(021) 66480377-66975711

مزدک

30,000تومان

 موريس سيماشكو

ترجمه مهدى سحابى

«مزدك» رمان تاريخى بسيار موفقى است كه با اتكا به واقعيت‌هاى تاريخى و با بهره گرفتن از زبان گويا و بى‌محدوده رمان، چگونگى جنبش بزرگ مزدك و زمينه‌هاى اجتماعى و تاريخى آن را بازمى‌گويد. در اين كتاب خواننده نه‌تنها با تاريخچه جنبش مزدكى كه همچنين با شرايطى كه اين نهضت در آن پديد آمد و گسترش يافت، آشنا مى‌شود. تاريخچه خود اين جنبش را تا حد گسترده‌اى مى‌شناسيم؛ و به‌ويژه در سال‌هاى اخير بسيار كتاب‌ها در اين باره در ايران انتشار يافته است. اما چگونگى دورانى كه نهضت مزدك در آن شكل گرفت هنوز كمابيش ناشناخته و آميخته با حدس و گمان بسيار است. اين رمان به‌ويژه به شناخت اين جنبه از تاريخچه كمك مى‌كند.

در واقع، استفاده از زبان رمان، كه در عين حال به پيروى هرچه بيشتر از واقعيت‌هاى تاريخى پايبند باشد، به نويسنده توانايى داده تا بسيارى از گمان‌هاى پژوهشگران درباره شرايط اجتماعى آن دوره را جسميت بخشد و در قالب رويدادهاى هر روزه‌اى درآورد كه خواننده با شناخت آن خود را در گرماگرم زندگى اجتماعى‌اى حس مى‌كند كه جنبش مزدكى در آن زاده شد، گسترش يافت و سرانجام سركوب يا دچار كجروى شد.

شگرد نويسنده «مزدك»، در تعبير آشنا ولى اختلاف‌آميز «رمان تاريخى»

نهفته است، و در تضادى كه به نظر مى‌رسد ميان تاريخ و رمان وجود داشته باشد؛ چرا كه تاريخ قاعدتآ بازگويى و يا دستكم كوشش براى جستجوى واقعيت است، حال آنكه رمان، بنا به سرشت خود، آفرينش مجموعه‌اى از رويدادهاست كه الزامآ با واقعيت سازگار نيست. و شايد چگونگى تلفيق، و ميزان تركيب دو عنصر «واقعيت» و «تخيل» است كه هم آن تضاد را آشتى مى‌دهد و هم رمان تاريخى را، چه از نظر تاريخى و چه از ديدگاه يك وسيله بيان ادبى، قابل پذيرش مى‌كند. كتاب «مزدك» موريس شيماسكو نمونه بسيار موفقى از اين تركيب و آشتى است.

در اين كتاب، واقعيت‌هاى عمده تاريخى با امانت بازگو شده و شخصيت‌هاى اصلى رويدادها همه شناخته شده‌اند. آئين‌هاى دربار، مناسبات طبقات يا رسته‌هاى جامعه ساسانى، روابط بحران‌آميز و پيچيده امپراتورى ساسانى با همسايگان بيزانسى و تورانى آن، دادوستد گسترده ايران در صحنه اقتصاد جهانى آن روزى، ويژگى‌هاى نظامى، سياسى، مذهبى و اجتماعى ايران همه با دقت بسيار براساس آخرين پژوهش‌ها نگاشته شده است.

توضیحات

گزیده ای از کتاب مزدک

درخشش نماى پهناور کاخ ستوه‌آور است. آدمى را از پرداختن به اندیشه خود بازمى‌دارد. سناتور بنابر عادتى قدیمى چشمان خود را مى‌بندد.

در آغاز کتاب مزدک می خوانیم

غرشى سنگین و ترسناک زمین را درمى‌نوردد. هزار خورشید شعله‌ور مى‌شود، انگار که توده‌اى جنگ‌افزار پارسى به هم مى‌خورد. سناتور آگاتوس کراتیستن چشمان خود را تنگ مى‌کند و سر را آهسته برمى‌گرداند. بزرگان رومى که کنار او اسب مى‌رانند تنگاتنگ یکدیگر گرد مى‌آیند. اسبان سنگین بیزانسى‌شان، که زانوانى پر مو دارند، پشت خم مى‌کنند و مى‌کوشند به سایه‌روشن پرچین پس بنشینند. گذرگاهى دراز و سرپوشیده، غرش شیپورها و بازتاب خورشید در سینه‌کش آسمان : سازندگان این کاخ، هنگام بناى آن در دو سده پیش چنین خواسته بودند.

پا به زمین مى‌گذارند، لگام اسبان را به دست کسانى رها مى‌کنند که پشت سرشان خاموش ایستاده‌اند. و همچنان خاموش مى‌ایستند. سنگفرش کاخ از سنگ‌هاى سیاه و چهارگوش تورى[1]  است.

درخشش نماى پهناور کاخ ستوه‌آور است. آدمى را از پرداختن به اندیشه خود بازمى‌دارد. سناتور بنابر عادتى قدیمى چشمان خود را مى‌بندد.

در اینجا، در تیسفون، بزرگ‌شهر شاهنشاه ایران، در این سال چهارصد و نود و یک میلادى به چه کار آمده است؟ حلقه‌هاى رخشنده رنگ مى‌بازد و کم‌کم چهره‌اى ایزورى[2]  با سبیلى خشن که دستى نه‌چندان ماهر آن را

رنگ کرده، در میان سیاهى پدیدار مى‌شود. چشمانى دریده و به نوک سر چسبیده مانند دو دانه بلوط در برکه‌اى کوچک، و بینى ایزورى بزرگ و برآمده‌اى که پلک‌ها را به سوى خود مى‌کشد: این است چهره امپراتور زنون که او را به اینجا فرستاده است.

سبیل را به عمد و در ناسازگارى با سنا گذاشته است. هفده سال پیش دست سرنوشت او را به امپراتورى رساند؛ از همان روز نخست، براى آنکه با نیم‌تنه‌هاى مرمرین امپراتوران گذشته رم همانندگى پیدا کند، موى از چهره زدود. اما، بربرى را به تخت نشاندن… همانگونه است که خوکى را به میهمانى بردن. پس از مدتى کوتاه، به شیوه هم‌میهنان خود موى زیر بینى را بلند کرد. و همه کسانى را که در ایزورى توانایى آن را داشتند که تا عدد سه بشمارند، آورد و قسطنطنیه را از آنان انباشت. و اینان به زبان خویش پرگویى مى‌کنند و امپراتور رابه نامى کهن از دوران بربرى صدامى زنند که تلفظ آن در یک نفس ناممکن است.

شگفت نیست که این ایزورى از پشت کوه آمده رنگ سبز را بر آبى برتر بداند.[3]  هم‌اکنون، تنها دو تن از فرستادگان او از بزرگان نژاد کهن‌اند. و این

نیز براى آن است که ایرانیان آنچنان به خوارى نیفتاده‌اند و خون آبى را ارج مى‌نهند. و مگر به همین خاطر نیست که او، آگاتوس کراتیستن را به نزدشان
فرستاده‌اند که نشان از رومولوس و رموس دارد، و دوده یونانى‌اش به یکى از سى نفرى مى‌رسد که درون شکم اسب تروا جا گرفتند؟

نه، اینکه سناتور از بیست و پنج سال پیش سراسر جهان را زیر پا مى‌گذارد نه براى زنون ایزورى است ونه براى امپراتور لئون دوم که پیش از او بود. در این همه سال، به کجا که نرفته! در کارتاژ به جال خود رها شده، بربرهاى سرخ‌موى از اروپا آمده را واداشت تا طرف رم تازه را بگیرند، دوستى آنان را به‌دست آورد، سپس میان شاهزادگان گوت کنار دانوب دودستگى افکند، در نصیبین، ادسا، ارمنستان و لازیکا با ایرانیان درباره سرتاسر مرز خاورى امپراتورى چانه زد؛ سه بار نزد هون‌ها رفت…

در رم کهن، ژرمنى تنومند و ژولیده‌اى تنبان از پا بدر کرده و در همان میانه میدان فوروم به ریستن نشسته بود؛ پیکره‌هاى خرد شده و سر و دست شکسته در خیابان‌ها افتاده بود، سگ‌هاى وحشى شده در میان تکه‌هاى مرمر مى‌پلکیدند و گوشت تن مردگان را مى‌خوردند. از همه شگفت‌تر آب رود تیبر بود: رنگ آن از زردى به سیاهى برگشته بود و بوى گند سرگین گرگ را مى‌داد.

و نیز، تا پایان زندگى خود به یاد خواهد داشت که در گردنه‌اى در ایلیرى، مرد بربرى را دید که مادر و دخترى از بزرگزادگان رمى را همراه گاومیش‌هایى به ارابه بسته بود و آنان را به سوى میهن خود در جنگل‌هاى «شمال» مى‌برد. زن جوان زیر لب به او مى‌گفت: «اگر رمى هستى، مرا بکش!» پیکر سپید و نجیبش از پس جامه آشکار بود و مرد بربر، که هرگز خود را نشسته بود، پرخاش مى‌کرد و تن برهنه زن را خیره مى‌نگریست. سناتور نگاه خود را به سوى دریا برگرداند. آن دو زن را مى‌شناخت که از برجسته‌ترین خانواده‌هاى کناره دریا بودند. اما چه کمکى از دست او
برمى‌آمد، او که تا همان دیروز کوشیده بود به شاهزاده تئودوریک بپذیراند که دسته‌هاى بربر خود را از راه قسطنطنیه به سوى باختر، و به راه رم کهنه برگرداند؟

رم جاودان! همین رم بود که اکنون بهاى آسودگى رم نوین، قسطنطنیه، را مى‌پرداخت. و سومین رم کجا خواهد بود؟

امپراتورى دوران سختى را مى‌گذراند؛ و از همین روست که او، آگاتوس کراتیستن، سناتور رم نوین، به اینجا آمده است. کار ایرانیان از این نیز سخت‌تر است، سى سال مى‌شود که دیگر قسطنطنیه را تهدید نمى‌کنند. هون‌هاى سفید آنان را از توران زمین مى‌رانند، هون‌هاى زرد ــ دسته‌هاى ساویر ــ هر ساله از گذرگاه‌هاى قفقاز یورش مى‌برند، ایبرى[4]  و ارمنستان

همچنان دستخوش آشفتگى است. اما در درون ایران آشفتگى افزون‌تر است. از گفته کسانى که از آنجا گریخته‌اند، و نیز از گزارش‌هایى که از سرزمین‌هاى همسایه آنان مى‌رسد، چنین برمى‌آید که ایرانیان داروندار برجسته‌ترین خاندان‌هاى خود را به آتش و خون مى‌کشند و آن را میان خود بخش مى‌کنند. و این، کارى است که از آغاز کار جهان تاکنون دیده نشده بود…

ناگهان، در خلوت گرم میدان آوایى روشن و آرام به گوش سناتور مى‌رسد. سبیل ایزورى ناپدید مى‌شود. چهره‌اى هوشمند و گلگون با چانه‌اى گرد، آرام و بى‌صدا پدیدار مى‌شود و در دو گامى او مى‌ایستد. اوربیکوس! ــ یکى از سران راستین امپراتورى…

شگفت‌آور است که چگونه در این رم نوین، خواجگان بى‌سروصدا از
شبستان امپراتورى به شوراى دولت راه مى‌یابند و زمام کشور را در دست مى‌گیرند. شاید خرد در همین است. این خواجگان، که از هوس‌ها و خواهش‌هاى کورکننده تن آسوده‌اند با روانى روشن و خردمند به کار جهان مى‌پردازند و واقعیت‌هاى زندگى و سیاست را بى‌هیچ کژى و لغزش درمى‌یابند. آیا این به معناى بالندگى امپراتورى نیست؟

ــ آگاتوس، باید بتوانى حس کنى که توازن جنگ و آشتى کجاست. (نگاه پولادین خواجه را هیچ احساسى تیره نمى‌کند) مى‌شود گفت که رم و ایران از سده‌هاى پیش به هم پیوسته‌اند. دشمن هم به اندازه دوست به کار ما مى‌آید. اگر یکى از ما از پا درافتد، دیگرى هم ناچار تباه مى‌شود. و امپراتورى انگیزه بودن خود را از دست مى‌دهد…

پیام بدرودى که اوربیکوس از سوى امپراتور به سناتور مى‌دهد، از پیش براى او آشناست. هنگامى که پیروز آشفته‌سر، پدر پادشاه کنونى، با همه ارتش خود به دست هون‌هاى توران‌زمین گرفتار شد، همین اوربیکوس ــ خواجه ــ بود که به هر کار تن داد. حتى از هزینه گارد ایزورى  کاست تا بتواند طلاى بسنده براى آزاد کردن پادشاه گروگان را به ایرانیان بپردازد.

اما آیا این زر بیزانسى به چاهى میان‌تهى سرازیر نمى‌شد؟ پس از آن پیمان، امپراتورى مى‌بایست هرساله کمک‌هزینه‌اى براى نگهبانى از گذرگاه‌هاى قفقاز به ایران بپردازد. چرا که اگر هون‌ها  کوه‌هاى قفقاز را پشت سر بگذارند، مى‌توانند هرگاه که بخواهند به امپراتورى رخنه کنند. پیش از این نیز گه‌گاه توانسته‌اند تا نزدیکى دروازه‌هاى قسطنطنیه پیش آیند و در پشت سر خود جز سرگین سخت و پیکرهاى نیم‌سوخته چیزى به‌جا نگذاشته‌اند. اما اکنون، ایرانیان بیش از اندازه سست شده‌اند. همین
پیروز، هفت سال پیش جنگى تازه را با تورانیان در پیش گرفت. و اینک، هیچکس نمى‌داند که کالبد او کجا افتاده است. سپس بلاش، برادر ناتوان پیروز، پادشاه ایرانیان شد. و چهار سال چنین گذشت: بلاش بر آن شده بود که از تهیدستان توده ناچیز مردم دستگیرى کند؛ از این رو، بزرگان پارسى چشمانش را کور کردند و بدینگونه او را از پادشاهى انداختند. اکنون، فرزند پیروز به تخت نشسته که پادشاهى نوجوان است. و همه مى‌دانند که هون‌هاى سفید او را در توران‌زمین از پدرش به گروگان گرفته بودند…

کار اصلى گروه رومى این است که میزان سستى ایرانیان را برآورد کند. آیا شاهنشاه تازه را توان آن هست تا سپاهى در خور هزینه‌اى که پرداخت مى‌شود برپا دارد؟ چه کسى بهاى کمترى درخواست خواهد کرد: ایرانیان براى نگهبانى از گذرگاهها، یا هون‌ها براى خوددارى از یورش به امپراتورى و اینکه به چپاول ارمنستان ایران بسنده کنند؟ و دیگر اینکه، آیا این همه به سرنگونى ایرانیان نخواهد انجامید، و بدینگونه استان‌هاى خاورى امپراتورى را به روى هون‌ها نخواهد گشود؟

به یکباره و بى‌انگیزه‌اى، امپراتریس آریادنه با پیکر هوس‌انگیز خود پا به میان گذاشت. لبخندى به سناتور زد. یا بهتر بگوییم: لبخندش براى آناستازیوس، افسر غول‌پیکر گارد امپراتور بود که همواره در کنار اوربیکوس دیده مى‌شد. پس چه! مرد ایزورى همچون بربرها شراب مى‌نوشد، حال آنکه امپراتریس هنوز سرشار از جوشش و خواهش است. اندیشه و کردارش درست به مادرش، امپراتریس ورین مى‌ماند. و چون چنین است، بهتر آن است که امپراتور زنون هواى کار خویش را داشته باشد…

غرش ترس‌آور شیپورها دوباره از زیر زمین برمى‌خیزد. سناتور
چشمان خود را باز مى‌کند… این مجموعه خیال‌انگیز توان هر کارى را از او مى‌گیرد: کاخى با نماى آئینه‌پوش در میان میدانى سیاه… کدام روح شیطانى چنین طرحى را ریخته است؟

نخستین آئین بزرگداشت شاهنشاه برگزار مى‌شود. همه به خود مى‌آیند: سناتور و ده بزرگزاده رومى در پشت سر او، به راه مى‌افتند. بر دسته شمشیرهایشان گره‌هایى سبز یا آبى دیده مى‌شود.

این نخستین سفر سناتور به تیسفون است، اما او این کاخ را به خوبى مى‌شناسد. نماى پهناور کاخ را آئینه‌هاى سیمین درخشان مى‌پوشاند. در آخرین شب هر هفته ایرانى نماى آن را با شن سفید فرات مى‌سایند. شکوه و درخشش دربار شاهنشاه ایران، خود ابزارى است که براى فرمانروایى او لازم است. اما اینکه سوداگران قسطنطنیه‌اى نیز کاخ‌هایى بلندتر از نخل‌هاى سوریه براى خود بسازند و آن را همچون طاووس ابله توراتى آذین ببندند، جز آنکه دل مردمان مشکل‌پسند را به هم زند چه سود دارد؟!

[1] . نام کهن کریمه ــ م.

[2] . منطقه‌اى در آسیاى کوچک، در قلب ترکیه کنونى ــ م.

[3] . آبى‌ها (اشراف قدیمى) و سبزها (اشراف نوکیسه بازرگان و سوداگر) دو گروهى بودند کهدر صحنه سیاست رم، و سپس بیزانس (روم شرقى)، بیشترین نفوذ را داشتند ــ م.ف.

[4] . گرجستان کنونى ــ م.

اطلاعات بیشتر

وزن 385 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

97054

نوبت چاپ

شابک

964-351-050-6

قطع

تعداد صفحه

344

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

385

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “مزدک”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.