مجموعه اشعار بهاءالدین خرمشاهی (جلد دوم)

بهاءالدین خرمشاهی

بهاءالدین خرمشاهی را در دایره شعر و در بزنگاه سرایش، باید شاعری میانه‌رو دانست. او نیز چون اخوان‌ثالث و بسیاری دیگر، در شعر نو طبع‌آزمایی‌هایی کرده، اما تعلق خاطر خود به شعر سنتی را نیز از یاد نبرده و گوشه‌چشمی هم به قوالب کهن شعر فارسی داشته است. در مجموعه کامل اشعار او که شامل شعرهای 60 سال از عمر اوست، فصل‌هایی به غزل، قصیده، قطعه، مثنوی و رباعی (قالب‌های سنتی) اختصاص داده شده و بخشی به نام «سایر قالب‌ها» را نیز در خود دارد که این بخش، همان تجربیات شاعر در حیطه شعر آزاد است. از خرمشاهی پیش از این کتاب، چهار دفتر شعر منتشر شده بود: کتیبه‌ای بر باد (پیام، 1350)، زنده‌میری (قطره، 1386)، آه و آیینه (قزوین، سایه‌گستر، 1387) و دلرباعی‌ها (مروارید، 1398). شعرهای تازه خرمشاهی نیز آیینه‌ای از همان سبک و شیوه هستند که او در تمام این 60 سال بر آن بوده است. او در این شعرها که نیمی از آنها طنز و نیم دیگر جد است، روی در شعر کلاسیک و زبان کهن دارد و همچنان به قالب رباعی نیز به‌عنوان یکی از قوالب مهم و مهجور شعر فارسی توجه می‌کند.

 

900,000 تومان

جزئیات کتاب

پدیدآورندگان

بهاءالدین خرمشاهی

نوبت چاپ

اول

تعداد صفحه

576

سال چاپ

1404

وزن

700

قطع

رقعی

جنس کاغذ

تحریر (سفید)

موضوع

شعر

نوع جلد

سخت

کتاب مجموعه اشعار بهاءالدین خرمشاهی (جلد دوم)

گزیده ای از متن کتاب

هستاهست

به هستاهستِ تو اذعان کند این ذرّۀ فانی   که علمش بستۀ جهل است همچون نورِ ظُلمانی
در این دریای ناپیدا کرانِ ظلمتِ حیرت   ره‌آموزَش بشو یا رب به تأییدات ربّانی
دلش گشته دلیلش، لیک گاهی ره نمی‌یابد   که هم پنهان پیدایی و هم پیدای پنهانی
بَرد ره گاه تا گلشن، وجودِ او شود روشن   به نورانیّتِ ایمان عقلانی و شاید عقل ایمانی
چو سیر بی سلوکش هست اغلب پشت بر مقصود   بسی خواند، کمی داند، در آزادیست زندانی
«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل»[1]   به سبحانک بیابی ساحلی، بی هیچ سُبحانی
«مگر آه سحرخیزان، سوی گردون نخواهد شد»
»
  که رُستم آورد بیژن برون از چاهِ نفسانی
خداوندا تو دانی هوشِ ما خود رهزنِ هوش است   «که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی»
بیا و وقت را دَریاب و مثلِ حافظش دُریاب   «ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی»
»
«به می سجّاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید
»
  «که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم» رَهبانی
کسی کز شبنمیِ خویش، شوید دست، خورشید است   خدا خوانی سرانجامش رساند تا خدا دانی
عنایت رهنمای اوست، یا رب راه بنمایش   چو از چالش بدارد دست، مشکل گردد آسانی
تویی واجب که در فهمش و یا علمش نمی‌گنجد   نه حد داری و نه امکان، ورای حدّ امکانی
چو علم و عقل او رهزن بسی دارد چه باید کرد   به شمعش اندرین ظلمت، وزد طوفان شیطانی
بشر هم یافت هم یابد خدا را بهتر از این هم   به شرط آنکه نندیشد به جنجالِ جهانبانی
به عمقِ ظلمت یلدا، گرت خورشید بنمایند   چه‌گون از خندقِ امکان، توانی رخش بجهانی
چو جالینوس و چون بقراط، مرده‌اند، خواهی مُرد   نجات تو به قانون نیست تا درس شفا خوانی

27/11/1403 ش

 

 

هستیِ حق

دلیل هستیِ حق روشن است و بسیارست   و راه بردن تا حضرتش نه دشوارست
نه هفت دریا، نه هفت آسمان باید   به شبنم ار بشوی خیره، راه هموارست
به چشم خویش و نگاه خودت نگاه انداز   به قلب خویش بده گوش، هوش در کارست
به هوش نیز بیندیش و کاردانی او   بیا به حرف زدن فکر کن پُر اسرارست
به رازهای جهان خیره باش و حیرت کن   به آسمان بنگر جای فکر بسیارست
بگفت کانت دو چیزست حیرت‌‌افزایم   نخست وجدان، دوم ستاره‌_سیاره‌ست
اتم‌شناسی انسان، سپس شکافتنش   قسم به جان سپیده که سرالاسرارست
صدای رفتن آب و صدای پای نسیم   چو بشنوی دل و جانت همیشه بیدارست
به خواب نیز بیندیش از کجا آید   نگو که مرگ چو خواب است و آخر کارست
به باغ و راغ برو و درنگ کن در رنگ   ببین چگونه گُل از گِل دمیده بر بارست
هنوز جاذبه معلوم نیست سرّش چیست   اگر نبود و نباشد چه نابهنجارست
اگر نه جاذبه بودی جهان نبود جهان   به جای نظم فقط تپه‌ای تل‌انبارست
ز مور تا به سلیمان هزار فرسنگ است   به وقتِ پیری چشمان هر دوشان تارست
برو به رشد جنین لحظه‌ای تأمل کن   هر آنکه گفت عجب نیست، نقش دیوارست
طبیعت است برای خدا چو کارگزار   خودآفرینی آن ادعا و آزارست
خودآفرینی یعنی وجود قبلِ وجود   برای فهم نه حاجت به شرح اسفارست
شهود بنما این رنگ رنگ هستی را   چراکه عقل خودش نیز هم گرفتارست
ز پیرسالیِ خود بی کتاب گردیدم   کتاب گیتی خوانم، درخت پر بارست
به چار عنصر عصرِ قدیم اندیشم   اگر نبود خدا، پس چه جای آثارست
ز اهل علم چه بسیار حق‌شناسانند   ببین که هول مدرنیسم، مذهبی‌خوارست
خداپرست نه کم هست تا زنم چانه   برای من چه تفاوت؟ خدا مددکارست
تئیست گر نشوی رو دئیست باش چو کانت   بدون عقلِ بزرگ این جهان نه در کارست
کتاب هستی یا آفرینش ار خوانی   اگر نه وسوسه در سینۀ تو دوارست
به جست‌وجوی خداوند شد بشر به دو وجه   دوم که جان و جهان بر چه چیز سُتوارست
به بیگ‌بنگ و تکامل درست‌تر اندیش   بدون شبهه‌ای این هر دو هم «پدیدار»ست
ز خود بپرس که این هر دو را چه راه انداخت   نه علت است برای جهان، فقط یارست
ز نیمه راه بیامد تکامل و مِهبانگ   ببین که چاره چگونه ز اصل ناچارست
هر آنچه هست به عالم ز ممکنات بود   که علتی طلبد پس چه جای انکارست
و نیست صدفه و یا اتفاق منشأ ما   چراکه هر چه که بی‌علت است نَهمار[2]ست
اگر که دایره دیدی درست و درمان بود   بدان که کار هم از دست، هم ز پرگار‌ست

16_17/2/1403

 

تقدیم به پیشگاه پیغمبر اسلام(ص)

یا عظیمَ الخُلق، والا، رحمةً للعالمین   دوستداران تو، هم در آسمان هم در زمین
بوده‌ای منظور حق، در بی زمان روز ازل   آفرید انسان و تبریکش تو را گفت آفرین
نرمخو با مردمان بودی، شریف و شرمخو   او مبین الحق تو را بوده است آن حق المبین
آسمان‌ها شد چراغان آمدی تا در وجود   شعر را غثّ و سمین باشد، تویی دُرّ ثمین
چار جوی جنت از میلاد تو سرشار شد   لَذَّهݑً للشاربین، ماءِ معین، شیر انگبین
ماه لولاکی و حق از بهرت افلاک آفرید   استعاره هم اگر باشد، بباشد بهترین
همچنانی که به قرآن حضرتش بخشیده است   خلعت خیرالبریّه بر امیرالمؤمنین
پرتوی از روی تو افتد چو در کوی بهشت   مؤمنان غافل شوند از جنت و از حور عین
اسوۀ نیکوترینی، داعی‌الله یا سراج   احمد محمود هستی تو نه کاهن نه کهین
تو شفیع اکبری پاکان رسانی تا بهشت   نفس را فرسوده‌ای از عشق و ایمان ای امین
گرچه با دست خودت ننوشته‌ای حرفی ز وحی
  مهبط وحی ای نبی امّی و داناترین
کار تو ابلاغ پیغام الهی بوده است   تو رساندی آنچه آورده است جبریل امین
بس که هجران دیده‌ای گشتی مهاجر سوی حق   تو حبیب‌الله و فارغ از عزازیل لعین
تو بدین وادی نگینی، پیش آن، خورشید سرد   حق برایت مستعان و تو برایش مستعین
هست قرآنی که وحی آورده‌ای تا روز حشر   هم صراط المستقیم و هم کتاب المستبین
بنده عمری دین‌پژوهی کرده‌ام با راستان   مثل قرآنت ندیدم داستانی راستین
مَردم از ظلمت به سوی نور ایمان برده‌ای   گرچه شیطان لعین همواره بگشوده کمین
گر سعادت رخ دهد بوسیم خاک آستان   تا مگر در آخرت بوسیم دست و آستین
تا ابد سرچشمۀ ایمان و امید است آن   هم حدیث شرح شرع است و چون ذیلی برین
در بهشتت باده آزادست چون خون‌ رزان   عقل چون حاکم شود هر حکم می‌گردد رزین[3]
روشن و خوشبوی شد از عطر تو هفت آسمان   عاشق عطری و افشانده همه جا یاسمین
هست سر تا پای وحی حق مدد بر هر نوان   کهنه کی گردد کلامی این‌چنین نیک و نوین
هر که شد رهوار راهت، یافته از تو رهان   گفته‌ای الفقرُ فخری، عالمی گشته رهین
هیچ‌کس تاریخ عالَم را نداد اِعلا چنان   تو نبوغت آسمانی بود بینیم این‌چنین

عید فطر 1445 ق

22 فروردین 1403 ش

 

چشم حقیقت باز شد

یا رب الیک المشتکیٰ، یا رب الیک الملتجا   هر روز عاشورا نگر، هر سرزمینی کربلا
در عین خامی سوختیم وز نور او افروختیم   عشق حسینی می‌برد اهل رجا را تا کجا
هنگام دیدار آمده، پنهان پدیدار آمده   سر آخر از دارِ فنا رفتیم تا دارِ بقا
ای معنیِ حقّ‌المبین، یا رب مبین الحق تویی   ثبِّت لنا أقدامنا، اغفرلنا اسرافنا
یا رب چه خوش از ثارِ خود، گنجینۀ اسرار خود   ماهِ حسین‌ بن علی، آیینه کردی حق‌نما
بس اشک خونین ریختیم، از دامنش آویختیم   جُستیم از مهر و ولا راهی به رضوان و رضا
هنگامه چون آغاز شد، چشم حقیقت باز شد   ای رهگشا، ای رهنما، دلبندی و دیده‌گشا
بگسست هر کس از شما وجدان و ایمانش نبود   پیوست هر کس با شما، از شید و شیطان شد جدا
اعوان تو هفتاد تن، اعدای تو چندین هزار   دیدند حق‌بینان سپس از روح تو راهِ خدا
گاندیِ هندو شد شهید، گفت از تو ره آموختم   چالشگری با اشقیا، آموختم با اتقیا
باشید ای سرگشتگان، آزاده در دنیایتان   مَردم همه دنیاپرست، خود را پرستِ خودستا
پاشنده خون بر آسمان، تاریخ را دادی تکان   راهِ شما راهِ خدا، راهِ خدا راهِ شما

تاسوعای 1444 ق

16 مرداد 1403 ش

 

[1]. این و هر آنچه در گیومه است از حافظ است.

[2]. نهمار: چندین و چند معنا دارد، از جمله بی‌نهایت، شگرف، غیرممکن ( لغتنامۀ دهخدا).

[3]. رزین: استوار

موسسه انتشارات نگاه

کتاب مجموعه اشعار بهاءالدین خرمشاهی (جلد دوم)

کتاب مجموعه اشعار بهاءالدین خرمشاهی (جلد دوم)

موسسه انتشارات نگاه

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مجموعه اشعار بهاءالدین خرمشاهی (جلد دوم)”