کتاب شعر زمان ما: هوشنگ ابتهاج تالیف فیض شریفی
گزیده ای از متن کتاب:
داستایفسکی میگويد: «آری ما توقع داریم که سیر تحول یک نویسنده یا (شاعر) را بدانيم.
جریان پرورش خوی و شخصیت و برداشت او را از زندگی بشناسيم…
شناسایی کوچکترين جزئيات مربوط به او را دست کم نمیگیریم… تا این که بتوانیم از کليهی تحولات درونی او که منشأ فعالیتهای بعدیاش چه شده است آگاه شویم. «مخصوصاً باز تکرار میکنم:» خطوط ریز، جزئيات کوچک زندگی او را دست کم نگيريد. مجموع همینهاست که ماهيت آن شخص را روشن میکند و بدون این که به خود زحمت دهید، عمق روح و کل وجود او را در مییابید.»
(داستایفسکی، فئودور، م_ فرزانه ۱۹۸۸)
سايه:
حقیقت اینه که بچهی اول پدر و مادرم، یه پسری بود که تا به دنيا اومد مرد و اگه این اتفاق نيفتاده بود. من بیشک به دنیا نيامده بودم… پدر و مادرم هر سه سال، سه سال و نیم یک بار بچهدار شدن. من متولد ۱۳۰۶ هستم. بعد از من سه تا خواهرهام هستن. اول پروینه که ۱۳۰۹ به دنیا اومده، خواهر بعدیم منصوره ۱۳۱۲ به دنیا اومده، یه خواهر ديگهام که چند سال پیش مرد ۱۳۱۶ متولد شده بود. به هر حال اگه اون بچه مونده بود من بیشک نبودم و یکی ديگه چند سال ديگه رو گرفتم. مردن او باعث تولد من شد. بعد همین اتفاق باعث شد که خونوادهام خيلی با ترس و لرز منو بزرگ کردن از ترس این که مبادا بمیرم… با هر اتفاق مختصری که واسم میافتاد نذر و نیاز میکردن؛ یک چيزی بود به نام چل بسمالله که به گردنم آویزون میکردن و سر کتاب باز میکردن و دعا و تعویذ. به هر حال خيلی عزیز دردانه بودم .در طبیعت من از بچگی یک جور قدَری و سرکشی و اطاعت نکردن بود. خیلی هم مردم آزار بودم… یه پسری بود عبدالله که از من کوچکتر بود. من طنابو از پس گردن و زیر بازوش رد میکردم مثل اسب درشکه، یه ترکه هم توی دستم بود. من از او بزرگتر بودم و تندتر میدویدم. این بیچاره برای این که من بهش نرسم پر میگرفت. گاهی هم اونو قل میدادم روی زمين…
من همیشه از بچگی، زورم از دور و بریهام بیشتر بود… یه همکلاسی داشتيم که خیلی هم یقُر بود. نمیدونم سرچی دعوامون شد. دوستم فرهنگ دیوسالار، برای این که ما رو از هم جدا بکنه مثلاً(مثلاً را با عتاب و طعنه میگويد)، اومد من رو از پشت گرفت. اون هم مشتو خوابوند تو دماغم. برق از چشم من پرید. من هنوز يادمه… خون راه افتاد. همون جا زدم زیر خنده. گفتم: فرهنگ! آخه این رسم کجاست؟ این چه دوستیه؛ تو دست اونو باید میگرفتی، چرا منو گرفتی؟ هنوز اینجا(بینیاش را نشان میدهد) یه قوزکی داره… دماغ نازنینمو خراب کرد. فرهنگ همیشه کارهاش همینطوری بود!
خلاصه تا حدود یازده_ دوازده سالگی همین وضع بود. ضمن این که یک کنجکاوی داشتم برای هرچیز؛ مثلاً خيلی کنجکاو بودم ببینم تلفن و رادیو و ساعت چه جوری کار میکنه، پدرم اون موقع که هرکسی رادیو نداشت، رادیو خريده بود یا پدر و مادرم برای این که از شیطنت تابستان من خلاص بشن منو فرستادن پیش یک خانم خياطی به گلدوزی و دمسهدوزی… آروم نمیگرفتم که! خراطی و منبتکاری و مجسمهسازی و ویولن زدن و قالبگیری و وزنهبرداری رو هم امتحان کردم. یه دوره میخواستم آشپزی بکنم. امر میکردم ده تا مرغو سر میبریدن و چند نفری مینشستیم و خودم هم با اونا مرغو پر میکردیم میریختیم تو دیگ و خرابش میکردم و میریختم دور. همهی این کار رو کردم. بیقرار بودم .
ولی از یازده_ دوازده سالگی نمیدونم واقعاً چه اتفاقی افتاد. مثلاً فرض کنید که من تا ساعت دوازده تو گوشهی اتاق نشسته بودم و شروع کرده بودم به کتاب خوندن و بک نفس میخوندم. لب دریا میرفتیم، همه لخت میشدن که شنا کنن. من با کت و شلوار و کراوات مینشستم و کتاب میخوندم… يادمه یه کتابی بود به نام بوسهی عذرا که یه رمانه، هنوز جلو چشمه، کتاب قطور با قطع رحلی که طرح و نقش داشت. نوشته بود در «پراغ» همون پراگ چاپ شده. من خيلی بچه بودم که این کتابو خوندم. یا یک کتاب عجایبالمخلوقات خيلی نفیسی داشتيم که نمیدونم چی شد …
در خانوادهی ما یک مکالمهی خيلی جالبی بود؛ گیلکی حرف زدن علامت صمیمیت بود، فارسی حرف زدن علامت احترام بود و این همیشه رعایت میشد. مادرم با پدرم گیلکی حرف میزد، پدرم بهش فارسی جواب میداد. در تمام مکالمات روزمره اینطور بود. پدرم که با مادرم فارسی حرف میزد با مادر خودش گیلکی حرف میزد و مادرش بهش فارسی جواب میداد؛ يعنی مادر بزرگم به پسرش به عنوان مرد خونه احترام میکرد. از این رو پدرم با مادرم با احترام حرف میزد و مادرم با صمیمیت با گیلکی جواب میداد. بعد همهی خونه با ما فارسی حرف میزدن. با ما بچهها… و عجيبه که همین الان اگه دو نفر این دو سه دقیقه گیلکی حرف بزنن، این زبان فاخر فردوسی و سعدی برای من بیمزه و وارفته میشه من گیلکی حرف نزدم و بیشتر هم فارسی شنیدم، ولی این زبان مادری نمیدونم چه کار میکنه چنین اثری میذاره… بله… در مجموع فضای خونهی ما فضای خوبی بود. حالا یه بار که حوصله داشتم مفصلتر حرف میزنیم.
یه فضای روشنفکرانهی دمکراتی تو خونهی ما بود. من بچه بودم ولی خوب يادمه که مادرم، خالهام، زن داییام و یک خانوم دیگه که یادم نیست کی بود __ شاید «مش اوستا» خیاط خونواده بود __ چهارتایی نشستن و دارن صحبت میکنن؛ حدود ۱۳۱۶ بوده فکر کنم؛ جنگ جهانی دوم شروع نشده بود هنوز. این خانومها دارن میگن، چمبرلن، نخست وزیر انگلیس، که تابستان و زمستان هرجا میره چترش رو همراه داره __ مثل اطلاعاتی که حالا میگن فلان هنرپیشه فلام ماشینو سوار میشه… در اون فضای بستهای که زنها اصلاً از خونه بیرون نمیرفتن، ماهی یک بار میرفتن حموم عمومی، اینا از کجا این اطلاعات رو داشتن! __ بله میگفتن که چمبرلن، نخست وزیر انگلیس که هرجا میره چترش رو همراه میبره، رفته لهستان داره مذاکره میکنه، اگه مذاکرات موفق نشه جنگ دنيايي شروع میشه که همینطور هم شد البته… گاهی این خانومها حرفهایی میزدن که تا سالهای سال اون حرفها ذهن منو مشغول کرده بود. يادمه یه روز نشسته بودن و یک معمایی طرح کرده بودن؛ میگفتن که یک زنی، شوهرش و پسرش و برادرشو حاکم گرفته و میخواد اونهارو محکوم به اعدام کنه. حاکم به این زن گفته که میتونی واسهی یه نفر از این سه نفر تقاضای عفو کنی و اونو نجات بدی… خب خانم جان، حالا این زن باید عفو کدومشونو بخواد؟ …
شوهرش، پسرش یا برادرش؟ بعد هم با هم صحبت میکردن… این قضیه بیست و چند سال با من بود. میدیدم هر جوابی که میدن یک جاش غلطه، من تا بیست سال بعد که دیگه حدود سی سال بودم، هر وقت به این معما فکر میکردم، میموندم که چی بگم تا بالاخره… سالها بعد متوجه شدم که اصلاً طرح سؤال غیرانسانیه؛ یعنی شما چه طور میتونین انسان را از این بنبست بذارين که بیا انتخاب کن؛ این چه حق انتخابيه؟ اصلاً امکانپذیر نیست… طرح سؤال فاشیستیه اصلاً…
آه هنگامی که یک انسان
میکشد انسان دیگر را
میکشد در خويشتن
انسان بودن را
این شعر منه اما حرف فقط من نیست. تو قرآن هم اومده، فاجعهی بشريت اینه اگه نکشی کشته میشی و اگه بکشی قاتلی. شوخی هم نداره. همه جای این بازی غلطه والی متأسفانه کار سیاست اینه؛ واسهی همین طبری میگفت از سیاست به معنای خوب و بدش بیزارم. راست هم میگفت. اصلاً ذات سياست تراژیکه، وقتی رستم رو در مقابل اسفندیار قرار میدين نتیجهاش چاه شغاده. اما ازش در هم نمیشه رفت… بدی کار اینه نمیشه بیطرف موند… قانون جنگ و جنگله دیگه:
«مَرد چون با مَرد رو در رو شود
مردمی از هر دو سو یکسو شود»
فاجعه در اینه که شما انسان رو در مقابل انسان قرار بدین. بحث انسان خوب و انسان بد نیست؛ انسان محق و غیر محق نیست. اصل قضیه اینه که یک انسان در مقابل انسان دیگه قرار میگیره .خب چی کار بکنیم، هر طرف رو بگیریم، خراب میشه، ولی چه کنیم؟ این، سرنوشت ماست.
بله… توی خونهی ما یک دموکراسی عجیب و غریبی وجود داشت… خونوادهی ما از این نظر عجيب و غريب بود. پدرم مذهبی نبود، اما مادرم یک مذهبی خیلی عجيب و غریبی بود حتی موقعی که دیگر پادرد داشت آخر عمری __ طفلک مادرم جوون بود مرد؛ در ۳۸ سالگی مرد __ نشسته نماز میخواند. مادرم با خدا یک رابطهی عجيبی داشت… خدا میدونه که یه مقدار از دلبری که عرفان ایرانی برای من داره بیشک از رابطهی مادرم با خداش شروع شد! مادرم خیلی خدای قشنگی داشت… این همونیه که در ادبیات ما تبدیل به «دوست» شده .دیگه این که تو خونوادهی ما حضرت علی شأن و مقام و ارج و قرب عجيبی داشت. اصلاً مهمترین آدم جهان بود. یه استثناء بود…
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.