کتاب «اودیسه» شاهکار بیبدیل هومر به ترجمۀ سعید نفیسی
گزیده ای از متن کتاب
خلاصۀ سرود
فردای آن روز مردم ایتاک به دستور تلماک در میدان شهر گرد آمدند. خواستگاران از رفتن از خانه اولیس خودداری کردند و خواهش تلماک را که خواستار کشتی و دریانوردی بود نپذیرفتند. تلماک به کرانۀ دریا رفت و از آتنه مدد خواست. وی به سیمای مانتور پدیدار شد و یاری خود را وعده داد. تلماک چون به خانۀ خود بازگشت فرمان داد تا ساز و برگ سفر او را فراهم کنند. در این هنگام آتنه کشتی و دریانوردانی برای او آماده کرد. چون شب شد تلماک واداشت خوردنیها را به کشتی بردند و با آتنه که به سیمای مانتور در آمده بود رهسپار شد.
همین که سپیدهدمی که انگشتان گلگون دارد بامدادان به جهان آمد، پسر اولیس در خوابگاه خویش برخاست و جامههای خود را در بر کرد. سپس شمشیر تیزش را به دوش افکند. پایافزارهای زیبایش را به زیر پاهای فروزانش بست و از سراچۀ خویش بیرون رفت. مانند خدایان زیبا بود. همان دم به پیشخدمتانی که بانگ بلند داشتند فرمان داد که مردم آخایی مودراز را به انجمن بخوانند. پیشخدمتان بانگ بر میافراشتند و مردم آخایی شتابان گرد میآمدند. چون گرد آمدند و بسیار شدند، تلماک در میان انجمن پیش رفت. زوبینی مفرغی به کف داشت. تنها نبود. دو سگ شکاری تیزتک در پی او بودند. آرایشی که آتنه بر پیکر او ساخته بود شگفتانگیز بود. همین بود که پدید آمدن وی همه نگاهها را بهسوی او برانگیخت. بر جایگاه پدر نشست. پیشینیان جای برای او باز کرده بودند.
در انجمن اژیپسیوس[1] دلاور بود که پیش از دیگران لب به سخن گشود. از هماکنون پیری پشتش را خم کرده بود و آزمودگی بسیار داشت. پسرش آنتیفوس[2] نیزهدار با کشتیهای فرورفته اولیس آسمانینژاد همراه او بهسوی ایلیوس[3] که کره اسبان زیبا دارد رفته بود. اما دیو ناهنجار در شکاف غار خود وی را کشته بود تا آخرین چاشت خود بکند. اژیپسیوس سه پسر دیگر داشت. یکی که با خواستگاران همدست بود، اورینوموس[4] بود. دو پسر دیگر همواره گرم کارهای کشتزار پدر بودند، اما وی آن پسر غایب را از یاد نمیبرد و از غم گریست. اشکریزان در انجمن لب به سخن گشاد و گفت: «ای مردم ایتاک! بشنوید چه میگویم. از آنگاهکه اولیس پاکزاد با کشتیهای فرورفته خود رهسپار شده است هرگز انجمن ما گرد نیامده است و ما با هم ننشستهایم. پس امروز که ما را به خود میخواند؟ که شتابان به این کار نیاز دارد؟ آیا یکی از جوانان یا یکی از باستانیان است؟ آیا شنیده است از بازگشت لشکر خبری آوردهاند و میخواهد آنچه را میداند به ما بگوید؟ یا آنکه کار دیگری دارد که سود همه در آن است و میخواهد به ما بگوید و در انجمن ما در میان بنهد؟ به چشم من این کار بجا و خردمندانه است. امید است زئوس آنچه را که وی در سر میپروراند به خوبی به پایان رساند.
این بگفت و پسر اولیس از این فال نیک شادمان شد. دیرزمانی ننشست، زیرا در آتش آن میسوخت که سخن بگوید. در میان انجمن جای گرفت و پیزنور پیامآور که جز اندرزهای فرزانگان چیزی نمیدانست، چوبدست وی را به دستش داد. تلماک نخست رو به آن پیرمرد کرد و گفت: «ای پیرمرد! آن مرد دور از اینجا نیست و تو همین دم آنکسی که مرا به خود خوانده است خواهی شناخت. آن منم که بیش از هرکس دیگر گرفتار دردم. من نشنیدهام از بازگشت لشکر سخن گفته باشند. در پی آن نیستم که آگاهیای را که پیش از شما به من رسیده باشد به شما بدهم و هیچ سخنی که به سود همگان باشد ندارم به شما بگویم و با انجمن شما در میان بگذارم. تنها منم نیازمند به یاری شما هستم، زیراکه بدبختی بر سر خانمان من فرود آمده است. دو بدبختی با هم. من پدر ارجمند خود را از دست دادهام که پیش از این در اینجا بر شما فرمانروایی میکرد و برای شما پدری مهربان بود و اینک بدبختی بزرگتری در میان هست که به زودی خانۀ ما را ویران خواهد کرد و هرگونه راه زندگی را بر من خواهد بست. خواستگارانی مادرم را به ناخواه وی به ستوه آوردهاند. ایشان امیرزادگان ایتاکاند. دریغ دارند به خانۀ پدرش ایکاریوس بروند تا پیشکشهای این کار را تعیین کند و سپس او را به یک تن از ایشان که او برگزیند و دوستتر دارد بدهد. ایشان که خوی گرفتهاند همه روز را در خانه ما بگذرانند. گاوهای ما و میشهای ما و بزهای مادۀ پروار ما را قربانی کنند. بزم میآرایند و بادههای ما را که فروغ آتش دارند میآشامند، بیآنکه شماری در کار باشد. آسیب ایشان بسیار است، زیرا در اینجا مردی آنچنان که اولیس بود نیست تا آنکه خانه را از ویرانی دور دارد. من هنوز ساختۀ آن نیستم که این کار را بکنم. به زودی دریغ آن را خواهم داشت، زیرا نیروی آن را ندارم که بدی را از خود دور دارم. آه! اگر نیروی آن را میداشتم میدانستم که چگونه از عهدۀ این کار برآیم، زیرا رفتار این کسان چنان است که دیگر نمیتوان تاب آورد. ویرانی خانمان من رسوایی خواهد بود. پس شما هم از این کار بیزاری بجویید. از پندار همسایگان ما، آن مردمانی که ما را در میان گرفتهاند بهراسید. از خشم خدایان بهراسید. از آن بیندیشید که خشم ایشان کیفر این نابکاریها را از شما بستاند. به نام زئوس المپنشین و تمیس که انجمنها را به هم میزند و گرد میآورد از شما درخواست میکنم، ای دوستان من! کاری بکنید که این بسیاررویها به پایان برسد و بتوانم در گوشهنشینی در خانۀ خویش به سوگی که گرفتار آنم بپردازم. مگر آنکه پدرم، اولیس پاکزاد از راه بدخواهی با مردم آخایی که ساقبندهای خوب دارند بدرفتاری کرده باشد و به سزای آن شما هم خواسته باشید با من بد بکنید و این مردان را بر من برانگیزید. برای من بسی بهتر آن است که مردم مال مرا و گلههای مرا بخورند. دست کم میتوانم روزی این زیان را از خود دور کنم، زیرا در شهر خواهیم گشت. شما را از نالهها و شکوههای خود به تنگ خواهیم آورد. وام خود را از شما خواهیم خواست تا آنگاهکه همۀ آن را به ما بازدهند، اما در برابر دردهایی که مرا از پای در آورده است جبرانی نیست.»
[1]. Egypsios
[2]. Antiphos
[3]. Ilios
[4]. Eurynomos
کتاب «اودیسه» شاهکار بیبدیل هومر به ترجمۀ سعید نفیسی















دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.