کتاب از «قدرت و افتخار» نوشتۀ گراهام گرین ترجمۀ احمد شاملو
گزیده ای از متن کتاب
بندر[1]
آقای تنچ[2] زير آفتاب كوركننده مكزيكی از خانه درآمد و برای تحويلگرفتنِ مخزن گازِ اِتِرش[3] رو غبار سفيد به راه افتاد. چند كچلكركسِ گرسنهنما از بالای بام به سگمحلی نگاهش كردند: آخر هنوز به لاشه مبدل نشده بود! چنان لجش درآمد كه به قيمتِ شكستنِ ناخنهايش تكه كلوخی از زمين كند و با حركتی كاهلانه به طرف آنها انداخت. يكیشان بالكوبان رو شهر پر كشيد، از ميدانچه و مجسمه نيمتنه رئيس جمهوریِ قبلی و ژنرالِ سابق و آدميزادِ اسبق گذشت و از بالای دو تا دكه آبمعدنیفروشی راست به طرف شط و دريا رفت. البته آنجاها چيزی گير پرنده نمیآمد: در سواحل آن دست، كوسهها خودشان به كار لاشهها میرسيدند.
آقای تنچ از ميدانچه گذشت. به مرد تفنگ به دستی كه تنگِ ديوار تو لكه كوچك سايه نشسته بود با «بوئنوس دياسِ»[4] كوتاهی سلام كرد. اما اينجا مثل انگلستان نبود: طرف جوابی بِش نداد، همينقدر زُل زد و با نگاهی بدخواهانه بهاش خيره ماند. جوری كه انگار هيچوقتِ خدا با اين اجنبی سروكاری نداشته و پنداری بابايی كه دندانهای نيشش را روكش طلا كرده اصلا آقای تنچ نبوده.
آقای تنچ عرقريزان راهش را ادامه داد. از كليسای سابق كه حالا جُل و پلاس خزانهداری را توش پهن كرده بودند گذشت رفت طرف بندرگاه. وسط راه ناگهان از خودش پرسيد از خانه آمده بود بيرون چه كار كند؟ يك شيشه آبمعدنی بيندازد بالا؟ ـــدر اين كشورِ منعِ نوشابههای الكلی تنها چيزی كه میشد باش گلويی تازه كرد آبمعدنی بود. آبجو هم گير میآمد، گيرم آبجو در انحصار دولت بود و به قيمتِ خونِ پدرش. ببينی چه مناسبتِ مهمی پيش بيايد كه آدم ناچار بشود سركيسه را شُل كند بگويد سگخور!
تهوع شديدی دل و اندرون آقای تنچ را مچاله كرد. نه، نيامده بود آبمعدنی بخرد. «آخ، آره: مخزنِ گازِ اِتِر…» _ كشتی رسيده بود. بعد از ناهار كه رو تخت ولو شده بود سوتهای ظفرمندانهاش را شنيده بود.
از جلو دكه سلمانی و دو تا دندانسازیها گذشت، گمركخانه را دست راست گذاشت انبار را دستِ چپ و، جلو شط سردرآورد.
شط از وسط موزستانها آرام و سنگين به طرف دريا میرفت. كشتی ژنرال ئوبرهگُن[5] به اسكله بسته شده بود و داشتند ازش آبِجو خالی میكردند. جخ دويست سيصد صندوقش كنار بارانداز رو هم چيده شده بود. آقای تنچ به سايه اداره گمرك پناه برد و از خودش پرسيد: «اينجا چه كار داشتم؟» _ گرما حافظهاش را از كار انداخته بود. صفرايی را كه تو دهنش جمع شده بود با حال غصهدار به آفتاب آنورِ خطِ سايه تُف كرد و رو صندوقی به انتظار نشست. كاری نداشت. تا ساعت پنج دَيّاری سراغش نمیآمد.
طول ژنرال ئوبرهگُن سیمتری میشد، با جانپناههای كموبيش فَكَسنی و يك قايق نجات و زنگی آويزان از ريسمانی پوسيده و فانوسی آن جلو. اوضاع و احوالش نشان میداد كه اگر ناگهان يكی از آن توفانهای ناكارِ شمالی وسطهای خليج كَلَكَش را نكند دو سه سال ديگر هم میتواند تنگه اقيانوس اطلس را خُرد كند. گو اينكه جز همان توفانگيرشدن هم آخر و عاقبت ديگری نمیتوانست داشته باشد. ـــولی البته اين موضوع آنقدرها هم اهميت نداشت: بليتش را كه میخريدی خودبهخود بيمه میشدی!
ششتايی مسافر ميانِ مرغ و ماكيانِ پابسته به جانپناه تكيه داده به بندرگاه زُل زده بودند: به انبار كالا و كوچه خالی آهكسوز و دندانسازیها و دكه سلمانی.
آقای تنچ قِرچقِرچِ غلافِ تپانچهيی را درست از پشت سر خودش شنيد و واگشت. يك گمركچی بود با نگاه غضبناك، و چيزهايی بلغور كرد كه آقای تنچ حاليش نشد.
پرسيد: _ گفتيد چی؟
گمركچی جويدهجويده گفت: _ دندانهايم…
آقای تنچ جواب داد: _ ها، آره، دندانهاتان.
گمركچی دندان نداشت و برای همين بود كه حرفهايش را بهزور میشد فهميد. آقای تنچ همهشان را در يك جلسه از دَم كشيده بود.
تهوع ديگری تكانش داد. حتمآ يك مرگيش بود: جانوری اسهالی چيزی…
گفت: _ كار هر دو رديف دندانتان ديگر تقريبآ تمام است. امشب…
براتش را به يخ مینوشت. بیگفتوگو انجام اين وعده امكان نداشت. اما اينجا روالِ زندگی همين بود كه همهچيز را به بعد موكول كنند.
طرف قبول كرد. جز اين چه میتوانست بكند؟ ـــاز اول نمیبايست خر بشود اُجرت كار را پيشَكی بپردازد. چون زندگی برای آقای تنچ همين بود، تحمل گرمای كشنده و فراموشی و پشت گوش انداختن و مزد كار را اگر پا بدهد پيشپيش گرفتن و دستآخر هم: «وِل اِلِش!».
نگاهش به آبِ كُندگذرِ شط راه كشيد: باله كوسهيی نزديكهای مصب آب را شيار میكرد. عين دوربينِ زيردريايی. كشتیهای چندی كه طی سالها و سالها آنجا به گِل نشسته بود حالا به شمعك خوردنِ ديواره ساحل كومك میكرد و دودكشهای يكبَریشان به توپهايی میمانست كه در دوردست، در آن سوی موزستانها و باتلاقها چيزی را هدف گرفته باشند.
[1]. نامگذاری برخی فصلها از مترجم است.
[2]. Tench
[3]. Cylinder d’ éther، گاز اتر كه سابق دندانسازها هنگام كشيدن دندان برای تخفيف درد بهكار میبردند.
[4]. Buenos dias، روز بهخير (به اسپانيايی).
[5]G .. Obregon
کتاب از «قدرت و افتخار» نوشتۀ گراهام گرین ترجمۀ احمد شاملو












دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.