نایب قهرمان

12,000تومان

فرهاد خاکیان دهکردی

این مجموعه داستان هیچ ربطی به ورزش ندارد، اما تمام داستان‌ها به نوعی در ستایش نایب‌قهرمانی هستند. نایب‌قهرمانی یک وضعیت است. هر روز تازه فرصتی است، برای از نو جنگیدن تا مگر در شعله‌های همین جنگ ابدی بشود از زندگی کامی گرفت، کامی اندک، کامی نه از جنس قهرمان بودن.
ما همگی نایب‌قهرمانان زندگی خودمان هستیم. با خودمان جنگیدیم و شکست خوردیم… از پا اما نمی‌توان نشست که قهرمان بودن، همان مراسم تدفین است. تمام شدن است. انتهای عطش است و آغاز این سوال که: 《خب؟ حالا باید چه کار کنیم؟》قهرمان شدن همان کاسه‌ی چه کنم به دست گرفتن است و شهوت حریصانه برای حفظ داشته‌های حقیرانه.
نایب‌قهرمان بودن، کام گرفتن از ناکامی است. در آستانه ایستادن و من به چشم خویش دیدم که جانم می‌رود؛ است. دست روی دست گذاشتن نیست که دست از همه چیز، حتی دست از افتخار هم شستن است…
هیچ کس در هیچ کجا عرق تن هیچ نایب‌قهرمانی را خشک نخواهد کرد. عرق تن او در تماشای خشک کردن عرق تن قهرمان خشک می‌شود.
آری! نایب‌قهرمانی یک وضعیت است؛ وضعیت انسان امروز، وضعیت تک تک ما…

توضیحات

در آغاز کتاب مجموعه داستان نایب قهرمان می خوانیم :

کتاب نایب قهرمان نوشتۀ فرهاد خاکیان دهکردی

فهرست مطالب

شهردار 7

جایی کاهگل دیوارها ریخته است 13

شب کلاغ 19

یک قصه‏ی دیگر برایم تعریف کن! 33

یک‏مرتبه به راست پیچیدیم 41

دست بر نمی‏داری؟ 49

جُلفا 57

حوری 67

شب چوپان 75

خیلی سر و صدا می‌کنند 81

پرزهای قالی کمرش را می‏خورد 85

داستان تو 91

قبل از باریدن باران 97

خاک باغچه 103

 

شهردار

به:

پدرم

شهردار و دو نفر دیگر که نمی‏شناسمشان امروز مهمان پدرم هستند. گفت باید باشم. گل‏ها را آب بدهم. علف‏های هرز را بکنم. آب و جارو کنم؛ تا در چشم مهمان‏ها باغ کوچک ما چیزی شبیه گلستان باشد. خواستم بگویم پدر جان، این چند تا درخت و این اتاق که گچِ سفید هم ندارد، هر چقدر دور و برش را آب‏ و ‏‏جارو کنی همین است که هست. حالا گیرم کمی تمیزتر.

سی سال کارمند بایگانیِ شهرداری بوده. هر روز هفت صبح رفته و عصر برگشته. حالا هفت صبح که بیدار می‌شود، نمی‏داند باید کجا برود و کجا باید بماند تا عصر برگردد. حالا به قول خودش سور بازنشستگی را توی باغ می‏داد تا آنها بفهمند او هم سری دارد توی سرها. برای خودش چند تا درخت و یک اتاق دارد. البته بدون سفیدکاری. شهردار گفته برای ناهار می‏آیند. زود هم باید بروند. از همان وقت صورت پدر گُر گرفت؛ انگار تب کرده باشد. شام و ناهار خوردنش، حرف زدنش، مستراح رفتنش، همه چیزش رفته بود روی دور تند. زل می‌زد به سفره و ایراد می‌گرفت. « چرا کم‌نمک است؟ چرا آب سر سفره نیست؟ مگر ماست را در کاسه‏ی ملامین می‏آورند سر سفره؟ اگر مهمان به آدم برسد چه؟… شما مگر این‏ها را یاد نگرفته اید؟» راه می‏رفت و مدام با خودش کلنجار می‏رفت. ندیده بودم با خودش حرف بزند. پدر جان! این همه سال ندیدید توی کاسه‏ی ملامین ماست می‏خوریم؟ ندیدید آب سر سفره نیست؟ فایده‏ای نداشت. آخرش می‌گفت به تو ربطی ندارد.

پیراهن تنش نبود. رد عرق روی زیرپوشش مانده بود و آفتاب فرق سرش را سرخ کرده بود. روی پنجه‏ی پاها ایستاده و دست کرده ‏بود بین شاخه‏های درخت گیلاس. هرچند توی سبدش یک مشت گیلاس بیشتر نداشت. کلاغ‏ها ترتیب بیشترشان را داده‏بودند. مترسکی هم نداشتیم تا جلودارشان باشد. هر وقت می‌گفتم بد نیست یکی بسازیم. می‏گفت به خیالت این‏ها کلاغ‏های قدیم هستند؟ این‏ها برای خودشان یک پا گرگ شده‏اند. من که جان دارم و سنگ می‏اندازم به هیچ شان می‏گیرند. می‏خواهی از یک چوب که پیراهن و کلاه تنش کرده‏ایم و توی باد تنش می‏لرزد، بترسند؟

داد کشید:

_ فقط قد دراز کرده‏ی؟… بیا سر این شاخه را بکش!

انگشت اشاره‏اش سمت دو تا گیلاس سرخی بود که کنار هم جا خوش کرده بودند. دست من هم نمی‏رسید.

_ یک وقت شاخه می‏شکند.

_ به درک! بجنب! الان سر می‏رسند… ساعت چند شد؟

شاخه را پایین کشیدم. مورچه‏ها از روی شاخه، آمدند روی دستم.

گیلاس‏ها را کند. یکی‏شان توی دستش له شد. به بهانه‏ی آب دادن به گل‏ها خودم را کنار کشیدم. از روی سکو می‏دیدم؛ از درختی به درخت دیگر می‏رفت و سبد را تکان می‏داد. باز با خودش حرف می‏زد؛ انگار از خودش چیزی می‏پرسید، به خودش امر و نهی می‏کرد و بعد جواب خودش را می‏داد.

تکه ابری جلو آفتاب را گرفت. باد شاخه‏ها و گل‏ها و پلاستیک گوجه را کنار دستم تکان می‏داد. بساط چای را آماده کرده بود. شعله‏ی آتش، روی هیزم‏ها در باد تکان می‏خورد. با ظرافتی که هیچ در او ندیده بودم استکان‏ها را می‏شست. بالا می‏گرفت. می‏چرخاند. خوب نگاه می‏کرد. راضی نمی‏شد و باز می‏شست. گفت:

_ یک وقت بدآب نباشند؟ آبروریزی بشود… زن‏ها این چیزها را نمی‏فهمند. فقط می‏شویند و آب می‏کشند.

خواستم چیزی گفته باشم.

_ حالا چند نفر هستند؟ گوشت کم نباشد؟

استکان‏ها را چید و با گوشه‏ی دستمال آب روی سینی را برچید. چیزی را از روی دستش فوت کرد. گفت:

_ اگر دیدی کم است تو سر سفره نشین! ساعت چند شد؟… زن‏ها به زور کار می‏کنند. با خودشان باشد دست به سیاه و سفید نمی‏زنند.

لحظه ای پدر را نشناختم. آن‏طور که زانو زده بود بالای سینی چای. تمام عمر از پرونده، از رفتار خوب و بد کارمندها، از شهردارها که می‏آمدند و می‏رفتند، گفته بود. هیچ وقت هم گوشش بدهکار نبود که مثلا در فلسطین عده‏ای هر روز کشته می‏شوند یا مثلا در ژاپن زلزله آمده است. آخرش می‏گفت چشمشان کور!  هر کس عقلش به کارش نرسد، روزگارش می‌شود آخرت یزید. اما حالا داشت از رفتار زن‏ها می‏گفت. سینی را کنار کشید و پلاستیک گوشت را برداشت. مزنه کرد. سرش را تکان داد. حتما از خودش پرسید کم نباشد؟

_ کم نمی‌آید… پنجاه هزار تومان پولش را داده‏ام. سر گوشت که نباید ادا درآورد. آب لیمو و کوفت و زهر مار زد. همه‏ی کارهای‏شان اداست. آتشش خوب باشد، یک چنگ نمک و خلاص… گفتی ساعت چند شد؟

_ بابا گوشت را سیخ بگیر! الان سر می‏رسند. آتش را درست کنم؟… راستی آن دو نفر کی هستند؟

رفت سمت در باغ. روی تخته سنگی نشست و دست‌ها را ستون چانه کرد. باد شدت گرفته بود و گرد و خاک بلند می‏کرد. طوری نفس می‏کشید که خم راست شدن کمرش را می‏دیدم. داد زد تا پیراهنش را ببرم. حتما اگر پیراهن بپوشد، بال آستینش در باد تکان خواهد خورد. حتما اگر طاس نبود، موهایش در باد آشفته می‌شد.

کنار در خیره بودیم به جاده‏ی خاکی که انتهایش در غبار پیدا نبود. سایه های‏مان یکی شده بود. گرد و خاکی از دور پیدا شد. ماشینی می‏آمد.

‏‏_  حتما خودشان هستند. دیر کردند؛ ولی بلاخره آمدند… پسر یک وقت حرف چرتی نزنی!… یادت باشد، اگر شهردار نبود، ما تا ابد هشت‏مان گرو نه‏مان بود.

منتظر شنیدن این حرف بودم. هیچ‏وقت با هیچ شهرداری هم کلام نشده بودم. دلیلی هم نداشت. مگر نه این که من پسر کارمند ساده‏ی بایگانی بودم. چه حرفی می‏توانستم با شهردار داشته باشم؟ جز این که آقا سایه‏تان کم نشود یا خدا عمرتان بدهد. خوب آن بابا هم حتما گوشش پر بود از این حرف‏ها و کارمندهای رده بالا کلی بچه داشتند برای گفتن و شنیدن از چیزهای دیگر. چرا باید بترسد که حرف چرتی بزنم؟ حتما روی پیشانی‏ام چیزی نوشته که فقط او می‌خواندش.

 

فرهاد خاکیان دهکردی      فرهاد خاکیان دهکردی      فرهاد خاکیان دهکردی    فرهاد خاکیان دهکردی    فرهاد خاکیان دهکردی

توضیحات تکمیلی

وزن 500 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

99230

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-293-0

قطع

تعداد صفحه

106

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

130

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “نایب قهرمان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This