(021) 66480377-66975711

سپید دندان – چشم چراغ 69

90,000تومان

جك لندن

ترجمه محمد قاضى

سپیددَندان رمانی از جک لندن نویسنده آمریکایی است. این رمان نخست به صورت پاورقی در مجله آوتینگ در سال ۱۹۰۶ منتشر شد. داستان در جریان هجوم جویندگان طلا در کلوندایک رخ می‌دهد. جک لندن زندگی سگی را که خون گرگی دارد دنبال می‌کند. او در این رمان به مسائل اخلاقی و تقابل وحشی‌گری و تمدن انسانی می‌پردازد. این رمان مکمل دیگر رمان مشهور جک لندن به نام آوای وحش است. جک لندن در پایان این اثر می گوید : «قانونی که او آموخته بود عبارت بود از اطاعت از قوی تر و زور گویی به ضعیف تر .» لندن که زیر نامه هایش را با عنوان گرگ امضا می کرد ، قیاس های آشکاری میان دنیای انسان و حیوان می کند؛ ولی از جنبه ی انسانی و بخشیدن بی اندازه به حیوان پرهیز می کند .دوگانگی ناگشوده بین فردگرایی و سوسیالیسمِ که وی در زمان زندگی پاسخش را یافت ، پایان این رمان را رقم می زند. سپید دندان در تقابل با باک در “آوای وحش “، جامعه را می پذیرد بی آن که تمامی ، خصوصیات و خوی وحشی اش را به کناری نهد .

«سپيددندان» حيواني وحشي است كه سه چهارم آن گرگ و يك چهارم آن سگ گرگي است. خوي گرگي او باعث مي‌شود كه دايما توسط همنوعان رقيبش به مبارزه خوانده شود. صاحب سپيددندان او را در ازاي يك بطري عرق، به «بيوتي اسميت» مي‌فروشد. او فردي بي‌پرواست كه سگ‌ها را به جان هم مي‌اندازد و از اين راه كسب درآمد مي‌كند. يكبار هنگام درگيري شديد سپيددندان با «بولداگ» قوي‌هيكل، مهندسي به نام «ويدون اسكات»، در لحظه‌هاي آخر به كمك او مي‌رسد و از آن پس سپيددندان به خدمت او در آمده، براي او حكم يك شريك بسيار دوست‌داشتني را پيدا مي‌كند و اتفاقات تازه‌اي برايش رخ مي‌دهد. كتاب حاضر، برگردان ديگري از «سپيددندان» اثر «جك لندن» ـ نويسندة برجستة آمريكايي قرن نوزدهم ـ است.

توضیحات

گزیده ای از کتاب سپید دندان

هانرى از زیر لحاف بیرون آمد و به طرف سگ‌ها رفت و به دقت آن‌ها را شمرد، سپس او نیز با بیل هم‌صدا شد و به ارواح خبیثه بیابان که یک سگ دیگر ایشان را دزدیده بود لعنت فرستاد.

در آغاز کتاب سپید دندان می خوانیم

ردپاى شکار

جنگل وسیع درختان کاج، در دو طرف شط منجمد، با حالى پر از ابهام و تهدید گسترده بود. درختان که از وزش باد تازه‌اى قباى سفید برفى نشان از تن افتاده بود، سیاه و مغموم، در برابر شعاع پریده‌رنگ خورشید رو به زوال غروب درهم مى‌لولیدند، گویى از فرط حزن و وحشت مى‌خواستند به هم تکیه کنند. زمین بیابانى مرده و بى‌انتها بود که در آن جنبده‌اى نمى‌جنبید و پرنده‌اى پر نمى‌زد، و چنان سرد و متروک و غم‌انگیز بود که اندیشه آدمى در برابر رعب و صولت آن تابه وراى اقلیم غم و وحشت مى‌گریخت. روح مغموم آدمى را هوس خنده‌اى مخصوص، خنده‌اى شبیه به زهرخند حزن‌انگیز ابوالهول، خنده‌اى خشک و بى‌روح و بى‌نشاط، خنده‌اى مانند نیشخند مقام ابدیت به دستگاه پوچ و بى‌معناى کائنات و به تلاش‌هاى مسخره و بیهوده وجود بى‌اثر ما، فرا مى‌گرفت. این زمین بیابان وحشت‌خیز و افسرده شمال بود که تا بطون آن یخ بسته بود.

سورتمه‌اى که به چند سگ گرگ‌نژاد بسته بودند، بر سطح منجمد رودخانه به زحمت پیش مى‌رفت، گویى با هیبت و وحشت بیابان شمال در ستیزه بود. مو بر تن سگان سورتمه راست ایستاده بود و برف بر آن‌ها سنگینى مى‌کرد. هنوز نفس گرم از دهانشان بیرون نیامده، یخ مى‌بست و به شکل بلورهاى شفاف بر سرشان فرو مى‌ریخت، گویى به‌جاى کف، خرده یخ از دهان بیرون مى‌ریختند.

تنگ سگان را با تسمه‌هاى چرمین بسته بودند و زین و یراقى با بند و افسار آن‌ها را به سورتمه لرزانى وصل مى‌کرد که قدرى دورتر، از عقبشان کشیده مى‌شد. این سورتمه سرسره نداشت و از پوست درختان جنگلى که محکم به هم بسته بودند درست شده بود، و پهناى کف آن کاملا روى برف قرار مى‌گرفت. قسمت جلوى آن به شکل استوانه خمیده بود تا بتواند توده‌هاى مواج و سنگین برف را، بدون این‌که در آن فرو رود، از زیر خود رد کند و بگذرد.

بر روى سورتمه، صندوق بزرگى را محکم بسته بودند. این صندوق به شکل مستطیل کم عرض ولى بلند بود و تقریبآ تمام فضاى سورتمه را اشغال مى‌کرد. در کنار صندوق اشیاء دیگرى نیز، از جمله چند پارچه لحاف و یک عدد تبر و یک قهوه‌جوش و یک چراغ خوراک‌پزى بر روى هم انباشته بودند.

در جلوى سگ‌ها مردى به زحمت پیش مى‌رفت و در عقب سورتمه مرد دیگرى روان بود؛ در میان صندوق نیز مرد سومى خوابیده بود که دوره رنج و محنت و غم و اندوه او پایان یافته بود. این بیچاره را «بیابان شمال» به سختى کوبیده و خرد کرده بود تا هرگز یاد حرکت و حیات نکند و هواى مبارزه و ستیزه‌جویى به سرش نیفتد. آرى حرکت و نشاط براى «بیابان شمال» نفرت‌انگیز است و حیات و زندگى توهینى به آستان اهریمنى او به شمار مى‌رود. «بیابان شمال» آب را منجمد مى‌کند تا از حرکت او به سوى دریا مانع شود؛ شیره نباتى را در زیر پوست ضخیم درختان جنگل مى‌بندد تا خشک شوند و بمیرند؛ و از این بدتر و بى‌رحم‌تر، به انسان مى‌تازد تا وى را درهم کوبد و مطیع و منقاد خویش کند، زیرا انسان فعال‌ترین و پرحرکت‌ترین موجودات روى زمین است که هرگز نمى‌آساید و هرگز خسته نمى‌شود؛ و البته «بیابان شمال» از حرکت و علائم حیات متنفر است.

مع‌هذا دو مردى که هنوز جان داشتند، بى‌آن‌که خسته شوند و یا مأیوس گردند در جلو و عقب سورتمه به هر جان کندنى بود پیش مى‌رفتند. لباسشان از خز و چرم نرمى بود که به شکل پوست دباغى شده بود. نفسشان مانند نفس سگ‌ها از دهان بیرون نیامده، یخ مى‌بست و به‌صورت خرده‌هاى یخ و برف چنان روى ابرو و مژگان و چهره و لب ایشان را مى‌پوشانید که تشخیص آن‌دو از هم مشکل بود؛ گویى دو عضو نقابدار اداره متوفیات بودند که در تشییع جنازه اشباحى چند شرکت کرده و آن‌ها را به جهان دیگر مى‌بردند؛ ولى در زیر آن نقاب مردانى با عزم و اراده بودند که به‌رغم تمام ناملایمات در آن سرزمین متروک و مرگ‌بار پیش مى‌رفتند؛ و با آن‌که در قبال عظمت و قدرت آن دنیاى عجیب، دنیایى که با وجهه تهدید و خصومت خود چون گردابى بى‌آغاز و انجام غیرقابل عبور جلوه مى‌کرد، بسیار حقیر و ناچیز بودند، مع‌هذا به خشم و غضب کور و وحشیانه او مى‌خندید.

هر دو با عضلاتى کشیده و محکم پیش مى‌رفتند و از تلاش بیهوده اجتناب مى‌ورزیدند و مى‌خواستند در صرف قوا و حتى در کشیدن نفس صرفه‌جویى کنند. از همه سو در سکوتى مرگبار و وحشت‌زا محاط شده بودند، سکوتى که با وزن سنگین خود مانند آبى که مغروقى را مى‌فشارد و به تدریج به اعماق اقیانوس فرو مى‌برد بدنشان را درهم مى‌فشرد و خرد
مى‌کرد.

ساعتى گذشت و سپس ساعتى دیگر به سر آمد. شعاع پریده‌رنگ روز، یعنى شعاع بدون خورشید قطبى در شرف افول بود که ناگاه بانگى ضعیف از دور و در هواى آرام بیابان برخاست. این صدا به تدریج بزرگ شد و بالا گرفت تا به اوج خود رسید. چند لحظه‌اى ادامه داشت و سپس قطع شد. اگر جنبه خون‌خوارى و سبعیت در آن نهفته نبود با فریاد یأس‌آمیز ارواح سرگردان اشتباه مى‌شد. این صدا فریادى پرحرارت و حیوانى بود، فریاد گرسنه و قحطى‌زده‌اى بود که به دنبال طعمه مى‌گشت.

مردى که در جلو حرکت مى‌کرد آن‌قدر سر خود را به عقب برگرداند تا نگاهش با نگاه مردى که از عقب مى‌آمد تلاقى کرد، و هر دو از بالاى صندوقى که در سورتمه نهاده شده بود به هم اشاره کردند.

نعره‌اى دیگر برخاست و سکوت را درهم شکست. آن‌دو مرد جهت صدا را تشخیص دادند. صدا از عقب و از آن بیابان وسیع و پربرفى مى‌آمد که تا کنون طى کرده بودند. نعره سومى به دو نعره دیگر جواب داد. آن نعره هم از عقب و از طرف چپ صداى دوم برخاست.

مردى که در جلو حرکت مى‌کرد به رفیق خود گفت :

«بیل؛ دارند ما را تعقیب مى‌کنند.»

صداى او خشن و مرتعش بود، گویى به زحمت از گلویش بیرون مى‌آمد.

بیل که از عقب مى‌آمد جواب داد :

«بلى، گوشت در این سرزمین نایاب است و من چند روز است که حتى جاى پاى یک خرگوش هم ندیده‌ام.»

بعد، هر دو سکوت کردند ولى گوش‌شان متوجه صدایى بود که از پشت سرشان برمى‌خواست و به دنبال طعمه مى‌گشت.

همین‌که شب فرا رسید، سگ‌ها را از سورتمه باز کردند و در کنار شط، در بیشه کوچکى از درختان کاج گرد آوردند؛ سپس چند قدم دورتر از سگ‌ها، آتشى افروختند و بساط خود را پهن کردند و تابوت رفیق مرده خود را، هم به‌جاى میز و هم به‌جاى صندلى، به‌کار بردند. سگ‌هاى گرگ‌نژاد مى‌غریدند و با هم نزاع مى‌کردند ولى در فکر این نبودند که بگریزند و در ظلمت بیابان ناپدید شوند.

بیل به رفیقش گفت:

«هانرى، مثل این‌که این سگ‌ها تا آخر نسبت به کاروان وفادار خواهند ماند.»

هانرى که روى آتش خم شده و مشغول ذوب کردن یخ و تهیه آب براى درست کردن قهوه بود، با اشاره سر گفته او را تأیید کرد. سپس روى تابوت نشست و شروع به خوردن کرد و گفت:

«براى این‌که خوردن را بر خورده شدن ترجیح مى‌دهند و خوب مى‌دانند که جانشان پیش ما سالم‌تر مى‌ماند. این سگ‌ها حیوانات بیهوشى نیستند.»

بیل سرش را تکان داد و گفت:

«من در این موضوعات زیاد وارد نیستم.»

«عجب! این اولین دفعه است که مى‌بینم تو در هوش و ذکاوت سگ‌ها تردید مى‌کنى.»

بیل درحالى‌که با حرارت و ولع تمام لوبیاى پخته را مى‌جوید گفت:

«توجه نکردى که وقتى شام آن‌ها را بردم چقدر مضطرب و ناراحت بودند و چه الم شنگه‌اى راه انداختند؟… راستى هانرى، ما چند تا سگ
داریم؟…»

هانرى گفت: «شش تا.»

«بسیار خوب.»

بیل مثل این‌که مى‌خواست به آهنگ گفتار خود وزن و وقار بیش‌ترى بدهد کمى مکث کرد و سپس گفت:

«ما مى‌گفتیم که شش تا سگ داریم و به همین جهت من شش تا ماهى در کیسه ریختم و براى آن‌ها بردم و به هر کدام یک ماهى دادم ولى آخر سر دیدم که یک ماهى کسر آورده‌ام.»

«حتمآ بد شمرده‌اى.»

بیل به آرامى جواب داد: «خیر، بد نشمرده‌ام، ما شش تا سگ داشتیم و شش تا ماهى بردم ولى «یک گوش» سرش بى‌کلاه ماند، آن وقت من برگشتم و یک ماهى دیگر از کیسه برداشتم و به او دادم.»

هانرى گفت: «به‌هرحال ما شش تا سگ بیش‌تر نداریم.»

بیل گفت: «من که نمى‌گویم غیر از سگ حیوان دیگرى هم بود ولى مى‌گویم که من به هفت تا سگ ماهى دادم.»

هانرى از خوردن دست کشید و در نور شعله‌هاى آتش از دور حیوان‌ها را شمرد و گفت:

«به هر صورت، حالا که بیش‌تر از شش تا نیست.»

بیل گفت: «من هفتمى را دیدم که از توى برف‌ها زد به چاک.»

هانرى با قیافه‌اى حاکى از ترحم و دلسوزى به بیل نگاه کرد و گفت:

«خدا عاقبت ما را در این سفر نکبت‌بار بخیر کند، اى کاش که زودتر به منزل مى‌رسیدیم!»

بیل گفت: «مقصودت از این حرف چیست؟»

هانرى گفت؛ «مقصودم این است که صدمه راه و رنج سفر اعصاب تو را سخت ناراحت کرده و یواش یواش چشمت دارد آلبالو ـ گیلاس مى‌چیند و چیزهاى نادیده مى‌بیند.»

بیل به شدت به این حرف رفیقش اعتراض کرد و گفت:

«من هم اول همین خیال را مى‌کردم ولى جاى پاى حیوان هفتم هنوز روى برف‌ها باقى است و اگر مایل باشى حاضرم به تو نشان بدهم.»

هانرى اصلا جواب نداد و دوباره در سکوت کامل به خوردن مشغول گردید. وقتى‌که غذا تمام شد یک فنجان قهوه پشت سر آن نوشید و بعد دهان خود را با پشت دستش پاک کرد و ناگهان سکوت را شکست و گفت :

«راستى، بیل، تو باور مى‌کنى که چنین حیوانى…»

در این اثنا فریاد وحشت‌زا و دردناکى از دل ظلمت برخاست و حرف او را قطع کرد. هانرى سکوت کرد تا خوب گوش فرا دهد و سپس دستش را به طرفى که صدا از آن‌جا آمده بود دراز کرد و گفت :

«این یکى از آن‌هاست که آمده است.»

بیل با حرکت سر گفته او را تصدیق کرد و گفت:

«من غیر از آن‌چه گفتم نمى‌توانم فکر دیگرى بکنم. تو خودت دیدى که سگ‌ها چه الم شنگه‌اى برپا کرده بودند.»

صدا پشت صدا هم‌چنان برمى‌خاست و از هر سو، از دور و نزدیک، به هم جواب مى‌دادند، گویى بیابان شمال ناگهان تبدیل به دیوانه‌خانه شده بود. سگ‌ها، وحشت‌زده، بندهاى خود را گسیخته و چنان نزدیک به آتش درهم لولیده بودند که پشمشان در برابر شعله‌ها سرخى مى‌زد.

بیل هیزم در آتش انداخت و چپقش را روشن کرد و چند پکى زد و گفت:

«هانرى، من در این فکرم که این کسى که در آن توست (با شست خود اشاره به صندوقى کرد که روى آن نشسته بودند) از من و تو خیلى خوشبخت‌تر است. من و تو نه تنها پس از مرگ چنین سفر راحتى نخواهیم کرد بلکه اصلا معلوم نیست که آیا روى قبر ما کسى سنگى خواهد گذاشت یا نه. چیزى که اسباب تعجب من شده این است که آدمى مثل این یارو که حتمآ در مملکت خودش مردى اعیان و یا در همین حدود بوده و هرگز غصه آب و نان و مسکن نداشته چطور به سرش زده است که پا به این سرزمین لعنتى، که خدا هم ترکش کرده است. بگذارد، راستى من از این موضوع سر در نمى‌آورم.»

هانرى تصدیق کرد و گفت:

«اگر این آدم در مملکت خودش مانده بود ممکن بود خیلى عمر بکند.»

بیل مى‌خواست دنباله حرفش را بگیرد که ناگاه در تاریکى مخوف شب که هر دم چون دیوارى سیاه ایشان را تنگ‌تر در بر مى‌گرفت و در آن، اشکال و اشیاء محوتر مى‌شدند، چشمش به یک جفت چشم درخشان افتاد که چون اخگر فروزان برق مى‌زدند. بیل آن دو چشم را به هانرى نشان داد و هانرى نیز یک جفت چشم درخشان دیگر و سپس جفت سومى به او نشان داد. کم‌کم دیدند که در حلقه‌اى از چشمان درخشان محاصره شده‌اند. گاهى یک جفت چشم جابه‌جا مى‌شد و یا اصلا ناپدید مى‌گردید ولى دوباره در محل دیگرى ظاهر مى‌شد.

وحشت سگ‌ها هر لحظه رو به افزایش مى‌نهاد. همه دیوانه‌وار به دور آتش جست‌وخیز مى‌کردند و یا از ترس بر روى زمین مى‌خیزیدند و خود را در لابه‌لاى پاى آن دو مرد مخفى مى‌ساختند. در آن هنگامه جست‌وخیز، یکى از سگ‌ها در آتش افتاد و زوزه‌هاى جگرخراشى از دل برآورد، و هوا نیز از بوى پشم پر شد. این سروصدا براى لحظه‌اى حلقه چشم‌هاى درخشان را از هم گسیخت و آن‌ها را عقب زد ولى همین‌که سگ‌ها آرام شدند دوباره تشکیل گردید.

بیل گفت: «مهمات ما دارد تمام مى‌شود؛ وضع بسیار وخیم است.» بیل چپقش را تمام کرده بود و داشت به رفیقش کمک مى‌کرد تا رختخواب پشمین را روى شاخه‌هاى کاج که قبلا به همین منظور روى برف‌ها ریخته بودند پهن کنند.

هانرى درحالى‌که چارق پوست گوزنش را از پا در مى‌آورد با غرشى حاکى از عدم رضایت از رفیقش پرسید:

«چطور، بیل، گفتى چند تا فشنگ باقى مانده است؟»

بیل گفت: «سه تا، و اى کاش سیصدتا مانده بود تا یک چیزى به این لعنتى‌ها حالى مى‌کردم.»

بیل با خشم و غضب مشت‌هاى خود را به طرف چشم‌هاى درخشان گره کرد، سپس او نیز چارق‌هاى خود را از پا درآورد و با احتیاط تمام نزدیک آتش گذاشت و به سخن چنین ادامه داد:

«.. و نیز دلم مى‌خواست که این سرماى ملعون هم قطع مى‌شد، بى‌انصاف دو هفته است که از ده درجه زیر صفر کم‌تر نشده. اى کاش که پا در این سفر منحوس نمى‌گذاشتیم، من از سفر بدم نمى‌آید ولى از این تصادفات و تحولات جان فرسا پکرم. بالاخره هر سفرى به پایان مى‌رسد ولى حالا که شروع شده است اى کاش زودتر از آن‌چه فکر مى‌کنیم تمام مى‌شد و دیگر یادى هم از آن نمى‌کردیم. خوشا به آن روزى که من و تو صحیح و سالم دوباره یکدیگر را در «فرمگرى» ببینیم و آسوده در کنار آتش لم بدهیم و ورق بازى کنیم. راستى من به جز این آرزویى ندارم.»

هانرى غرش دیگرى از روى اوقات تلخى کرد و به زیر لحاف خزید و مى‌خواست بخوابد که بیل با تشدد او را مخاطب ساخت و گفت:

«هانرى، بگو ببینم، این فضول بى‌شرمى که خودش را قاطى سگ‌هاى ما کرد و یک ماهى هم کِش رفت چرا سگ‌ها به سرش نریختند و دخلش را نیاوردند؟ راستى دارم از درد این لعنتى مى‌ترکم.»

هانرى با صداى خواب‌آلودى گفت :

«بیل، چه خبرت است، خیلى شلوغ کرده‌اى، تو که سابقآ این‌طور نبودى، من فکر مى‌کنم که معده‌ات خوب کار نمى‌کند، تو را به خدا کم‌تر درى‌ورى بگو، بگیر بخواب والا فردا حالت مساعد نخواهد بود. چرا بى‌خودى این‌قدر مخت را زیرورو مى‌کنى؟…»

هر دو رفیق در جوار هم در زیر یک لحاف بخواب رفتند، و نفسشان به سنگینى بالا مى‌آمد.

آتش کم‌کم رو به خاموشى مى‌رفت و چشم‌هاى درخشان، حلقه محاصره خود را تنگ‌تر مى‌کردند. همین‌که دوتا از آن‌ها نزدیک‌تر مى‌آمدند سگ‌ها، هم از وحشت و هم براى ترساندن آن‌ها، مى‌غریدند. عاقبت لحظه‌اى فرا رسید که غرش سگ‌ها چنان شدید شد که بیل از خواب پرید و براى این‌که خواب رفیقش را آشفته نکند آهسته و با احتیاط از زیر لحاف بیرون آمد و دوباره آتش را مرتب کرد.

همین‌که شعله آتش اوج گرفت، حلقه چشم‌ها عقب رفت. بیل نگاهى به سگ‌ها کرد و بعد پلک چشمان خود را مالید و دوباره با دقت بیش‌ترى به سگ‌ها نگریست، سپس خود را به زیر لحاف رساند و گفت:

«هانرى، هانرى، هو، هانرى!…»

هانرى درست مثل کسى که بى‌وقت از خواب بیدارش کنند، ناله‌اى کرد و گفت:

«ها، دیگر چه خبر شده؟…»

«هیچى، باز سگ‌ها را شمردم، هفت تا بودند.»

هانرى از این خبر اصلا ناراحت نشد و لحظه‌اى بعد دوباره با مشت بسته به خواب رفت و خورخورش بلند شد.

صبح زود هم اول او بیدار شد و رفیقش را از زیر لحاف بیرون کشید. ساعت شش بود، هنوز آفتاب طلوع نکرده بود و تا سه ساعت دیگر هم بالا نمى‌آمد.

هانرى در تاریکى به تهیه صبحانه پرداخت و رفیقش لحاف‌ها را جمع مى‌کرد و سورتمه را براى حرکت آماده مى‌ساخت.

بیل ناگهان پرسید:

«خوب، هانرى، حالا بگو ببینم، مثلا خیال مى‌کنى چند تا سگ داشته باشیم؟»

«شش تا.»

بیل فاتحانه نعره‌اى کشید و گفت:

«به!… دیدى اشتباه کردى!…»

«چطور مگر؟ باز هم هفت تاست؟…»

بیل گفت: «خیر پنج‌تاست، یکى از سگ‌ها در رفته.»

هانرى از غضب به خود پیچید و گفت: «به درک!…»

و بعد کار خود را رها کرد و به شمردن سگ‌ها پرداخت و دوباره گفت:

«بیل، حق با توست، «بول دوسویف» رفته است.»

بیل گفت: «به سرعت برق فرار کرده و دود آتش‌ها فرار او را از نظر ما
مخفى داشته است.»

هانرى گفت: «این تصادف، هم براى ما و هم براى او، بدبختى بزرگى بود، حتمآ او را زنده زنده بلعیده‌اند و من با تو شرط مى‌بندم که وقتى از گلوى آن‌ها پایین مى‌رفته، مثل جهنمى‌ها زوزه مى‌کشیده است. اى لعنت بر آن‌ها!…»

بیل گفت: «این سگ همیشه دیوانه بوده، کار حالاش نیست.»

هانرى گفت: «هرچه هم دیوانه بوده باشد، چطور ممکن است کار جنون یک سگ تا به این پایه برسد که به چنین وضعى دست به خود کشى بزند؟»

هانرى نگاهى به باقى سگ‌هاى کاروان انداخت و در ذهن خود میزان استعداد و قابلیت و وضع روحى آن‌ها را سنجید و گفت:

«من قسم مى‌خورم که هیچ‌یک از این سگ‌ها حاضر به ارتکاب چنین عملى نخواهد بود و اگر با چوب و چماق هم توى سر آن‌ها بزنند یک قدم از ما دور نخواهند شد.»

بیل گفت:

«من بارها با خود گفته‌ام و اکنون نیز تکرار مى‌کنم که مغز این «بول دوسویف» لعنتى قدرى مخبط بود.»

بارى چنین بود سرنوشت شوم و سرانجام مرگبار سگى که در راه سرزمین شمال طعمه درندگان گردید. و اى بسا سگ‌هاى دیگر و انسان‌هاى بدبختى که به چنین سرنوشت غم‌انگیزى دچار شده‌اند

اطلاعات بیشتر

وزن 335 g
ابعاد 21 × 14 cm
وزن

335

پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

94433

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-548-5

قطع

تعداد صفحه

287

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

جنس کاغذ

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “سپید دندان – چشم چراغ 69”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.