(021) 66480377-66975711

کوه جادو

225,000تومان

توماس مان

ترجمه حسن نكوروح

در این رمان می‌توان شش خصلت یا شش موضوع اساسی یافت. نخست اینکه، نویسنده سبکی ناتورالیستی به کار می‌برد که مخصوصاً در توصیفاتش بسیار دقیق است، به این معنی که تسلیم میل خود به مسائل مربوط به بیماری می‌شود و چنان‌که در بودنبروکها می‌بینیم، ولی بر سر تحلیل فرتوتیها و احتضارها درنگ بسیار می‌کند. دوم اینکه، این جامعهٔ اروپایی (آسایشگاه داووس از همه کشورها بیمار می‌پذیرد)، در ۲۰۰۰ متری بالای مرزها، در مجموعه نماینده قومی است خارج از زمان، در عین حال متعلق هم به روزگار ابتدایی و هم به روزگار آینده. سوم اینکه، در اینجا مخصوصاً سخن از کاستورپ، یعنی فردی است که نمونه نوعی آلمانی متوسط است؛ او همین که پای‌بند کوهستان می‌شود، فراغتی نامحدود پیدا می‌کند، از زندگی پرتنش و سطحی عصر ما به مشغله‌های قرن هجدهم روی می‌آورد و به این ترتیب، مانند ویلهلم مایستر (سالهای کارآموزی ویلهلم مایستر) شروع می‌کند به پروردن و فرهیخته‌کردن خود. از این بابت، رمان مان مربوط می‌شود به سنت رمان پرورشی.

کاستورپ طی این سالهای آموزش چیز می‌خواند، گوش می‌دهد، مشاهده می‌کند و تقریباً به نظر می‌آید که نویسنده می‌خواهد بیهودگی دانشی را که از هواشناسی به روان‌کاوی می‌رود نشان دهد و تا حدی کنجکاوی برای کنجکاوی را محکوم می‌کند.

کوه جادو [Der Zauberberg] رمانی از توماس مان (1875-1955)، نویسنده آلمانی، که در 1924 انتشار یافت. و در سال 1929 یعنى پنج سال پس از انتشار، جایزه ادبى نوبل را براى نویسنده خود به ارمغان آورد. هانس کاستروپ جوان بورژوازاده‌ای است (مان در اینجا نیز، چنان که در بودنبروکها می‌بینیم، اگر نه به یک مکان هانسایی، دست کم به یک قهرمان ایالت هانسایی بازمی گردد) که برای اقامت چند روزه نزد پسرخاله خود یواخیم می‌رود که در آسایشگاه اووس تحت درمان است. ولی کاستروپ، همین که در معرض فضای مرگ‌آلود آسایشگاه قرار می‌گیرد، احساس می‌کند یا می‌پندارد که خود نیز بیمار است، و هفت سال در آنجا می‌ماند تا زمانی که جنگ جهانی 1914 او را از رؤیا بیرون می‌کشد و با خشونت به میدانهای نبرد می‌برد…

 

توضیحات

گزیده ای از کتاب کوه جادو

ساکت باش و سرت را به زیر بینداز، زیرا بسیار سنگین است. دیوار خوب است. به نظر مى رسد که نوعى گرما از بالکن چوبى خارج مى شود. البته اگر بتوان در اینجا از گرما حرف زد. گرماى مطمئن چوب که احتمالاً بیشتر یک حالت روانى یا… ذهنى است… آه، چقدر درخت! آه آب و هواى زنده زندگان! چه عطرى دارد!…

در آغاز کتاب کوه جادو می خوانیم

                        مقدمه‌اى بر «کوه جادو»

                سخنرانى در برابر دانشجویان دانشگاه پرینستون

خانم‌ها و آقایان!

مطمئنآ نادر است و نامعمول، که نویسنده‌اى در جلسات مطالعات ادبى شما حاضر شود و همراه شما اثر خود را بررسى کند، بى‌شک شما ترجیح مى‌دادید که از مسیو ولتر یا سینیور سروانتس سخنانى درباره کتاب‌هاى مشهورشان بشنوید. ولى قانون زمان و همزمانى چنین خواسته که به من رضایت دهید، به نویسنده «کوه جادو»، که از اینکه کتاب خود را در ردیف آثار بزرگ ادبیات جهان مى‌بیند پریشانى‌اش اندک نیست.

استاد محترم شما ازروى نیک نفسى چنین پسندیده، که این‌بار در سلسله ساعات درس شما اثرى نوخوانده و تجزیه و تحلیل شود، و اگر من نیز از این خوشحالم که رأى او یکى از آثار مرا برگزیده، دچار این خودپسندى هم نیستم که آن را یک داورى نهایى تلقى کنم. این به رأى و اختیار آیندگان است که «کوه جادو» را «شاهکار»ى بدانند، مانند بقیه آثار کلاسیک که در برنامه مطالعات شما قرار دارد، یا نه. به هرحال دنیاى پس از ما در آن سندى خواهد یافت بیانگر وضع روحى و مشکلات فکرى ثلث اول قرن بیستم، و از این لحاظ سخنان نویسنده‌اش درباره آفرینش آن، و تجربه‌اى که با آن به دست آورده، مى‌تواند بر شما سودمند افتد.

بیان این مطالب به زبان انگلیسى کار مرا نه‌تنها دشوار نمى‌کند، بلکه آسان هم مى‌کند. در این‌حال قهرمان داستانم را به یاد مى‌آورم، مهندس جوان هانس ـ کاستورپ را، که در پایان جلد اول به مادام شوشاى چشم قرقیزى اظهار عشق عجیبى مى‌کند که او آن را در لفاف یک زبان خارجى، فرانسه، مى‌پیچد. این کار به او کمک مى‌کند که بر شرم‌زدگى‌اش چیره گردد و جرئت یابد، مطالبى را
بگوید، که به آلمانى به سختى ممکن بود به زبان آورد. در آنجا مى‌گوید :

“Parler francais, C’est Parler Sans Parler, en quelque maniÉre.” [1]

خلاصه، به این وسیله مى‌تواند بر موانع درونى‌اش چیره گردد ـ و موانعى نیز که نویسنده هنگام صحبت درباره کتاب خود احساس مى‌کند با استفاده از زبانى دیگر تعدیل مى‌یابد.

ضمنآ آن‌ها تنها موانعى نیست که احساس مى‌شود. نویسندگانى هستند که نامشان با نام یک اثر بزرگ درآمیخته و تقریبآ یکى شده، وجودشان به‌طور کامل در آن یکى بیان شده. دانته ـ این همان کمدى الهى است. و سروانتس دون‌کیشوت است. ولى دیگرانى هم هستند ـ و من هم باید جزء آن‌ها به‌شمار آیم ـ که هیچ اثرى به تنهایى تمامى مهر و نشانشان را در انحصار خود ندارد، بلکه تنها بخشى از آن را دربر مى‌گیرد، از حاصل عمرشان را، زندگى و شخصیت‌شان را، که گرچه تلاش مى‌کند قانون زمان و توالى‌اش را از میان بردارد، و در هر آفرینشى به‌طورکامل حضور داشته باشد، ولى فقط چندان بدان دست مى‌یابد که «کوه جادو» از میان برداشتن زمان را تجربه مى‌کند، یعنى با «ترجیع»[2] ، این شیوه جادویى اشاره به پس و پیش، که حضور تمامى‌اش را در

هر لحظه اعلام مى‌دارد. به همین‌گونه مجموعه آثار یک نویسنده هم ـ به عنوان یک کل ـ ترجیع‌هاى خود را داراست، که به‌وسیله آن وحدت پدید مى‌آید، وحدت احساس مى‌شود و تمامى حاصل یک عمر در هریک از آثار حضور مى‌یابد. ولى به همین دلیل هم هرگاه ا ثرى را براى خود و بدون ارتباط با آثار دیگر، با تمامى آثار نویسنده، بررسى کنیم، بدون درنظر گرفتن نظام روابطى که این جزیى از آن است. حقش را ادا نکرده‌ایم. مثلا بسیار سخت و تقریبآ محال است، درباره «کوه جادو» سخنى گفت، بدون ذکر ارتباطش با آثار گذشته، با رمان جوانیم «خانواده بودنبروک»، با بررسى  انتقادى «نظریات یک غیرسیاسى» و «مرگ در ونیز» ـ و بدون یادآورى رابطه‌اش با آثار بعدى؛ مثلا رمان یوسف.

اشاره به موانعى که هنگام بیان مطلبى درباره یک اثر، مثلا «کوه جادو»، احساس مى‌کنم، توجه ما را تا حدود بسیار به بافت و ترکیب این کتاب و تمام آفرینش هنرى یک عمر، که این کتاب جزیى و نمونه‌اى از آن است، جلب مى‌کند ـ بیش از آنکه امروز بتوانم به آن بپردازم. امروز تنها مى‌کوشم گوشه‌ها و نکته‌هایى لطیفه‌وار از تاریخچه آفرینش این رمان برایتان بگویم، به عنوان تجربیات زندگى‌ام.

به سال 1912 ـ تقریبآ عمرى از آن مى‌گذرد، کسى که امروز دانشجوست، آن روز هنوز به دنیا نیامده بود[3]  ـ خانمم دچار یک بیمارى ریوى شد، که چندان شدید هم نبود، ولى به‌هرحال وادارش کرد براى نیم‌سالى به کوهستان برود و در آسایشگاهى در دهکده داووس[4]  به‌سر برد. من در این مدت پیش بچه‌ها ماندم،

در مونیخ و در خانه روستایى‌مان در تولتس[5]  در کنار رود ایزار[6] . ولى در مه و ژوئن همان سال براى چند هفته‌اى به دیدار خانمم به آن بالا رفتم، و وقتى شما بخشى را که در آغاز «کوه جادو»، «ورود» نامیده شده مى‌خوانید، که مهمان تازه‌وارد هانس کاستورپ همراه پسرخاله بیمارش یوآخیم تسیمسن در رستوران آسایشگاه شام مى‌خورد و نه‌تنها مزه غذاى آسایشگاه را مى‌چشد، بلکه شمه‌اى از هواى محل و توأم با آن زندگى «نزد ما ساکنان آن بالا» را هم درمى‌یابد ـ وقتى این بخش را مى‌خوانید، توصیف تقریبآ دقیقى را از آن دیدار ما در این هوا و تأثیرات عجیبش در من پیش‌رو دارید.

این تأثیرات چنین عجیب طى سه هفته‌اى که در محیط بیماران داووس به‌سر مى‌بردم، به عنوان ملاقات‌کننده خانمم، عمق و شدت بیشترى یافت. این همان سه‌هفته‌اى است که هانس کاستورپ در اصل قصد اقامت در آنجا را دارد، ولى بعدآ هفت سال ـ سال افسانه‌اى ـ در بند جادویش گرفتار مى‌آید. من توانستم داستانش را تعریف کنم، چون هیچ نمانده بود همین سر خودم بیاید. دست‌کم یکى از وقایع ـ واقعه‌اى که تأثیرى بنیادین در کل داستان دارد ـ تجربه شخصى نویسنده است که به قهرمانانش منتقل کرده: یعنى معاینه مهمان اهل سرزمین هموار، که نشان مى‌دهد او نیز بیمار است.

ده روزى مى‌شد که آن بالا به سر برده بودم، که از تأثیر هواى سرد و مرطوب بالکن زکام بد و ناجورى گرفتم. از آنجا که دو پزشک متخصص دم‌دست بودند، رئیس و معاونش، چیزى به نظر درست‌تر از این نمى‌آمد، که طبق قاعده و براى اطمینان درخواست کنم لوزه‌هایم را معاینه کنند، و بنابراین همراه خانمم که براى معاینه فراخوانده شده بود راه افتادم. رئیس که همان‌طور که ممکن است فکر کنید ظاهرش به پزشک مخصوص رمان خودم شباهت‌هایى داشت گوشى گذاشته به سرعت تمام به اصطلاح یک گرفتگى، یک نقطه بیمار در ریه‌ام تشخیص داد، که من اگر هانس کاستورپ بودم شاید نقطه عطفى در زندگى‌ام مى‌شد. پزشک به من اطمینان داد که بسیار عاقلانه خواهد بود اگر براى شش ماه تحت مداوا قرار گیرم، که اگر به توصیه‌اش عمل مى‌کردم، کسى چه مى‌داند، شاید هنوز هم آن بالا به‌سر مى‌بردم. ولى من ترجیح دادم به جاى این کار «کوه‌جادو» را بنویسم، که در آن تأثیرهایى را که آنجا در من گذاشت به کار گرفته‌ام، تا مخاطرات چنین محیطى را براى جوانان ـ و سل یک بیمارى مخصوص جوان‌هاست ـ نشان دهم. این دنیاى بیماران آن بالا دنیایى است بسته و جدا از دنیاى خارج، و داراى نیرویى تسخیرکننده، که خود یقینآ هنگام خواندن رمان تا حدودى حس کرده‌اید. نوعى زندگى بدلى است که جوان‌ها را در زمانى نسبتآ کوتاه به زندگى واقعى و پرتلاش کاملا بیگانه مى‌سازد. همه‌چیز آن بالا تجمل است ـ یا تجمل بود ـ همچنین مفهوم زمان. در این نوع مداواها همیشه صحبت از ماه‌هاست که اغلب هم به سالیان مى‌کشد. و پس از شش ماه یک جوان معمولا فکرى در سر ندارد جز حرارت‌سنج زیر زبان ولاس. و پس از یک نیم‌سال دیگر در موارد بسیار کارش به جایى مى‌کشد، که دیگر هرگز نخواهد توانست فکر دیگرى در سر راه دهد. دیگر براى همیشه توانایى زندگى در زمین هموار را از دست داده است. در این مؤسسات با پدیده‌اى سر و کار داریم، یا داشتیم، خاص دوران پیش از جنگ جهانى اول، که تنها در یک اقتصاد سرمایه‌دارى خالص و دست‌نخورده قابل تصور بود. تنها در آن شرایط ممکن
بود بیمارانى به خرج خانواده‌شان براى سالیان یا حتى الى‌الابد این چنین زندگى کنند. امروزه دیگر آن شرایط پایان یافته، یا تقریبآ مى‌توان گفت پایان یافته است. «کوه جادو» مفهوم آواز قویى را یافته براى آن دوران و آن شیوه اقتصادى، و شاید بتوان گفت این یک قاعده است، که توصیف‌هاى ادبى و داستانى همیشه بر شیوه‌هاى زندگى نقطه پایان مى‌نهند، و با آمدن آن‌ها رفتن این‌ها فرامى‌رسد. امروزه درمان بیمارى‌هاى ریوى بیشتر از راه‌هاى دیگرى صورت مى‌پذیرد، و اکثر آسایشگاه‌هاى کوهستانى سوئیس به هتل‌هاى ورزشى تبدیل شده.

این فکر، که از خاطرات و تجربیات داووس داستانى بسازم، خیلى زود در سر من راه یافت. در آن زمان موقعیت ادبى من از این قرار بود: پس از رمان «اعلیحضرت همایونى»[7]  به کار عجیب نوشتن خاطرات یک حقه‌باز، که در هتل‌ها به دزدى مشغول است[8]  دست زده بودم، یک رمان، که در واقع داستان

هنرمند را به صورتى جنایى و ضداجتماعى ارائه مى‌کند، همچنان که داستان «اعلیحضرت همایونى» هم به‌گونه دیگرى داستان یک هنرمند است. شیوه این کتاب غریب، که در واقع ناتمام باقى مانده، تقلیدى است به ریشخند[9]  از خاطره‌نویسان بزرگ قرن هجدهم و نیز از «شعر و حقیقت»[10]  گوته، و لحن آن به گونه‌اى بود که به زحمت مى‌شد تا پایان همچنان ادامه داد. چنین بود که نیاز به استراحت در دیگر فضاهاى زبان و اندیشه در من پدید آمد، پس کار را متوقف کرده، داستان بلند «مرگ در ونیز» را نوشتم. با پایان آن سفر به داووس رسید، و داستانى که حال نقشه‌اش را در سر مى‌پروراندم ـ و فورآ نام «کوه جادو» را به خود گرفت ـ در اصل بنا بود چیزى بیش از یک قطعه طنزآمیز در برابر «مرگ در ونیز» باشد، عکس و متضاد آن همچنین از لحاظ حجم، یعنى اندکى بلندتر از یک داستان کوتاه، در طرحى که در سر براى آن ریخته بودم باید به صورت یک نمایش غریب و برگردان خنده‌آور «مرگ در ونیز» درمى‌آمد، که تازه تمامش کرده بودم. حال و هوایش مى‌بایست آمیزه‌اى باشد از مرگ و تفریح، یعنى همان
چیزى که در آن مکان عجیب به عینه شاهد آن بودم. جاذبه مرگ، پیروزى بى‌نظمى مستى‌بخش بر نظام برتر زندگى که در «مرگ در ونیز» به وصف آمده‌بود، باید در این اثر بر زمینه‌اى طنزآمیز منتقل مى‌شد. قهرمانى ساده‌لوح در تضادى فکاهى میان ماجراجویى‌هاى مرگ‌آلود و شرافت‌جویى بورژوایى، این بود آنچه قصد نوشتنش را داشتم. پایان کار ناپیدا بود، ولى بالاخره معلوم مى‌شد، در مجموع اثرى سبک و سرگرم‌کننده، با حجمى نه‌چندان بسیار. همین‌که به تولتس و مونیخ بازگشتم، دست به کار نوشتن بخش اول شدم.

از همان آغاز ترسى پنهانى از خطرات گسترش داستان، گرایش موضوع آن به مفاهیم والا و بى‌کرانى اندیشه به دلم راه مى‌یافت. نمى‌توانستم از خود پنهان کنم که گرداگردش را رابطه‌ها و پیوندهایى بس مخاطره‌آمیز فراگرفته. شاید این دست‌کم گرفتن کارى که در پیش است تنها تجربه مکرر من نباشد. وقتى طرح کارى در سر شکل مى‌گیرد به‌نظر ساده و عملى مى‌آید. زحمت فراوان نمى‌برد و تفصیل چندانى نمى‌طلبد. نخستین رمانم، «خانواده بودنبروک» نیز مطابق طرح نخستینش باید کتابى مى‌شد به تقلید از داستان‌هاى خانوادگى و بازرگانى اسکاندیناوى، کتابى در 250 صفحه، که دو جلد قطور از آب درآمد. «مرگ در ونیز» قرار بود در اصل داستان کوتاهى باشد براى مجله سیمپلیتسیسیموس[11] . همین نکته در مورد رمان یوسف هم، که قبلا طرح آن را در ذهن خود به‌اندازه و حجم «مرگ در ونیز» پرورانده بودم، مصداق پیدا کرد. در مورد «کوه جادو» هم جریان به‌گونه دیگرى نبود، که احتمالا این فریبى بوده که در آفرینش آثارم به آن احتیاج داشته‌ام. هر آینه انسان همه امکانات و مشکلات یک اثر را پیشاپیش به روشنى درنظر مى‌آورد و خواست آن را که معمولا با خواست نویسنده تفاوت بسیار دارد به خوبى بداند، چه‌بسا که سست شده و جرئت آغاز کردن پیدا نمى‌کرد. گاه یک اثر در جاه‌طلبى مسافتى دراز از آفریننده خود جلو مى‌زند، و چه خوب که چنین مى‌کند. چون جاه‌طلبى نباید که از آن شخص باشد، نباید بیرون از اثر و در برابر آن قرار گیرد، بلکه این اثر است که باید آن را از خود بیرون تراود و به پیش
راند. به گمان من آثار بزرگ این‌چنین پدید مى‌آید، و نه از یک جاه‌طلبى که از پیش عزم ساختن اثرى بزرگ مى‌کند.

خلاصه، خیلى زود پى بردم که داستان داووس امکانات و توانایى‌هاى خود را داراست و درباره خود اندیشه‌هاى دیگرى در سر دارد. این حتى از لحاظ ظاهر هم چنین بود، چون شیوه طنزآمیز رمان انگلیسى که من در آن از سختى فضاى تنگ «مرگ در ونیز» خیال آسودن داشتم فضاى بسیار مى‌طلبد و زمانى درخور آن. آن‌گاه جنگ شروع شد که به پایان کار فرامى‌خواند، و درگیرى فکرى با آن کتاب را غناى بسیار مى‌بخشید، ولى ادامه نوشتنش را نیز تا سال‌ها با موانعى روبرو ساخت.

در آن سال‌ها من مشغول نوشتن «نظریات یک غیرسیاسى» بودم، که غور در خویشتن بود، در گیرودار جنگ آراء و عقاید و تضادهاى فکرى اروپا، کتابى که به گونه دورخیزى ـ چند ساله ـ پرش بزرگى را آماده مى‌ساخت: یک اثر هنرى، یک بازى، هرچند بازى‌اى بسیار جدى، تنها به کمک یک اثر تحلیلى انتقادى، که قبلا بارش را سبک کرده باشد، مى‌توانست پدید آید. گوته یک‌بار «فاوست» را «این شوخى‌هاى بسیار جدى» مى‌خواند، و این تعریف همه آثار هنرى است، و درباره «کوه جادو» هم مصداق دارد. ولى من نمى‌توانستم این‌گونه شوخى و بازى کنم، هرگاه مسائل عنوان شده‌اش را قبلا با چنان منظر خونین ندیده و احساس نکرده بودم، تا آن‌گاه بتوانم از جایگاه رفیع هنرمند به آن بنگرم. سرلوحه «نظریات یک غیرسیاسى» چنین بود :

            [12]  “Que diable allait il faire dans cette galÉre?

پاسخ آن این بود: «کوه جادو»! پس از درگیرى روحى و فکرى با مسئله جنگ در طول جنگ، نخستین تلاش براى از سرگیرى کار هنرى به صورت دو اثر ظاهر شد، که هردو از نیاز به آرامش و آسایش از جنجال جهانى سرچشمه مى‌گرفت: «آقا و سگش» و «سرود خردسال». آن‌گاه دوباره دست به کار «کوه جادو» شدم، که بازهم مدام با مقالات انتقادى قطع مى‌شد. این مقالات که همراه رمان نوشته شده، و در حقیقت
شاخه‌هاى این درخت تنومند بوده، یکى «گوته و تولسوى» است، دیگر «درباره جمهورى آلمان» و سومى «تجربه‌هاى پنهان».

موسسه انتشارات نگاه

کوه جادو کوه جادو کوه جادو کوه جادو

موسسه انتشارات نگاه

اطلاعات بیشتر

وزن 2000 g
ابعاد 24 × 17 cm
وزن

2000

پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

94412

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-435-8

قطع

تعداد صفحه

1016

سال چاپ

تعداد مجلد

موضوع

جنس کاغذ

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کوه جادو”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.