(021) 66480377-66975711

مرگ در ونیز

18,000تومان

توماس مان

ترجمه حسن نكوروح

شخصیت اصلی کتاب نویسنده‌ای است که دیگر توانایی نوشتن ندارد و به ونیز می‌رود. در آنجا عاشق پسر جوانی می‌شود و با آن که هرگز این دو باهم گفتگویی نمی‌کنند اما این عشق نویسنده را به حال دیگری از رهایی و اعتلای روحی می‌رساند. با همه‌گیری وبا در ونیز نویسنده نیز بیمار می‌شود.

لوکینو ویسکونتی در ۱۹۷۱ فیلمی بر پایه این رمان ساخت که شخصیت اصلی در آن به جای نویسنده٬ آهنگساز است.

“مرگ در ونیز” به دوره ای تعلق دارد که هنر نمادپردازی توماس مان به اوج خود می‌رسد، دوره ای که نویسنده در کنار آن “کوه جادو” را هم می‌نویسد، که از نظر توفق به تضاد یاد شده، تضاد هنر و زندگی با آن اشتراک محتوایی دارد: اگر توماس ما در “مرگ در ونیز” هنر دنیاگریز و مرگ گرا را به دامان مرگ می برد، در “کوه جادو” دیگر قهرمانش را، که هنرمند نیست تا آستانۀ مرگ می‌برد، تا از گرایشش به مرگ گرایشی که از کودکی در شخصیت و روحیۀ او جای گرفته، نجات یابد.

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

گزیده‌ای از رمان مرگ در ونیز

در پس پرچین سنگ‌تراشی‌ها که از بساط صلیب و سنگ قبر و تندیس‌هاشان گورستانی دوم، گورستانی بی‌ساکن و مقیم، شکل گرفته بود، هیچ جنبشی به چشم نمی‌خورد. بنای بیزانسی تالار ترحیم هم در پیشگاه دروازه گورستان، در نور محو روز رفته، خاموش و سوت و کور بود.

در آغاز رمان مرگ در ونیز می‌خوانیم

 

«مرگ در ونیز» و گرایش‌هاى فکرى و هنرى آغاز قرن

مرگ آشنباخ در ونیز، آنگونه که در این اثر به نمایش گذاشته مى‌شود، از عناصر مختلف و متنوعى ترکیب شده، که براى درک صحیح آن باید همه این عناصر را به درستى شناخت. در اینجا از رئالیسم و ناتورالیسم گرفته تا امپرسیونیسم و سمبولیسم و … همه ــ در دهه دوم قرن بیستم و پیش از جنگ جهانى اول (تاریخى که از اهمیت خاصى برخوردار است!) ــ دست‌اندرکار پایان دادن به جریانى بوده‌اند، که آغاز آن به سالهاى پایانى قرن نوزدهم باز مى‌گردد.

در برابر نگرش و طرز فکرى که در اروپاى قرن نوزدهم، در پى پیشرفت علوم تجربى و پیدایش داروینیسم پدید آمد، به خصوص در علم نوین جامعه‌شناسى و مکتب هنرى ناتورالیسم به چشم مى‌خورد، و بارزترین مشخصه آن توجه به واقعیت‌هاى زندگى مادى بود، جریان فکرى دیگرى به عنوان پاسخ به آن ظهور کرد، و در هنر ــ همه رشته‌هاى هنرى، منجمله ادبیات ــ مکتب‌ساز بود. این جریان فکرى، که به طورکلى مى‌توان آن را ضد بورژوایى خواند، خود از روگردانى طبایع حساس، به خصوص شاعران و هنرمندان، از تحولات جدید و پشت کردن به مسائل اجتماعى پدید آمد و دنیاگریزى اساس آن را تشکیل مى‌داد.

توماس‌مان که در فضاى تیره و تار ناتورالیستى پایان قرن قدم به نخستین دوران هنرى‌اش مى‌گذارد، کار نویسندگى را تحت تأثیر نویسندگان رئالیستى همچون تئودوراشتورم[1]  شروع مى‌کند. ولى این نویسنده، که توصیف رئالیستى ــ ناتورالیستى را در همان نخستین رمان خود به نام «خانواده بودنبروک» به اوجى مى‌رساند، که ادبیات آلمان تا آن زمان به خود ندیده بود، در وراى تأثیر یاد شده تحت‌تأثیر جریانات دیگرى هم قرار داشت، که کم از آن یک نبود، یعنى تأثیر ادبیات رمانتیک و سمبولیسم و جریان‌هایى که در نام نیچه[2]  خلاصه مى‌شود.

این فیلسوف بزرگ آلمانى، که خود دهه پایانى قرن نوزدهم را در جنون گذراند و در آستانه قرن بیستم بدرود حیات گفت، نامش بر پیشانى هنر و ادبیاتى که در آن دوره آغاز شد، مى‌درخشید ــ ادبیاتى که او خود از پیش نام «دکادانس»[3]  را براى آن به دست داده بود. اگر نامهایى همچون نئورمانتیک، هنر نو و سمبولیسم، که براى این دوره به کار مى‌رود، گرایش این دوره را از لحاظ سبک و شیوه هنرى بیان مى‌کند، نام دکادانس گرایش روحى و فضاى فکرى دوره پایان قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم را نشان مى‌دهد: دوره‌اى که توصیف و تصویر فساد و تباهى از ویژگى‌هاى آن است، و دنیا گریزى و گرایش به مرگ در آثار و جلوه‌هاى گوناگون آن حضور چشم‌گیرى دارد.

در رمان یاد شده توماس‌مان، «خانواده بودنبروک»[4] ، نیز همین فضاى پایان، فضاى آکنده از بیمارى و میل به تباهى، در برابر دیدگان ما گسترده مى‌شود: سیر زندگى هانو بودنبروک، فرزند خردسال خانواده، تا ابتلا به سفلیس و مرگ او تقریبآ نیمى از کتاب را به خود اختصاص مى‌دهد، و عبارت «انحطاط یک خانواده» گرایش یاد شده را به صورت نام دوم رمان برآن حک مى‌کند. ولى آنچه این رمان را از آثار ناتورالیستها متمایز مى‌کند، گذشته از استادى توماس‌مان در صحنه‌پردازى و توصیف رئالیستى ــ ناتورالیستى، نمادپردازى اوست، که در سراسر رمان به چشم مى‌خورد و همچون شبحى پنهانى در پس ناتورالیسم تواناى این نویسنده در حرکت است.

آنچه در این رمان به‌نمایش گذاشته مى‌شود، هم «انحطاط یک خانواده» است، و هم نیست. یعنى ظاهر آن انحطاط یک خانواده است، ولى سقوط و تباهى و گرایش به مرگ که در زندگى این خانواده و در جسم افراد آن به نمایش درمى‌آید، در حقیقت ــ یعنى در مفهوم نمادین تصویر ــ گرایش هنر است به مرگ و تباهى. هرچه از عمر این خانواده، طى نسل‌ها، مى‌گذرد، میل به هنر بیشتر در آن خودنمایى مى‌کند، و به همراه آن میل به تباهى، تا آنجا که هانوبودنبروک[5] ، که نوازندگى مادر میل به موسیقى را در دل او مى‌پرورد، به همراه رشد این میل، میل دیگرى در جسمش رشد مى‌کند، که همان بیمارى و میل به مرگ است: هنر در تضاد با زندگى قرار دارد ــ
موضوعى که نه از رئالیسم و نه از ناتورالیسم سرچشمه مى‌گیرد، بلکه به فلسفه و ادبیات رمانتیک باز مى‌گردد[6] . توماس‌مان از همان آغاز در پى رهایى از این تأثیر و تفوق بر تضاد هنر با زندگى برمى‌آید، منتها در «خانواده بودنبروک» چنان گرفتار ناتورالیسم و تکنیک‌ها و فنون ناتورالیستى است، که مجالى براى رهایى از این مرگ‌زدگى نمى‌یابد، یعنى گرچه این مرگ‌زدگى براى توماس‌مان درونى و معنوى است، نه جسمانى، باز شیوه‌هاى ناتورالیستى توصیف چنان او را اسیر دست خود کرده ــ چون ناتورالیسم خود در تصویر تباهى و فضاهاى فساد جسمانى همواره راه افراط مى‌رود و اصولا این گرایش در این مکتب ذاتى است ــ که سمبولیسمش مجال چندان نمى‌یابد. ولى تقریبآ همزمان با آن در داستانهاى «تونیوکروگر» و «تریستان» دست به این کار مى‌زند و توفیق مى‌یابد ــ توفیقى نسبى: بدین معنى که در «تریستان» نویسنده اشپینل[7]  را که به عنوان نماینده دکادانس نقشى تعیین‌کننده در مسیر وقایع برعهده دارد (او با واداشتن خانم کلوتریان[8]  به نواختن پیانو سبب مرگ او مى‌شود) از روى چهره پتر آلتنبرگ[9] ، نویسنده مشهور آن زمان و یکى از شاخص‌ترین چهره‌هاى فسادگرا، تصویر مى‌کند، تصویرى پرطنز، که طنزش بیانگر دروغى است که در هنر اینان نهفته است، و در «تونیوکروگر» قهرمان داستان ــ نویسنده‌اى به همین نام ــ را دچار عشق همکلاسى‌اش مى‌سازد، عشقى پر از حسرت و شیفتگى، عشق نمادین، که حسرت و حرمانش نماینده دورى این هنرمند و هنرش از جریان عادى زندگى است، ولى شیفتگى‌اش کشش سوزان و دردناک این هنر را به سوى زندگى بیان مى‌کند. پس از آن توماس مان، که «تونیوکروگر» را بیش از حد سوزناک خواند، به تلاشش براى تفوق بر تضاد هنر با زندگى ادامه داد، تا آنکه در دوره میانى نویسندگى‌اش گام نهایى را برداشت: در دو اثر بزرگش، یکى در داستان «مرگ در ونیز» با راندن هنرمند به دامان مرگ، و دیگر در «کوه جادو» با کشاندن قهرمانش، «جوان ساده هامبورگى» هانس کاستورپ، به آستانه مرگ در آسایشگاه «برگهوف» و روبرو کردنش با مرگ و آنگاه نجاتش از مرگ و گرایشى که از کودکى به آن داشته ــ هرچند به گونه‌اى نمادین و تا حدودى مبهم و نامشخص.

و اما داستان «مرگ در ونیز»! نویسنده آشنباخ، یا «آنگونه که او را از جشن پنجاهمین سال تولدش مى‌نامیدند، فن آشنباخ» در بعدازظهر روزى از بهار سال هزار و نهصد و اندى براى گردش به راه مى‌افتد، تا نیروى تازه بیابد، که شب بتواند به کارش ادامه دهد، چون: «با اعصاب خسته از کار پیش‌ازظهر، کارى سخت و خطیر، که هم اینک بیشترین مراقبت و پشتکار را با اراده‌اى خستگى‌ناپذیر ایجاب مى‌کرد، نتوانسته بود پس از صرف ناهار نیز… با خواب بعدازظهر، که با تحلیل روزافزون نیرویش روزى یکبار در میان کار روزانه ضرورت حتمى مى‌یافت، خستگى کار را از تنش بدر کند.» این‌چنین با نثرى که از افراط‌هاى ناتورالیستى «خانواده بودنبروک» پاک شده، با رئالیسمى پخته‌تر از رئالیسم فراگرفته در مکتب اشتورم، رئالیسم فونتانه[10]  و کلر[11]  و استادانى چون تولستوى، داستان شروع مى‌شود. ولى از همین آغاز داستان و در واقع با همان اولین کلمه و اولین جمله: «گوستاو آشنباخ، یا آنگونه که او را از جشن پنجاهمین سال تولدش مى‌خواندند، فن آشنباخ» سمبولیسم توماس‌مان دست به کار پنهانى خویش مى‌شود: دو نکته بسیار مهم ــ از لحاظ مفهوم و حقیقت نهفته پشت تصویر مهم! ــ در همین چند کلمه گنجانده مى‌شود، که خواننده تازه بعدآ به اهمیت آن‌ها پى مى‌برد: یکى پنجاه سالگى این هنرمند «رو به پیرى نهاده» ــ چنانکه بعدآ بارها خوانده مى‌شود ــ و دیگر اعتبارى که در این سن یافته و در لقب اشرافى‌اش (کلمه «فن» که به نامش اضافه شده) بیان مى‌شود ــ این نکته دوم هم ضمن پیشرفت داستان با تأکید بیشترى شکافته مى‌شود، تا خواننده به اهمیت آن بهتر پى برد، و بهره لازم از آن گرفته شود: و در واقع این دو نکته با نکته دیگرى که در سطور بعد دوباره به آن اشاره مى‌شود، یعنى خستگى نویسنده از کارش، زمینه نخستین را براى این سفرى که در حقیقت، در حقیقت سمبولیستى اثر، سفر به دیار مرگ است، به دست مى‌دهد. منتها چنانکه گفتیم، خواننده تازه بعدها با پیوند دادن اینگونه اشارات با هم به راز پنهان آنها پى مى‌برد، و درمى‌یابد، که این خستگى و آن اعتبار ــ و هردو در این سن و سال ــ بیانگر تضاد و تناقضى است، که در وجود شخص قهرمان، این هنرمند «رو به پیرى نهاده» نهفته است: تضاد هنر با زندگى، که در سخنان سقراط، سخنانى که داستان را تا پایان ــ تا آخرین لحظات زندگى آشنباخ در ساحل لاگوناى ونیز ــ همراهى مى‌کند، چنین خلاصه مى‌شود: «نام و آوازه افتخارآمیزمان یک شوخى مسخره، اعتماد عامه به ما بینهایت مبتذل، تربیت مردم و جوانان از راه هنر کارى است نابخردانه، که باید ممنوع شود.»

در آغاز داستان با پیش کشیدن موضوع خستگى مطلبى عنوان مى‌شود، که در تمام مدت داستان را همراهى مى‌کند، مطلبى علمى ــ شاعرانه، به شیوه ناتورالیستى ــ سمبولیستى: شیوه خاص توماس‌مان. در سخنان سقراط، قبل از بخش نقل شده، هنرمندان «ماجراجویان حقیر احساس» خوانده مى‌شوند ــ که تمام این سفر را مى‌توان یک ماجراجویى با احساس خواند. آشنباخ خود هنگام ورود به ونیز نادانسته حقیقت را پیش خود به زبان مى‌آورد: «شاید احساس پیرانه‌سر ماجرایى باشد، که این مسافر گریخته از شهر و دیار را در پیش است.» پس حال این احساس با خستگى، که در آغاز داستان عنوان مى‌شود، چه رابطه‌اى دارد؟ در آغاز داستان، یعنى آنجا که ناگهان میل سفر در دل آشنباخ بیدار شده، درباره آن چنین گفته مى‌شود: «این میل گریز بود، این شوق سفر به دوردست، به سرزمین‌هاى ناشناخته، میل رستن، گسستن و فراموش کردن بود ــ رستن از کار، از مکان همیشگى تلاشى سخت و جانکاه و با تمام وجود. البته او کارش را دوست داشت، این نبرد بى‌امان و طاقت‌فرسا میان اراده مغرور و پابرجا و بارها آزموده و خستگى فزاینده‌اى، که هیچکس نمى‌بایست از آن آگاه شود، و به هیچ‌روى، و با هیچگونه نشانه ناتوانى و سستى نمى‌بایست به آن اجازه رخنه داده شود. ولى هوشیارانه‌تر آن بود، که لجام را بیش از حد نکشند، و میلى را که این‌چنین سربلند مى‌کرد، خودسرانه سرکوب نکنند. به کارش مى‌اندیشید و به بخشى که امروز هم، همچون دیروز، باز ناچار شده بود ناتمام رهایش کند، چون نه به تیمار آرام و پرشکیب تن در مى‌داد، و نه به ترفندى ناگهانى. از نو مى‌آزمودش، و مى‌کوشید، مقاومتش را درهم شکند، یا رامش کند، و وحشت‌زده بى‌میلى خود را دریافته، از حمله دست برمى‌داشت. اینجا پاى مشکلات فوق‌العاده در میان نبود، و آنچه پاى رفتن را از او مى‌ربود، تردیدهایى بود برخاسته از بى‌میلى، که به صورت ناخوشنودى‌اى ارضاناشدنى خودنمایى مى‌کرد. البته آشنباخ از همان سنین جوانى فزونى‌طلبى را به‌عنوان اصل و هسته قریحه هنرى به‌شمار مى‌آورد، و به همین خاطر هم بر احساس لجام‌زده، حرارتش را گرفته بود،
چرا که مى‌دانست، این گرایشى دارد، که به هر توفیق نسبى و هر کمال نیم‌بندى دل خوش کند. پس حال یعنى این احساس تحقیر شده مى‌خواست اینگونه دست به انتقامجویى بزند، که او را با هنرش تنها گذاشته، از این که بیش از این با شور آتشین خود همراهى‌اش کند، سر باز مى‌زد، و همه میل پرداختن به صورت و نمودن محتوى را با خود مى‌برد؟ نه آنکه حال هنر او به سستى مى‌گرایید، سن و سال او دست کم این امتیاز را به او مى‌داد، که هر لحظه با آسودگى خیال از استادى خود احساس اطمینان کند، ولى در حالى که ملک و ملت هنر او را مى‌ستودند، او خود از آن به وجد نمى‌آمد، و چنین به نظرش مى‌رسید، که در نوشته‌هایش از طبع غمّاز، همان که از شادى و سرور نشأت گرفته، بیش از هریک از مایه‌هاى عاطفى اثر شادى دل هنردوستان را فراهم مى‌آورد، نشانى نیست. در یک کلام: هنر او با بحران روبرو شده، بحرانى ناشى از ترک احساس، که خود از خستگى، این نشانه پیرى، سرچشمه مى‌گیرد.

در بخشى که آوردیم، آنچه را درباره نثر توماس‌مان گفتیم، به صورت نمونه پیش رو داریم: نثرى علمى و شبه علمى، ناتورالیستى و سمبولیستى. وضع گوستاو آشنباخ، جسم و روحش، با دید علمى و با قلم موشکاف ناتورالیستى تجزیه و تحلیل مى‌شود ــ که البته چنانکه گفتیم، نثر ناتورالیستى در اینجا دیگر تعدیل یافته به رئالیسم بازگشته، و حتى با ایجازى که از خود نشان مى‌دهد، به سبک کلاسیک و استادان آن گرایشى دارد (همان که به طنز درباره نثر آشنباخ هم در این دوره گفته مى‌شود!) ولى این تنها ظاهر قضیه است، ناتورالیسم و نثر علمى ظاهر را مى‌بیند، و به آن مى‌پردازد، و توماس‌مان هم همیشه از آن به همین قصد بهره مى‌جوید ــ اصل مفهوم و حقیقت پشت تصویر است، پس باید به نمادها و نمادپردازى توماس‌مان خیره شویم: آشنباخ، این هنرمند رو به پیرى نهاده چیزى نیست، جز هنرى که دیگر به پیرى رو نهاده گرایش به مرگ دارد: هنر اواخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم، هنر دکادانس، هنر نو یا نئورمانتیک ــ همان که توماس‌مان به آن وابسته است و با طنز خود در رهایى از آن مى‌کوشد: «مرگ در ونیز» داستانى است نئورمانتیک و سمبولیستى، داستانى در مرگ این هنرى که به این نامها خوانده مى‌شود!

پس حال ببینیم، این سفر به ونیز، به دیار مرگ، چگونه سفرى است. گوستاو آشنباخ، که براى گردش از پشت باغ انگلیسى مونیخ تا جایگاه دشتبان رفته، در برابر بناى بیزانسى گورستان، که «در نور پریده رنگ پیش از غروب غرق در سکوت» است (به رابطه «پیش از غروب» با «رو به پیرى نهاده» و سکوت با مرگ[12]  توجه کنید!) ناگهان «در ایوان بالاى سر حیوانهاى انجیلى، که از پله‌هاى بیرون تالار پاسدارى مى‌کردند،» متوجه مردى مى‌شود، که «سر و وضع نه چندان عادى‌اش افکار او را جهت دیگرى مى‌بخشید.» در برابر «حیوان‌هاى انجیلى»، یعنى حیوان‌هایى که به عنوان پیک و نشانه فرارسیدن پایان دنیا در کتاب مقدس از آنها یاد مى‌شود، و در ایوان بالاى سر این حیوانها، که «از پله‌هاى بیرون تالار پاسدارى مى‌کردند» ــ یعنى در محدوده تحت پاسدارى این حیوان‌هاى متعلق به عالم نیستى و حامل فضاى پایان و انقراض ــ چشمش به این مرد مى‌افتد. او چگونه کسى است، و از کجا آمده؟ داستان خود در این‌باره پرس و جو مى‌کند: «معلوم نبود، که این مرد از در بزرگ برنزى از تالار بیرون آمده، یا از بیرون به اینجا و از پله‌ها به آن بالا رفته است. آشنباخ، بدون آنکه چندان در این موضوع غور کند، تمایلش به قبول حدس نخست بود.»

[1] . Theodor Storm ــ نک: مقاله اینجانب در: «تونیوکروگر»، اثر توماس‌مان، ترجمه رضاسیدحسینى، چاپ سوم، انتشارات نیما 1368.

[2] . Friedrich Nietzsche

[3] .dإcadence  (فرانسه): فساد، انحطاط.

[4] . Buddenbrooks

[5] . Hanno Buddenbrook

[6] . در این باره با تفصیل بیشترى در مقاله یاد شده درباره «تونیوکروگر» و رابطه آن با تئودوراشتورم سخن رفته است.

[7] . Spinell

[8] . Klخterjahn

[9] . Peter Altenberg

[10] .Theodor Fontane : نویسنده آلمانى (نیمه دوم قرن نوزدهم)

[11] .Gottfried Keller : نویسنده آلمانى زبان سویسى (نیمه دوم قرن نوزدهم).

[12] . سکوت در آثار توماس‌مان، به خصوص در «کوه جادو» نشانه مرگ است ــ نک: «کوهجادو» اثر توماس مان، ترجمه حسن نکوروح، تهران 1358، مقدمه مترجم، ص بیست و یک.همچنین نک: همانجا زیرنویس 3.

اطلاعات بیشتر

وزن 170 g
ابعاد 21 × 14 cm
وزن

170

پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

94418

نوبت چاپ

شابک

978-964-6736-23-8

قطع

تعداد صفحه

159

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “مرگ در ونیز”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.