قائم مقام خداپرست و متوجه مبدا اعلى بود؛ بلکه از بالا سر زمینى یعنى خلوت محمد شاه مرکز فساد شیطان باطنى و ظاهرى غافل مىماند.
شیطان باطنى، اخلاق درباریان شاه؛ و شیطان ظاهرى، وجود یک شخص ریاکار بود در آن دربار به نام آقاسى؛ که براى معرفى وى باید اندکى بیراهه برویم و سرگذشت مختصرى را نقل نمائیم. این حکایت را او خود براى یکى از معاشرینش نقل کرده و من بىواسطه از وى شنیدهام.
خدمت مىکردم. روزى درویشى بر مولاى من وارد شد و مدتى با او صحبت داشت و صحبتش طورى مرا جذب کرد که پس از خارج شدن او دنبال وى روانه شدم؛ قدرى راه که رفتیم؛ برگشت به من نگاهى کرد و گفت: «کجا مىآئى؟» گفتم: «شما را کاملتر از مولاى خود یافتم، مىخواهم از خدمت او دست بکشم و به شما خدمت کنم.» جواب داد: «خیر برگرد به
همان کار که مشغول بودى بپرداز و به پاداش این توجه که به من کردى صدراعظمى ایران را به تو دادهام.» گفتم: «من طلبه بینوا چگونه مىتوانم صدارت کنم؟ در صورتى که صدارت سیاست مىخواهد و لازمهاش تنبیه و تأدیب مخالفت کاران است.» گفت: «مخالفین را با بدزبانى و فحاشى تأدیب کن تا از آبروى خود بترسند و مخالفت نکنند و بعد از آنها رضایت بطلب.» من برگشتم و به خدمتى که داشتم، مشغول شدم تا اینجاى حکایت را اگر راست گفته باشد، شاید بشود باور کرد؛ اما چگونه مىشود پذیرفت مرد عارف وارستهیى که از پنجاه سال پیش مقام کسى را پیش بینى مىکند و یا کلامش این درجه خلاقیت دارد، دستور بدزبانى و فحاشى به کسى بدهد؛ در صورتیکه یک سیاستمدار ممکن است از روى قانون حکم قتل کسى را صادر کند؛ ولى هرگز فحش به زبان نمىآورد. چه فحاشى، کار نادانترین اشخاص است. خلاصه آقاسى مىگوید: بعد از مدتى مولاى کبوتر آهنگى من از دنیا رفت و به من وصیت کرد، خانواده او را که در نهایت فقر و فاقه بودند و چند طفل صغیر داشتند به همدان برسانم. من هم وصیت او را به جا آوردم و همه را پیاده یا به دوش کشیدن اطفال کوچک در مدت طولانى، به همدان رسانیدم.
آقاسى بعد از این قسمت از سرگذشت خود، مسافرت به طهران و تبریز و داخل شدن در خدمت مختصرى؛ از قبیل میرزائى آشپزخانه محمد میرزاى قجر و معروف شدن نزد محمد میرزا و مرشد و معلم و مقتداى او شدن، تا رسیدن به مقام صدارت را براى مصاحب خود نقل مىکند؛ که نه اینجا جاى ذکر آن داستان است ونه او لیاقت بیش از این شرح حال او را گفتن دارد. این شخص بدصورت بدسیرت، به عقیده من یکى از شیادان ریاکار بشمار است، نه فضیلتى داشته است و نه اخلاق و دیانتى. چه رسد که به تصور بعضى از مورخین ابنالوقت صاحب کشف و کرامات بوده باشد. و قهرمان خطابه ما در رساله عروضیهاش، او را نیکو معرفى نموده و اگر بخواهیم از هر حیث ظاهرآ و باطنآ او را در یک جمله معرفى کنیم باید بگوئیم: نقطه مقابل قائم مقام.
بلى آقاسى در خلوت محمد شاه، در ظاهر و باطن، معاند و دشمن قائم مقام بود و مانند کرمى که زیر خاک ریشه درختى را بجود تا آن درخت را بخشکاند و بیندازد؛ آقاسى نسبت به قائم مقام در مقابله علم و جهل و ادب و بىادبى همین کار را کرد تا به مقصود خود رسید.
آقاسى به محمد میرزا در ایام ولیعهدى او، خاطرنشان کرده بود که رسیدن تو به سلطنت
به اراده و نفس رحمانى من بوده و از قضیه درویش و وعده صدارتى را به او تذکر داده اطمینان داشته است؛ که محمد میرزا بعد از رسیدن به مقام سلطنت او را به صدارت خواهد رسانید.
قائم مقام به بودن این شخص نزد محمد میرزا از ابتدا راضى نبوده و تسلط او را بر وجود این شاهزاده ضعیفالاراده جایز نمىشمرده است. و شاید یکى از اسباب نارضائى او به ولیعهدى وى همین مقهور بودن او بهدست این شخص شیاد بوده است. و به هر صورت همه وقت، این شخص مورد حمله قلمى قائم مقام بوده؛ زشتیهاى اعمال و اخلاق او را بیان مىنموده است.
آقاسى تا وقتى که محمد شاه کاملا مالک تخت و تاج نشده بود و براى رسانیدن دست خود به اریکه سلطنت و کوتاه کردن دستهاى قوى عموزادگان وى، کمال حاجت را به وجود این وزیر فعال دانشمند دارد، او هم به رعایت مصلحت به ظاهر از وى تمکین مىکندو زخمهاى زبانى را که از دم خنجر برنده قلم قائم مقام بر قلب او مىرسد و به مضمون :
آنچه زخم کند با من زخم شمشیر جان ستان نکند.
او را دشمن جان قائم مقام مىسازد و پنهان نگاه مىدارد و براى تلافى کردن و غلبه باطل بر حق، فرصت مىکشد.
آقاسى پس از رفع حاجت محمد شاه از قائم مقام و رسیدن به اریکه سلطنت و خاموش شدن مدعیان، در خلوت نزد شاه شروع به ذکر ناپسندیهاى قائم مقام مىکند و روز و شب مىکوشد موضوع تازهیى بهدست آورد و اسباب اتهام قائم مقام را فراهم سازد و شاه را از وى بیشتر برنجاند. و اما قائم مقام؛ یا از این احوال بىخبر است، و یا باخبر و بىاعتنا. هر یک باشد براى او نقص شمرده مىشود و ما را بر آن مىدارد که بگوئیم خلط سیاست و (ادبیات گرائى)، گاهى چنان زیانهایى مىبخشد که یک ادیب بىنظیر که هزاران نکات ادبى را در عربى و فارسى در مدنظر دارد یک مصرع شعر به قول عوام پیش پا افتاده را که ابجد خوانان دبستانى ادب هم آن را از بر دارند، فراموش مىکند و آن اینست :
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد.
خلاصه آقاسى در خلوت شاه، چند تن از رؤساى خلوت را، که از آنها است: میرزا نظر على حکیم باشى، میرزا رحیم پیشخدمت، و یکى از خواجه سرایان که در وجود شاه هر یک
از راهى نفوذ دارند، در بدگویى نمودن از قائم مقام نزد شاه، با خود همدست مىکند و چون شاه، دشمنى آقاسى را با قائم مقام و انتظار مقام صدرات داشتن را توسط آقاسى مىدانست؛ از این جهت آقاسى خود را مباشر مستقیم بدگوئى کمتر قرار مىدهد و بدگوئیها را از زبان دیگران، مخصوصآ نظر و رحیم به گوش شاه مىرسانید. و چون شاه از آقاسى مىپرسید که : «آیا این مطالب حقیقت دارد یا خیر؟» شاید زیر لب و بهطور بىطرفى و حق به جانبى تصدیق مىکرد، تا در قلب شاه مؤثر واقع گردد. اعضاى جبهه منحوس دربارى، دیر دیر آمدن قائم مقام را به حضور شاه، که بواسطه تراکم امور لشکرى و کشورى فرصت نمىکرد همه روزه به حضور شاه بیاید؛ در صورتى که مىباید آماده باشد و بهانه به دست دشمن ندهد یکى از شواهد بىاعتنائى صدراعظم به شاه و سوءقصد او نسبت به مقام سلطنت جلوه دادند و بر آن پیرایهها بستند.
اعضاى جبهه مزبور، به شاه حالى کردند که قائم مقام، حکام کشورى و صاحب منصبان لشگرى را بىاطلاع شما عزل و نصب مىکند و این دلیل بىاعتنائى او به شماست و اینکه خیال سلطنت در سر دارد و سکه طلاى اشرفى را که به این مضمون زده (شاهنشه انبیا محمد) مرادش از محمد، فرزند خود میرزا محمد است که مىخواهد او را به سلطنت برساند. آقاسى هم تصدیق کرد.
بدیهى است مقتضاى سیاست این بود که قائم مقام در صدارت پادشاه جوان دمبینى، که او را قاتل خود مىدانسته است و تنها به قسمى که با هم خوردهاند، اطمینان یافته بیش از این صورت ظاهر را حفظ کرده باشد و مخصوصآ در عزل و نصب حکام و صاحب منصبان اجازه از شاه را به دست آورد و تحصیل اجازه هم براى او مشکل نبود. ولکن به گفته دشمنانش غرور زیاد و به زبان ادبى، غلبه ادبیت بر سیاست بر وجودش، او را وامیداشت که در تصدى امور خط مشى مستقیم اتخاذ نماید و به صورت سازیها اهمیت ندهد.
قائم مقام به درباریان و خلوتیان بىقابلیت اعتنا نمىکرد و به آنها خدمتى رجوع نمىنمود و مىگفت: «مال دولت را باید در مقابل خدمت صرف کرد و خدمت را به اهلش باید رجوع نمود.» و بر سر این عقیده ایستادگى مىکرد؛ گرچه براى سیاست شخصى او زیانآور بود؛ چنانکه این نکته را در نوشتههاى خود مکرر ذکر نموده است.
بالجمله دو حادثه مهم پیش آمد که یکى بعد از دیگرى اسباب موفقیت جبهه مخالف قائم
مقام را در دربار فراهم آورد؛ اولى به منزله آتشى بود که افروخته شدو دومى به منزله شمشیر برندهیى که پیش از سپر بر کشیدن قائم مقام با کمال شدت بر او فرود آمد و رشته زندگانى او را منقطع ساخت.
اولى، محدود ساختن حقوق دربار و درباریان حتى شخص شاه بود؛ براى ترتیب دادن بودجه مملکتى که تا آن وقت نامحدود و در تحت قدرت و اراده شاه و معدودى بود.
بدیهى است شخص شاه، اول مخالف این رأى قائم مقام بود و نمىخواست از اختیارات نامحدودى که پدربزرگش ـ فتحعلى شاه ـ در اموال دولت داشته؛ چیزى کاسته شود، چه رسد که بىاختیار گردد. بعد از شاه، مخالف این رأى درباریان و خلوتیان بودند که تازه به دوران رسیده، کیسههاى عمیق دوخته و هر یک مىخواستند از هر راه باشد بر دارائى خود بیفزایند و با محدود بودن حقوق دربار و خلوت راهى براى رسیدن به مقاصد خود نداشتند.
خلاصه، مسأله محدود ساختن اختیارات و حقوق شاه و دربار، که بعد از هفتاد و چند سال ترقى دنیا و با بروز احساسات ملى در موقع گرفتن مشروطیت از نواده محمد شاه بىخون ریزى ممکن نشد، قائم مقام بى خونریزى بدان موفق گردید، گرچه بىاساس بود و جان خود را هم فداى آن ساخت.
این کار به مضمون قطعالمرسوم اشد من قطع الحلقوم، آتش فتنه را بر ضد قائم مقام در دربار مشتعل ساخت و شاه و درباریان، همه دشمن او شدند. فقط یک مانع در کار بود که نمىتوانستند کاملا به مقصود برسند و آن قسمى بود که شاه خورده و تیغ را بر روى قائم مقام حرام کرده بود؛ از این جهت براى عزل او حاضر شد، اما براى اعدامش حاضر نمىشد.
از طرف دیگر، آقاسى، تنها به عزل او قانع نمىگشت. چه رسیدن خود را به مقام صدارت با حیات قائم مقام غیرممکن تصور مىکرد و از شمشیر انتقام او اندیشه داشت. این بود که این توطئه ظالمانه مدت چند ماه در خلوت محمد شاه دوام کرد و در صدد بهدست آوردن سوهانى براى تیز کردن خنجر غضب شاه نسبت به قائم مقام بودند؛ به حدى که بتواند مانع قسم مزبور را هم برطرف سازد. تا قضیه ذیل پیش آمد و آنها را به مقصود رسانید. قائم مقام به کدورت شاه از خود و بودن توطئه در دربار بر ضد او، اگرچه دیر شده بود، عاقبت پى برد و به خیال افتاد ریاست قراولان دربارى را که با یکى از همدستان دشمنانش بود، بگیرد و به صاحب منصبى از بستگان خود بدهد؛ تا بتواند فتنه دربار را برطرف سازد. ولى رعایت حزم
و احتیاط در اجراى این خیال نشد و پیش از وقوع آشکار گشت و شمشیر برنده به دست جبهه مخالف او در دربار افتاد.
جبهه مزبور به شاه گفتند: وزارتخانهها را به اولادش داده و همه را در دست خود گرفته است. قشون را ایجاد کرده خود و پدرش مىداند عموزادگان شما مدعیان سلطنت را با خود رام نموده و سرکشان مملکت را از میان برداشته؛ تنها چیزى که در دست قدرت او نیست، دربار است؛ آن را هم با این تدبیر بدست خواهد گرفت. و از طرف دیگر دل خلق با اوست به سیادت و فضیلت او معتقدند و کارهاى او را مىپسندند؛ در این صورت چه مانع دار که شبى به رئیس قراولان امر کند شما را دستگیر نماید و او خود مالک تخت و تاج گردد. در این صورت جز اعدام وى براى حفظ تاج و تخت چارهیى نخواهد بود. و چون شاه محذور قسم یاد کردن بر حرمت تیغ را به روى وى به میان آورده باشد؛ جواب داده باشند: او را خفه مىکنیم تا تیغى بر روى او کشیده نشود و خلاف قسمى هم واقع نشده باشد.
بههرحال شاه را چنان متوحش مىسازند که براى عزل و بلکه قتل قائم مقام حاضر مىشود؛ خصوصآ که در شور با رؤساى دربار از قبیل میرزا نصرالله صدرالممالک، محمد حسن خان زنگنه ایشک آقاسى باشى، قاسم خان قولار آقاسى باشى، الله وردى بیک مهردار، آقا رحیم پیشخدمت و غیره، همه را موافق مىبیند و آقاسى منتظرالصداره هم البته تصدیق و تأیید مىنماید. در صورتى که مىتوان قطع داشت ساحت قائم مقام از این تهمتها مبرا بوده است. و او از روى دیانت و ادب پایبند قسمى بود که یاد کرده بود؛ چنانکه تا ساعت آخر همه چیز را تصور مىکرد مگر آنکه محمد شاه عرفان مآب از روى بدنمائیهاى شیطانى درباریان خداناشناس به قسمى که یاد کرده بود، پشت بازند و به اعدام وى راضى گردد. خلاصه تصمیمات در باغ نگارستان گرفته مىشود؛ بىآنکه خبرى از آنها در باغ لالهزار، که بیش از هزار قدم فاصله با نگارستان ندارد، به گوش قائم مقام رسیده باشد.
روز بیست و چهارم ماه صفر 1251 (ه .ق)، وقت غروب آفتاب، قائم مقام از طرف شاه به وسیله پیشخدمتى احضار مىشود. قائم مقام با اینکه بیگاه است، اسب مىطلبد و چون مىخواهد سوار شود؛ گویند کربلائى قربان، پدر میرزا تقى خان امیر نظام، که اول طباخ و بعد ناظر او بوده و اکنون در حال پیرى دربان و طرف توجه قائم مقام است، پیش مىآید و مىگوید: «آقا قربانت بروم کجا مىروى؟» قائم مقام متوجه او شده مىگوید: «بله، پیرمرد باز
مگر چه خبر است؟» پیرمرد به لهجه اراکى به او جواب مىدهد: «خواب دیدم براى شما اتفاقى رو مىدهد.» قائم مقام مىخندد و مىگوید: «پیرمرد زود برمىگردم.» و سوار و روانه مىشود. زمان رسم آن، این بود وزراء و رجال بر اسب سوار شده چون حرکت مىکردند فراش و نوکر زیاد پیاده و مرتب جلو اسب و دو طرفت مىرفت، آنجا که پیاده مىشدند غاشیه ، که به دوش غاشیه کش بود، به روى اسب کشیده مىشد، تا موقعى که راکب برگردد و
غاشیه را بردارند و او سوار شود. اسب غاشیه کشیده اتابک عظیم با خدمه او در فضاى نگارستان و جلوخان دربار مىایستند و انتظار بیرون آمدن او را دارند.
قائم مقام پس از وارد شدن به باغ مىپرسد: «شاه کجا تشریف دارند؟» اشخاصى که براى انجام این خدمت مأمور هستند، مىگویند: «در عمارت سر در.» که شاید به روى سردرى بوده است که ورودى مدرسه صنایع مستظرفه بوده است. قائم مقام بالا مىرود؛ مىبیند شاهى در سر در نیست. مىپرسد: «پس کجا تشریف دارند؟» مىگویند: «تشریف خواهد آورد.» بعضى از مطلعین مىنویسند در این وقت براى قائم مقام تشویش خاطر حاصل مىشود و با خود مىگوید: «بىجهت خیالم مغشوش اشت. به صحبت آن بیچاره پیرمرد اهمیت مىدهم دشمنان من کارى نمىتوانند بکنند؟ به عونالله تعالى، همه را با یک ملاقات شاه از میدان بدر مىکنم و ادله و براهین همگى نقش بر اب و به تمام ایرادات آنها جواب منطقى قبولى خواهم داد». غافل از آنکه دشمنان او، این پیش بینى را کرده و میان زبان و قلم او با شاه فاصله انداختهاند و نخواهند گذارد او، شاه را ببیند و یا عریضهیى به شاه بنویسد؛ چنانکه چند دقیقه فاصله به عنوان اینکه شاه خواسته قلمدان و لوله کاغذ او را، که همه وقت وزراء و رجال با خود اشتند از وى مىگیرند و دست او را از شمشیر برندهاش یعنى قلم؟ کوتاه مىسازند.
قائم مقام نماز مغرب و عشا را مىخواند و بعد از نماز اظهار مىکند: «اگر شاه به من فرمایشى ندارند، بهتر این است بروم، چونکه منزل دوستى وعده کردهام؛ انتظار مرا دارد.» مأمورین نگاهدارى او مىگویند: «شاه فرمودهاند چون کار لازمى با شما دارم از اینجا خارج نشوید تا من شما را به حضور بطلبم.» قائم مقام مىگوید: «پس قدرى استراحت مىکنم.» و شال کمر را باز مىکند و زیر سر مىگذارد و جبه را به روى خود مىکشد و مىخوابد. دو ساعت از شب مىگذرد، بیدار مىشود. مىپرسد: «اگر شاه تشریف نمىآورند، من بروم

خدمتشان ببینم چه فرمایش دارند؟» و باز همان جوابها را مىشنود. بطور مزاح مىگوید : «پس من اینجا محبوس هستم!» جواب مىدهند: «شاید»
گویند: در این حال در اطاق قدم مىزند و با ناخن این شعر را بر دیوار مىنویسد :
روزگار است اینکه؛ گه عزت دهد گه خوار دارد چرخ بازیگر از این بازیچهها بسیار دارد.
بالجمله، پنج یا شش روز، قائم مقام در عمارت سردر نگارستان محبوس مىماند؛ بىآنکه از آنچه در آن ایام بر او گذشته و او ملاقاتهائى که با او شده باشد و یا صدمات جسمانى، اگر بر او رسانیده باشند، خبرى در دست باشد. چیزى که گفته شده، این است که براى تحلیل بردن قواى جسمانى او، و اینکه شاید از گرسنگى بمیرد، از دادن غذا به او خوددارى مىکردند. تا شب آخر ماه صفر مىشود و در اینکه چرا چند روز را تمام کار او را به تأخیر مىاندازند، حدسها زده مىشود، مىخواستهاند اول کارهاى او را به دیگران بسپارند که خلاءیى در امور حاصل نشود؛ یا مىخواستهاند شاه را در این چند روز براى کشتن او حاضر نمایند. اما به عقیده من، هیچ یک از اینها نیست؛ بلکه شاه از روى عقیده خشک خرافى اشخاصى مانند خود، که شراب را مىنوشند و دهان را آب مىکشند، نمىخواسته در ماه صفر که مىگفتند نحوست دارد، به این جنایت اقدام کرده باشد؛ چناکه مظفرالدین شاه راضى نشد، قاتل پدرش را در ماه صفر قصاص نمایند و انتظار رسیدن ربیعالاول را کشید. بهرحال محذور ماه صفر برطرف شد و در شب آخر آن ماه، در آخر شب که سروصدا افتاد؛ قائم مقام را از عمارت سردر فرود آورده و به عنوان آنکه به حضور شاه مىبرند و به دهلیز حوضخانه وارد
مىنمایند.
اسماعیل خان قراچه داغى، که یکى از اشقیا و سرهنگ فراشخانه و میرغضب باشى است، با چند میرغضب در آن دالان انتظار مىکشند. قائم مقام که به آنجا مىرسد؛ بر سر او مىبرند و او را بر زمین مىزنند. قائم مقام با وجود ضعف و ناتوانیى که دارد براى رهائى خود مقاومت
مىکند و دست و پا مىزند بطورى که بازوان وى مجروح مىشود و خون جارى مىگردد. و

بالاخره دستمالى در حلق او فرو مىبرند؛ او را خفه مىسازند و نعش وى را در گلیمى مىپیچند؛ بلافاصله بر استرى مىبندند و به حضرت عبدالعظیم مىفرستند که آنجا مدفون گردد. از متولى آن آستان نقل شده است که: اذان صبحى بود. درب صحن را زدند. از خدام هنوز کسى حاضر نبود. من خود رفتم، در را گشودم. دیدم چند نفر از غلامان کشیکخانه، نعشى را وارد کردند و گفتند: «شاه فرمودهاند این نعش را دفن کنیم.» پرسیدم: «نعش کیست؟» گفتند: «قائم مقام». خواستم او را غسل دهم و کفن کنم. راضى نشدند و گفتند: «مجال نیست.» و البته چنین دستور داشتهاند؛ چون کشندگان او نمىخواستهاند معلوم شود بدن وى به چه صورت زیر خاک مىرود. بالجمله حامل یک دنیا علم و فضل با لباس در تن، در صحن امامزاده حمزه، جنب مزار شیخ ابوالفتوح رازى، به خاک سپرده مىشود و اکنون قبرش مزار ارباب فضل و دانش است.
گویند محمد شاه از شنیدن خبر قتل قائم مقام افسرده خاطر نشد؛ ولى از اینکه خونى از بدن او ریخته شد، اندوهناگ کشت؛ چون قسم خورده بود خون او را نریزد.
در حقیقت؛ هر وقت حال این ادیب بزرگ را در آن دل شب و گرفتارى و شهادتش را بهدست دژخیمان خداناشناس بهخاطر مىآورم، متذکر این شعر بحترى شاعر عرب مىشوم که گفته :
و لا عجب للاسد ان ظفرت بها کلاب الاعادى من فصیح و اعجم
فحربه وحشى سقت حمزهالردى و موت على من حسام ابن ملجم(عجب نیست اگر شیران ژیان مغلوب سگهاى بىصدا و با صداى دشمنان بگردند؛ چه بسا اشخاص بزرگ مانند حمزه سیدالشهداء(ع) و علىبن ابیطالب(ع) که به دست اشخاص پستى چون وحشى و ابنملجم شربت شهادت نوشیدند.)
خلاصه قائم مقام رفت و دشمنان او بعد از مرگش، از هر گونه ستمکارى درباره بازماندگان او دریغ نداشتند و براستى که خدا انتقام کشنده است.

خدمات سیاسى و ادبى قائم مقام و آثار باقیه و محاکمه او
خدمات سیاسى قائم مقام را در تواریخ بىشائبه ایران باید خواند و هم از نوشتههاى نظمى و نثرى وى مىتوان دریافت. زیرا از خصایص این مرد بزرگ است که تمام کارهاى مهم خود را در ایام اشتغال به خدمت دولت در مدت بیست و چهار سال، که چند سالش را به معزولى گذرانید، در ضمن مراسلات و در طى منظومات جدى و عوام پسند بیان کرده است و مجموعه آثار او به منزله شرح زندگانى خود و پدرش و حوادث مهم اوضاع دربارى و دولتى ایران در آن عصر است. مهمترین کارهاى سیاست خارجى قائم مقام، عقد مصالحه ترکمانچاى است و محدود ساختن سرحد ایران و روس به رود ارس؛ در مقابل تقاضاى دولت غالب این بود که هر چه تصرف کردند به آنان واگذار شود؛ چنانکه پیشتر از این گفته شد.
بلى در موضوع عقد این قرارداد مىتوان در نظر نخست بر قائممقام اعتراض کرد که چرا به روسها حق داد در امر پایتخت دوم مملکت نظر داشته باشند؟ چه، این لطمهیى بود که به استقلال کامل ایران وارد شد.
ولى باید دانست در این موضوع قائم مقام از طرف عباس میرزاى نایبالسلطنه مأمور بود و مأمور معذور است. چنانکه در محاکمه او خواهد شنید به این مسأله اشاره شده است. و بر فرض که به رضایت خاطر این مطلب را در عهدنامه گنجانده باشد، مىتوان گفت به رعایت جواز ارتکاب شر قلیل در مقابل خیر کثیر بوده است.
چون از پسرهاى فتحعلى شاه چند تن در هواى سلطنت بال و پر مىزدند و اگر ولیعهدى بعد از عباس میرزا در خانواده او استقرار نیافته بود، کشمکش مابین برادران او بر سر تخت و تاج، ممکن بود مملکت را تجزیه نماید و بالاخره میان ا جانب تقسیم گردد. در این حال، وجود این قید در این عهدنامه، گرچه شرى بود؛ اما در مقابل خطر زوال مملکت، شر قلیل در مقابل خیر کثیر و با اقتدار دولت ایران قابل زوال ـ چنانکه زوال یافت ـ دیگر در سیاست خارجى عثمانیها، که در دوره صفویه به عنوان اختلاف مذهب، همه وقت میان دو مملکت اسلامى مجادله بود، قائم مقام بعد از ضرب دست شدیدى که به عثمانیها وارد آورد، صلح و سلامت و دوستى را مابین دو مملکت برقرار ساخت و به دامان زدن به آتش اختلاف مذهبى خاتمه داد.

قائم مقام از معلومات سیاسى و نظامى و اقتصادى دولت فرانسه، به توسط مأمورین دانشمند آن مملکت، استفاده نمود؛ بىآنکه زیانى متوجه مملکت بگردد.
قائم مقام در سیاست خارجى، انگلیسیها را هم، که ممکن نبود در قضایاى ایران فقط یک تماشاچى دور بوده باشند، راضى نگاهداشت. و در جلب صاحب منصبان نظامى از فرانسه صاحب منصبانى هم از انگلیس جلب کرد؛ چنانکه خودش در رساله شکوائیه، آنجا که تأسیس قشون جدید را بیان مىکند؛ مىنویسد: «وجئناهم بعده استاد و رئیس من الافرنج والانگلیس.» (براى قشون یکعده صاحب منصب از فرانسه و انگلیس آوردیم.) و در فرمانى که از طرف محمد شاه به میرزا تقى، وزیر کرمان، مىنویسد؛ دستور مىدهد: «توپچیان را کلا به اختیار آرلینسن معلم انگلیسى واگذارید.»
به هر حال، قائم مقام، سیاست خارجى ایران را ـ که درهم و برهم بود و از هر طرف مملکت را تهدید مىکرد ـ روشن ساخت. راههاى مرزى را با قشون منظم به روى بیگانگان بست و از خارجیان استفاده کرد، بىآنکه مطیع و فرمانبردار آنها شده باشد و بعد از او، میرزا تقى خان امیر نظام ـ که دست پرورده او بود ـ نیز در سیاست خارجى همین رویه را اختیار کرد.
و اما، سیاست داخلى؛ قائم مقام معتقد بود که خدمت دولتى به کسى واگذار نشود؛ مگر به اهلش. و پول دولت به کسى داده نشود، مگر در مقابل خدمت؛ و همچنین معتقد بود که مملکت باید از روى قانون اداره شود. خدمات ادبى قائم مقام: بنظر من، خدمات ادبى قائم مقام از خدمات سیاسیش ذیقیمتتر است. در انشاء و انشاد نظم و نثر در فارسى و عربى مقتدر بود و تخلص او در شعر، «ثنائى» است.
و باید دانست که نظم قائم از حیث اساس نظمى بر نظم گذشتگان، حتى بر نظم معاصرین وى مزیتى ندارد؛ مگر آنکه بهجاى تشبیهات معمول آن عصر، که اکنون مبتذل به نظر مىآید، قائم مقام به بیان حقایق احوال، که به منزله تاریخ است، پرداخته. و با اینکه از مدیحه سرائى و هزل گوئى هم، که شایسته مقام او نبوده است، به اقتضاى عصر خود اجتناب نورزیده. جنبه ادبى و اخلاقى و تاریخى اشعارش و روانیى که دارد، قابل تحسین است.
اینکه نمونهیى از اشعار او را ـ که بیشتر مربوط است به مطالبى که در این خطابه گفته شد و یا در عالم شکایت از زمان و ابناى آن ـ نقل مىنمائیم.
در یکى از قصیدههاى خود در ایام معزولى، از نایبالسلطنه شکایت مىکند و مىگوید :

اى بخت بد، اى مصاحب جانم اى وصل تو گشته اصل حرمانم
اى بى تو نگشته شام، یکروزم اى بى تو نرفته شاد یک آنم.
تا آنجا که بعد از شمهیى از بیان خدمات خود مىگوید :
این بود سزاى من که بفروشى گاهى به فلان و گه به بهمانم
تا آنجا که مىگوید :
اى شاه جهان نه حد من باشد اینگونه سخن به نزد تو رانم
لیکن به خدا نمانده با این حال امکان سکوت و جاى کتمانم
صد گریه نهفته در گلو دارم در ظاهر اگر چه شاد و خندانم
گر رأى تو بود آنکه من یکچند زان تربت آستان جدا مانم
بایست به من نهفته مىگفتى زان روز که بود عزم طهرانم
نه اینکه به کام دشمنان سازى رسواى فرنگ و روم و ایرانم
تا آنجا که مىگوید :
امروز، ز هر چه کردهام تا حال وز هر چه نکردهام، پشیمانم
افسوس که پیر گشتم و هم باز در کار جهان چو طفل نادانم
نه سالک راه و رسم تزویرم نه عالم افترا و بهتانم
نه فن فساد و فتنه مىورزم نه درس ریا و سمعه مىخوانم
نه مانع برگ عیش درویشم نه قاطع رزق جیش سلطانم
زانست که هر زمان بلائى نو آید به سر از جفاى دورانم
مانند زرى که سکه کم گیرد پیوسته به زیر پتک و سندانم
چون سیم دغل به هر که بدهندم هم باز پس آورد به دکانم
ناچیزتر از خزف به بازارم بىقدرتر از گهر به عمانم
از کار معاد خویش مشغولم در کار معاش خویش حیرانم
بعد از چل و هفت سالى عمر آخر روى از تو کدام سو بگردانم
شاید که شنیده باشى از خارج اوضاع مزارع فراهانم
وان غصه کار و بار مغشوشم وان اندوه خاندان ویرانم
قائم مقام در صراحت لهجه افراط داشت. مخصوصآ در طعن و لعن بدان و بدکاران در نظم و نثر خوددارى نکرده است و مکرر از بخت خود شکایت مىکند؛ چنانکه مىگوید :

با بخت همى گفتم کاى روى سیه آخر تا کى ز تو من باشم درمانده و دروا
گفت: این گنه از تو است که گویند ترا نیست در گفت بد از عرض خود اندیشه و پروا
گفتم: به ملک گفتند؟ گفت: آرى. گفتم : آوخ که شدم کشته به کام دل اعدا
گفت: از چه هراسى که شه عادل، هرگز بى حجت قاطع نکشد تیغ بیاسا
گفتم: نهراسم ز کس الا تو وگرنه نطق من و تقریر هجا گوئى و حاشا
گفت: از من اگر بیم همى دارى بگریز. گفتم: به کجا؟ گفت: به خاک در دارا
و در آخر قطعهیى که بعد از غارت زدگى عراق، در شکایت از حاکم آنجا گفته و مطلعش این است :
اى داور دین پرور عادل که ز عدلت کبک درى انصاف ز شهباز ستاند
مىگوید :
کو خدمت سى ساله به ما باز دهد شاه تا نعمت سى ساله ز ما باز ستاند.
باز در هجو حاج میرزا آقاسى گوید :
زاهد چه بلائى تو که این رشته تسبیح از دست تو سوراخ به سوراخ گریزد
و هم در شکایت از تعدیاتى که در فراهان به املاک او شده، در ضمن قصیدهیى که در ورود محمد میرزاى ولیعهد به تبریز گفته، و مطلعش این است :
بیار راحت جان من اى غلام بیار منم غلام تو برخیز و یک دو جام بیار
مىگوید :
قبا بپوش و کله برنه و کمر بربند سنان بخواه و کمان زه کن و حسان بیار
یکى تکاور تازى نژاد برق نهاد سبک گزین کن و زین بند و در لگام بیار
براى لاشه من نیز چارپائى چست خموش و بارکش و راهوار و رام بیار
کلاه و موزه و دستار بنده را هم نیز چنانکه رسم بود در صف سلام بیار
تا آنجا که به محمد میرزا خطاب مىکند و مىگوید :
کمال عجز من اندر نظر میار ولى جلال جد من آن سید انام بیار
حقوق خدمت جد و پدر به جد و پدر بیاد خویشتن اى شاه شادکام بیار
و بعد از استنکاف از رأى دادن به جنگ با روس و مغضوب شدن نزد فتحلى شاه و تبعید گشتن از تبریز به مشهد مقدس مىگوید :

اى واى که یک غلط همى گفتم از گفته خویشتن پشیمانم
در ملک رضا نشستنم خوشتر از گوشه خانههاى ویرانم
خاک ره شاخ هشتمین بودن به از شاهى روم و ایرانم
اینجا مىشود با نهایت ادب گفت سخن حق را غلط نباید نامید و از گفتن حرف حق پشیمان نمىباید بود؛ با اینکه شاعر عالم وارستگى و بىاعتنائى خود را به دنیا در شعر دوم و سوم بیان مىنماید.
و بالجمله از میان اشعار قائم مقام مىتوان قطعات و ابیات برگزیدهیى انتخاب کرد که اینک ما درصدد آن نمىباشیم.
واما نثر قائم مقام که معرف ذوق سرشار ادبى و شاهد قریحه تابناک اوست و مىتوان گفت :
حضرت قائم مقام نابغه عصر خویش گوى سیق برده است از همه در نثر خویش
باید دانست که نثر فارسى، بعد از بیرون آمدن زبان ما از تحت فشار زبان عرب، تحولات بسیارى یافته؛ گاهى به اندازهیى آمیخته به عربى نوشته مىشد که اگر حروف ربط را برمىداشتند کسى تمیز نمىداد عبارت فارسى است. و گاهى بقدرى مغلق و بهم پیچیده نوشته مىشد که نه تنها اشخاص کم سواد، بلکه فضلا و خواص هم، از فهم آن عاجز بودند و کار این لفاظى و صورت سازى به جایى کشید که توجه به الفاظ مقام و مجالى براى توجه به معانى باقى نگذارد. گوشها به سجع وقرینه شنیدن طورى عادت کرد که اگر عبارتى بىسجع و بىقرینه نوشته مىشد، آن را فصیح نمىشمردند و نویسنده را به بىفضلى نسبت مىدادند.
چنانکه در بحبوحه این ایام، از کارخانه مغلق نویسى به قلم «میرزا مهدیخان منشى»، «دره نادرى» بیرون آمد، که مثلا در یک جاى آن تا صورت الفاظ بعد از حذف نقطه و علامتها به یکدیگر شبیه باشد، نوشته مىشد: «خوانین خوانین چوائین خواتین داشتند به شیوه زال فلک بیوفائى آغاز کردند…» تا به آخر. و بعد از آن میرزا عبدالوهاب نشاط معتمدالدوله، خواست اصلاحاتى در نثر فارسى بکند؛ با زحمت بسیارى که تحمل کرد، نتوانست از راهى که پیش از او پیموده شده بود، یک قدم بیرون بگذارد. براى نشان دادن نمونهیى از نثر او، کتاب «گنجینه معتمدى» را مىگشائیم، این سطرها به نظر مىآید: «اصل برومند وجودمسعودش را زیب از کثرت غضون و فروع است و مشکاه دودمان خلافت را فروغ از حدت مصابیح و شموع زلال
چشمه ساز سلطنت در آنها رو شعب متفرقه روان، و نسیم مهب جلالت با شمایم مختلفه وزان؛ و هر یک از سلایل خلافت، که فروغ اصل همایون و شموع مشکاه میمون و شعب عین لطیف و نسیم مهب شریفند؛ در ثغور ممالک على مایلیق بذالک به انتظام مهمى مأمور؛ اکنون هر ملکى در سایه شاخى است و هر شمعى سایه افروز کاخى.»
تمام این چند جمله مفهوم کوتاهى دارد که چون حشو و زواید آن را کنار بگذاریم این جمله مىماند: «شاه پسر بسیار دارد و هر یک حاکم شهرى است.» باقى کتاب او را هم به این جملهها قیاس باید کرد.
نمىگویم قائم مقام در این وادى قدم نگذارده؛ خیر او هم این راه را پیموده، دیباچههایى که بر کتابهاى پدرش و غیره نوشته، همه به این سبک است؛ و مخصوصآ رساله «شمایل خاقان» شاهکار قدرت نمائى او در نگارش بدین روش مىباشد و به حقیقت خواننده را کسل و خسته مىکند؛ خصوصآ که در اغراق گوئى داد سخن داده شده و قهرمان آن رساله، استحقاق هزار، یک از آنچه را درباره او گفته، نداشته است.
پس قائم مقام این وادیها را هم به حد کمال طى نموده و بالاخره جودت ذهن و حسن قریحه و لطافت طبع او را جرأت داده یک مرتبه از شاهراه پر از سنگلاخى که صدها سال پیشینیان او با هزار مرارت پیمودهاند و عمرها و مالها به مصرف آن رسیده بود، قدم بیرون نهاد و راه باریک صاف روشنى را در نگارش نثر فارسى پیمود؛ که در قدمهاى اولى شاید مورد طعن و ملامت دور و نزدیک شده است؛ ولى چون موافق ذوق و سلیقه تجدد خواهان بود طولى نکشید که این راه باریک مستقیم، شاهراه کهنه پر پیچ و خم ناهموار را محو کرد و عموم ارباب قلم پشت سر قائم مقام در این راه قدم گذاردند و با دنیایى افتخار براى او گفته شد: نثر قائم مقام.
بلى آنچه قائم مقام را همتراز اصلاح کنندگان عالم نموده؛ آنچه او را در نظر عموم فارسى زبانان دنیا بزرگ ساخته است و در روزگارهاى حقشناسى بعد، مجسمه او را بر سر هر بناى معارفى ایران خواهد گذارد؛ نه سیاست او است که در حال آمیختگى به ادبیات خودش را به کشتن و خانوادهاش را به اسارت و اموالش را به غارت داد؛ و نه نظم او است که بهتر از آن را دیگران گفتند! و نه زبان تازى دانستن او است، که در فارسى زبانان کم نظیر نبوده، بلکه اصلاحى است که در نثر فارسى کرد و به روى نویسندگان درى از سعادت گشود. روانش شاد باد.

اگرچه با سلیقه امروز نویسندگان، شاید پارهیى از اصلاحاتى که قائم مقام در نثر فارسى کرده، ناقص بنظر بیاید؛ ولى اگر ذوق و سلیقه و رسم و عادت زمان را در موفقیت او به اصلاح نثر دخالت بدهیم، خواهیم دید که او در بستهیى را به روى دیگران گشوده است و هر گونه اصلاح که بعد از او در نثر فارسى شده باشد یا بشود اصلاح کننده، رهین منت قلم قائم مقام است.
اینک در خاتمه به ذکر محاکمه قائم مقام مىپردازیم. محاکمهیى که محمد حسن خان اعتمادالسلطنه در کتاب «محاکمه وزراى قاجاریه » نموده و چون از صراحت بیان اندیشه
داشته: به عنوان خواب بیان نموده است. اعتمادالسلطنه مىگوید : «در سفرى که با ناصرالدین
شاه در سنه 1310 (ه .ق) به عراق عجم رفته بودم. در ایام توقف ساوه، روزى به مسجد جامع قجر، مجلسى تشکیل شده مرکب از سیروس داراى اکبر (داریوش)، اشک اول، اردشیر بابکان، انوشیروان عادل (خسرو بزرگ)، شاه اسماعیل صفوى، نادرشاه افشار و آقا محمدخان. صدور دوره قاجاریه را محاکمه نموده؛ هر کدام خادم بودهاند مستحق رحمت و هر کدام خائن بودهاند، مستوجب غضب واقع شوند. محاکمه به میرزا ابوالقاسم قائم مقام رسید که «داراى کبیر» او را محاکمه مىکند و از او مىپرسد: در دولت متبوع خود چه رهآوردى آوردى؟
جواب مىدهد: مرا سرگذشتى است طولانى و شکوه و شکایتى از دوران زندگانى؛ اگر به تفصیل پردازم ملازمان درگاه دارا را ملول و مکدر سازم.
بهخود بنالمو از خود سخننگویمبیش که خودستاى نخواند مرا خطا اندیش
خدا و خلق دانند که تربیت نظام و نظم، هر چه در ایران از اواسط سلطنت خاقان خلدآشیان تا اوایل شهریار مبرور و ماضى محمد شاه غازى، ظهور و وجود یافت، به کاردانى پدرم میرزا بزرگ یا فطانت خودم بود. با بیان و تقریرى که سحبان معروف سپر اندازد و با انشائى که حریرى، مقامات خود را پنهان سازد. مدعیان ولینعمت، و ولینعمت زادگان خود را

متقاعد نمودم. و گوئى از آن میدان با چوگان بلاغت ربودم که رقیبان بل حبیبان، ساحرم خواندند و در جادوگرى من سخنها راندند؛ مگر سحر جز این مىکند که چند عشیره و فرزند بلاواسطه خاقان مغفور که هر یک خود را از آحاد الوف مىدانستند؛ از حق سطنت خود دست کشیدند و چون پاشکستگان در گوشهیى خزیدند. این سحر بیان من، منت دیگرى نیز بر سایر مردم ایران دارد که جان خلق را از دست طره طراى لیل و غره غراى نهار و جناح نورافشان صباح و جعد مشکین رواح؛ یعنى از اسجاع خنک وقوافى تنک فارغ نمود. مختصر، خدمت من به ادبیات ایران آن خدمتى است که شاتو بریان، فنلن، روسو و ادبیات فرانسه و شکسپیر به ادبیات انگلیس، و شیلر و گوته به ادبیات آلمان، و تولستوى به ادبیات روس نمودند. و چون من این راه را باز کردم، دیگران هم بعد از من بر اثر من رفتند. و از کارهاى خودم و پدرم قشون منظمى بود؛ که در آذربایجان ترتیب دادیم و اسامى نیکو بر آن لشگریان نهادیم.
مهارت من در امور پلیتیکى معروف؛ و تدابیر من بعد از فوت مرحوم خاقان مغفور مشهور است. شنیدهاید بعضى از بداندیشان مرحوم عباس میرزاى نایبالسلطنه را متهم ساختند و گفتند براى حمایت روسها و ضمانت آنها از ولیعهدى آن شاهزاده و اولادش، چنانکه در عهدنامه ترکمان چاى مضبوط مىباشد، به عمد از روسها شکست خورد و قسمت عمده مملکت ایران را در این موقع به روسها واگذاشت.
همه کس مىداند که چندى مردم کشور ایران به واسطه این تهمت به شاهزاده مبرور و اولاد او، بددل بودند. من به زحمتها، رفع این اشتباه را نمودم و براى آن حضرت با رفعت، برائت ذمه حاصل نمودم و مثل فرمانفرما و ملک آرا و شجاعالسلطنه و رکنالدوله و ظلالسلطان و سایر اعمام محمد شاه را به وضعهاى مختلف بر سر جاى خود نشانیدم.
در علم و دانش و صدوق و بینش من، احدى را حرفى نبود. از در سیادت و غرور صدرات من، مرا متهم نمود که داعیه سلطنت دارم و حال آن که امروز در این عالم عقبى، که خیالات از شوائب اغراض مبرى است، معلوم و آشکار است که چنین هوایى در سر نداشتهام و چنین تخم و نهالى در مزرع امل نکاشتهام.
محمد شاه مىخواست خالوى خود آصفالدوله را در کارهاى مملکت دخالت دهد و سایر معاندین من، ابداع این مجعولات را مىنمودند و از نقل این منقولات نامعقول هر روز
بر کدورت خاطر محمد شاه مىافزودند؛ تا خرمن هستى مرا بر باد داد و مهر سکوت بر آن دهانى که به پهناى فلک بود، نهادند.
تمام گفتههاى قائم مقام در حضرت دارا، مصدق بلکه مستحسن افتاد؛ تمجید زیاد از او نمود. فرمان داد تا تاج طلاى مکلل به زمرد آورده بر سرش گذاشتند و با ابهت و جلال تمام به آسمانش بردند.»
این محاکمه به ظاهر در خواب برگزار شد و مایه بیدارى گفتههاى آن مرد بزرگ را تصدیق کرده است. به احترام روح مقدسش سرپا ایستاده به صداى بلند مىگوئیم؛ قائم مقام پاینده باد نامت و فروزنده باد آثارت.

تم بعونالله تعالى
(در رجب سال 1350 ه .ق مطابق با آذر ماه سال 1310 شمسى)

توضیحات تکمیلی

وزن 500 g
ابعاد 24 × 17 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

94036

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-376-4

قطع

تعداد صفحه

504

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

500

1 دیدگاه برای منشات قائم مقام فراهانى

  1. امید معصومی

    سلام و عرض ادب
    اینکه متنی کهن و باارزش به گونه ای بی ارزش و بی دقت چاپ و نشر گردد باعث تأسف است
    من این کتاب رو خریداری کردم و مشغول مطالعه هستم
    متاسفانه غلط های املایی زیادی به چشم میخورد (بعضا در کلمات ساده ) ، امشب موردی دیدم که یک جمله با اشتباه چاپی دوبار تکرار شده
    و …
    اینها برای انتشارات خوش نام شما باعث شرمندگی است
    امیدوارم هرچه زودتر بازنگری و تجدید نظری در ویرایش و چاپ کتاب بفرمایید
    همه چیز که پول نیست بالاخره کار فرهنگی مسئولیت می طلبد
    با تشکر
    معصومی
    تلگرام
    @omid_msi

    • راهنمای کتاب

      دوست گرامی
      با سلام و احترام
      از توجه شما سپاسگزاریم، اگر لطف بفرمایید و موارد ایراد را به ما اعلام کنید سپاسگزار خواهیم بود، ضمن اینکه حتما کتاب را مجددا بازنگری و ویرایش می کنیم.
      با احترام

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This