داستان های اوهایو – چشم و چراغ 85

19,500تومان

دونالد ری پولاک

ترجمه معصومه عسکری

وقتی آن شب ، آن یکی سرباز فرار کرد من نشستم بالای آن پشته و به گریه زاری‌های آن یکی گوش دادم .
هر چند دقیقه یک تکه سنگ می‌انداختم کنارش و می‌شنیدم یکی از مارها باز نیشش می‌زد . نزدیکی‌های نیمه شب بود که سر ش پس افتاد و شنیدم کمی با مادرش حرف زد . چیزهایی به او گفت که تا به حال نگفته بود ، اما آخرش همه چیز ساکت شد و من فهمیدم او هم تسلیم چنگال مرگ شده است . روز بعد آن یکی که در رفته بود با چند کامیون اتاق دار بزرگ برگشت و قبل از اینکه وارد چاله شوند و جسد سرباز مرده را بیرون بیاورند ، بیش از چهل خشاب تیر گوزن‌کُش جای جای چاله خالی کردند . ….

خرید کنید اطلاعات بیشتر