(021) 66480377-66975711

داستان دو شهر

(دیدگاه 4 کاربر)

135,000تومان

چارلز ديكنز

ترجمه ابراهيم يونسى

داستان دو شهر (۱۸۵۹ میلادی) (به انگلیسی A tale of two cities) رمانی نوشته چارلز دیکنز است که داستانش در لندن و پاریس، قبل و در طول انقلاب فرانسه رخ می‌دهد. این رمان با فروش ۲۰۰ میلیون نسخه در جهان، به همراه کتابشازده کوچولو (به زبان فرانسوی)، پرفروشترین کتاب‌های تک‌جلدی جهان در تمام دوران‌ها است. همچنین این کتاب پرفروش‌ترین کتاب تک‌جلدی انگلیسی‌زبان دنیا و یکی از مشهورترین عناوین در ادبیات داستانی است.

این داستان جوانی کشاورززاده را تحت تعالیم اشرافیگرائیهای فرانسوی در سالهای منتهی به انقلاب، و خشونتهای انقلابیون را نسبت به اشراف سابق، در سالهای اول انقلاب فرانسه به تصویر می‌کشد. در این جریانات ماجرای چند نفر دنبال می‌شود، از همه مهمتر چارلز دارنه، اشرافی فرانسوی سابق که علی‌رغم ذات خوبش، قربانی هیجانات ضد تبعیض انقلاب می‌شود و سیدنی کارتن، وکیلی بریتانیایی که فراری است و تلاش می‌کند زندگی ناخوشایندش را با عشق به همسر دارنه، لوسی مانه نجات دهد. این رمان در چاپ‌های هفتگی و به تدریج منتشر شد.

این رمان با فروش ۲۰۰ میلیون نسخه در جهان، از پرفروشترین کتاب‌های تک‌جلدی جهان در تمام دوران‌ها است. همچنین این کتاب پرفروش‌ترین کتاب تک‌جلدی انگلیسی‌زبان دنیا و یکی از مشهورترین عناوین در ادبیات داستانی است.چارلز دیکنز برجسته‌ترین رمان‌نویس انگلیسی عصر ویکتوریا و یک فعال اجتماعی توانمند بود. به عقیده‌ی جیمز جویس، نویسنده‌ی بزرگ معاصر، از شکسپیر به این سو، دیکنز تأثیرگذارترین نویسنده در زبان انگلیسی بوده‌است. از او برای داستان‌سرایی و نثر توانمندش و خلق شخصیت‌های به یادماندنی، بسیار تحسین به عمل آمده‌است.دیکنز در طول زندگی خویش، محبوبیت جهانی بسیاری کسب کرده‌است. از آثارش می‌توان دیوید کاپرفیلد، آرزوهای بزرگ، الیور تویست و داستان دو شهر را نام برد.

توضیحات

گزیده ای از کتاب داستان دو شهر

کتاب داستان دو شهر پرفروش‌ترین کتاب تک‌جلدی انگلیسی‌زبان دنیا و یکی از مشهورترین عناوین در ادبیات داستانی است.

در آغاز کتاب داستان دو شهر می خوانیم

سخنى چند درباره نویسنده

در یکى از نخستین فصول بلیک هاوس چنین آمده است: «این هم حقیقتى است تلخ که حتى اشخاص بزرگ نیز اقوام تنگدست دارند.» و حقیقت این است که این مرد بزرگ نیز جز اقوام تهیدست چیزى در جهان نداشت، آن هم در روزگارى که برخلاف عصر حاضر موقعیت اجتماعى خانواده و سوابق آن تعیین‌کننده وضع اجتماعى طفل بود.

پدرش در اتاق خدمتگاران یکى از خانواده‌هاى بزرگ آن روز پرورش یافت، و شاید همین امر است که دیکنز را نسبت به طبقه اشراف که هیئت حاکمه آن روز از میانشان برمى‌خاست و همچنین نسبت به حمایتشان بدبین مى‌سازد.

پدربزرگش، ویلیام دیکنز، فراش بود و پس از ازدواج با الیزابت بال، خدمتگار لیدى «بلند فورد»، در «کروهال» به پیشکارى «جان کرو» رسید که از چستر به وکالت پارلمان انتخاب شده بود. این زوج دو پسر داشتند به نام ویلیام و جان که در سال فوت پدر (1785) دیده به جهان گشود. بیوه ویلیام دیکنز سى و پنج سال در کروهال در خدمت خانواده بود. در سال 1820 که به سن تقاعد رسید، در منزلى واقع در اکسفورد استریت مسکن گزید؛ در اینجا کودکان اغلب از او دیدن مى‌کردند و او نیز قصه‌هاى دلکشى را برایشان نقل مى‌کرد ــ یکى از این کودکان، نوه‌اش چارلز بود که بعدها خاطره این عاقله زن را در بلیک هاوس، در قیافه خانم رانسول، خانه‌دار چسنى‌ولد جاوید ساخت.

خانواده کرو به پسران خانم دیکنز علاقه‌مند بودند و به تعلیم و تربیتشان همت گماشتند، و سرانجام ویلیام را در جایى به کار گماردند و از طریق دوست

خود، آقاى کانینگ شغلى در کارپردازى بحریه براى جان دست و پا کردند، و بدینسان جان دیکنز با درآمد سالیانه‌اى به مبلغ 70 لیره به خدمت حکومت درآمد. در همان سال که جان دیکنز به خدمت دولت درآمد، (1805) جوان دیگرى به نام «تامس کالیفورد بارو» با استفاده از نفوذ پدرش چارلز بارو که ناظر مالى اداره کارپردازى بود در همان اداره به کار اشتغال ورزید. جان و کالیفورد با هم دوست شدند و جان دیکنز از طریق او به خانواده بارو معرفى شد و با مرور زمان دل در گرو عشق خواهر دوست خود، الیزابت، بست و در 1809 با وى ازدواج نمود. از ظواهر امر چنین برمى‌آید که خانواده بارو به اتکاى وابستگى دورى که با «سرجان بارو»ى معروف داشتند این وصلت را به دیده موافق نمى‌نگریستند و وصلت با پسر کلفت را دون شأن خویش مى‌دانستند و از همین جاست که سالها بعد هنگامى که چارلز دیکنز ازدواج خویش را به اطلاع این دایى رسانید نامبرده در جواب اظهار تأسف کرد از اینکه وابستگى‌هاى خانوادگى مانع از آن است که عروس و داماد را در خانه خویش بپذیرد.

جان دیکنز هنگامى که در «لندپرت» با الیزابت ازدواج کرد سالیانه 200 لیره درآمد داشت. این دو، صاحب دو فرزند شدند: دخترى به نام فانى (1810) و پسرى به نام چارلز (1812)، که هر دو در کلیساى «سنت‌مرى» پرت‌سى، غسل تعمید یافتند.

درباره جان دیکنز و احوال شخصى او گزارش جامع و دقیقى در دست نیست؛ از لحاظ درآمد وضعش بد نبود: گیر و گرفت کار را در خمیر و سرشت خود او باید جستجو نمود. یکى از زنان دوست خانواده از او به عنوان آدم «خوش‌پز»ى یاد مى‌کند که خوب مى‌پوشید و همیشه به خاتم‌هایى که از زنجیر ساعتش آویخته بود ور مى‌رفت. چارلز بعدها، به لحنى بسیار محبت‌آمیز، لحنى که هرگز شامل مادرش نشد، از وى سخن مى‌دارد، ولى اغلب از دست ناراحتى‌ها و گرفتارى‌هاى مالى او مى‌نالد ــ زیرا جان دیکنز به ظاهر آدمى است بى‌مسلک که در مسائل مالى درک و شعور چندانى ندارد، اما بدیهى است با تصویرى هم که تحت نام آقاى «میکابر» در «دیوید کاپرفیلد» از وى به دست داده شده است کاملا منطبق نیست چون به جرأت مى‌توان ادعا کرد که جان دیکنز همه معایب آقاى میکابر را نداشت و مانند پدر «نل» در Old Curiosity Shop آدمى قمارباز نبود، بیشتر پولش را صرف خرید مشروبات گرانقیمت مى‌نمود، و قضیه‌اى هم که او را به زندان «پرت‌سى» افکند بدهیى بود که به یک مشروب‌فروش داشت، هرچند ماهیت این امر به درستى معلوم نیست. به هرحال، لحظه‌اى در زندگى چارلز وجود نداشت که در خانواده صحبت گرفتارى و ناراحتى مالى نباشد و لحظه‌اى نبود که به آینده خویش امیدوار باشد، و شاید یاد همین روزها بود که بعدها او را بر آن داشت که به هر قیمت که هست آینده محکم و قابل اعتمادى براى خود تأمین کند.

کارمندان کارپردازى بحریه محل و مأواى ثابت و معینى نداشتند و همیشه در معرض نقل و انتقال بودند. در سال 1814 جان دیکنز به سامرست هاوس منتقل شد و با زن و فرزندان خویش در خانه شماره 10 خیابان نوفوک در حوالى بیمارستان میدل اسکس مسکن گزید. در 1817 به چاتهام انتقال یافت و در محلى موسوم به شماره «11» اردنانس، بین چاتهام و روچستر اقامت گزید و تا سال 1821 در آنجا ماند.

خانم آلن خواهر بیوه خانم دیکنز با آنان مى‌زیست و در مخارج خانه شرکت مى‌نمود اما این خانم در حوالى سال 1821 با یکى از جراحان بیمارستان، به نام «لامرت» که تصور مى‌رود همان دکتر «سلامر»ى باشد که در نامه‌هاى پیک‌ویک از او یاد شده است، ازدواج کرد. این ماجرا طبعآ درآمد خانواده را تقلیل داد و آقاى دیکنز ناگزیر گردید با زن و پنج فرزندش به ساختمان محقرترى نقل مکان کند.

زمانى که چارلز هشت ساله بود درآمد سالانه خانواده در حدود 350 لیره یا مبلغى معادل 700 لیره امروز بود. چارلز و خواهرش فانى در چاتهام به مدرسه مى‌رفتند، پرستارشان مرى‌ولر[1]  مى‌گوید که چارلز کرم کتاب بود و در اوقات فراغتى که داشت آنى کتاب را از دست نمى‌نهاد. در همین اوان، جان دیکنز به‌رغم بى‌پولى و گرفتارى مالى که داشت چند مجلد کتاب ارزانقیمت خرید، از آن جمله رودریک راندم، پرگراین پیکل، همفرى کلینکر، تام جونز، کشیش ویکفیلد، رابینسن کروزوئه، هزار و یک‌شب و… دون‌کیشوت. اما باید گفت که ترجمه اسمولت[2]  از ژیل‌بلاس بود که در دنیاى داستان‌هاى پیکارسک[3]  را به روى دیکنز گشود. دیکنز داستان دوستى خویش را با این میهمانان عزیز در یکى از بخش‌هاى دیوید کاپرفیلد به تفصیل شرح مى‌دهد و مى‌گوید: «این دوستان تخیل و امیدم را در قلمروى وراى زمانى و مکانى که در آن مى‌زیستم زنده نگه مى‌داشتند، اینان در این دوران سختى مایه تسکین و تسلاى خاطرم بودند… به مدت یک هفته تمام خویشتن را تام‌جونز مى‌پنداشتم و خاطره رودریک راندم به مدت یک ماه تمام لاینقطع ذهنم را به خود مشغول مى‌داشت.» بعدها نیز هر وقت به این کتاب‌ها مى‌اندیشید، صحنه جالبى در پیش روى دیده باطنش جان مى‌گرفت و برمى‌خاست ــ صحنه‌اى از بعد از ظهرى تابستانى: «کودکان دیگر در حیاط کلیسا بازى مى‌کردند و من روى تختخوابم نشسته بودم و مى‌خواندم، تو گویى تا ابد خواهم خواند…» و همین خواندن‌ها بود که درِ دنیاى بیکرانى از ماجرا و تخیل را به روى این کودک حساس گشود.

در این روزگار اغلب با کشتى کارپردازى بحریه بین مدوى[4]  و شیرنس[5]  سفر مى‌کرد، این همان کشتى محکومینى است که در آرزوهاى بزرگ از آن سخن مى‌دارد. از بهترین خاطرات این ایام، مدرسه ویلیام جایلز است که شاگردان آن از برادران و خواهران جایلز و کودکان تعدادى از صاحب‌منصبان بحریه تشکیل مى‌شد. جایلز که از معلمان درس‌خوانده و اکسفورد دیده بود به زودى با استعدادهاى این کودک آشنا شد و با علاقه بسیار به تقویتشان همت گماشت و خاصه غنا و لطف و خلوص زبان گلداسمیث را به وى خاطرنشان ساخت، و هنگامى که در سال 1823 از وى جدا شد یک دوره از مجلدات مجله «Bee زنبور» حاوى مقالات گلداسمیث را به عنوان یادگارى به او هدیه کرد، و شاید همین مقالات بود که بعدها دیکنز را به نگارش مطالب متنوعى از قبیل «ساعت آقاى همفرى» و «صحبت‌هاى خانگى» تشویق نمود. اغلب مى‌گفت که این «زنبورها» گذشته را به یاد او مى‌آورده و موجب مى‌شده‌اند با خود بیندیشد که
آیا روزى هم فراخواهد رسید که او نیز زنبورانى ساخته و پرداخته فکر خویش را به پرواز درآورد و صدایشان را به گوش جهانیان برساند؟

بارى، در زمستان 1822 ـ 23 جان دیکنز مجددآ با همان حقوق به سامرست هاوس منتقل شد؛ پیش از عزیمت به محل مأموریت جدید با آقاى جایلز قرار گذاشت که چارلز کما فى‌السابق در نزد او بماند و به تحصیل ادامه دهد… طى اقامت در چاتهام، چارلز همچنان که سرشت هر پسربچه‌اى است با کلیه سوراخ سنبه‌هاى روچستر آشنا شد و به هر کنج و گوشه آن سر کشید و همین امر بر زندگى بعد او قویآ اثر گذاشت، چه همان گونه که مى‌بینیم روچستر نخستین محلى است که در نخستین فصول پیک‌ویک از آن نام مى‌برد و در آخرین فصول راز ادوین درود که اثر ناتمام او است از آن یاد مى‌کند.

به هرحال، خانواده جان دیکنز به لندن آمد و در حوالى شهر در خانه شماره 16 خیابان بایهام، کامدن تاون، اقامت گزید. جیمز لامرت نیز که در ارتش نام‌نویسى کرده و منتظر ارجاع شغل بود با آنان به لندن آمد ــ همچنین کلفتى که از نوانخانه گرفته بودند و بعدها در Old Curiosity Shop نام مارشیونس به خود گرفت.

چارلز در 1823 مدرسه جایلز را ترک گفت و به خانه واقع در خیابان بایهام آمد: در اینجا آینده شومى در انتظارش بود؛ دیگر از درس و درس خواندن خبرى نبود، ناگزیر بود در انجام کارهاى خانه کمک کند، کفش‌ها را واکس و لباس‌ها را برس بزند. امید داشت باز به مدرسه برود، ولى به نظر مى‌رسید کسى را پرواى او نیست و کسى حاضر نیست مخارج تحصیلش را بپردازد…

در اینجا نیز با تمام سوراخ سنبه‌هاى محل آشنا شد و تمام این حوالى و حدود را در آثار بعدى خویش منعکس ساخت: باب‌کراچیت[6]  در کامدن‌تاون مى‌زیست: جمیما اوانز[7]  و تامى‌تریدلز با آقاى میکابر در همین محل زندگى مى‌کردند…

جیمز لامرت اغلب او را با قایق به این سو و آن سو مى‌برد و چارلز از این مسافرت‌ها لذت وافر بهره برمى‌گرفت، اما فقرى که بر خانواده سایه افکنده بود
این خوشى‌ها را پاک منغص مى‌ساخت. در 1823 خانم دیکنز که مى‌خواست از راه باز کردن مدرسه‌اى «پولدار» شود خانه‌اى در خیابان «گاور» اجاره کرد و پلاک برنجینى بر سردر آن نصب کرد: «مؤسسه تربیتى خانم دیکنز» که همان مدرسه دخترانه‌اى است که خانم میکابر تأسیس کرد که نه کسى در آن نامى نوشت و نه پولى از آن عاید شد. وضع مالى خانواده چنان به وخامت گرایید که حتى کتابخانه گرامى نیز از اثرات آن برکنار نماند، و چارلز کوچولو هر روز چیزى را زیر بغل مى‌زد و نزد «گروگیر» مى‌برد و در ازاء آن چیزى مى‌گرفت و براى شاگرد مغازه اسم و ضمیر لاتینى صرف مى‌کرد. سرانجام بدى وضع خانواده به درجه‌اى رسید که هرآن احتمال مى‌رفت جان‌دیکنز به زندان بدهکاران بیفتد. در این حال بود که سر و کله جیمز لامرت، با پیشنهاد کار براى چارلز، پیدا شد. جیمز لامرت از خدمت نظام چشم پوشیده و با شرکت برادرش کارخانه واکس‌سازى وارنر[8]  را اداره مى‌کرد. وقتى که گفت حاضر است در ازاء هفته‌اى

شش یا هفت شیلینگ چارلز را به کار گمارد خانم دیکنز از خوشحالى سر از پا نشناخت و پیشنهاد را قاپید و حتى جان دیکنز نیز که مشتاق بود چارلز به تحصیل ادامه دهد وضع را به حدى دشوار یافت که ناگزیر بر رغم تمایل خویش موافقت کرد. وارد آمدن این ضربه مقارن با دوازدهمین سالروز تولد چارلز بود (1824). آن روزها کودکان بسیارى در کارگاه‌ها کار مى‌کردند و شاید جیمز لامرت نیز در طرح این پیشنهاد نظر سویى نداشت و مى‌خواست به این وسیله به خانواده چارلز کمک کند، و حتى وعده مى‌داد که وسایلى فراهم خواهد ساخت که چارلز ضمن کار بتواند به تحصیلات خود ادامه دهد ــ ولى این واقعه براى چارلز که با استعدادهاى خویش آشنا بود، ضربه‌اى مهلک و مرگبار بود. مى‌گوید احساس مى‌کرد که همه او را از خود رانده و طرد کرده‌اند، و بدتر از هر چیز این بود که مى‌دید پدر و مادرش خوشحالند از اینکه او را از سر باز کرده و به بدبختى و بیچارگى افکنده‌اند و مى‌افزاید که حتى اگر مدرسه متوسطه را هم گذرانده و در مسابقه ورود به کمبریج توفیق حاصل کرده بودم این‌قدر ابراز شادى و خوشحالى نمى‌کردند! یاد این ایام تا آخرین دم حیات با دیکنز بود : «غم و درد و خفت ناشى از این وضع آنچنان با سرشتم عجین شده است که حتى اکنون هم که در اوج شهرت هستم و در منتهاى راحت زندگى مى‌کنم اغلب مواقعى که در خود فرو مى‌روم فراموش مى‌کنم که زن و فرزندانى عزیز دارم، یا اینکه به مردى رسیده‌ام ــ اغلب افکارم آواره مى‌شود و سر به جانب آن روزگار تیره و غمبار مى‌نهد.»

دو هفته پس از اینکه چارلز خردسال به مزدورى رفت ضربه‌اى که خانواده مدت‌ها انتظارش را مى‌کشید فرود آمد و جان دیکنز به‌خاطر چهل لیره بدهیى که داشت به زندان «مارشال‌سى» افتاد. مایملکش جمعآ به ده لیره ارزیابى شد و چارلز در حالى که لباس‌هاى پدر را بر دوش و ساعت او را در جیب داشت به نزد مقومى در حوالى «اوبلیسک» رفت تا آنها را تقویم کند. خانم دیکنز مدتى کوشید تا با گرو گذاشتن سنجاق سینه یا قاشق نقره‌اى که باقى مانده بود، خانواده را اداره کند، اما سرانجام ترک مقاومت گفت و به اتفاق کودکان به زندان رفت و در جوار شوهرش مسکن گزید. خدمتگارى که با آنها به زندان رفته بود، مى‌گوید که اتاقى دم در زندان داشتند و وضع کودکان در زندان به مراتب بهتر از روزگار آزادى آقاى دیکنز بود.

اما چارلز در این سفر با آنان همراه نبود. او همچنان در کارخانه واکس‌سازى در ازاء روزى یک شیلینگ مزد کار مى‌کرد، و در لیتل کالج استریت، کامدن تاون، در خانه زنى به نام خانم رویلانس[9]  اقامت داشت که تصویرى از او را تحت نام خانم پیپ‌چین[10]   در کتاب «دامبى و پسر» به دست مى‌دهد. صبحانه و شام را در زندان مى‌خورد و ناهار را در قهوه‌خانه‌اى در حوالى محل کار صرف مى‌کرد و مواقعى که پولى نداشت به کاونت گاردن مى‌رفت و به خوراکى‌ها خیره مى‌شد. یکشنبه‌ها مى‌رفت و خواهرش فانى را که در آکادمى سلطنتى موسیقى بود برمى‌داشت و به زندان مى‌برد. پس از مدتى با موافقت پدر کامدن‌تاون را ترک گفت و در «لانت استریت» منزل کرد. ظاهرآ بیش از شش یا هفت ماه در این محل نماند اما همین مدت کوتاه سرشار از تجربه بود.

در همین ایام، در همین محل، در جنوب رودخانه تایمز کودک دیگرى به سن و سال او مى‌زیست ــ این کودک رابرت براونینگ بود و باز کودکى دیگر که شش ماه بزرگ‌تر از چارلز و از پدر و مادرى انگلیسى و هندى بود، در همین محل و در بخش شمالى رود، در چیس‌ویک[11]  در خانه‌اى مى‌زیست که در «وانیتى‌فر»[12]  آکادمى میس «پینکرتن» نام گرفته است ــ این کودک «ویلیام میک پیس ثاکرى» بود. اینان هر دو، مسابقه زندگى را در شرایطى آغاز کردند که با شرایط چارلز به هیچ روى قابل قیاس نبود، ولى چارلز سرانجام در این مسابقه هر دو را پشت سر نهاد.

بارى، خانم ویلیام دیکنز، مادر جان دیکنز، در آوریل 1824 درگذشت و از اندوخته‌اش که هفتصد و پنجاه لیره بود، دویست لیره به جان دیکنز رسید. برادرش ویلیام بى‌درنگ 40 لیره بدهى برادر را پرداخت و نامبرده را از زندان آزاد ساخت و جان دیکنز پس از سه ماه اقامت در زندان کار سابق خویش را در کارپردازى بحریه از سر گرفت. اما زمانى که در زندان بود به عالیجناب ویلیام هاس‌کیسن[13]  متوسل شده و از او تقاضا کرده بود توصیه کند که او را به علت ناخوشى قبل از رسیدن به سن قانونى بازنشسته کنند… خانواده دیکنز همچون کبوترانى دست‌آموز مجددآ به کامدن‌تاون بازگشتند و در کالج استریت اقامت گزیدند. چارلز کما فى‌السابق به کارخانه مى‌رفت، اما در همین اوان نزاعى میان آقاى دیکنز و جیمز لامرت درگرفت و آقاى دیکنز چارلز را از کارخانه درآورد. خانم دیکنز کوشش بسیار کرد تا میانه را جوش دهد و چارلز به سر کار خود بازگردد و به خاطر همین کوشش و تقلا بود که چارلز هرگز بر او نمى‌بخشید «…من بعدها نیز هرگز فراموش نکردم، و هرگز هم فراموش نخواهم کرد، و هرگز فراموش نمى‌توانم کرد که مادرم با چه شور و اشتیاقى مى‌خواست مرا به کارخانه بازگرداند…» اما آقاى دیکنز حاضر نبود سخنى در این باره بشنود و بلافاصله در جستجوى مدرسه‌اى مناسب به راه افتاد.

در همان سال آقاى دیکنز با حقوق سالیانه 145 لیره بازنشسته شد، و هرچند این کار همانگونه که دیدیم به تقاضاى خود او صورت گرفت، قلت درآمد، خانواده را در وضع بد و ناگوارى قرار داد و آقاى دیکنز را ناگزیر ساخت کمر را سفت‌تر ببندد و کمى درآمد را از طریق دیگر جبران کند. سرانجام به برادرزنش آقاى «بارو» که در آن وقت سردبیر روزنامه «آئینه مجلس» بود مراجعه کرد و در سمت خبرنگار به کار مشغول شد و عجبا که در تندنویسى مهارت و قابلیتى بسیار از خود نشان داد ــ پیدا بود که تندنویسى را در زندان فراگرفته است.

بارى، در زندگى جدیدى به روى چارلز گشوده شد، و در مدرسه آقاى جونز که مدرسه مناسبى بود و در حوالى «گرانبى استریت»[14]  واقع بود به تحصیل اشتغال ورزید. موضوع‌هایى که در این مدرسه تدریس مى‌شد عبارت بود از زبان لاتینى و ریاضیات و تاریخ و موسیقى. چارلز مدت دو سال در این مدرسه بود و هرچند یک سال ترک تحصیلى که داشت مانعى در راه پیشرفت و همگامیش با سایر دانش‌آموزان بود مع‌الوصف بدو فرصت داد که از ضربه وارده به خود آید و به احیاء استعدادهاى خویش همت گمارد. مدرسه‌اى که آقاى جایلز مدیریت آن را بر عهده داشت، دروس قدیمه را تدریس مى‌نمود. برنامه آن بعینه همان برنامه‌اى است که در «سالم هاوس» دیوید کاپرفیلد مى‌بینیم. و از همین جاست که وقتى از جان دیکنز مى‌پرسند که تحصیلات چارلز چیست در جواب مى‌گوید: «ها، ها. حقیقتش را بخواهید، باید عرض کنم که خودش چیزهایى یاد گرفته.» و ارزش همین چیزهایى که خود طفل فراگرفته است در نحوه دید و برداشت او از زندگى، در خلال سطور هزاران صفحه داستان‌هایش به چشم مى‌خورد.

در 1827 جان دیکنز به کمک عمه‌اش، خانم چارلتن، چارلز را در دارالوکاله آقایان «الیس و بلاک‌مر» در سمت منشیگرى به کار گماشت. چارلز تا 1827 در این دارالوکاله با حقوق ماهى سه لیره به کار مشغول بود. در پنجم مارس  1832 در زمره اعضاء روزنامه «تروسن» که صاحب امتیاز آن مردى به‌نام ماردویانگ[15]  و سردبیر آن شخصى به نام لامان بلانچارد[16]  بود درآمد و به عنوان مخبر پارلمانى به مجلس عوام راه یافت و همچنان در خدمت مطبوعات باقى بود تا اولین «طرح» خود را با امضاى مستعار در صندوق مراسلات مجله «مانثلى ماگازین» واقع در جانسن کورت، فلیت استریت، انداخت…*[17]

داستان دو شهر داستان دو شهر داستان دو شهر داستان دو شهر داستان دو شهر

                مترجم

[1] . Mary Weller

[2] . Smollet

[3] . رجوع شود به مقدمه کتاب «فتنه‌هاى بیدار» از جى. ب. پریستلى.

[4] . Medway

[5] . Sheerness

[6] . Bob Crotchit

[7] . Jemima Evans

[8] . Warner’s Blacking Factory

[9] . Roylance

[10] . Pipchin

[11] . Chiswick

[12] . Vanity Fair اثر ویلیام ثاکرى.

[13] . William Huskisson

[14] . Granby Steet

[15] . Murdo Young

[16] . Laman Blanchard

[17] * در تهیه این مقاله از کتاب «چارلز دیکنز» نوشته یونا پاپ هنسى Una Pope Hennessyاستفاده شده است.

 

موسسه انتشارات نگاه

 

موسسه انتشارات نگاه

اطلاعات بیشتر

وزن 1000 g
ابعاد 21 × 14 cm
وزن

1000

پدیدآورندگان

,

نوع جلد

نوبت چاپ

قطع

شابک

978-964-6736-22-1

تعداد صفحه

480

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

4 دیدگاه برای داستان دو شهر

  1. حسن

    کتابی خوب با ترجمه ای نسبتا روان و مفهوم با داستانی نسبتا جذاب وفاقد پیچیدگی های کاذب فلسفیه موجود در بازار که با طنز اجتماییه واقعی همراه شده نه فکاهی

  2. سیمین ملکی

    چرا روی جلد کتاب شماره ۲ نوشته شده؟ در حالی که کتاب تک جلدی هستش؟

    • خلیل عباسی

      با سلام و وقت بخیر
      این کتاب دومین اثر از مجموعۀ «ادبیات کلاسیک جهان» موسسه انتشارات نگاه است که این عدد بیانگر همین نکته است.
      خوب و موفق باشید

  3. حسین

    سخت نیست اگر بگم بهترین اثریه که از چارلز دیکنز تا حالا خوندم. فوق العاده بود…

  4. ساسان

    سلام یه سوالی برام پیش اومد مثل اینکه این کتاب شما به دو صورت چاپ کردید میخواستم تفاوت این دو کتاب بدونم ممنون

    • خلیل عباسی

      درود بر شما… تنها تفاوت در طراحی و صفحه‌بندی و قطع کتاب هست

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.