(021) 66480377-66975711

پنه لوپه به جنگ می رود

22,000تومان

اوریانا فالاچی

ترجمه فرشته اکبرپور

اوریانا فالاچی، روزنامه نگار، نویسنده و فعال اجتماعی و قصه نویس است. جسارت او مرزهای جدیدی را در دنیای خبر ایجاد کرد. واکنش او نسبت به جنگ ویتنام و اثری که در این باره نوشت، گفتگوهایش با سران کشورها که به اسم مصاحبه با تاریخ سازان در ایران نیز بارها چاپ شده، کتاب « یک مرد » درباره زندگی همسرش و مبارزات او در یونان، این زن جسور ایتالیایی را تبدیل به یکی از نمادهای مبارزه و اعتراض کرد. فالاچی در زمینه قصه نیز تجربیاتی دارد و در میان این دسته از آثارش « پنه لوپه به جنگ می رود » جذاب تر و خواندنی تر بوده و مورد اقبال بیشتری قرار گرفته است. قلم فالاچی بسیار روان و جذاب است و خواننده را سخت درگیر خود می کند به طوری که نمی توان کتابی از او به دست گرفت و پیش از پایان رساندن آن از دست نهاد …

توضیحات

در آغاز کتاب پنه لوپه به جنگ می رود می خوانیم :

کتاب ” پنه لوپه به جنگ می رود ” نوشتۀ اوریانا فالاچی ترجمۀ فرشته اکبرپور

 

بخشِ اول

گپِ مسخره‌اى بود…

تهیه‌کننده فیلم، به زنِ جوان که اسمش جوآنا بود مى‌گفت :

«یه قصه به‌روز و تکون‌دهنده مى‌خوام! جو! قصه عاشقونه‌اى که فقط ماجراى یه عشقِ خشک و خالى نباشه… وگرنه حوصله مردم رو سر مى‌بره! یادت نره شخصیتِ زنِ قصه باید ایتالیایى باشه و مَرده آمریکایى! از باید، نبایداى فیلماى محصول‌مشترک هم که باخبرى… ببینم جو! دو ماه واسه نوشتنش بسه؟»

«بله… رئیس! …البته!»

دهنِ تهیه‌کننده مدام به حرف زدن مى‌جُنبید و جوآنا جاى گوش دادن به حرف‌هاى او عقربه‌هاى ساعتِ دیوارى را نگاه مى‌کرد…

شبى که ریچارد آمده بود خانه آنها و تختش را اشغال کرده بود، مجبور شده بود در راهرویى بخوابد که به دیوارش  ساعتِ شماطه‌اى، ربع ساعت به ربع ساعت آهنگِ وِست مینستر را مى‌زد…

«جو! این رو درک مى‌کنى که یه وظیفه استثنایى رو به عهده دارى؟ درواقع دارم یه مرخصىِ دو ماهه رو بهت پیشنهاد مى‌کنم!»

«البته! رئیس! البته…»

ساعت دیوارىِ عجیبى بود و به هیچ ساعتِ دیگرى نمى‌ماند. روز تاجگذارىِ پادشاهى را به یادِ او مى‌آورد، پادشاهى که صورتش مثلِ ریچارد بود… ولى شب‌ها که ساعت تو تاریکى گم مى‌شد صدایش شبیهِ صداى ناقوسِ شومِ کلیسایى بود که براى مُردنِ کسى به کار افتاده باشد.

 

«تو مستحقِ این مرخصى هستى! خیلى کار کردى و لازمه یه کم استراحت کنى و خوش بگذرونى… ولى منم اگه قرار باشه به تمومِ کارمندام سفرِ نیویورک جایزه بدم، ورشکست مى‌شم! مى‌فهمى که؟»

«البته! رئیس…»

ربع ساعتِ اول که زنگ مى‌زد صدایش به جان آدم دلشوره مى‌انداخت، ربع ساعتِ دوم شوم به نظر مى‌آمد و به ربع ساعتِ بعدى که مى‌رسید آدم را کلافه مى‌کرد و ربع ساعتِ آخر روح‌ها و سایه‌هایى را مى‌دید که سمتش حمله مى‌کردند و در نورِ راهرو کمرنگ مى‌شدند و هرکدام مثل لکّه‌اى دود به هوا مى‌رفتند.

«فقط به تو این فرصتِ استثنایى رو دادم! جو! …چه کارایى که واسه تو نمى‌کنم!»

«ممنونم… رئیس!»

نفسش را نگه مى‌داشت و از زیرِ ملافه رختخوابش رشته نورى را که سایه‌ها را در خودش حل مى‌کرد مى‌پایید… بعد لرز به تنش مى‌اُفتاد و در رؤیا به سمتِ اتاقى که ریچارد داخلش خوابیده بود پر مى‌کشید.

«یه موضوعِ دیگه! شریکِ نیویورکىِ من که اسمش گومزه یه کم بدپیله‌س و ممکنه مُدام پاپِى‌ات بشه و ازت بپرسه کار به کجا رسیده، تا کجا جلو رفته، موضوع رو پیدا کردى یا نه و سوالایى از این دست… تو کارى به کارِ اون نداشته باش و تحویلش نگیر! این منم که تصمیم مى‌گیرم و خرجِ تو رو مى‌دم! وقتى برگشتى طرحایى رو که به نظرت رسیده برام بیار تا درباره‌شون گپ بزنیم! اجالتآ خوش باش و استراحت کن!»

«ممنونم… رئیس…»

در رؤیاهایش به سمتِ ریچارد مى‌پرید و کنارش روى نوکِ آسمانخراش‌ها مى‌نشست و صداى صورى را که فرشته‌ها با آن رسیدنِ قیامت را جار مى‌زدند مى‌شنید. بعد یه دفعه آسمانخراش‌ها پایه‌کن مى‌شدند و مى‌ریختند زمین…

«خداحافظت! جو!»

«خداحافظ! رئیس!»

گپِ چِرت اما نگران‌کننده‌اى بود… اغلب وقتى درباره کار با پیرمرد حرف مى‌زد دچارِ اوهام نمى‌شد و حالا مى‌خواست بداند براى چه چنین اتفاقى افتاده. چمدان‌هایش را بست، ماشینِ تایپش را داخل کیفش گذاشت، موهایش را شانه زد، صورتش را بزک کرد و با اینکه زمان نداشت و فرانچسکو سفارش کرده بود دیر نکند با چشم‌هاى دلخور مشغولِ تماشاى خودش در آینه شد… هر دفعه از جلوى آینه رد مى‌شد نمى‌توانست از نگاه کردن به تصویرِ آینه که عزیزترین کَسش در دنیا بود بگذرد. هر بار این اتفاق مى‌اُفتاد، ناراحت مى‌شد و کسى که تو آینه مى‌دید برایش غریبه بود. فکر مى‌کرد هیکلِ درشت و قرصى دارد، اما هیکلِ آدمِ تو آینه ضعیف و ریغو بود. فکر مى‌کرد صاحبِ لب‌هاى درشت و دماغِ خوش‌تراش و چشم‌هاى مصمم و خلاصه صورتى استثنایى است، ولى صورتِ تو آینه لب‌هاى قیطانى و دماغِ عادى و چشم‌هاى ترس‌خورده داشت.

فقط موهاى طلایىِ دخترِ تو آینه را مى‌پسندید. با نگاه کردن به آن موها یادش مى‌رفت مالِ سرزمینى است که اغلبِ زن‌هایش ـ مثل مادرِ خودش ـ موهاى مِشکى دارند. زن‌هایى که باز هم مثل مادرش داخلِ آدم به حساب نمى‌آیند و همیشه گریه مى‌کنند… یک بار زمانِ بچگى رفته بود تو نخِ گریه کردنِ مادرش؛ مادرش همان‌طور که پیراهن‌هاى پدرش را اتو مى‌زد گریه مى‌کرد و قطره‌هاى اشکش روى اتو مى‌ریختند و با گرماى آن بخار مى‌شدند و به آسمان مى‌رفتند.

لکه‌هایى کبود چند دقیقه روى اتو باقى مى‌ماندند که بیشتر شبیه اثر قطره‌هاى آب بودند، تا اشک… اما آنها هم در یک چشم به هم زدن غیب مى‌شدند و آدم یادش مى‌رفت که دردى در خودشان داشتند. جوآنا  از آن موقع با خودش عهد کرده بود هیچ پیراهنى را اتو نکند و هیچ وقت اشک نریزد.

 

انتشارات نگاه

کتاب ” پنه لوپه به جنگ می رود ” نوشتۀ اوریانا فالاچی ترجمۀ فرشته اکبر پور

توضیحات تکمیلی

وزن 500 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

99229

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-253-4

قطع

سال چاپ

تعداد صفحه

228

موضوع

تعداد مجلد

وزن

500

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “پنه لوپه به جنگ می رود”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This