(021) 66480377-66975711

مرواریدهای پشیمانی

6,000تومان

فیلیپ کلودل

ترجمه نجمه موسوی

کتاب مرواریدهای پشیمانی را در سال 2009 به رشتۀ تحریر درآورد. نام اصلی کتاب «چندتایی از صدها پشیمانی» می‌باشد.

آثار فیلیپ کلودل برندۀ جوایز متعددی از جمله برگ طلایی شهر نانسی، مارسل پانیول، بورس گنکور داستان کوتاه، جایزۀ اروپایی اورِژیو و سزار بهترین فیلم در سال 2009 شده‌اند.

از یازده ژانویه 2012 فیلیپ کلودل به عضویت آکادمی گنکور که یکی از برجسته‌ترین آکادمی های ادبی فرانسه می‌باشد درآمد.

فیلیپ کلودل در حال حاضر از سرشناس ترین نویسندگان معاصر فرانسه است. او در خانواده ای کارگری زاده شده و ساکن شهر لورن در فرانسه است. او کارش را با تدریس در زندان ها آغاز و با آموزش جوانان معلول پی گرفت و همین تجربیات نگاه او را به مسائل اجتماعی معطوف کرد. در اغلب آثارش توجه خاصی به کمبودهای روانی در شخصیت هایش دارد و تاثیرات آن ها را بررسی می کند. از او تا کنون ده رمان و شش مجموعه داستان کوتاه منتشر شده است..

توضیحات

گزیده ای از کتاب مرواریدهای پشیمانی

شبحِ پسربچه‌ای که سنش معلوم نبود، بچه‌ای که در خاک و خل و در کوچه بزرگ شده است. موهایش پر از چربی و گرد و خاک بود. پاهایش برهنه بودند. شلوارکی کوتاه و خیلی گشاد به پا داشت. روی زانوانش جای زخم‌های دُلمه‌بستۀ زیادی مانده بود و چون نشان فتح روی پوست برهنه و کثیف‌ کولی‌وارش جلوه می‌کرد

در آغاز کتاب مرواریدهای پشیمانی می خوانیم

اتوبوس میدانِ ورودیِ کانال را بی‌دلیل دو سه بار دور زد. انگار شوفر می‌‌خواست مسافرین اندکش را متوجه اشکال فنرهای ماشین و یا خرابیِ آسفالت بکند، بالاخره ایستاد و ماشین را خاموش کرد.

نفسِ عمیقی کشید، مثل بچه‌ای که بغضی را در گلو خفه می‌‌کند، آهی از سرِ خستگی و یا افسردگی از سینه‌اش درآمد.

مسافر بغل‌دستی‌ام هنوز خواب بود، سرش روی شانۀ من افتاده بود. کلاهش به طرف پشت گردنش سُر خورده بود، اما دست‌هایش پاکتِ بزرگِ زرد رنگی را که مُهر رادیولوژی بر آن خورده بود، همچنان محکم می‌فشرد. پوستش بوی خورجینِ اسب می‌داد و ریشِ سفیدش چین‌های گردنش را می‌‌پوشاند.

شوفر از صندلی‌اش بلند شد. رو به مسافرین، دست‌هایش را بلند کرد، بعد آن‌ها را پایین انداخت و گفت: «آخرِ خط است.» و از اتوبوس پیاده شد تا سیگاری بگیراند. به شهری آمده بودم که دیدنش برایم سنگین بود. مناظری که به زبانِ دردهای بی‌درمان با من حرف می‌‌زدند. همچون فردی عادی‌ که هیچ چیزم از دیگران سر نبود، بزرگ شده بودم. می‌دانستم که بهترین سال‌های عمرم را پشت سر گذاشته‌ام.

شب روی تپه‌های بلند اطراف شهر انعکاس عجیب و غریبی داشت. درخت‌های بیشه‌زار، زیر بارانِ سیل‌آسا در سیاهی فرورفته‌ بودند. کمی آن‌طرف‌تر، باغ‌های قدیمی و مخروبه با ردیف‌های کاج در چاه سیاهی غوطه‌ می‌خوردند. کانال و پل رویِ آن را از دور می‌دیدم. گاهی آب مثل پردۀ تئاتر بزرگی چین می‌خورد و فرو می‌افتاد.

گویی تراژدی‌ای در حال تدارک بود تا آخرین صحنۀ پُر راز و رمزش را به نمایش بگذارد. شوفر اتوبوس، مسافر خواب‌آلود بغل دستم، آن دخترک مو پرکلاغی، همگی با حضورشان می‌‌خواستند به من یادآوری‌ کنند که فراغتی به اندازۀ یک چشم به‌هم‌زدن فراهم شده تا راز اشتباهم، راهِ غلطی که رفتم ـ همان راهی را که سال‌ها پیش انتخاب کردم ـ بفهمم.

با چمدان از اتوبوس پایین ‌آمدم، شوفر که زیر ِسایبان فلزی ایستاده بود، همزمان با نشان ‌دادن دشت‌هایی که انگار پایین تپه را می‌لیسیدند، گفت: «در عرض سه روز سیل همه‌چیز را برده است، انگار سقفِ آسمان پاره شده و تمامی هم ندارد… ماهیگیری که می‌خواسته قایقش را نجات دهد، خودش غرق شده است. مرتیکۀ الاغ… می‌خواسته قایق را نجات بدهد! یک خر کمتر! او را می‌‌شناختم. برای نجات یک بچه هم حاضر نبود خودش را به خطر بیندازد! شاید حق و حقیقتی در این دنیا هست… ببینید، آدم حتا نمی‌‌تواند بفهمد مسیر رودخانه کجاست. آب همه‌چیز را سرِ راه خودش از زیر تیغ رد کرده است. چه صحنه‌ای! آدم را به فکر می‌‌اندازد، این‌طور نیست؟»

هیکل درشتی داشت. گونه‌هایش چنان به سرخی می‌زد که به روپوش آبی‌ای که زیادی به تنش چسبیده بود جلوۀ بیشتری می‌داد.

یک‌باره حالت متفکرانه‌ای به خود گرفت و ادامه ‌داد: «من وقتی این صحنه را می‌‌بینم، به موجودات کوچکی که آن زیر هستند فکر می‌‌کنم. به موش‌ها و مارمولک‌ها. همه‌شان مثل موش‌هایی هستند که با شکم‌های بادکرده و چشم‌های از حدقه درآمده و سفید روی آب شناورند، بی‌آنکه فرصت داشته باشند بفهمند چه بلایی سرشان آمده است.»

برای اینکه سه پک محکم به سیگاری که شبیه سوسیس بزرگی بود بزند، حرفش را قطع کرد، و بی‌آنکه من حرفی زده باشم، ادامه داد: «برای رفتن به مرکز شهر، البته به اصطلاح مرکزِ شهر! چون شهر خیلی بزرگی نیست. اگر یک‌ طرف این شهر بگوزی، بو و صدایش آن طرفِ دیگر شنیده می‌‌شود. به هر حال اگر بخواهید آنجا بروید بهتر است کنارۀ کانال را بگیرید، خیلی طولانی نیست، و اگر تند راه بروید در عرض ده دقیقه می‌‌رسید، البته تا بُنِ استخوان خیس می‌شوید.»

اتوبوس دیگر کاملاً خالی شده بود. مسافرِ بغل‌دستی و دختر جوان در تاریکی گُم شده بودند. هوای مرطوب و بوی چربیِ موتور ماشین بوی پوسیدگی دشت‌های سیل‌زده را می‌‌داد.

باران روی سقف سایبان ایستگاه اتوبوس ضرب گرفته بود. راننده از گوشۀ چشم مدت زیادی مرا نگاه کرد و گفت: «اهلِ این طرف‌ها نیستید؟ نه؟ مثلِ آدم‌های اهلِ این شهر نیستید، لهجه‌تان هم شبیه اینجایی‌ها نیست… من طبعاً همه را می‌شناسم… با این‌حال، حس می‌‌کنم شما را قبلاً یک جایی دیده‌ام. اما در زمان‌های دور، در گذشته…

اسمم برانسو است. برانسو مثل شهرِ برانسو. این شهر را می‌‌شناسید؟ من‌هم نمی‌شناسم. یک کسی روزی این را به من گفت، آدمی ‌که خیلی کتاب می‌‌خواند، روزی در اتوبوس گفت در کشوری ـ که اسمش یادم نمی‌آید ـ شهری هم‌نامِ اسمِ من وجود دارد، کجا بود خدایا! اما چه فرقی می‌کند؟ بی خیال.

خوب من دیگر باید بروم. حتماً همدیگر را دوباره خواهیم دید. یالله سریع بروید. شب شده، حالا می‌بینید ـ از اینکه روی آب راه می‌روید خودتان را همچون مسیح احساس خواهید کرد. این‌طوری بی‌چراغ میان دشت‌های پوشیده از آب… اما چیزی را که به شما گفتم یادتان نرود: جانورهای کوچکِ زیرِ آب را می‌‌گویم.»

اطلاعات بیشتر

وزن 180 g
ابعاد 21 × 14 cm
وزن

180

پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

94422

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-785-4

قطع

تعداد صفحه

135

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “مرواریدهای پشیمانی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.