(021) 66480377-66975711

اصفهان نصف جهان

15,000تومان

صادق هدایت

در این کتاب، چهار نوشته از صادق هدایت به چاپ رسیده است. نخستین، «اصفهان نصف جهان» نام دارد که شرح سفر و مشاهدات صادق هدایت از اصفهان است. او در ایام تحصیل سفری چهار روزه به اصفهان می‌کند و گزارش این سفر را در قالب تکلیف درسی عرضه می‌نماید. سفرنامه با نقل خاطره‌ای از دوره تحصیل نویسنده آغاز می‌شود؛ سپس از ماجراهای بین راه سخن می‌رود. مشاهدات هدایت از خیابان چهارباغ، چهل ستون، میدان شاه، مسجد شاه، عالی قاپو، مسجد شیخ لطف‌الله، پل خواجو، مسجد جامع، مدرسه هارونیه، امامزاده اسماعیل، دارالبتی یا دارالبطیخ، محله جلفا و کلیسای آن، به‌طور کلی مردم و آداب معاشرت و مناظر دیگر شهر مطلب بعدی را تشکیل می‌دهند. دومین مطلب با عنوان «مرگ»، نوشته کوتاهی است دربارهٔ مرگ از نویسنده بلژیکی به نام «گان» که ظاهراً صادق هدایت ترجمه کرده است. دو نوشته دیگر، دو داستان کوتاه است به نام‌های «سامپینگه» و «هوس باز» کتاب با یک خاطره از دوران دبستان نویسنده آغاز می‌شود و نگارنده به شرح سفر خود به اصفهان می‌پردازد. هدایت در نگارش خاطرات این سفر از قلم توانایش برای توصیف صحنه‌ها استفاده کرده است. سفر چند روزه‌ی هدایت به اصفهان مصادف با ایام تعطیلی تاسوعا و عاشورا بوده که در چند جای کتاب به آن اشاره شده است. وی پس از رسیدن به اصفهان در خانه‌ی یکی از دوستانش اسکان می‌یابد و به بازدید از آثار و بناهای تاریخی شهر زیبای اصفهان می‌رود و به توصیف عظمت و شکوه هنرهای مختلفی که در این اماکن مشاهده می‌کند، می‌پردازد.

توضیحات

کتاب اصفهان نصف جهان نوشتۀ صادق هدایت

 

گزیده ای از متن کتاب

 

اصفهان نصف جهان

 یادم است در مدرسه ابتدایى که بودم، براى سه ماه تعطیل تابستان علاوه بر تکلیف‌هاى گوناگون، از طرف مدیر اخطار شد که باید روزنامه خودمان را بنویسیم. من اگرچه شاگرد کارکنى نبودم ولى این پیشنهاد را پسندیدم و بر سایر تکلیف‌ها مقدم دانستم، یکى دو روز آن را نوشتم و بعد فورمولى به نظرم آمد که با اندک تغییر در روز سوم هشتاد و هشت روز دیگرش را قبلا تهیه کردم و آن فورمول این بود :

«صبح زود برخاسته وضو ساختم، نماز صبح را خواندم و پس از دعا به وجود مدیر محترم و ناظم معظم صرف چاشت کرده، ظهر پس از صرف ناهار چهار رکعت نماز بجاى آوردم. بعدازظهر قدرى علم‌الاشیاء و تاریخ انبیاء خواندم، شب نماز عشا را بجا آوردم و دعا به وجود مدیر محترم کرده، خوابیدم.»

اگرچه بجز خوردن و خوابیدن در باقیش جاى تردید بود ولى روى‌هم رفته از همین قرار بیشتر روزها، سال‌ها، و شاید یک عمر را مانند تقویم حاجى نجم‌الدوله مى‌شود پیش‌بینى کرد.

از این رو پس از یک‌سال زندگى یکنواخت، چهار روز تعطیل را غنیمت شمرده تصمیم گرفتم بروم به اصفهان و به خیالم رسید که این چهار روز تغییر و تنوع غیرمعمولى را یادداشت بکنم. ــ چرا تصمیم

گرفتم که بروم به اصفهان؟ آن را هم نمى‌دانم. ولى دیرزمانى بود که آنچه عکس از اصفهان دیده بودم و وصفى که از آن شنیده یا خوانده بودم، این شهر را به طرز افسانه‌آمیزى به‌نظرم جلوه داده بود؛ مانند حکایت‌هاى هزار و یک‌شب. با مسجدها، پل‌ها، کوشک‌ها، مناره‌ها، کاشى‌کارى‌ها، قلم‌کارها، نقاشى‌ها و بالاخره شهر پراستعداد هنرمندان که گذشته تاریخى دارد و در زمان صفویه بزرگترین شهر دنیا به‌شمار مى‌آمده و هنوز شکوه و عظمت دیرین خود را از دست نداده است. همه اینها کافى بود که اصفهان مرا به‌سوى خود بکشاند و نیز باید اقرار بکنم که پشیمان هم نشدم.

ولى مسافرت به این آسانى انجام نمى‌گیرد. اولا چهار نفر از رفقا حاضر شدند که با من بیایند ولى جز مایه دردسر چیز دیگرى نبودند و خرده خرده تحلیل رفتند. از آن گذشته دوندگى براى گرفتن جواز و از همه بدتر اشکال پیدا کردن اتومبیل بود که سر ساعت حرکت بکند، مسافر به‌اندازه معین پیدا بشود، شوفر صلاح بداند و بالاخره همه استخاره‌ها خوب بیاید، به‌طورى که تا آن دقیقه آخر معلوم نبود حرکت مى‌کنم یا نه. تا این‌که، گوش شیطان کر بعد از شش ساعت معطلى در گاراژ سوار شدیم.

با شوفر و شاگردش شش نفر بودیم: من و یکى از آشنایان که به دیدن خویشانش مى‌رفت و یک نفر کلیمىِ سرخ آبله‌رو که بینىِ مانند قرقى داشت و به بوشهر مى‌رفت تا مال‌التجاره بیاورد، عقب اتومبیل نشستیم. شوفر و شاگردش و یک نفر ارباب زرتشتى با گردن کلفت و سبیل‌هاى آویزان جلو نشستند.

*     *     *

اتومبیل بوق کشید و میان گرد و غبار طلایى رنگ به‌راه افتاد، ساعت پنج و نیم بود که در شاه عبدالعظیم براى مرتبه دوم از ما جواز خواستند. ارباب که از آن کهنه سفرکرده‌ها بود، موقع را مناسب دید و خودش را مانند بهِ اصفهان لاى پوستین پیچید و یک دستمال ابریشمى هم دور کلاهش بست. من فلسفه دستمال را نفهمیدم. ولى به‌طور کلى کسانى هستند که چه در خانه و چه در سفر جاى خودشان را خوب درست مى‌کنند، اگرچه یک وجب هم باشد. ارباب ما از آن تکه‌ها بود، با پوستینى که آستینش از اتومبیل آویزان بود، هرچند ناراحت و جا برایش تنگ بود ولى به‌نظر مى‌آمد که اینجا را قبلا براى او آماده کرده بودند؛ برعکس ما سه نفر که به هر تکان اتومبیل از جایمان مى‌پریدیم.

اتومبیل دوباره به‌راه افتاد، چشم‌انداز دو طرف جاده بیابان بود با تپه‌هاى پست و بلند، گاهى درخت کوچک و سبزه‌هاى تنگ رنگ‌پریده از دور دیده مى‌شد.

دو رج تیر تلگراف دو طرف جاده بود و یک‌طرف آهنى و یک‌طرف چوبى.

اتومبیل خیز برمى‌داشت، مى‌لغزید، جست مى‌زد. ارباب از جاى خودش تکان نمى‌خورد. کهریزک با درخت‌هاى مرتب و دودکش کارخانه قندسازى پدیدار شد. باز هم جواز خواستند. من دیگر تکلیف خودم را فهمیدم و دانستم هرجا یک درخت ببینم باید جوازم را قبلا حاضر بکنم.

آنجا زیر درخت دو شتر خوابیده بودند، ساربان به‌صورت یکى از آنها مشت زد و افسارش را کشید. حیوان نگاه پر از کینه‌اى به او انداخت و لوچه آویزانش را باز کرد، فریاد کشید، مثل این بود که به او و نژادش نفرین فرستاد. وقتى که اتومبیل راه افتاد، هوا کم‌کم تاریک مى‌شد، کوه‌هاى کبود با رنگ فولادىِ زمینه آسمان مخلوط مى‌گشت. پایینِ کوه یک نوار سبز مغز پسته‌اى و یک شیار نمکزار بود که از دور برق مى‌زد.

حسن‌آباد پیاده شدیم، شکم‌ها مالش مى‌رفت. ما جلو قهوه‌خانه‌اى نشستیم، نسیم ملایمى مى‌وزید. شاگرد قهوه‌چى روى سکو نشسته بود تره خرد مى‌کرد، چقدر خوشبو بود! گویا تره اینجا میکرب حصبه نداشت ولى بدتر از حصبه رودربایستى بود که مانع از خوردن آن شد.

یک زن کولى با لباس بلندِ سرخ، روى پله سنگى عمارت روبرویمان نشسته بود. برایم فال گرفت و از همان حرف‌هایى که حفظ هستند تکرار کرد که یک دختر بلندبالاى سیاه‌چشم برایم مى‌میرد ولى زن قدکوتاه زاغ‌چشمى برایم جادو کرده، دوایش هم به‌دست اوست باید مهرگیاه بخرم، اگرچه به سایرین یک‌تومان مى‌فروشد ولى به من پنج ریال هم مى‌دهد. من خندیدم و آدرس آن دختر بلندبالا را خواستم، او هم دیگر باقیش را نگفت. کمى دورتر یک الاغ زخمى سر بزرگش را پایین گرفته بود، مثل این‌که مرگ را مانند پیش‌آمد گوارایى آرزو مى‌کرد. پهلویش یک کره‌الاغ سفید با چشم‌هاى درشت سیاه، گوشِ دراز و پیشانىِ پف کرده ایستاده بود، مى‌خواستم سر او را نوازش بکنم و اگر سقّم سیاه باشد دعا بکنم که هرچه زودتر بمیرد تا به روز مادرش نیفتد.

موسسه انتشارات نگاه

کتاب اصفهان نصف جهان نوشتۀ صادق هدایت

کتاب اصفهان نصف جهان نوشتۀ صادق هدایت

کتاب اصفهان نصف جهان نوشتۀ صادق هدایت

موسسه انتشارات نگاه

اطلاعات بیشتر

وزن 200 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-243-9

تعداد صفحه

96

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “اصفهان نصف جهان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *