تصویرها

28,000تومان

تصویر ها

ژروم فراری

ترجمۀ بهمن یغمایی و ستاره یغمایی

مجموعه چشم و چراغ 113 (رمان)

انتشارات نگاه

 

تصویرها آخرین کتاب ژروم فراری است که در اوت سال 2018 نوشته شده است. رمانی شگفت انگیز به شکل موسیقی یا سمفونی مردگان در رثای مرگ زن جوانی است که حرفه اش خبرنگاری و عکاسی بوده است.

رمان بسیار شاعرانه و پرمحتواست و در آن زندگی کوتاه این زن جوان را در تاریخ عکس های جنگی تعقیب می کند.

تصویرها واقعیت فراموش شده ای را بیان می کند که تاریخ را می سازد. تاریخی که برای زنده نگه داشتن باید خاطرات در آن زنده بمانند، زیرا این تنها راهی است که اجازه نمی دهد تاریخ تکرار شود.

توضیحات

گزیده ای از کتاب “تصویرها” نوشتۀ “ژروم فراری”

«تصویرها» با نام اصلی «برای تصویرش» آخرین کتاب ژِروم فراری است که در اوت سال 2018 نوشته شده است. رمانی است شگفت‌انگیز به شکل موسیقیِ عزا یا سمفونیِ مردگان در دوازده بخش و برای مرگ زن جوانی است که حرفه‌اش خبرنگاری و عکاسی بوده است. رمان بسیار شاعرانه و پر محتواست و در آن زندگی کوتاه این زن جوان را در تاریخ عکس‌های جنگی تعقیب می‌کند. شرح تصاویری است که واقعیات فراموش‌شده‌ای را بیان می‌کند که تاریخ را می‌سازد. تاریخی که برای زنده نگه داشتنش باید خاطرات در آن زنده بماند، زیرا این تنها راهی است که اجازه نمی‌دهد تاریخ تکرار شود.

 

در آغاز این کتاب می خوانید :

ژروم فراری این بار نیز در انتخاب سوژه، شگفت‌آور عمل کرده است. به گفته‌ی منتقدین ادبی، این رمان که به نحو زیبایی نوشته شده، کتابی است بی‌همتا و بدون رقابت، با قلمی استادانه؛ روان و همسو با چهره‌های انتخابی، گهگاه تند و بدون فیلتر، گاهی آرام با بیان تفاوت‌هایی جزیی به صورت محو و مبهم، مثل کلیشه‌ای واقعی و هنرمندانه، با شرحی موشکافانه. کتابی است برای بلعیدن، علی‌رغم جملات سنگین و طولانی با شرحی که مانند سایر کتاب‌های فراری دنبال کردنش آسان نیست، باید با تأنی و تعمق تعقیبش کرد تا در گذر زمان به گستردگی یکصد سال و در پیچ و خم جملات فلسفیِ بعضاً سنگین آن دچار سرگشتگی نگردید. زیرا سؤالاتی را مطرح می‌کند که برایمان آشنا نیست و جواب آن را نه زمان حال، شاید آینده بدهد. او در این کتاب از زندگی، خشونت و مرگ می‌گوید. پرسش‌هایش به ویژه درباره‌ی مرگ، تصویرها، اشتغال ذهنی، سیاست و فریبکاری واکنشی است زیبا در برابر ارزش‌ها، دوام و بقای بشریت.
کتاب تاریخچه‌ای است که زمانی قطع می‌شود و زمانی اوج می‌گیرد؛ داستانی است مسحور کننده و در عین حال دقیق، شفاف و با روح. او با قلمی سحر آمیز انسان را با عباراتی طولانی و شلیک پی در پی واژه‌ها به دنیایی از ناامیدی سوق می‌دهد؛ دنیایی که هر از گاه دچار انسداد نیز می‌شود. فراری می‌داند که با این قلم و این کار خالق یک اثر هنری است. آنتونیا شخصیت اصلی داستان در دهکده‌ای کوچک، در کرس علیا که جزیره‌ای است در دریای مدیترانه زندگی می‌کند. او در یک تصادف اتومبیل در جوانی می‌میرد. مجلس عزاداری توسط دایی‌اش که کشیش دهکده است، برپا می‌شود و صحنه‌های زندگی او از پیش چشمش رژه می‌رود. در هر بخش کتاب که با مراسم مذهبی و سرودهای سنتی و لبریز از احساسات شروع می شود، کشیش دعاهای مراسم تشییع را می‌خواند و به این ترتیب یکی از شخصیت‌های مرکزی رمان می‌شود، زیرا در کانون روابط خانواده‌های دهکده قرار می‌گیرد. ژروم فراری که پدر و مادرش اهل جزیره‌ی کرس هستند و خود نیز پس از پایان تحصیلات فلسفه در پاریس چند سالی را در آنجا گذرانده است، عمیقاً به این جزیره وابسته است. او نگاهی شفاف به مبارزین ناسیونالیست منطقه‌ای کرس و عملیات آنها در سال‌های 1990-1980 و تحولاتی دارد که در این دوره به وجود آمده و منجر به نزاع‌های برادرکشی شده است. او معتقد است FLNC (سازمان ناسیونالیست‌های کرس) با تعصب و یکسونگری خود در ” اسطوره‌ای متعفن ” اسیر شده است.
اگرچه بخش‌هایی از این کتاب شرح مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری این زن جوان است که در دوره‌ای از زندگی خود بدون اینکه به این سازمان سمپاتی کاملی داشته باشد، با برخی از افراد آن دوست بوده است با این حال رمان، موضوع به مراتب گسترده‌تری را بیان می‌کند، از کرس عبور می‌کند، به شبه‌جزیره‌ی بالکان، جنگ در یوگسلاوی سابق که قسمت‌های تکان‌دهنده‌ی داستان در آنجا می‌گذرد؛ به لیبی و جنگ با ایتالیایی‌ها در اوایل قرن بیستم و به قلب فجایع آن می‌رود؛ به ویتنام، کامبوج، آفریقا و برلین می‌نگرد و از تصاویر واقعی برای تشریح سبعیت بشری کمک می‌گیرد. تصاویری که لحظات مشخصی از جهان ما و زمان ما را ثبت می‌کند، تاریخ را از میان صحنه‌های بدون زمان و لحظاتِ در حال گذر بیرون می‌کشد، تصویرهای زنده‌ای از درد و رنج، فقر، توهم پیروزی و پیروزیِ رهایی را به صورت سند در می‌آورد.
نمی‌دانیم شخصیت آنتونیا در این کتاب تا چه حد واقعی است، اما بقیه‌ی بازیگران این رمان، عکاسان معروف و سیاستمداران واقعی هستند. عکاسانی که صحنه‌های دلخراش و جاودانی از تاریخ را بر روی نگاتیوها خود ثبت کرده‌اند. فراری در کتاب خود صحنه‌هایی از بی‌شرمی و وقاحت جنگ‌های برادرکشی را در برابر ابدیت قرار می‌دهد. او ایده‌ها و هیجانات جهان را می‌کاود و با قلم دقیقش بر روی کاغذ می‌آورد و نگاه خود را روی تمام چیزهایی که احاطه‌اش کرده است، می‌دوزد. به طور قطع جنگ و خشونت در میان مطالبی که فراری انتخاب می‌کند جایگاه ویژه‌ای دارد که در آن عکس‌ها، مرگ و عقیده در ارتباطی تنگاتنگ قرار می‌گیرند. این رمانی است که با احساس، واقع‌گرایانه و رفرنس‌های دقیق نوشته شده است، غزلی است برای عکس‌برداری و ثبت در تاریخ. نویسنده در این متن، تمام توانایی خود را صرف این هنر کرده است و سعی دارد همه‌ی وقایع را تجزیه و تحلیل کند، شرح دهد و در وسط میدان نبرد قرار دهد. به قول «ادی آدامز» برنده‌ی جایزه‌ی عکاسی پولیتزر در سال 1969 که در این کتاب به او اشاره شده است: «اگر تصویری شما را بخنداند، اگر تصویری شما را بگریاند، اگر تصویری قلب شما را بفشارد، این، تصویر خوبی است.» که به طور قطع فراری بدون ارائه‌ی «تصویری از خنداندن» در این کتاب، نویسنده‌ای موفق بوده است.
او در کتاب‌های قبلی خود به خصوص «آنجا که ایمانم را رها کردم»، «یک انسان، یک حیوان» و حتی «پرنسیپ» نیز به تشریح صحنه‌های دردناکی می‌پردازد که وجدان هر بشری را می‌آزارد. کتاب‌های او گرچه خشونت کامل را در جنگ‌ها به تصویر می‌کشد، با این حال شدیداً ضد جنگ است. برای نوشتن، عموماً به همان منطقه‌ی واقعه می‌رود، با بازماندگان یا افرادی که در آن وقایع شرکت داشته‌اند گفتگو می‌کند و سرانجام اثری تکان‌دهنده خلق و ارائه می‌دهد. با وجود آنکه هرگز از نوع تفکر خود سخنی به میان نمی‌آورد، اما با توجه به نوشته‌ها و مقالاتش به نظر می‌رسد پیرو نوعی مکتب اگزیستانسیالیسم است، به قول سیمون دوبووار یکی از بنیان‌گذاران این مکتب: «چاره‌ای نداریم جز اینکه به فجایع عادت کنیم، چون یکی و دو تا نیستند. قطع بی‌رحمانه‌ی اعضای بدن، ضرب و شتم بی‌محاکمه و غیر قانونی، خودکشی، آزار کودکان، اردوگاه‌های مرگ، کشتار گروگان‌ها، سرکوب‌ها و شقاوت‌ها ناگزیر روزی به پایان خواهد رسید. باید صبر داشت تا زمانش فرا رسد»؛ زمانی که به قول مارکز باید عقل به سراغ انسان بیاید و آن هم هنگامی می‌آید که دیگر خیلی دیر شده است.
به نوشته‌ی لوموند که معتبرترین جایزه‌ی ادبی خود در سال 2018 را از بین ده کتاب برجسته‌ی جهان به این اثر اختصاص داده است: «این کتاب نگاهی است عاطفی و نیشدار به ضعف و ناتوانی بشریت».

فکر می‌کنم اصولاً آدم باید کتاب‌هایی بخواند که گازش می‌گیرند و نیشش می‌زنند. اگر کتابی که می‌خوانیم مثل یک مشت به جمجمه‌مان نخورد و بیدارمان نکند، پس چرا می‌خوانیمش؟ که به قول تو حالمان خوش بشود؟ خدای من، بدون کتاب هم می‌شود خوشحال بود. ما نیاز به کتاب‌هایی داریم که مثل یک ناخوشحالیِ سخت ِ دردناک متأثرمان کند، مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داریم، مثل زمانی که در جنگل‌ها راه می‌رویم، دور از همه‌ی آدم‌ها؛ مثل یک خودکشی؛ کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخ‌زده‌ی درونمان.
فرانتس کافکا

تو هیچ بتی نمی‌سازی، هیچ تصویری از آن کس که در آسمان‌ها یا در زمین است یا کسی که در آب‌های زیرزمینی است نمی‌دهی.
تو در برابر آنها کرنش نمی‌کنی و خدمتی برایشان انجام نمی‌دهی.
4-5، XX، انجیل

این بی‌شرمی است! آیا او آرزو داشت فریاد بکشد، اما فریاد نکشید، زیرا نمی‌دانست چه کلماتی به کار بَرَد. در غرب، در کمیته‌ی عالیِ فرشتگان برای تمام چیزهایی که اتفاق می‌افتاد، خونسرد و آرام نظارت می‌کردند. بی‌شرمی برای اینکه چنین چیزهایی نباید اتفاق بیفتد، اما باز هم بی‌شرمی، اگر یک‌بار چنین چیزی اتفاق افتد، نباید در روشنایی روز باشد، باید خاموش باشد و برای همیشه در بطن زمین، پنهان بماند.
از کتاب الیزابت کاستلو، نویسنده جی. ‌ام کوئت‌زی

مرگ رفته است. عکس، پس از آن می‌رسد که برخلاف نقاشی، زمان را معلق نمی‌کند، بلکه بی‌حرکت می‌کند.
ماتیو ریبوله ، آثار رحمت

فصل اول: دعای جلوی محراب

در راه بازگشت، ویودین ، 1992
آخرین دفعه‌ای که او را دیده بود، ده سال قبل بود، به وطنش برمی‌گشت و آنتونیا همراهش بود. از وقتی که اتومبیلی در بلگراد آنها را جلوی ایستگاه اتوبوس گذاشت، مرد کلمه‌ای صحبت نکرده بود. هنوز ساکت بود، آرنجش را به نرده‌های پلی بر روی رودخانه‌ی دانوب تکیه داده بود، پلی که بمباران‌های سال 1999 ناتو به زودی جز ستون‌هایی از آن، هیچ چیزی را باقی نمی‌گذاشت. آنتونیا عقب رفت، دوربین عکاسی در دستش بود و به آن می‌نگریست. مرد لباس کتانیِ پاره‌ای پوشیده بود که روی آن درجه‌ی گروهبانی براقی را دوخته بودند. زیرِ علامتِ JNA منحل شده، علامت صرب در عقاب دو سر همراه با چهار سیگمای ماه دیده می‌شد. کیف بزرگ ارتشی را کنار پاهایش گذاشته بود. در این کیف هیچ چیزی نبود، جز کتابِ مجارستانیِ ” شُکر به خاطر طفلی که هرگز زاده نخواهد شد” از «ایمره کِرتِس »، اولین جلد ترجمه‌ی آثار کامل «بوکوفسکی » و چند نوار کاست R.E.M و نیروانا ، که حتی به یادش نمی‌آید آخرین بار در چه زمانی به آن گوش داده است. مرد سرش را بین دستانش گرفته بود. به آب‌های تیره رود نگاه نمی‌کرد، سراسرِ آسمان را باران فراگرفته بود، گروهی از جوانان از کنارش می‌گذشتند و به روی پل می‌رفتند، با گام‌های کند و خنده‌های انفجاری، آشکارا او را ورانداز می‌کردند. آنتونیا عکس می‌گرفت، آخرین رپرتاژی را تهیه می‌کرد که هرگز منتشر نشد. در وهله‌ی اوّل به نظر می‌رسید که مرد واکنشی نشان نمی‌دهد. بعد سرش را بلند کرد و آنتونیا را دید که در حال گریستن است. مرد کیف خود را برداشت، آنتونیا آماده شد که دنبالش برود. مرد با دست علامت داد که این کار را نکند. آنتونیا روی پل ایستاد و آن‌قدر به او نگاه کرد تا ناپدید شود. برای خداحافظی، دیگر، خیلی دیر شده بود.

روز جمعه ماه اوت سال 2003، آنتونیا بر روی پل «کالوی » فوراً او را شناخت. «دراگان » در مسیر خودش، بین جمعیتی از توریست‌ها حرکت می‌کرد. همراهش یک افسر جزء دیگر از لژیون خارجی بود. اونیفورم تمیز و بدون عیبی پوشیده بود. آنتونیا ایستاد. هنگامی که نگاه دراگان با نگاه او تلاقی کرد، لبخندی زد و جلو رفت تا با شور و اشتیاقی که نمی‌توانست تظاهر باشد، او را در آغوش بگیرد. آنتونیا چنان دستپاچه شده بود که فراموش کرد او را با لحن فرانسه صدا کرده است. دراگان دوربینی را که آنتونیا روی دوش انداخته بود، نشان داد و پرسید: «اینجا چیزهای جالبی برای عکاسی پیدا میشه؟» آنتونیا خندید: «نه، واقعاً هیچ چیز جالبی نداره.» او دیگر از عروسی‌ها عکس می‌گرفت و به همین دلیل به کالوی آمده بود. عکس‌هایی از همکاران، خانواده‌های هیجان‌زده، زوج‌ها، یقیناً زوج‌های زیاد جلوی انبوه گل‌ها، اتومبیل‌های لوکس، غروب آفتاب مدیترانه، همیشه همان چیزهای غریب و مضحک، تکراری و گذرا. درآمد آنتونیا برای گذراندن زندگی خوب بود، اما مطمئناً جالب نبود.
آنتونیا ساکت شد. می‌ترسید نتواند از پسِ ژرفای رنج و مرارتی که او را فراگرفته بود، برآید.
از او پرسید آیا می‌خواهد چیزی بنوشد. دراگان محدودیت زمانی داشت. باید به اردوگاه «رافالی » بازمی‌گشت، اما خوشحال بود که فردا شب آزاد است و می‌تواند با او باشد. آنتونیا پیش‌بینی کرده بود که به خانه‌اش در جنوب برود. خانه‌ای که در آن ازدواجش را به پایان رسانده بود. او به پدر و مادرش قول داده بود که نهار را با آنها بخورد. دراگان شانه‌هایش را بالا انداخت. آیا آنتونیا نمی‌توانست یک روز بیشتر بماند؟ به دراگان نگاه کرد، مطمئناً می‌توانست.
آنتونیا به مادرش تلفن کرد تا به او بگوید برای کار پیش‌بینی نشده‌ای مجبور است اقامتش را بیست و چهار ساعت در «بالان » تمدید کند و نمی‌تواند روز شنبه آن‌طور که گفته بود در دهکده، ناهار را پیش آنها باشد. اما فردای آن روز به طور یقین نزد آنها خواهد بود. آنتونیا تلاش کرد این حادثه‌ی غیرمنتظره را تا حد امکان کم اهمیت جلوه دهد، ولی مادرش از عدم وفای به عهد، گستاخی و ناسپاسی دخترش او را چنان ملامت کرد که گریه‌اش گرفت. آنتونیا مادرش را مطمئن کرد که به او عشق کامل فرزندی دارد و تأکید کرد که روز یکشنبه برای دیدنش خواهد رفت و سپس در سکوتی کم و بیش، تلفن را قطع کرد.
آنتونیا پس از خاموش کردن تبلت به رختخواب رفت تا بخوابد.
او تمام روز را روی کارش تمرکز کرده بود. از عروس جوانی عکس گرفته بود که از حمام بیرون آمده بود تا لحظه‌ای که پیراهن زیبایی را پوشید که همه‌ی اطرافیان به زیبایی‌اش اذعان داشتند و آن را تحسین می‌کردند، از لبخند الزامی و آکنده از خوشحالیِ نامزدش در هنگام انعقاد عهد و پیمان. آنتونیا آنها را تا کلیسا همراهی کرده بود. در طول پذیرایی از مدعوینی که از گرما و الکل دچار گیجی شده بودند، عکس می‌گرفت. دو روز را در پلاژ به پایان رسانید، پلاژی که در آن به مدت زیادی عروس و داماد را زیر آفتاب سوزان در وضعیتی نگه داشته بود که اعتقاد داشت خوشیِ قابل سرزنشی را تحمل می‌کنند، گویی بیشتر دردآور بود تا خنده‌دار. آنها در پایان مراسم به شدت عرق کرده بودند، اما همچنان دوست‌داشتنی و دلفریب بودند. تردیدی نداشتند که نتایج عکس‌هایشان هم عالی خواهد بود، همان‌گونه که مراسم آن روز عالی برگزار شده بود. آنها در حالی‌که به گرمی از آنتونیا تشکر می‌کردند دستمزدش را پرداختند و او توانست به دراگان ملحق شود تا به اتفاق شام صرف کنند. آنها در تمام مدت شب با یکدیگر بحث می‌کردند و هنگامی که آنتونیا به هتل برگشت، ساعت پنج صبح بود. او نخوابید زیرا می‌بایستی اتاق را ساعت یازده صبح تحویل دهد. تصمیم گرفت حرکت کند، به خانه برسد و تمام روز را بخوابد و در دهکده با پدر و مادرش شام بخورد. پشت فرمان نشست و تمام پنجره‌های اتومبیل را باز کرد. هنوز تاریک بود و درجه حرارت از سی درجه پایین‌تر نیامده بود. از جزیره‌ی «لایل روس » عبور کرد. در جاده‌ی «اوستری‌کنی » در یک پیچ تند آنجا که دریا در تاریکیِ شب صدای «کنترباس » را تداعی می‌کند، خورشیدی که به‌طور مبهم آسمانِ پشتِ کوهستان‌ها را روشن می‌کند، ناگهان از ستیغ قله‌ای عبور کرد و اولین اشعه‌ی خود را بر چهره‌ی آنتونیا تابانید. چشمان آنتونیا لحظه‌ای خیره شد و سپس آنها را روی هم گذاشت.
پدر و مادر و برادرش، «مارک اورل » مدت مدیدی در انتظارش بودند. آنها فقط با قایق‌هایی که تردد می‌کردند قادر بودند جایی بروند. ساعت نه شب مادر یقیناً از فرط ناامیدی دچار خشم و غضب شده بود. آنها سه نفری دهکده را برای رفتن به شهر ترک می‌کنند. زنگ در آپارتمان آنتونیا را به صدا درمی‌آورند؛ بیهوده است. از همسایه‌ها سراغش را می‌گیرند، در تمام جهاتِ کوچه‌های محله می‌گردند تا اثری از اتومبیلش بیابند، و در نهایت به ژاندارمری خبر می‌دهند. فردای آن روز، اواخر بعدازظهر، دو نفر ژاندارم به دهکده می‌آیند، مادر آنتونیا به محض دیدنِ حالتِ چهره‌شان شروع به فریاد می‌کند. ژاندارم‌ها تأکید می‌کنند در بیست و چهار ساعت گذشته آنچه که او می‌ترسیده اتفاق نیفتاده، اما در نهایت می‌گویند که حادثه‌ی مهمی در زندگی آنتونیا روی داده است. همکارانِ آنها در بالان اتومبیل آنتونیا را در اعماق دره‌ای در اوستری‌کنی پیدا کرده‌اند. انجام تحقیقات نیاز به زمان دارد و یافتن او در اطراف جاده امکان‌پذیر نبوده است. هیچ اثری از خط ترمز روی جاده وجود نداشته تا جستجوگران را راهنمایی کند. باید از هلیکوپتر کمک بگیرند. آنتونیا بدون شک شب قبل، در سپیده‌دم مرده است. ژاندارم‌ها خواستند بروند، اما پدر آنتونیا اصرار کرد که برای صرف قهوه‌ای بمانند. ژاندارم‌ها در سکوت و ایستاده در آشپزخانه قهوه را نوشیدند. چشمانشان به زیر بود و کلاه کپی در دست داشتند.
دو روز بعد تابوتی روی چهارچوب محقری جلوی محراب کلیسا بین دو شمع سفید بزرگ قرار گرفت. کشیشی که برای دعا به پیش می‌رفت، دایی آنتونیا بود. او کسی بود که سی و هشت سال قبل، در همین کلیسا، طفل را در آغوش گرفته و با آب سردی که روی پیشانی‌اش می‌ریخت و به گریه می‌انداخت، او را تعمید داده بود. در آن زمان او هفده سال داشت و علاقه‌ای به مراسم مذهبی نداشت و به هیچ چیزی فکر نمی‌کرد جز اینکه به طفل خردسالی که در دستانش تکان می‌خورد دلداری بدهد.
و اکنون می‌گفت: «به سوی محراب خدا می‌روم.» و حاضرین جواب می‌دادند: «خدایی که برای جوانی‌ام شادی می‌آوَرَد.»
بیانِ سخنانِ مذهبی مشکلی نداشت، متعلق به او نبود. بدون او هم این سخنان وجود داشت. این سخنان نه درد و رنج و نه مهر و محبت بی‌مورد خاطراتش را منعکس نمی‌کرد. فقط حالت مادی بودن بدنش را برای تجسم و زندگی در اطرافش بیان می‌کرد. برعکس برای کشیش دردآور بود که پاسخ حضار را بشنود. به نظرش می‌آمد که تمامی صداها به هم می‌پیوندند تا صدای واحدِ آنتونیا شوند و این اوست که حرف می‌زند؛ حرفی برای آخرین بار، از صداهای غریب و چندگانه، قبل از اینکه چنین صدایی تبدیل به سکوت شود. کشیش برای لحظه‌ای ترسید که دچار نوعی هیجان شود، هیجانی غیرقابل مقاومت و نامناسب. قادر نبود هیچ کار دیگری انجام دهد جز اینکه به رحمت خدا روی آورَد.
می‌گوید: «نجات ما، در نام خداوند است.»
کشیش صدای همهمه‌ی کسانی را می‌شنود که نتوانسته‌اند جایی در داخل کلیسا بیابند و در انتظار پایان مراسم، بیرون از کلیسا ایستاده‌اند تا ابراز تسلیت کنند. تعدادشان بسیار زیاد است. مرگِ زودهنگام همواره وجود دارد ضمن اینکه این مرگ، ناگهانی بوده است. مرگی ناخوشایند و با توانایی‌های جاذبه‌ای و اغواکننده. کشیش از جلوی محراب می‌بیند که پشت نیمکت‌های کلیسا آدم‌هایی از دهکده و افرادی ناشناس ایستاده‌اند؛ پسرعموها، دخترخاله‌ها که کم و بیش دور هستند، برادران خودش را. در ردیف اوّل، خواهر و شوهرخواهرش، و مارک اورل را که بدون ملاحظه و بی‌وقفه می‌گرید. او توانسته است از شرکت در مراسم دعا خودداری کند و کنارشان بایستد. اگر چنین چیزی را انتخاب کرده شاید به این دلیل است که او هم در حال گریستن است. اما آنتونیا هم دیگر وجود ندارد که اشک‌های اضافی‌اش را بریزد. کشیش دیگر تردیدی نمی‌کند؛ او اینجاست، در پای محراب، جایش دیده می‌شود. اینجاست که به فرزند تعمیدی مرده‌اش از همه نزدیک‌تر است، آن‌قدر نزدیک که از مدت‌ها قبل هرگز نبوده است.

فصل دوم: سمفونی مردگان «موزارت»

خانواده‌ی توریست‌ها در پلاژها قدم می‌زنند، کرس جنوبی، 1979
هنگامی که به آنتونیا برای چهاردهمین سالروز تولدش دوربینی هدیه داد که آن را برای اولین بار در دستانش می‌گرفت، هنوز در حوزه‌ی علمیه‌ی کشیش‌ها بود. آنتونیا دوربین را با شوق و ذوق زیاد و کودکانه روی گردنش آویزان کرد، زیرا این او بود و فقط او بود که می‌خواست از جوانی‌اش لذت ببرد. در مدت چند ماه، مشتاق شده بود که پی‌درپی عکس‌های خانوادگی بگیرد و آنها را با دقت امتحان کند و یکی پس از دیگری روی میز ناهارخوری پخش کند. او باید عکس‌هایش را در کیف مدرسه‌ای کهنه‌ای که داشت به‌طور نامنظم نگه دارد. آنها را با دقت فراوان حفظ می‌کرد، انگار صاحب تندیس‌های مقدس و شکننده‌ای شده است. با این حال این عکس‌ها موضوع ویژه و جالب توجهی ارائه نمی‌داد. این چیزها در تمام خانواده‌ها یافت می‌شد که همین ماجراها را برای همین افراد شرح می‌داد: طفل تازه متولد شده با پیراهنی از دانتل، راهبه‌های جدید، زوج‌های جوان، زن‌هایی که تابستان در چشمه هستند، تعداد زیادی سرباز پیروز و شکست‌خورده، خودخواه، مردان ساده‌لوح، وحشت‌زده، در اطراف آنها سربازانِ مراکشیِ ارتش، سنگرهای «سُم »، کوچه‌های رباط، آلِپ یا سایگون مستقر هستند، جنگل‌های استوایی و بیابان‌ها، سربازان سرزمین‌های استعماری که روی کلاه کپی‌های آنها علامت لنگر طلایی قرار دارد. سربازان مراکشی در ارتش سربازان ارتش استعماری فرانسه، تیراندازان سنگالی، سواره نظام الجزایری در ارتش استعماریِ فرانسه که بر پشت اسب‌های عربی سوارند، کنار آشیانه‌ی توپخانه‌ای در خط ماژینو و در محوطه‌ی بازداشتگاه آلمانی‌ها، افسران و درجه‌داران جنگ جهانی دوم که در پتوهای نظامی پیچیده شده‌اند، بچه‌هایی که روی زانوان مادرانشان نشسته‌اند، اولین گروه‌های نوجوانان در حالی‌که مایوی شنا پوشیده و شادی می‌کنند و پیرزن‌هایی که خود را پوشانده‌اند و آنها بیانگر اجتناب‌ناپذیریِ فاجعه‌ای بودند که این دنیای پَستِ لئیم که در هنگام سرودهای مذهبی برای آن اشک می‌ریزند در واقع ورطه‌ای بیش نیست. پدر تعمیدیِ آنتونیا ابتدا اعتقاد داشت که آنتونیا به اصل خویش پای‌بند است و به او پیشنهاد می‌کرد که در راه‌های پر پیچ و خم نسب و دودمانش تا بیوگی زودرس و ازدواج مجددش راهنمایش باشد. می‌گفت بچه‌ها در تخت‌های متعدد به دنیا می‌آیند، مادرانی به‌طور اجتناب‌ناپذیر مجرد هستند، و ازدواج کسانی که همخون هستند در نوکیش‌ها به طرز زیرکانه و پنهانی صورت می‌گیرد. تلاش‌های قابل توجه، و گاهی بیهوده‌ای که او برای شناخت افراد مجهول و تعیین نسبت خویشاوندی آنها با آنتونیا انجام می‌داد، فقط علاقه‌ای مؤدبانه بود. معمایی که آنتونیا مجذوب آن بود این چیزها نبود. برایش اهمیتی نداشت که بفهمد خانواده‌اش چه کسانی بوده‌اند و چه نقشی دارند. رمز و راز خانواده اثر وجودیِ خودش بود: از این به بعد روشنایی‌اش توسط جسدش یا در مدتی طولانی که تبدیل به گردوغبار می‌شد انعکاس می‌یافت. مرحله‌ای که در آن جنبه‌های اسرارآمیزش را با توضیحات فنیِ ساده نمی‌توان مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. آنتونیا به قیافه‌ی مادرش نگاه می‌کرد که زیر سایه‌ای از درخت برگ بو که جلوی خانه کاشته بودند در کنار مادربزرگ ریز اندامش ایستاده بود، مادربزرگی که دهان خود را به طور وحشتناکی باز کرده بود، آیا آنتونیا پدر تعمیدی‌اش را در همان سن می‌شناخت؟ او بین شاگردان دیگری که در حیاط مدرسه برای گرفتن عکس دسته‌جمعی آمده بودند قرار داشت، و در حیاط منزل ظاهراً حتی برگ بو هم تغییری نکرده بود، اما مادربزرگش مرده بود، مادر و پدر تعمیدی‌اش هم دیگر مدت‌هاست که بچه نیستند و کودکی‌شان ناپدید شده است؛ واقعیتی که اثر آن بر روی فیلم عکاسی ثبت شده و اثری از واقعیت ملموسی را به جای گذاشته است. واقعیتی که بیانگر آن است که یک قدم به طرف خاک‌ رس پیش رفته‌اند. به نظر آنتونیا در تمام جاهای آشنا و مکان‌ها و کل وسعت جهان، سکوت، حکم‌فرما شده است، گویی تمام لحظات گذشته هم‌زمان با هم ثابت باقی مانده‌اند، نه در ابدیت، بلکه در یک ثبات و استمرار غیرقابل درک در زمان حاضر. با این حال آنتونیا به خوبی می‌دانست که تمام آدم‌های بالغ روزی طفل و کودک بوده‌اند، می‌دانست که مردگان، روزی زندگی می‌کردند و می‌دانست که گذشته‌ی آن‌چنان دور که باید ابتدای زمانِ حاضر باشد؛ با کدامین تجربه و دلیل واقعی می‌توانست این اسرار را افشا کند یا آن را منقلب کند. تلاش برای یافتن پاسخی هوشمندانه یا عمیق برای این سؤال، بیهوده بود؛ عکس‌ها در مقابل تمام سطوحِ غیرقابل نفوذِ جستجوهای عمیق قرار گرفته بودند.
کشیش یقین داشت که شور و شوق خواهرزاده و فرزند تعمیدی‌اش چیزی جز یک بوالهوسی نیست. در این رویداد اشتباه نمی‌کرد، اما یقینِ او چیزی از فراست و زیرکی را نمایان نمی‌کرد. در حقیقت از آنتونیا اعتمادی کورکورانه را طلب می‌کرد. آنچه را که آنتونیا می‌گفت یا انجام می‌داد برایش تحسین‌برانگیز بود. و اگر اشتباهی مرتکب می‌شد، همیشه فکر می‌کرد که در نهایت دلیلِ محکم، درست و محرمانه‌ای داشته است. او از زمانی که در آن صبحِ یکشنبه‌ی تابستان 1965، آنتونیا را غسل تعمیدی داده بود، از آنجا که حتی رابطه‌اش با خداوند، رابطه‌ای بیهوده و بی‌فایده بود و عمدتاً در برابر خُماری و کسالت پس از مشروب‌خواری‌های مفرط و پی‌درپی در یک کاباره‌ی شبانه‌ی شهر قرار گرفته بود، احساس می‌کرد که برای همیشه با خون و روح خود با آنتونیا پیوند بسته است. او آنتونیا را مثل دختر واقعی‌اش دوست داشت و این دوستی گویی از طریق شعائر هفتگانه مسیح صورت گرفته است. با وجود این اهمیت چندانی نمی‌داد و فقط عشقی تنها بود. صدایی ناخواسته و سترگ می‌خواست او را در راه درستش منهدم کند؛ راهی که قادرش می‌کرد کاملاً و بدون شرط و شروط آن را بیازماید. خواهرش به او طعنه می‌زد و ملامتش می‌کرد که آنتونیا را به یک بچه‌ی لوس و غیرقابل تحمل تبدیل می‌کند. او وقتی فهمید که برادرش کادوی بسیار خوبی مثل دوربین عکاسی را به آنتونیا داده است، حتی یک بار هم تشکر نکرد. هر چند خواهرش اصولاً به ندرت از او تشکر می‌کرد. آنتونیا در هفته‌های بعد از جشن تولدش بدون اینکه از کادوی جدید خسته شود، شروع به عکس‌برداری از اعضای خانواده‌اش و ملاقات‌کنندگان بی‌احتیاطی می‌کرد که دائماً او را تهدید به شکستن دوربینش می‌کردند. باید به خاطر آوَرَد که دوربینش را به خاطر گرفتن عکس از حیوانات، گل‌ها، مناظر و ساختمان‌ها و تمام چیزهایی که با حرص و ولع و بدون تمکین انجام می‌داد، می‌خواستند ضبط کنند. آنتونیا هر از گاهی نومید می‌شد. به گل‌ها و حیوانات علاقه‌ای نداشت، بلکه فقط کارش در رابطه با آدم‌ها بود. او تمامی عکس‌های اضافی‌اش را کنار می‌گذاشت. آنها را با دقت بسیار در دفتری باارزش یادداشت و علامت‌گذاری می‌کرد و به سرعت می‌بست. فقط عکس‌های مبهم و محو، خیلی تار یا آنهایی را چاپ نمی‌کرد که در معرض تابش شدید نور قرار گرفته بودند. هر دفعه که چاپ عکس‌ها را می‌دید دچار ناامیدی می‌شد. کارش پیش نمی‌رفت و این موضوع باعث شد که والدینش به سختی پذیرفتند آنتونیا خودش لابراتواری در زیرزمین برقرار کند. یاد گرفت نگاتیوها را در اسیدهای بودار شیمیایی و شراب قرمزی که پدرش آن را در ظروف بزرگ از تعاونی «قبل از اینکه در بطری ریخته شود» می‌خرید، ظاهر کند. عکس‌هایی را که نامرتب بود کنترل و رتوش می‌کرد، اما در عین حال راضی نمی‌شد. می‌دانست که اکثر لحظات را با بی‌حوصلگی و بطالت می‌گذراند. فقط در ماه اوت 1979 بود؛ عکسی گرفت که قابل حفظ و نگهداری بود.
«پاسکال» و دوستانش به آنتونیا، «مادلن» و لاتیتیا و دختران دیگر دهکده گفتند که دیگر آنها را برای خوردن بستنی به شهر نخواهند برد. آنها اتومبیل‌هایشان را روی پل پارک کردند. کافه‌ها ردیف در کوچه‌ای که به پلاژ منتهی می‌شد قرار داشت. برای رسیدن به تراسی که مشرف بر ساحلِ دریا بود، آنتونیا دوربین به دست ایستاده بود تا به دخترها ملحق شود. آنها باید از این کوچه عبور می‌کردند. پسرها در طرف دیگر کوچه، پشت میزی که در پیاده‌رو قرار داشت نشسته بودند. پاسکال جلوی در ورودی به دیوار تکیه داده بود، فنجانی از قهوه در دست داشت. ترکیبی از تونیک شلوارِ سفید پوشیده بود که با برودریِ رنگی تزئین شده بود، لباسی که از سرخ‌پوست‌ها الهام گرفته شده بود. کفش‌های راحتی بافتنی به پا داشت که آن هم سفید بود. خُب، نوزده ساله بود و آنتونیا او را آدمی کله‌شق می‌دانست. آنتونیا مدتی این گروه را در میدان دید دوربین نگاه کرد، در این فکر بود که پس از عبور یک خدمتکارِ مزاحم که از کوچه عبور می‌کرد و به داخل بار می‌رفت، دوربینش را تنظیم کند. لحظه‌ای که آماده‌ی گرفتن عکس بود آدم‌هایی را که ندیده بود، ناگهان در قسمت چپ کادرِ دوربین ظاهر شدند. اینها یک خانواده‌ی توریستی بودند. زن و مردی که حدوداً چهل سال داشتند، به اتفاق بچه‌هایشان به طرف پلاژ می‌رفتند، با پاهای برهنه و فقط مایوی شنا پوشیده بودند، کیف‌ها را روی شانه‌ها انداخته، از گستاخی نابخشودنیِ خود در مزاحمت و خراب کردن صحنه‌ی عکسی که آنتونیا آن را تنظیم کرده بود، بی‌خبر. زمانی که آنتونیا عکس‌ها را ظاهر می‌کرد با بهت و حیرت متوجه شد که عکس کامل گرفته شده و همین‌طور فهمید که نباید از موارد اتفاقی ناامید شود و از گرفتن عکس خودداری کند. در آن عکس دیده می‌شد که تمامی پسرها با لب و لوچه‌ای آویزان و قیافه‌ای تنفرآمیز سرهایشان را به طرفِ چپِ کادر عکس بلند کرده‌اند، همان طرفی که توریست‌های بی‌خیال در حال آمدن بودند و زیر تابلوی بار می‌رفتند. پاسکال به طرف آنها چرخید، اما نگاه او بیشتر از نگاهی نکوهش‌آمیز، عتاب‌آلود یا نفرت‌انگیز بود. توریست‌ها در حالی‌که می‌خندیدند پیش می‌رفتند، گویی دنیای فوق‌العاده‌ی خصومت‌آمیزی که آنها را احاطه کرده است، نمی‌دیدند. قطعاً نمی‌توان پی برد که آیا بی‌بصیرتی آنها تعمدی بوده است یا سهوی. عکس چیزی را نشان نمی‌داد، آنتونیا می‌بیند که یک ثانیه بعد، مرد ناگهان به طرف زنش برمی‌گردد، به پاسکال تنه می‌زند که باعث ریختن قهوه می‌شود، پاسکال لحظه‌ای دچار بهت و حیرت می‌شود و ناباورانه می‌بیند که روی لباس زیبا و سفیدش لکه‌های قهوه‌ای ایجاد می‌شود. مردِ خاطی دهانش را باز می‌کند، شاید می‌خواهد بیهوده عذرخواهی کند، اما پاسکال فرصتی را برای صحبت به او نمی‌دهد، ضربه‌ای بر سرش می‌زند. مرد توریست دست‌هایش را روی بینی‌اش می‌گذارد و با زانو در پیاده‌رو می‌افتد. زن در حالی که بر سر پاسکال فریاد می‌کشد، به سوی شوهرش می‌دود. پاسکال زن را به سمت دیوار هُل می‌دهد، به طرف مرد که روی زمین افتاده می‌رود و با پا ضرباتی به پهلوهایش وارد می‌کند و پس از آن برای لحظاتی ناسزا و فحش‌های رکیک می‌دهد. مردِ توریست که به طور مچاله‌شده‌ای روی زمین افتاده است، سعی می‌کند تا آنجا که می‌تواند از خود محافظت کند. در کافه هیچ‌کس حرکتی برای آمدن و کمک به آنها نمی‌کند. بچه‌های وحشت‌زده‌اش شروع به فریاد و گریه زاری می‌کنند. زن که شانه و گردنش خراشیده شده است، آنها را در حالی‌که خودش هم می‌گرید در آغوش می‌گیرد. آنتونیا و دخترها نزدیک می‌شوند تا صحنه را ببینند. همه‌ی مردم نگاه می‌کنند. ناگهان خشم پاسکال فروکش می‌کند. ایستاده است، نفس‌نفس می‌زند، با نگاهی بی‌روح نیم چرخی می‌زند تا وارد کافه شود. مرد بلند می‌شود، صورتش خون‌آلود است، با زن و فرزندانش می‌رود، آنتونیا صدای خنده‌ها را می‌شنود. چیز غریبی است، از خود گله می‌کند که سوژه‌های جالبی را از دست داده است، عکس‌های دیگری نگرفته است. می‌داند که حق دارد: تحقیر مردی که جلوی فرزندانش کتک می‌خورد، وحشت و ناتوانی‌اش و بیشتر از آن، تکان‌های نفرت‌انگیز و پَستِ خوشحالیِ دسته‌جمعیِ تماشاچیان در دیدن این صحنه، همگی اینها بایستی برای همیشه در پرتگاه‌های گذشته ناپدید شود. آنتونیا هنوز نگاهش به «گورگن » نیفتاده است، اما برای اولین بار حضورش را احساس می‌کند و صدای مارها را از گیسوان و زلف‌هایش می‌شنود. دهانش خشک شده و تا حدی احساس تهوع می‌کند. به طور مبهمی شرمسار است و همین‌طور به نحوی باورنکردنی به دلیل شاهد بودن این صحنه هیجان‌زده است، صحنه‌ای از خشونتِ خالص، آن قدر نامناسب و متفاوت، آن را رایگان دیده بود. این احساس را داشت که مجاورت با این ماجرا برایش دوست‌داشتنی بوده است. هنگامی که پاسکال از کافه‌ای خارج شد که در آن بیهوده سعی کرده بود لکه‌های قهوه‌ای لباسش را با یک پارچه‌ی کهنه‌ی مرطوب تمیز کند، آنتونیا هنوز او را جذاب‌تر می‌دید. در راه بازگشت داخل اتومبیل، پسرها پاسکال را تحسین می‌کردند و روی شانه‌هایش ضربه می‌زدند. او بدون اینکه جوابی بدهد چشم به جاده دوخته بود و اتومبیل را می‌راند، هیچ لبخندی نمی‌زد. هنگامی که پاسکال، آنتونیا را جلوی خانه‌اش پیاده کرد، آنتونیا آرزو می‌کرد از او عکس بگیرد، عکسی در مقیاس بزرگ، پشت فرمان اتومبیل، اما جرئت نکرد از او چنین تقاضایی کند. آنتونیا یکی از عکس‌هایی را که از آن خیلی راضی بود، برای پدر تعمیدی‌اش به حوزه‌ی کشیش‌ها فرستاد تا از پیشرفت دخترخوانده‌اش در این روند خوشحال شود. او در نامه‌ای که به همراه این عکس فرستاد، هیچ اشاره‌ای نه به این حادثه و نه به تشویش دوگانه‌ای کرد که در احساساتش ایجاد شده بود؛ تشویشی که در روح و روانش ریشه می‌دوانید. آنتونیا فرستادن عکس‌ها را ادامه می‌داد. تعدادی بیشتر و باز هم بیشتر از عکس‌هایی را که فکر می‌کرد خوب شده‌اند. آنتونیا عکس بزرگی را که در مراسم انتصاب پدر تعمیدی‌اش به مقام روحانیت برداشته بود، به او می‌دهد. در این عکس پدر تعمیدی، صاف و استوار است و از خوشحالی و هیجان منقلب شده است، قلبش تندتند می‌زند و روی سنگفرش‌های یخ‌زده‌ی کلیسای «آژاسیو » ایستاده است.
و اینک ناقوس مرگ برای بار اول به صدا درآمده است. پدر تعمیدی جامه‌ی بنفش حمایل‌داری بر تن، منتظر رسیدن تابوت است. بیهوده تلاش می‌کند در برابر مجسمه‌ی «نوتردام دو روزر » دعا بخواند. به خوبی می‌داند تجربه‌ی تنهاییِ بی‌رحمانه و بی‌کسی چیزی است پیوسته و لاینفک، اما در این لحظات حساس نیروهایی مانع تحمل او می‌شوند. می‌ترسد که قادر نباشد مسئولیت گرامیداشت مردگان را به خوبی بر عهده گیرد. هنگامی که خواهرش دو روز قبل از طریق تلفن خبر مرگ آنتونیا را به او داد و خواست که با قبول این مسئولیت او را به هیجان آورد، ابتدا با عصبانیت آن را رد کرد و گفت: «چطور می‌توانی این حرف را بزنی؟ خوب می‌دانی که اینجا جای من نیست، جای من کنار شماهاست.» اما مادر آنتونیا نمی‌خواست این حرف‌ها را بشنود و پدر تعمیدی ابلهانه و بیهوده آنها را تکرار می‌کرد: «اینجا جای من نیست، گوش کن.» خواهرش حرف او را قطع کرد و گفت: «این تو هستی که باید به حرفم گوش کنی، اگر از انجام آن خودداری کنی، برایمان یک «سن فرانسوای» پیر، «فلاماندی»، «مکزیکی»، «لائوسی» یا نمی‌دانم کجایی می‌فرستند، مهم نیست، اما می‌دانی که هیچ‌کس کلمه‌ای از آنچه را که می‌گویند نمی‌فهمد، همه می‌خندند، حتی در مراسم خاکسپاری خنده‌های احمقانه می‌کنند، پوزخند می‌زنند، حتی حساب نمی‌کنند که خود را به نشنیدن بزنند. خرف، همگی خرف هستند، آیا می‌توانی فکر کنی که اسم خودشان را هم اشتباه می‌گویند. پلاک روی تابوت را هم درست نمی‌خوانند. ماه قبل در مراسم خاکسپاریِ «ژان شارل» پیر، کشیش او را در تمام مدتِ دعا «ژان سیمون» خطاب می‌کرد، هیچ‌کس جرئت نداشت چیزی به او بگوید. خجالت‌آور است! و از آن گذشته لحن صدایش را بگو، قادر بود آوازی را با حداقل صوت بخواند، برای جسد آمرزش بطلبد و به صومعه‌ی خود بازگردد، اما خیر! البته که خیر! شروع به موعظه‌ای پایان‌ناپذیر کرد، نمی‌توانی تصور کنی، این موعظه تمام نمی‌شد، قطعاً هیچ‌کس هیچ چیزی از آن نمی‌فهمید، هیچ‌کس نمی‌توانست برای لحظه‌ای تصور کند که فرانسه بلد است، حرف‌هایش از درک و شعور من فراتر بود! و چه بهتر که هیچ‌کس هیچ چیز نمی‌فهمید، این کشیش‌ها ما را نمی‌شناختند، هیچ از ما نمی‌دانستند، مهم نبود که چه می‌گویند، زمین و زمان را به هم می‌بافتند. دروغ اندر دروغ برای من. نمی‌خواهم که یک نفر بلژیکی پیر که دخترم را نمی‌شناسد، برایمان از او حرف بزند و باعث خنده‌ی همه بشود. دخترم را ژانی یا روبرت یا خدا می‌داند با چه اسمی خطاب کند، نمی‌خواهم ما را مضحکه کند، خاطره‌اش را آلوده کند، حتی اگر بهترین نیت‌های دنیا را داشته باشد، و تو هم این را نمی‌خواهی، نمی‌توانی برایش ارزشی قائل شوی. این دیگر وظیفه‌ی توست که باید آن را انجام دهی، همین و بس. نگو که این کار، کارِ من نیست. پس کار تو چیست؟» به طور یقین خواهرش حق داشت، فرانسیس‌ها کاملاً پرت و بیگانه بودند یا خرف یا هر دو و نوعی زبانِ شمال آفریقا یا مدیترانه را به کار می‌بردند که رسایی و کیفیت صدای شاد آنها فقط می‌توانست طمطراق تشریفات و مراسم را به طور جدی به خطر اندازد، مخصوصاً مراسم تشییع جنازه را. به این ترتیب بود که کشیش در برابر تقاضای خواهرش تسلیم شد و به او گفت: «حق با توست.» آیا خواهر اشتباه می‌کرد که نرمش برادر تنها موضوع قابل درک نبوده است؛ زیرا این خواهر با چنان ستیزه‌جوییِ سرسختانه‌ای افکارش را با لحنی بیان کرد که مشخص بود از هیچ مخالفتی روی برنمی‌تابد، زیرا حدود سی و شش ساعت بود که نخوابیده بود و علاوه بر آن شب‌زنده‌داریِ بدون هیچ خبری از آنتونیا که از کالوی برنگشته و جوابی به تلفن‌ها نداده بود باعث شده بود که هیچ جمله‌ای را نتواند بدون ریختن اشک بیان کند. مادرِ آنتونیا با صدایی درهم شکسته تکرار می‌کرد که چه بلایی بر سرش آمده است، بلایی که به آن یقین داشت و او را از کوره به در کرده بود. او نمی‌توانست لحظه‌ای تصور آن را داشته باشد که این حادثه حقیقت دارد، اما حقیقت داشت، و اینک که این بدبختی بر سرش آمده بود دیگر گریه نمی‌کرد. تمام آینده ناگهان برایش خلاصه شده بود در سازمان دادن مراسم کفن و دفن. تنها تعهدی که برایش مانده بود خاکسپاری آبرومندانه‌ی دخترش بود. خودش را تماماً وقف این تنها وظیفه کرده بود، می‌خواست یکی پس از دیگری مشکلات را حذف کند و برای این کار از رفتار نامناسب و باری به هر جهت گذراندن برادرش شروع کرده بود. برادری که می‌توانست مانع انجامِ خوبِ کارش شود، کسی که برای کاهش غم و اندوه خواهرش کاری صورت نمی‌داد. عذر و بهانه‌ی برادر، دلیل محکمی نداشت. می‌گفت: «خواهر بیچاره‌ی من.» او بی‌اندازه برای خواهرش متأسف بود، اما نمی‌توانست این تأسف و ترحم را درک کند تا برای خودش هم چاره‌ای باشد برای گریز و فراموشی از این غم و اندوه.
فردای آن روز قلمروی کشیشی‌اش را ترک کرد و به آژاکسیو رفت. خواهرزاده‌اش مارک اورل در فرودگاه منتظرش بود. همدیگر را در آغوش گرفتند، مارک اورل به او گفت: «چقدر خوب شد که تو مراسم دعا را به جای می‌آوری. آنتونیا خوشحال خواهد شد. این تو هستی که سرپرستی مراسم را به عهده داری.» و مانند یک طفل روی شانه‌ی کشیش شروع به گریستن کرد. گرما وحشتناک بود. کشیش نفسِ خواهرزاده‌اش را در گردنش حس می‌کرد، عرق و اشک‌های سوزناکش را، و خودش هم احساس رهاییِ ظریف و دلپذیری داشت. آنها زیر آسمان سفید حرکت می‌کردند. مارک اورل ابتدا در سکوت رانندگی می‌کرد. هر از گاه فین‌فین‌کنان بینی‌اش را با پشت دست پاک می‌کرد، آب بینی روی آستین لباس سیاهش اثر تلألوآمیزی باقی می‌گذاشت، سرانجام شروع به صحبت کرد. به نظر می‌رسید کاملاً شعورش را از دست داده است. “آخ! اگر فقط خواهر به کالوی نمی‌رفت.” مارک اورل خشمگین بود، زیرا خانواده‌ی عروس «بالان» به منزل آنها آمده بودند، تسلیتی سریع گفته و تقاضا کرده بودند اگر امکان دارد عکس‌هایی را که قرار بوده است برایشان بفرستد، بگیرند. می‌بینی. او در حالی‌که گریه می‌کرد گفت آنتونیا چقدر عکس‌برداری را دوست داشت! کشیش چشم‌هایش را بسته بود. رایحه‌ی بوته‌زارها را که از پنجره‌ی باز وارد می‌شد و مجبور به استنشاق آن بود، در سکوت تنفس می‌کرد. از مارک اورل نپرسید: «چطور امکان دارد این چنین فراموش کنی که او خواهرت بوده است.» سپس مارک اورل پیشنهاد کرد که می‌توانند دوربین عکاسی آنتونیا را در مراسم دعا همراه با عکسی از او برای یادآوری آنچه که دوست داشته است، در کنار تابوتش قرار دهند. اورل از کشیش پرسید: «چی فکر می‌کنی؟ کار خوبی است، این‌طور نیست؟»
کشیش ناگهان به طرف خواهرزاده‌اش برگشت و گفت: «نه! نه! حرف آن را هم نزن.»
عجیب بود، ناگهان خوش‌ذوقی و معصومیتی که مارک اورل همیشه در دوران کودکی‌اش برای ایده‌های ساده‌لوحانه و پیش‌پا افتاده داشت، ظاهر شده بود. ایده‌هایی که اتفاقاً و کاملاً مضحک می‌نمود. گویی می‌خواهد ساده‌دلی‌اش را به معرض نمایش بگذارد. اشتیاق اورل حد و مرزی نداشت. اگر به او اجازه می‌دادند یک نمایش حاشیه‌ای هم در مراسم دعا به راه می‌انداخت، شاید حتی دلش می‌خواست شعری بخواند. معلوم است که دقت زیادی به کار می‌بَرَد و هنگام خواندن، هق‌هق می‌کند. از یک نقطه نظر کاملاً خطرناک‌تر از یک گروه کامل «فرانسیسکن »‌های پیرِ یاوه‌گو بود. اما دَردَش زیاد بود و ترجیح می‌داد نوع دیگری پاسخ دهد تا اینکه آن را با خشونت رد کند. “مارک اورل! پسرم.” این صدای کشیشی بود که لحنی مهربانانه داشت: «فردا معنی ندارد که زندگی خواهرت را مجسم کنی و آن را به یاد آوری چه چیزی را دوست داشت و از چه چیزی بدش می‌آمد. حتی معنایی ندارد نشان دهیم تا چه اندازه غمگین هستیم. فردا خواهرت را به خدا تحویل می‌دهیم و دعا می‌کنیم او را بپذیرد. هیچ لزومی ندارد که دوربین عکاسی و عکس‌هایشان را ببینند، اینها هیچ ربطی به خاطرات دوستانه‌ی ما ندارد. می‌فهمی؟» و مارک اورل در سکوت آن را قبول کرد، نه فقط به این دلیل که درک کرده بود چگونه رفتار کند، بلکه فقط برای اطاعت و فرمانبرداری. اطاعتی که کشیش نمی‌توانست حقارتی هر چند جزیی را در آن نبیند. اگر خدا باید یکی از خواهرزاده‌هایش را بگیرد، چرا این یکی را انتخاب نکرده است؟ کشیش خودش را در این صداقتِ وحشتناک که نمی‌توانست آن را از فکر و اندیشه‌اش خارج کند، سرزنش می‌کرد. او بدون عشقی واقعی، فردی بی‌انصاف و بی‌رحم بود. عشق ناچیزی که می‌توانست آن را نثار زن جوانی کند که اینک باید به زیر خاک رود. مازاد بر آن نمی‌توانست منشأ چیزی شود جز سرچشمه‌ی خارق‌العاده‌ای که در این لحظه خشک شده بود. لبانش می‌لرزید و اشک‌هایی را که در چشمانش حلقه زده بود، نگه می‌داشت. دستش را روی شانه‌ی خواهرزاده‌اش گذاشت.
داخل دهکده جلوی منزل راهی بین جمعیتی که زیر آفتاب ایستاده بودند باز شده است. هنگام عبور آنها برای لحظه‌ای بحث و گفتگویی که با خوشرویی صورت می‌گرفت متوقف شد، دست‌ها به سویشان دراز شد، آن را می‌فشردند، به سختی جلو می‌رفتند، همدیگر را بغل می‌کردند، مارک اورل دوباره شروع به گریستن روی شانه‌ی یک آدم ناشناس کرد و کشیش به تنهایی در هوای داغ پیش می‌رفت، عرقی که روی پیشانی‌اش جاری شده بود، او را کور می‌کرد، از هر طرف او را با اسم کوچک صدا می‌کردند یا فریاد می‌زدند پدر من! فرصت نداشت آنهایی را بشناسد که در آغوشش گرفته و رهایش نمی‌کردند، بر گونه‌هایش بوسه‌های آتشین می‌زدند. از درگاه منزل عبور کرد و وارد خانه‌ای شد که آدم‌ها در آشپزخانه و سالن غذاخوری با صدایی آرام مشغول صحبت بودند. بخار از قهوه‌جوش‌ها بلند می‌شد، بطری‌های محتویِ آب ولرم، شیرینی‌ها و سایه‌روشن‌ها هیچ خنکی و لطافتی را به ارمغان نیاورده بود. ذرات ریز گرد و غبار در خطوط افقیِ نورِ تابستان که از پنجره‌های کرکره‌ای عبور می‌کرد، دیده می‌شد. دیوار با رنگ سفید اندود شده بود. یک میزان الحراره به سبک جزیره‌ی کرس، درجه‌ی حرارتی برابر سی‌وهشت درجه را نشان می‌داد، و کشیش وارد اتاقی شد که جسد آنتونیا را در آنجا گذاشته بودند. سکوتی تقریباً کامل حاکم بود که فقط وز وزِ مگس‌ها شنیده می‌شد. افرادی به طور منظم با گام‌هایی آرام و با بیم و احترام وارد می‌شدند، گویی می‌ترسیدند طفلی را بیدار کنند. بالای سرِ جسد برای خود علامتی می‌کشیدند، لحظه‌ای احترام می‌گذاشتند و با همان احتیاط می‌رفتند. کنار تختخواب، خواهر و شوهرخواهرش نشسته بودند که هر کدام با تکان دادن سر خوش‌آمد می‌گفتند. کشیش به طرف آنان رفت تا در آغوششان بگیرد. هیچ نمی‌گفتند. به آنتونیا نگاه کرد. دستان آنتونیا روی ملافه‌ی سفید قرار داشت و در چشم چپش یک خون‌مردگی مانند آرایشی ناشیانه، قیافه‌اش را زشت کرده بود. روی دهان و چانه‌اش دستمالی گذاشته بودند. شاید آرواره‌اش در تصادف خُرد شده بود. شاید هم مسئولینِ کفن و دفن جنازه آن را شکسته بودند، زیرا سفت شدن جسد باعث می‌شد نتوانند دهانش را ببندند. بوی تجزیه‌ی جسد، کاملاً محسوس بود. آنتونیا بیش از سی ساعت قبل از اینکه پیدایش کنند، داخل اتومبیلش حبس شده بود، آن هم در چله‌ی تابستان. مومیایی کردنش آشکارا توسط شخص ناواردی صورت گرفته بود. بدون شک نباید او را در چنین وضعیتی می‌گذاشتند. خواهرِ کشیش نزاکت را به هیچ وجه رعایت نکرده بود، کشیش به او حق می‌داد. نباید از نمایش مرگ فرار کرد. نباید آنتونیا را می‌آراستند. حتی در مرگ و تباهی، حتی در بی‌روح شدن و انجماد در یک لَختیِ سنگینِ جسمی، جسد مقدس است و شاید هم بیشتر از آن. کشیش برایش دعا خواند، سرش را پایین آورد و کنار تخت زانو زد تا نماز بخواند، مدت زیادی از شب را به خواندن نماز گذراند. خواب‌آلود بود و چرت می‌زد. سحرگاه بیدار شد. پیش‌بینی کرده بودند که برداشتن جسد و مراسم ختم پانزده ساعت طول می‌کشد. دیگر امکان نداشت که گذاردن جسد در تابوت به تأخیر افتد.
صدایی لرزان گفت: «پدر.»
ناقوس مرگ برای دومین بار به صدا درآمد. کشیش دعا نمی‌کرد. چیزی نمی‌شنید. نگاه ابلهانه‌اش روی نوتردام روزر بود. مجسمه‌ای از مریم مقدس، از چوبی چند رنگ که روزی امواج معجزه‌آسا آن را به ساحل آورده بود. در دستان این مجسمه طفل برهنه‌ای قرار داشت که تلاطم دریا و گذشت قرن‌ها، اطرافش را ساییده و روی پوشش اخرایی و ارغوانی کم‌رنگش، در آنجا که باید عظمت و شکوهِ تمامِ ستارگانِ گنبدِ آسمان به چشم آید و بدرخشد، فقط سوراخ‌هایی باقی مانده بود. در انتهای انگشتانش تسبیحی آویخته شده بود؛ زشت بود و بدون اثری از رحم و شفقت. همیشه چنین بوده است. کشیش آن را از زمان کودکی می‌شناخت، هنگامی که کشیشِ دهکده بود، قبل از اینکه وارد قلمروی روحانیتِ پرهیزگار شود، اکثراً خودش جلوی مجسمه می‌ایستاد، اما امروز هیچ حضور محبت‌آمیز همراه با ترحم و زیبایی را احساس نمی‌کرد، و نمی‌توانست چیز دیگری جز یک بتِ کور را ببیند.
_ پدر؟
برگشت. جلویش چهار مرد جوان با شلوارهای سیاه و پیراهن‌های سفید ایستاده بودند. تلاش کرد به آنها لبخند بزند.
_ پدر، ما آمده‌ایم تا سرودهای مذهبی را بخوانیم. مارک اورل از ما خواسته است بیاییم، باید راجع به آن با شما صحبت کرده باشد.
کشیش متوجه شد که سرانجام نتوانسته است خواهرزاده‌اش را از دست زدن به چنین ابتکاری که بدون شک می‌تواند فاجعه‌آمیز باشد، باز دارد. با خود فکر می‌کرد که این پسران بدتر از گروه کُر دهکده این برنامه را اجرا می‌کنند.
آری، البته می‌تواند بدتر اجرا شود، اما با وجود این احتمال زیاد بد بودن آن بعید است.
_ فکر می‌کنم چند نوایی می‌خوانید؟
_ آری.
_ احتیاج دارید که در لحظه‌ی خواندن به شما علامت بدهم؟
_ نه، نه پدر. ما مراسم مذهبی را بلد هستیم. سرودهای مذهبی زیادی خوانده‌ایم.
_ عالی است.
_ امّا می‌خواستیم بپرسیم، شما میل دارید که تمامِ «دی‌یس ایروئه، له لیبرامی » را بخوانیم. زیرا بعضی از کشیش‌ها…
کشیش در حالی‌که صحبت مخاطبش را قطع می‌کرد گفت: «هر چیزی را که می‌توانید بخوانید و تمامی قطعات «دی‌یس ایروئه» را.
یکی از خوانندگان با حجب و حیا پرسید:
_ نمی‌ترسید کمی طولانی باشد؟
کشیش لبخند تلخی زد و پاسخ داد:
_ کمی طولانی؟ طولانی برای کی؟
کشیش علامتی به او داد که برود و کنار محراب بایستد. سپس از محوطه‌ی جلوی کلیسا خارج شد. در افق سرابی از امواج گرما بر روی دریا شناور بود. آدم‌های زیادی آنجا بودند، برخی با حرکاتی در مسیرش تلاش می‌کردند که دوباره به او تسلیت بگویند. از این پس و در طول زمانی که مراسم انجام می‌گرفت او دیگر داییِ متوفی نبود، بلکه فقط یک کشیش بود. او سیمون را می‌شناخت، روی دیواری به تنهایی نشسته بود، چشمانش قرمز بود. این کشیش قبل از اینکه وارد مقام روحانیت شود با «دامین»، مادر سیمون زندگی زناشویی غیررسمی داشت؛ بیوه‌ای که ده سال از او بزرگ‌تر بود. برایش خیلی رنج‌آور بود که فکر کند اولین نتیجه‌ی رسالت او جریحه‌دار کردن این زنِ بی‌سرپرست بوده که او را خیلی بد و کم دوست داشته است، گویی محبت و دوستی نمی‌توانسته به جز از طریق یک گناه پاک‌نشدنی به‌دست آید. به سیمون که در حال بلند شدن از روی دیوار بود، نزدیک شد و در آغوشش گرفت. ناقوسِ مرگ برای سومین بار به صدا درآمد. اتومبیل نعش‌کش جلوی کلیسا پارک شد. چهار مرد تابوت را از آن بیرون کشیدند و روی شانه‌هایشان گذاشتند. کشیش پیشاپیشِ آنها به طرف محراب به راه افتاد.
هنگامی که سرودخوانان شروع به خواندن مرثیه‌ی مردگان کردند، ناگهان تردیدش برطرف شد. عالی می‌خواندند، بدون فریاد کشیدن، بدون تأثر که مقتضای مکان است. و صدایشان هم برای جمعیت خوشایند بود، برای آنتونیا، برای شمایل مسیح که هنوز آرزو داشت جام تلخ بر روی لبانش قرار گیرد. صدایی ضعیف و امیدوار در کلیسایی کوچک به نظر می‌رسید مریم مقدس دوباره زنده شده است. مجسمه بدون شک اثر یک هنرمند متوسط در «لوک » یا «لیوورن » بوده است. شارلاتان بی‌استعدادی که خود را از مجسمه‌سازی خارج کرده تا در ساختِ اشیای مقدس سود فراوانی ببرد. تراشه‌های چوب را به قطعاتی برای ساختن صلیب واقعی تبدیل کرده و چهره‌ی مقدسِ نقاشی‌شده‌ای را روی پارچه‌ی خاکستریِ کفن با دقت پرداخت و همراه با آن تکه خرده‌هایی از کاسه‌ی زانو و استخوان ران گوسفند را برای جاسازی طلایی تراش داده است و به دنبالش آن کس که مجسمه را از فرط نومیدیِ هشیارانه به دریا پرتاب کرده است، بدون آنکه فکر کند چنین چیزی می‌تواند روزی شییی پرارزش و احترام برانگیز باشد. اما هنگامی که ماهیگیران «کامپومورو » مجسمه را دیدند که تسبیح به دست در ساحلی به گل نشسته است، نمی‌خواستند آن را بلند کنند. خبر این معجزه همه جا پخش شد. مردم از کوه‌های اطراف سرازیر شدند، اما علی‌رغم شور و شوق و دعاهای نذری، هیچ‌کدام از آنها نتوانست این مجسمه‌ی عجیب و غریب و معجزه‌آسا را از جایش حرکت دهد. مجسمه‌ی مریم مقدس با سبک کردن بار خود فقط به دو پیرمرد اجازه داد که او را به داخل نمازخانه‌ی کلیسا ببرند. مجسمه‌ای که جای خود را برای تمام ابدیت در آنجا یافته بود. همگی از این نشانه‌ی انتخاب ضعیف خوشحال بودند. درست حدس زدید، کسی که در این کار هرگز شرکت نکرد به‌طور قطع کشیش بود، که هرگز به واقعیت این معجزه‌ی بچه‌گانه اعتقاد نداشت. با گذشت زمان ساده‌لوحیِ آدم‌ها بدون شک تغییر می‌کرد، می‌گفتند این تقدیر و سرنوشت بوده که مجسمه را بر اساس حکم الهی به اینجا هدایت کرده است. ضمناً بدون تردید آنها این فرصت را هم پیدا کرده بودند که تمایل قدیمی خود را به بت‌پرستی نیز ارضا کنند. در نهایت زیاد مهم نیست، کشیش به خوبی می‌دانست نمی‌تواند وجود دست الهی را در این ماجرا آشکار و از آن استقبال کند و اکنون این است معجزه، در این لحظه، زمانی که این گروه مشغول خواندن مزمور «تی دی ست هیمنوس » است، خودش می‌تواند تقریباً لرزش چوب رنگین را احساس کند.

توضیحات تکمیلی

وزن 200 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

, ,

نوع جلد

SKU

1398021502

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-728-7

قطع

تعداد صفحه

221

سال چاپ

موضوع

,

وزن

220

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “تصویرها”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This