(021) 66480377-66975711

بینوایان

345,000تومان

ويكتور هوگو

ترجمه نسرين تولايى، ناهيد ملكوتى

بینوایان یا بی‌نوایان (به فرانسوی: Les Misérables) نام رمان معروفی نوشتهٔ ویکتور هوگو، نویسندهٔ سرشناس فرانسوی است. این کتاب اولین بار در سال ۱۸۶۲ منتشر شده و یکی از بزرگترین رمان‌های‌ قرن ۱۹ است. در دنیایی که مردم آن انگلیسی صحبت می‌کنند، این رمان معمولاً با عنوان اصلیِ فرانسویِ خود نام برده می‌شود (عناوین مختلفی مثل The Miserable, The Wretched, The Miserable Ones, The Poor Ones, The Wretched Poor and The Victims, and The Dispossessed نیز دارد). با شروع شورش جون در ۱۸۱۵ و به اوج رسیدن آن در ۱۸۳۲ در پاریس، این رمان از زندگی چند شخصیت و تمرکز بر مبارزات محکوم سابقه‌داری به نام ژان والژان و به رستگاری رسیدن او شکل گرفت.

این رمان با بررسی ماهیت قانون و بخشش، تاریخ فرانسه، معماری و طراحی شهریِ پاریس، سیاست‌ها، فلسفهٔ اخلاق، ضداخلاقیات، قضاوت‌ها، مذهب، نوع و ماهیت عشق را شرح می‌دهد.بینوایان به محبوبیت بزرگی برروی صحنهٔ نمایش، تلویزیون و فیلم‌هایی مثل بینوایان (موزیکال) و بینوایان (فیلم ۲۰۱۲)، دست پیدا کرد.

رمان، بیش از حد انتظار طرفدار یافت و واکنش‌های انتقادیِ متنوع، که اکثراً منفی بودند، بر رمان وارد شد. از لحاظ تجاری، این اثر، یک موفقیت بزرگ در سطح جهان بود.

توضیحات

گزیده ای از کتاب بینوایان

بینوایان تصویر راستین سیمای مردم فرانسه در قرن نوزدهم است.

در آغاز کتاب بینوایان می خوانیم

زندگى و آثار ویکتور هوگو

ویکتور هوگو درباره تولد خود چنین گفته است : «این قرن دو ساله بود (1802)، رم جایگزین اسپارت مى‌شد، از زیر پوست بناپارت، ناپلئون سر برمى‌کشید، سرکنسول بود، اما قلمرو امپراتورى‌اش را این نقاب سنگ درهم مى‌شکست، در چنین زمانه‌اى، در بزانسون، شهرى کهنسال در اسپانیا همانند دانه‌اى در معرض یک تندباد از نژادى برخاسته از برتون و لورن طفلى دیده به‌جهان گشود.»
ویکتور مارى هوگو در بزانسون که مرکز فرانس کونه و حاکم‌نشین کنونى دو در شرق فرانسه است و بر رودخانه‌اى به همین اسم قرار دارد، در روز بیست و ششم فوریه 1802 متولد شد.
او سومین فرزند ژوزف لئو پولد سِژیسبر هوگو فرمانده گردان چهارم بیستمین تیم تیپ لشکر و سوفى فرانسواز تره‌بوشه دختر یک کاپیتان قدیم کشتى بازرگانى مقیم نانت بود.
هوگو در نامه‌اى که تاریخ 1829 را دارد خطاب به بوردونه وزیر کشور شارل دهم شاه فرانسه براى خوددارى از دریافت مستمرى به تبار خانوادگى خود اشاره کرده: «خانواده من از سال 1531 عنوان نجیب‌زاده داشته‌اند.» اما واقع امر چنین نیست، هوگو از خانواده‌اى متوسط بود، نیایش دوبار ازدواج کرد و از دو زنش دوازده فرزند (هفت دختر و پنج پسر) داشت که پدر هوگو از میان آنان در نانسى به سال 1773 متولد شده بود.
پدر هوگو در نوجوانى جدا از حرفه پدرش که نجار بوده، به‌عنوان سرباز به ارتش سلطنتى پیوست، او مراحل رشد را پشت سر نهاد و در نوزده سالگى در سپاه رن به‌عنوان کاپیتانى رسید. بعد دستیار «الکساندر دوبوهارنه » شد، سپس به سپاه وانده و پس از آن به سپاه نانت منتقل شد و در همین محل در شکارگاه با تره‌بوشه کاپیتان یک کشتى بازرگانى نانت و از اهالى وانده آشنا شد که همین منجر به برخورد او با سوفى فرانسواز تره‌بوشه دختر وى و ازدواج آن دو شد.
در 1796 او به پاریس بازگشت و سخنگوى نخستین شوراى جنگ شد، او در 15 نوامبر 1797 با «سوفى » ازدواج کرد. در همان دوران در «شرش میدى » یکى از دوستان خانواده تره‌بوشه به نام «پیرفوشه » را که رئیس دیوان جنگ و با خود او نیز دوستى داشت بازیافت. فوشه نیز به زودى ازدواج کرد، کاپیتان هوگو که شاهد عقد بود بر سر شام به فوشه گفت: «تو باید صاحب یک دختر زیبا شوى، من هم صاحب پسرى خواهم شد و آن دو با هم ازدواج خواهند کرد.» گویى سرنوشت این پیام را شنید چون در آینده این وصلت رقم خورد.
کاپیتان هوگو در سایه حمایت ژنرال «لاهورى » که از آشنایان دیرینش بود به ستاد ژنرال «مورو» منتقل شد، دربال به سپاه رن پیوست، در انژن و بیبراک و ممنیژن جنگید. در جنگ جسارت به خرج داد و بالاخره فرمانده گردان شد. در سال 1812 هنگام انعقاد قرارداد صلح، وى فرمانده میدان نبرد در لونه‌ویل بود و به همین دلیل مورد عنایت ژوزف بناپارت وزیر فرانسه قرار گرفت و مى‌شد آینده درخشانى را براى او تصور کرد. اما روابط او با اطرافیان ژنرال «مورو» که مورد سوءظن کنسول اول یعنى ناپلئون بود و به او به دیده یک رقیب مى‌نگریست، باعث دورى کاپیتان از بناپارت شد، به همین دلیل او بدون ارتقاء درجه راهى بزانسون شد تا در آنجا فرماندهى یک گردان را برعهده گیرد. در این زمان ویکتور متولد شد، پیش از او دو برادر دیگرش به دنیا آمده بودند، اَبل در 1798 متولد و در 1855 چشم بر جهان پوشید و اوژن در 1800 متولد و در سى و هفت سالگى درگذشت.
در آغاز تولد او بى‌اندازه ناتوان و ضعیف بود و امیدى به بقاى حیاتش نمى‌رفت، خودش بعدها در مجموعه اشعار «برگهاى پاییزى » درباره این دوره گفته است :

«نوزادى رخ باخته، با نگاهى فرومرده و بى‌صدا
آن‌سان نزار که گفتى چهره‌اى وهمى است.
همه از او روى گردانده، الّا مادرش،
و گردنش همانند نایى لرزان،
گور و گهواره‌اش همسان،
این نوزاد که نامش از کتاب زندگى خط خورده بود
و امیدى به بقایش تا پگاهى دگر نبود
منم.»
تنها شش هفته از تولد ویکتور مى‌گذشت که پدرش طبق دستور مجبور به ترک بزانسون و رفتن به جزیره کورس از سرزمین‌هاى وابسته به فرانسه شد. پس از مدتى طبق فرمانى از ناپلئون راهى جزیره آلب شد. تا سال 1815 مقیم باسیتا و یا پورتوفراژو بود، در این سال مجدداً به ژن فرا خوانده شد تا به لشکر ژنرال ماسنا ملحق شود.
در این سفر مادرش پدر را همراهى نکرد، او راهى پاریس شد، خانه‌اى در کوچه کلیشى گرفت و همراه فرزندانش به مدت دو سال ساکن آن خانه شد.
پدر در کالدى یرو و کاستل فلانو جنگید و در تصرف ناپل براى افزودن به قلمرو ژوزف ناپلئون سهیم بود، ناپلئون پس از تصرف ناپل او را از نزدیکان خود ساخت. سِژیسبر پس از آن‌که موفق به دستگیرى «فرادیاولو» سردسته مشهور راهزنان شد، اِرتقا مقام یافت و حکمران آوه لینو شد. به تصور آنکه مدتى مدید در ایتالیا مى‌ماند خانواده‌اش را نزد خود فراخواند.
در پاییز 1807، ویکتور کوچک راهى ایتالیا شد، اما در آن سرزمین آرامشى در انتظار خانواده نبود، در ژوئن 1808 فرمانى از طرف ناپلئون صادر شد که در آن وعده فرمانروایى اسپانیا و هندوستان به ژوزف ناپلئون داده شده بود. ژوزف ناچار باید راهى اسپانیا مى‌شد، چون به مادرید رسید، از دوست خود سرهنگ هوگو دعوت کرد تا به وى بپیوندد، سرهنگ در این سفر خانواده‌اش را همراه خود نکرد. خانم هوگو به پاریس برگشت و این‌بار در خانه‌اى بزرگ‌تر نزدیک وال دوگراس در طبقه همکف ساختمانى بزرگ که بیش از انقلاب صومعه نونانتین‌ها بود ساکن شد. خانم هوگو براى آموزش فرزندان خود مسیو لاریویر را که بیش از آن کشیش فرقه اوراتوار بود انتخاب کرد. وى پیش از انقلاب لباس روحانى را کنار نهاده، همسرى برگزیده و مدرسه‌اى در کوچه سن ژاک دایر کرده بود. وى دروسى را آموزش مى‌داد و ژنرال لاهورى پدر تعمیدى ویکتور آن‌ها را تکمیل مى‌کرد. این مرد دوست و فرمانده پیشین سرهنگ هوگو بود. او را به شرکت در توطئه ژنرال مورو براى سرنگونى ناپلئون متهم کرده بودند و به این دلیل تحت تعقیب بود و در خانه هوگو نیز به شکل مخفیانه به سر مى‌برد. او از 1809 تا 1811 ساکن آن خانه بود.
معلم ویکتور به او توجه بیشترى داشت و او را وادار به خواندن آثار «ویرژیل » کرد، ژنرال نیز ویکتور را مجبور به خواندن کتاب پولیت مورخ یونانى و متن لاتین دشوار کتاب تاسیت وا داشت. ژنرال بالاخره لو رفت، توسط پلیس دستگیر شد و راهى زندان گردید، در نهایت او را به همراه ژنرال ماله تیرباران شد.
ویکتور در شش سالگى خواندن و نوشتن به زبان مادرى و زبان‌هاى لاتین و یونانى را فراگرفت، کتاب‌هاى مفیدى خواند و از مقدمات برخى دروس بهره گرفت.
مونس مادر ویکتور در این خانه، بانو فوشه همسر رئیس دفتر دیوان جنگ و دوست قدیمى سرهنگ هوگو بود، او با بچه‌هایش به آنجا مى‌آمد و ویکتور همبازى پل و اَدل بود.
در بهار 1811 اسپانیا آرام شده بود، سِژیسبر هوگو به مقام ژنرال ارتش سلطنتى رسیده، مقام بازرس کل را گرفته و همه‌کاره دربار شاه و داراى نشان درجه اول پادشاهى شده و عنوان کنت دوسیزوانت گرفته و فرماندار سه ایالت اَویلا، سه گووى و سوریا شده و سرپرستى جمعیت سى هزار نفره طرفداران سلطنت را نیز داشت. او در تمام اسپانیا صاحب اعتبار و شخصیت مهمى به حساب مى‌آمد، به این دلایل او خانواده‌اش را به اسپانیا فراخواند.
این سفر براى ویکتور دشوارى‌هایى داشت و آثار عمیقى در ذهنش به جا نهاد، این سفر براى رسیدن به مادرید سه ماه به دارزا کشید و در نهایت آن‌ها مقیم کاخ ماسه رانو شدند.
سرهنگ پسر بزرگ خود آدل را در ردیف پیشخدمت‌هاى مخصوص شاه قرار داد، اما اوژن و ویکتور را به‌عنوان شاگرد آزاد راهى کالج نجبا نمود که مدرسه‌اى دینى بود. با وجود اینکه ویکتور بیش از یازده سال نداشت، اما شرح سفر به اسپانیا را به شیوایى نگاشت. اقامت در اسپانیا چندان نپائید، اوضاع دگرگون شد و مادر و دو پسرش را ژنرال راهى فرانسه کرد، اما آبل در کنار پدر ماند، او راهى خدمت نظام شد و یک سال بعد با درجه سرگردى معاون پدرش شد.

هوگو، شرحى از دوران کودکى خود در شعرى به اسم «کودکى من » آورده که بخشى از آن چنین است :
«کودکى بودم، گهواره‌ام را به طبلى برساختند،
در کلاهخودى نظامى، آب مقدس به من خوراندند،
سربازى با چند تفنگ، سایه‌بانى برایم برپا داشت،
و با چند تکه پاره ژنده، پرچمى بر آن به اهتزاز درآورد،
این‌ها پوشش گهواره‌ام شد.
از لابلاى ارابه‌هاى پوشیده در غبار و سلاح‌هاى پرتلألو
روح شاعرانه اردوى جنگى، مرا به چادرها فرامى‌خواند
بر لوله توپ‌هاى آتش ریز مى‌غنودم
اسبان سرکش را با یال‌هاى مواجشان
و مهمیزهاى بلند و رکاب‌هاى پهن دوست داشتم
سربازان دلیر و پرتوان را،
شمشیرهاى از نیام برآمده فرماندهان
که در صفوف درهم فشرده سربازان را هادى مى‌شدند،
دیده‌بانان را که در هر زاویه‌اى چشم بر آنان داشتند،
جنگجویان کهنه‌کار و پیر را که با پرچم‌هاى برافراخته از شهرها رد مى‌شوند،
کودکى‌ام را حقیر مى‌پنداشتم،
با خود واگویه مى‌کردم،
من چگونه زنده و سالم باشم
و خون‌هاى جوان و پاک را ببینم،
در جنگ تیره و بى‌رحم
که با نوک پولادگون سلاحى،
امواج سرخ خون آنان بر زمین روان مى‌شود.
من پیش از آن‌که گام بر میدان زندگى نهم
با لشکریان فیروزمند فرانسه سرگردان بودم،
زمین را سیر مى‌کردم
با آن‌که کودکى بیش نبودم
پیران سپیدمو از دهان کوچکم قصه زندگى کوتاه اما پرماجرایم را مى‌شنیدند.

از برابر شکست‌خوردگان، پروا از کفِ نهاده مى‌گذشتم،
احترامات آلوده به ترسشان حیرانم مى‌کرد
آنگاه که نام عزیز فرانسه بر زبانم جارى مى‌شد
سپاه منهزم رنگ رخساره مى‌باخت
به جزیره آلب که بعدها اولین پله سقوطى عظیم شد، مى‌نگریستم
سنى بلند بالا را که کنام عقابان است مى‌دیدم

بهمن‌هاى عظیم را که از قلل آن به پایین فرو مى‌غلتیدند
و قطعات بزرگ‌شان در برابر پاهاى کودکانه‌ام به زمین فرو مى‌افتاد دوست داشتم.
از سواحل رون راهى اَدیژ و آرنو شدم

به طرف غرب، بابل شکوهمند، روم باعظمت را نظاره کردم
که همواره در اعماق گور خود زنده است
و هنوز هم بر فراز تختى نیم ویران ملکه جهان است.
پس از آن تورن و فلورانس با شادى‌هاى هماره‌اش
و ناپل را با سواحل عطرآگینش تماشا کردم که همیشه ملتقاى بهار است،
کوه وزوو چون بردمد از سرش سیل آتش روان گردد،
همانند جنگاورى حسود که به بزم طوبى بنگرد و کلاه خونینش را میان گل‌هاى سور فرو افکند.
اسپانیاى پیروز خوش آمدم گفت
از «برگار» که گرفتار توفان بود برگذشتم
اسکوربال را دورادور همانند مقبره‌اى در خیال آوردم
و پل سه اشکوبه‌اش مرا نظاره مى‌کرد که در برابر شکوهش سرفرود آورده‌ام
هم آنجا آتش برافروخته جنگجویان را دیدم که دیوارها را سیاه کرده
و میخهاى خرگاه نظامیان در گاه کلیسا را درهم ریخته است
صداى سربازان خنده رو، در آن مکان مقدس، همانند ضجه‌هاى ماتم مى‌پیچید
یادمانده‌هایم از جان آتشینم سربرمى‌کشیدند
با صدایى آرام شعرى زنده مى‌کردم
و مادرم که در نهان مراقب من بود

اشک در چشم داشت و لبخند بر لب و در آن حال مى‌گفت: یک پرى هم‌صحبت فرزندم شده، اما کسى او را نمى‌بیند»
در بازگشت به پاریس آن‌ها ساکن باغ فویانتین شدند، در اینجا دیدارهایشان با خانواده فوشه بیشتر شد، در اینجا ویکتور با آدل که چند سالى از او کوچک‌تر اما بسیار زیبا بود نزدیک‌تر شد، همین ارتباطات کم‌کم بدل به عشقى آتشین بین آن دو شد. در 1812 خانم هوگو ناچار به تخلیه آن خانه و باغ مصفایش شد، این‌بار خانه‌اى در کوچه شرش میدى اجاره کرد و همین باعث نزدیکى بیشتر آن‌ها با خانواده فوشه شد. این زمانى بود که هوگو به مدرسه لاریویر برگشته بود. ویکتور خود علاقه‌مند خواندن بود و مادرش در این‌باره چندان سخت‌گیرى نمى‌کرد پس او و برادرش اوژن آثارى از روسو، دیدرو، ولتر، سفرهاى کاپیتان کوک، فوبلاس و آثار فراوان اما بى‌ارزش دیگرى را خواندند، خواندن این آثار پختگى و بلوغى زودرس در او پدید آورد. حوادث پیاپى منجر به شکست ژوزف بناپارت و تخلیه اسپانیا در 1813 در اثر شکست ویتوریا شد، به زودى فرانسه مورد هجوم قرار مى‌گرفت.
ژنرال هوگو به پاریس برگشت و به ارتش فرانسه پیوست، او در سال 1814، مأمور دفاع از تیونویل شد، در 29 مارس همان سال خانم هوگو و پسرانش که مدتى ساکن شرش‌میدى بودند، آشکارا صداى شلیک توپخانه روس‌ها و پروس‌ها را مى‌شنیدند، پاریس اشغال شد، ناپلئون استعفا داد و در تیونویل جنگ خاتمه یافت.
یک سال بعد که ناپلئون از آلب برگشت، سِژیسبر هوگو به تیونویل فراخوانده شد و جایگاه فرماندهى خود را بازیافت. پس از دوران حکومت صد روزه ناپلئون، در عصر بازگشت سلطنت، ژنرال هوگو از فرماندهى کناره گرفت و بازنشسته شد. او مدتى بعد به هواداران لویى هیجدهم پیوست و به عضویت گارد مخصوص فرمانده کل قوا درآمد.
در زندگى زناشویى، او و همسرش هیچگاه سلوکى با هم نداشتند، در سال 1814 ژنرال بدون دلیل مشخصى همسرش را ترک کرد، از پاریس خارج شد و به شهر بلوا که در 187 کیلومترى جنوب غربى پاریس است رفت.
ژنرال که از وضعیت درسى پسرانش چندان خشنود نبود، آن دو را راهى مدرسه شبانه‌روزى در کوچه سنت مارگریت کرد که توسط دو نفر به اسامى کوردیه و ده گوت اداره مى‌شد تا آن‌ها را مهیاى ورود به دارالفنون نمایند. ویکتور تا 1818 در این مدرسه بود، او در همین محل دلبسته شعر شد و در انواع آن همانند اشعار موسیقیایى، قصیده، منظومه‌هاى هجایى، حماسه، افسانه، لُغز و معما، غزل، اشعار آهنگین و انتقادى، قطعات ملى و میهنى طبع‌آزمایى مى‌کرد.
هوگو شیفته نوشتن بود، اما چندان دل به درس نمى‌سپرد. او در دهم ژوئیه 1816 نوشت: «من قصد دارم شاتو بریان باشم یا هیچ.» ویکتور در کنکور عمومى 1818 در فیزیک شرکت کرد و پنجم شد، اما براى ورودى دارالفنون ثبت‌نام نکرد. ویکتور و برادرش مدرسه شبانه‌روزى را ترک و نزد مادرشان برگشتند. حالا درآمد خانواده کم شده و ویکتور کوشید از راه قلم کمک خرج خانواده شود، ویکتور نامه‌اى به پدرش نوشت و اعلام کرد که قصد دارد از راه قلمش گذران کند و نیازى به کمک هزینه ناچیز او ندارد. او از همان سال آغاز به کار کرد.
در 1819 او منظومه‌اى درباره مزایاى آموزش متبادل و قطعه‌اى درباره حضور هیئت منصفه در فرانسه براى فرهنگستان فرانسه و نیز قطعاتى همانند «دوشیزگان وردن »، «آخرین حماسه‌سرایان » و «تعمیر مجسمه هنرى چهارم » را براى آکادمى ژوفلورو در تولوز فرستاد که همه ساله جوایزى براى بهترین آثار هنرى مى‌داد، آکادمى هر سه را پذیرفت، «دوشیزگان وردن » یک نشان طلا برنده شد، از «آخرین حماسه‌سرایان » تقدیر شد و به «تعمیر مجسمه هانرى چهارم » جایزه زنبق طلایى اعطا شد.
حتى شاتو بریان به ویکتور هفده‌ساله تبریک گفت. در 1820 سه قطعه دیگر به اسامى «مطرود جوان »، «دوعصر» و «موسى روى نیل » براى آکادمى ژوفلورو فرستاد که قطعه آخرى جایزه خروس طلا را گرفت و سراینده‌اش به عضویت آکادمى برگزیده شد و عنوان استاد ژوفلورو گرفت. در 1821 قطعه «کیبرون » و در 1822 منظومه «اخلاص » را نیز براى بررسى براى همین آکادمى فرستاد.
در اواخر 1819 برادرش اَبل امتیاز انتشار مجله‌اى ماهانه را گرفت، نام آن «کنسرواتوار ادبى » بود که به گمان وى مکمل «کنسرواتوار سیاسى » شاتو بریان مى‌شد. این مجله تا مارس 1821 منتشر مى‌شد و بسیارى از آثار و قطعات ویکتور در آنجا نشر شد. حکایت «بوگژارگال » نیز در آنجا منتشر شد که ویکتور آن را بعدها به رمانى بدل کرد. از جمله اشعار منتشره‌اش در این مجله «مرگ دوک دوبرى » بود که به‌نظر لویى هیجدهم رسید و تحسین شد. همچنین قطعه‌اى راجع به تولد دوک دو بردو منتشر کرد که پادشاه فرانسه آن را دید و پانصد فرانک به او جایزه داد. دوران روزنامه‌نگارى براى او سرآغاز موفقیت‌هایش بود، از همین جا با بزرگانى مثل لامارتین، آلفره دووینى، سومه، امیل دوشان، ژیرو، ژوس دورس‌گیه و اَ به دولامنه آشنا شد که حاصل آن تشکیل «انجمن ادبیات عالى » بود.
عشق ویکتور به آدل همبازى دوران کودکى‌اش او را به فکر ازدواج انداخته بود، اما مادرش مخالفت مى‌کرد، مادرش مایل بود که دختر یکى از رجال بلندپایه را براى او بگیرد. ویکتور به خاطر مادرش مدتى تأمل کرد. اما از نگارش نامه‌هاى عاشقانه براى آدل دست برنداشت، خود این نامه‌ها آثار ادبى قابل توجهى هستند، در مجموعه «جدید» او شعرى درباره آدل آمده :

«تویى که نگاهت پرتوافکن بر من است
تویى که تصویر دلربایت به رویاهایم جان مى‌بخشد
تویى که چون در تاریکى گام مى‌نهم دستانم را مى‌گیرى
و پرتوى آسمانى از چشمانت مرا تابناک مى‌کند
دعایت حامى سرنوشت من است و هر گاه فرشته نگهبانم دیده برهم گذارد، دعاى تو پشتیبان من خواهد بود.
قلبم آن هنگام که آواى دوست داشتنى و پرغرور تو را مى‌شنود، در کار زار زیستن، غیرتم را برمى‌انگیزد
من تو را همانند موجودى فرازمینى، همانند جده پیرى که پیشگوى آینده تابناک نوه‌اش باشد،
همانند فرزندى که در هنگامه پیرى نصیب مردى شود، دوست مى‌دارم.»

نامه‌هاى ویکتور به آدل در 1901 منتشر شد.
در 28 ژوئن 1821 مادر ویکتور در کوچه «ترى‌یر» به دلیل عفونت ریوى درگذشت، مرگ مادر برایش بسیار سنگین بود، پدرش مدتى کوتاه پس از درگذشت همسرش با کنتس دو سالگانو بیوه فردى به اسم آلمر ازدواج کرد، این ازدواج براى ویکتور بسیار دردناک بود و در نامه‌اى به پدرش نوشت: «من درباره ازدواج جدیدت، با آنکه افتخار آشنایى با همسر تازه‌ات را نداشته‌ام، حرفى ندارم، فقط او را چون زنى که حامل نام نجیب توست محترم مى‌دارم.» پس از درگذشت مادرش، ویکتور خانه‌اى با شماره 3 در کوچه دراگون گرفت، خانه‌اى که در آن همانند
ماریوس گرفتار فقر و پریشانى شد. او تنها هفتصد فرانک داشت و با تنگدستى دست به گریبان بود، اما اندک اندک در سایه پشتکارش سر و سامانى به زندگى خود داد. در ژوئن 1822 اولین مجموعه اشعارش به اسم «اغانى و اشعار گوناگون » منتشر شد. این مجموعه گزیده‌اى از اشعارى بود که در مدت یک سال در کنسرواتوار ادبى چاپ شده بودند.
هوگو بالاخره در 14 اکتبر 1822 با آدل ژولى فوشه که در آن هنگام هیجده سال داشت ازدواج کرد، از شهود عقدش آلفرد دو وینیى و یکى از معلمان پیشینش در مدرسه کوردیه به اسم ژان باپتیست بیسکارا بودند، عقد آن دو در کلیساى سن سولیپس بسته شد که یک سال پیش مراسم درگذشت مادرش در آنجا برگزار شده بود.
بر سر میز شام عروسى برادرش اوژن کلمات زشت و ناهنجارى نسبت به عروس و داماد به زبان آورد، او را از مجلس به در بردند، پس از این برادرش گرفتار حمله جنون شد و او را در تیمارستان بسترى کردند. پس از مدتى بهبود یافت، اما به مجرد روبرو شدن با هوگو و آدل، جنون دامنگیر او مى‌شد، پس از آن اوژن پانزده سال گرفتار کند و زنجیر تیمارستان بود تا بالاخره در 1837 درگذشت، دلیل جنونش چیزى جز عشق پنهانش به آدل نبود، او جوانى بااستعداد و خوش قریحه بود. ویکتور پس از ازدواج چند ماه با همسرش در منزل پدر همسرش به سر برد، سپس در 1823 در کوچه ووژیرار عمارتى کرایه کرد، در این زمان درآمدش بیشتر و شاه نیز برایش یک مستمرى دو هزار فرانکى در نظر گرفته بود. او صاحب پسرى شد که پس از دو ماه درگذشت.
در سال 1823 هوگو با یارى سومه و دشان مجله‌اى به اسم لاموژ فرانس بنیان

نهاد که به مدت یک سال منتشر شد و به نوعى اولین ارگان رمانتیک‌ها به‌حساب مى‌آید.
در سال 1824 هوگو دوستى نزدیکى با شارل نودیه ادیب و پژوهشگر فرانسوى پیدا کرد. وى که کتابدار ارتش بود، در همان زمان محفل ادبى خود را بنیان نهاده بود، محفلى که خیلى زود محل گردهمایى ارباب ذوق و هنر شد و از اینجا هسته مرکزى انجمن نودیه نهاده شد که بعدها بسیار شهرت گرفت. مدتى بعد بسیارى از ادباى فرانسوى یعنى ویکتور هوگو، آلفره دوینیى، سومه، ژیرودو ، رسه‌گیه ، شه‌نه‌دوله ، دلفین‌گه و عده‌اى دیگر در این انجمن رومانتیسم گرد آمدند. این سالى بود که هوگو
جلد دوم مجموعه اشعار اغانى را منتشر کرد. پس از مدتى دخترش لئوپلدین به دنیا آمد که بسیار محبوب هوگو بود.
در 1825 هوگو قصیده‌اى در خصوص مراسم تدهین منتشر کرد و به همین دلیل به مراسم تدهین و تقدیس شارل دهم دعوت شد. در این روز شاه جدید او و لامارتین را به گرفتن نشان شوالیه لژیون دونور مفتخر ساخت و پدرش نیز از طرف شاه درجه نایب ژنرالى گرفت. جالب اینکه هوگو لباس مناسب براى حضور در این مراسم نداشت و از دوستش بریفیه لباس رسمى قرض کرد.

در 1826 رمان بوگژارگال را که در آن تجدیدنظر اساسى کرده بود و از پى آن جلدى دیگر از اغانى و قصایدش را منتشر کرد، در همین سال پسرش شارل ویکتور متولد شد.
در جلد سوم اغانى و قصاید، هوگو اشعارى داشت که نشان از روى‌گردانى وى از سبک قدیم کلاسیک و باورش به نوسازى و نوپرورى در شعر وزیر پا نهادن روش‌هاى فرسایشى کهن بود. سنت بوو نویسنده و منتقد در انتقاد از این اشعار در مجله کره (کلوب ) در دوم ژوئیه 1827 مطلبى انتقادى نوشت. انتشار این مقاله منجربه آشنایى و دوستى عمیق بین هوگو و سنت بوو شد. در 1827 هوگو در برابر ناسزایى که سفیر کبیر اتریش به ژنرال‌هاى امپراتورى داده بود، قطعه‌اى شیوا به اسم قصیده براى ستون سرود. این قصیده باعث حملات شدیدى از سوى سلطنت‌طلبان محافظه‌کار که به حفظ وضعیت سابق باور داشتند به هوگو شد. به نظر مى‌آمد هوگوى بیست و پنج ساله دیگر چندان باورى به حکومت مطلقه پادشاهى ندارد و بیشتر تمایل به سلطنت مشروطه دارد. در همین سال او منظومه کرامول را منتشر کرد، در مقدمه همین منظومه او دیدگاه‌هایش در باب مکتب رمانتیسم را آشکار کرد. در دیدگاه جدیدش نسبت به ادبیات به این باور رسیده بود که در هر زمان باید مطابق روش‌هاى زندگى ادبیات نیز دگرگون شود و در هر دوره‌اى با ترقى و تحول زندگى همسویى داشته باشد، این نخستین گام او در تحول و تجدد ادبى بود که مدتى بعد خود پیشرو این مکتب شد.

در بهار همین سال هوگو به کوچه نتردام دوشان شماره 11 نقل مکان کرد و به سنت بوو نویسنده که در خانه شماره 19 همین کوچه سکونت داشت نزدیک شد، آن دو گاه در یک روز دوبار با هم ملاقات مى‌کردند.
مدتى بعد هوگو محفلى ادبى از هواخواهان رمانتیسم تشکیل داد که اعضاى مهمش عبارت بودند از: آلفرد دووینیى ، سنت بوو، آلفردو موسه، الکساندر دوماپدر ، امیل
دُشان، انتونى دُشان ، دُبوشین ، ژراردو نروال ، مادام تاستو و از شعرا دلاکروا ، بولانژه ، ده وریا و از نقاشان داوید لانژه و عده‌اى از معماران و مجسمه‌سازان. هوگو و دوستانش غالباً در سالن نودیه که محل گردهمایى اولین محفل ادبى بود، جمع مى‌شدند، در این محفل که در ابتدا فقط اشعار رمانیتک خوانده مى‌شد، کم‌کم به شکل مدرسه‌اى براى تعلیم سبک رمانتیسم درآمد که مدیر آن هوگو بود. اما کلاسیک‌ها و محافظه‌کاران طرفدار سلطنت در برابر هوگو موضع گرفتند و نبردى ادبى میان آن‌ها درگیر شد.
در سال 1828 پدر ویکتور ناگهان درگذشت، او از مدتى پیش روابطه حسنه‌اى با فرزندانش پیدا کرده بود. آبل برادر بزرگ ویکتور قصد ازدواج داشت و پدر در این جشن شرکت کرد و کم‌کم روابط دوستانه‌اى میان او و فرزندانش برقرار شد. ژنرال در پاریس نزدیک خانه هوگو سکونت کرد و ویکتور بیشتر شبها ساعاتى را با پدر سر مى‌کرد. یک شب ویکتور تا دیروقت شب در خانه پدرش سر کرد، پدر سرحال بود، اما پس از رفتن هوگو او در اثر سکته قلبى درگذشت. در همین سال ویکتور صاحب دومین پسر خود شد که نامش را فرانسوا نهاد.
در 1828 چاپ جدید اغانى و قصاید و کتاب شرقى منتشر شد، در همین سال اولین رمان بلند هوگو «آخرین روز یک محکوم » که از آثار مهم وى به‌شمار مى‌رود انتشار یافت.

در 1829 هوگو تصمیم به نوشتن نمایشنامه گرفت، نخسیتن درامش که آن را به شعر درآورد «مارین دولورم » نام داشت که در مدت بیست‌وچهار روز در ژوئن 1829 آن را نوشت، اما اجازه نمایش به آن داده نشد. هوگو براى کسب مجوز نمایش آن به نزد شارل دهم رفت، شاه به او گفت: من ذوق و قریحه شما را دوست دارم و فقط دو شاعر را وابسته به خود مى‌دانم یکى شما و دیگر دزوژیه و براى اینکه هوگو را آرام کند، یک مقررى به مبلغ چهار هزار فرانک براى او برقرار کرد. اما هوگو نامه‌اى به وزیر کشور نوشت و از گرفتن این پول خوددارى کرد، او دریافت این پول را در برابر توقیف نمایشنامه‌اش دور از شأن و مقام خود به حساب مى‌آورد، در همین نامه نیز البته براى پیشگیرى از عواقبى که ممکن است گریبانگیرش شود خود را طرفدار سلطنت معرفى کرد.
در روزهاى بعد هوگو درام«ارنانى » را نوشت، در اول اکتبر 1829 آن را براى دوستانش خواند، این اثر نخستین بار در 25 فوریه 1830 بر صحنه رفت. اولین نمایشش به نوعى تبدیل به رودررویى میان کلاسیک‌ها و رمانتیک‌ها شد.
موفقیت این نمایش بودوئن چاپخانه‌دار را واداشت تا امتیاز انتشار آن را به شش‌هزار فرانک از هوگو بخرد.
در 1830 هوگو کوچه نتردام دوشان را ترک کرد و در کوچه ژان گوژون نزدیک شانزه‌لیزه مسکن گزید. این تغییر محل به جهت نیاز او به خلوت و تنهایى بود تا رمان نتردام دو پارى (گوژپشت نتردام ) را که براساس قرار داد باید به چاپخانه «گوسه‌لن » مى‌داد، به اتمام رساند. در مدت شش ماه این رمان به چاپ رسید و شهرت بى‌نظیرى براى او به‌بار آورد، صاحب چاپخانه خواستار پیش خرید دیگر آثار او شد.
در ژوئیه 1830 انقلاب درگرفت و بساط سلطنت مطلقه را درهم پیچید، هوگو نیز که پیش از این از هواداران افراطى سلطنت بود، اندک اندک عقایدش را تعدیل و بیشتر متمایل به این اصل شد که سلطنت باید توأم با آزادى باشد، دولتى مشروطه بیشتر مورد نظرش بود.
در نامه‌اى به تاریخ چهارم اوت همان سال به شارل نودیه چنین نوشت: «تاکنون کار ما خوب پیشرفت کرده است و پس از این هم امیدوارم بهتر پیش برود. مردم فرانسه به وضع قابل ستایشى به طرف نیک‌روزى و صلاح پیش مى‌روند، اما بهتر است که هرچه زودتر برخى امور نظم و ترتیبى یابند.»

جالب این‌که هوگو اگرچه نویسنده و نه سیاستمدار بود، اما گاه پیش‌بینى‌هاى سیاسى شگفتى داشت، البته همواره مداراگونه و معتدل نظر مى‌داد.
در نامه‌اى به سنت بوو مى‌نویسد: «روزى ما حکومت جمهورى خواهیم داشت و آن حکومت براى آن روز خوب و در خور خواهد بود، به راستى سزاوار نیست که میوه شیرینى را که در ماه اوت مى‌رسد در ماه مه نارسیده بچینیم. انتظار، از هر چیزى بهتر است، جمهوریت که میان کشورهاى اروپا، فرانسه در انتخاب آن پیشگام خواهد بود، تاج موهاى سفید مى‌شود و ما در روزگار پیرى به دیدارش نایل خواهیم شد.»
در 1831 برگ‌هاى خزان را نوشت، نمایش «مارین دولورم » را به صحنه برد. در 1831 درام مشهور «شاه تفریح مى‌کند» را نوشت و به صحنه برد، اما این درام پس از نمایش توسط لویى فیلیپ پادشاه فرانسه توقیف شد. هوگو براى اجراى مجددش بسیار کوشید، اما تلاشش بى‌نتیجه ماند. پنجاه سال بعد در روزگار پیرى هوگو، مردم فرانسه شاهد اجراى این نمایش شدند. در اکتبر 1831 هوگو در منزلى در میدان شاهى (پلاس روایال ) ساکن شد و این خانه شهره شد. در همان سال دختر دیگرش آدل متولد شد که در سال 1872 در یک صومعه انزوا گرفت و تا پایان عمرش همانجا ماند.
در همین سال کدورتى میان هوگو و الکساندر دوما پیش آمد که تا چهار سال به درازا کشید. در همین سال هوگو دو درام تاریخى مشهور خود «لوکرس بورژیا» (دوم فوریه 1832) و «مارى تودور» را به صحنه برد.

اطلاعات بیشتر

وزن 2000 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

94386

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-956-8

قطع

تعداد صفحه

1808

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

2000

جنس کاغذ

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “بینوایان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.