ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر
رضا براهنی

ریچارد به بدن مردة پادشاه خیره شد. او که زمانی به برادرش کمک کرده بود تا تاج‌وتخت را به‌دست آورد، اینک مصمم بود که روزی خود بر تخت بنشیند و تاج بر سر نهد. از صلح بیزار بود و می‌گفت که صلح او را به نقص اندام، کوتاهی قد و گوژپشتی‌اش وقوف می‌دهد. اما در جنگ، با هر مردی می‌توانست به ستیزه برمی‌خیزد؛ زیرا خوی جنگجویی‌اش به او مهارت در رزم را آموخته بود. او معتقد بود که قدرت می‌تواند او را برتر از دیگران سازد و او را به تاج‌وتخت برساند.

«عزم جزم کرده‌ام تا نشان دهم که آدمی پست و شریر هستم… توطئه‌ها چیده‌ام… تا برادرم کلرسن و پادشاه را به نفرتی کشنده به ضد یکدیگر برانگیزم.»

 

 

 

650,000 تومان

جزئیات کتاب

وزن

250

قطع

رقعی

نوبت چاپ

اول

جنس کاغذ

بالک (سبک)

پدیدآورندگان

رضا براهنی, ویلیام شکسپیر

تعداد صفحه

192

سال چاپ

1405

نمایشنامۀ «تراژدی ریچارد سوم» نوشتۀ ویلیام شکسپیر ترجمۀ رضا براهنی

گزیده ای از متن کتاب

 

صحنه اول

 لندن ـ خيابان

 گلاستر تنها وارد مى‌شود

گلاستر ـ اينك اين آفتاب يورك، زمستان دلتنگى ما را تابستانى شكوهمند ساخته و تمام ابرهايى كه سراى ما را به تيرگى نشانده بودند، در آغوش ژرف اقيانوس مدفون شده‌اند. اينك پيشانى ما را تاج گلهاى پيروزى پوشانده، اسلحه خردشده ما در جاى يادبودهاى فتح آويخته؛ آژيرهاى خشمگين جنگ بدل به ديدارهاى خوش گشته و گام‌هاى سهمگين رزم بدل به رقص‌هاى سرورانگيز. جنگ كريه چهره، جبين پرچين خويش صاف كرده و اينك به جاى آنكه بر پشت توسن‌هاى جوشن‌پوش بنشيند و ارواح دشمنان بيمناك را به وحشت اندازد، به سرورانگيزى شهوت‌بار آهنگ عود، تند و جلد، در خوابگاه زنى جست وخيز مى‌كند. اما من كه براى نيرنگ‌هاى شادى‌آفرين، آفريده نشده‌ام؛ من كه سخت و گستاخانه پايمال شده‌ام و آن شكوه را در عشق ندارم كه در برابر پرى هوسباز خوشخرامى بخرامم؛ منى كه از حصه عادلانه خويش، محروم مانده‌ام و چهره‌ام فريب طبيعت رياكار را خورده است، زشت هستم و تكامل نيافته و قبل از زمان خويش به دنياى ذيروح فرستاده شده‌ام؛ در وضعى كه نيمى از من به دشوارى تكامل يافته بود، و
آن هم چنان ناقص و بى‌تناسب كه هنگام توقف در كنار سنگ‌ها، آنها به سويم زوزه مى‌كشند؛ آرى من، در اين دوران كم‌دوام و آرام صلح، مسرتى در تلف كردن وقت نمى‌بينم، مگر آنكه سايه خويش را در خورشيد يابم و پيرامون زشتى خود داد سخن دهم. و از اين روى كه نمى‌توانم در اين روزهاى خوش و زيبا عاشقى باشم، عزم جزم كرده‌ام تا نشان دهم كه انسانى شرير و پست هستم و از لذات بيجاى اين روزها متنفرم. توطئه‌ها چيده‌ام. تداركات خطرناك ديده‌ام؛ با پيشگويى‌هاى مستى‌آور و افتراها و رؤياها، تا برادرم كلرنس و پادشاه را با نفرتى كشنده به ضد يكديگر برانگيزم و اگر به همان اندازه كه من حيله‌گر، دورو و خيانتكار هستم، ادواردشاه، صادق و عادل باشد، امروز بايد كلرنس به زندان رود، به دليل اين پيشگويى كه قاتل وراث پادشاه كسى خواهد بود كه نامش با حرف «جيم» شروع شود. اى افكار ناپديد شويد در اعماق روح من! اينك كلرنس مى‌آيد. (كلرنس به اتفاق نگهبان و بركنبرى وارد مى‌شود) روزخوش برادر، اين نگهبانان مسلح كيستند كه در التزام آن بزرگوارند؟

كلرنس ـ شهريار نظر به توجهى كه به سلامت من دارد، اين نگهبانان را تعيين كرده است تا مرا به برج برسانند.

گلاستر ـ به چه دليل؟

كلرنس ـ به دليل آنكه نام من جورج است.

گلاستر ـ افسوس سرورم، اين گناه شما نيست. به دليل اين گناه او بايد پدران تعميدى شما را محكوم كند. يا اينكه شايد شهريار قصد دارد در برج، ديگرباره تعميد شده، نام ديگرى پيدا بكنيد. ولى راستى، كلرنس موضوع چيست؟ ممكن است بدانم!

كلرنس ـ بلى ريچارد، وقتى كه من بدانم؛ زيرا جدآ مى‌گويم كه هنوز دليل اين كار را نمى‌دانم. اما تا آنجا كه مى‌توانم بفهمم، شهريار به
پيشگويى‌ها و خواب‌ها گوش فرامى‌دارد و از ميان الفباء حرف «جيم» را مى‌گزيند و مى‌گويد جادوگرى به وى اظهار داشته كه به وسيله «جيم» اولاد او از ارث محروم خواهند شد و چون «جورج» نام من با «جيم» آغاز مى‌شود او چنين مى‌انديشد كه آن قاتل منم. شنيده‌ام كه اين حرف‌هاى بيهوده و ديگر چيزهاست كه پادشاه را بر آن داشته تا مرا به زندان بفرستد.

گلاستر ـ آهان، تا زمانى كه زنان بر مردان حكومت مى‌كنند، اين قبيل اتفاق‌ها مى‌افتد. كلرنس، اين شهريار نيست كه تو را به برج مى‌فرستد. «ليدى گرى» او را به اين كار برانگيخته است. آيا مگر او و برادرش، جناب «آنتونى وودويل» لرد هستينگزرا كه بالاخره امروز از برج بيرون مى‌آيد، به زندان نفرستادند؟ كلرنس ما امنيت نداريم. ما امنيت نداريم.

كلرنس ـ به خدا من فكر مى‌كنم كه كسى محفوظ نيست جز اقوام ملكه و پيك‌هاى شبگرد كه بين شهريار و معشوقه‌اش «شور» رفت وآمد دارند. مگر نشنيدى لرد هستينگز براى نجات خويش، چقدر متواضعانه به او استغاثه كرد؟

گلاستر ـ صدراعظم بزرگ من شكايت به بارگاه الوهيت او برد تا آزادى خويش را بازيافت. بگذار بگويم ما بايد چكار بكنيم. به نظر من بهترين سياست اين است كه اگر بخواهيم مورد لطف شهريار باشيم، از افراد خانم «شور» باشيم و جامه نوكرى او را بپوشيم، چون او و آن بيوه‌زن حسود، «اليزابت» پير از موقعى كه برادرمان به آنها لقب بانو داده، در قلمرو سلطنتى ما به صورت سخن‌چينان بزرگ درآمده‌اند.

بركنبرى ـ استدعا مى‌كنم سرورانم هر دو مرا مورد عفو قرار دهند ولى شهريار سفارش مؤكد كرده است كه هيچ كس، به هيچ نحو با برادرتان به طور خصوصى گفت وگو نكند.

 

گلاستر ـ راستى! ـ اگر مايليد شما هم مى‌توانيد از آنچه ما مى‌گوييم سهمى ببريد. مرد! ما از خيانت سخنى نمى‌گوييم. ما مى‌گوييم شهريار خردمند است و با فضيلت و ملكه نجيب او كه سنش خوب بالا رفته، زيبا هست ولى حسود نيست. مى‌گوئيم كه زن «شور» پاهاى قشنگ، لبان سرخ، چشمانى زيبا و زبانى شيرين دارد و مى‌گوئيم كه اقوام ملكه در شمار نجبا درآمده‌اند. خوب، شما چه مى‌گوئيد؟ مى‌توانيد اين همه را انكار بكنيد؟

بركنبرى ـ قربان، من هيچ سروكارى با اين ندارم.

گلاستر ـ سروكارى با بانو «شور» ندارى؟ بگذار مردك به تو بگويم كه اگر كسى، به غير از يك نفر، با او سروكارى داشته باشد، بهتر است اين كار را مخفيانه و به تنهايى انجام دهد.

بركنبرى ـ قربان، آن يك نفر كيست؟

گلاستر ـ شوهرش، مردك پست! حالا به من خيانت خواهى كرد؟

بركنبرى ـ از سرورم تقاضا مى‌كنم كه مرا ببخشايند و ضمنآ از گفت وگو با امير نجيب خوددارى كنند.

كلرنس ـ بركنبرى، ما مأموريت تو را مى‌دانيم و اطاعت خواهيم كرد.

گلاستر ـ ما چاكران مطيع ملكه هستيم و بايد اطاعت بكنيم. برادر بدرود! من نيز پيش پادشاه خواهم رفت و به هر كارى كه تو مرا بگمارى، دست خواهم زد تا تو را آزاد كنم؛ حتى اگر در اين مورد مجبور شوم، بيوه ادواردشاه را خواهر خويش بنامم. ضمنآ اين كم‌لطفى كه او در حق برادرى كرده، بيش از آنچه تو تصورش را بكنى، مرا رنج مى‌دهد.

كلرنس ـ مى‌دانم كه اين كار هيچكدام از ما را خرسند نمى‌كند.

موسسه انتشارات نگاه

نمایشنامۀ «تراژدی ریچارد سوم» نوشتۀ ویلیام شکسپیر ترجمۀ رضا براهنی

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “ریچارد سوم”