کتاب «شب جتسمانی» نوشتۀ لف شستوف ترجمۀ محمدزمان زمانی جمشیدی
گزیده ای از متن کتاب
شب جتسمانی[1]
جستاری در فلسفۀ پاسکال
مسیح تا آخرالزمان در رنج خواهد بود: زینپس نباید خفت.
پاسکال. سرّ مسیح
1
سه سده از زاده شدن پاسکال میگذرد، و کمابیش همین اندازه از مرگش: پاسکال عمر درازی نداشت، همهاش سیونه سال.
در این سه سده بشر به پیشرفتهای چشمگیری رسیده است: پس چه میتوان فهمید از مردی از سدۀ هفدهم میلادی؟ اگر باز به زندگی فراخوانده شود، اوست که میتواند از ما چیزی بیاموزد، نه ما از او. از آنجا که پاسکال در میان همروزگارانش واپسگرا[2] یا مرتجع بود، برخلاف همه، از آغاز، نه به پیش، به سوی آیندهای «بهتر»، بلکه به واپس، به درون ژرفناهای گذشته، روان بود. همچون ژولیانِ مرتد[3] خواهان بازگرداندنِ «چرخ زمان»[4] به عقب بود. بهراستی او خود یک مرتد بود؛ او همۀ آن دستاوردهایی را که حاصلِ کوشش همگانی بشر در دو سدۀ تابناک بود یکسره دور ریخت؛ سدههایی که آیندگان «رنسانس» نامیدند. همهچیز نو میشد، و همه در این نوشدن تحقق سرنوشتِ تاریخیشان را دیدند. اما پاسکال از نو شدن هراس داشت. او همۀ کوششهای فکریِ عصبی، ژرف و فشردهاش را به کار بست تا در برابر جریانهای تاریخ ایستادگی کند و نگذارد افسارش را به دست گیرند.
آیا میتوانست بجنگد، معقول و منطقی بود که با تاریخ به نبرد برخیزد؟ چه جذابیتی میتواند برای ما داشته باشد کسی که کوشید زمان را به بازگشت به عقب وادارد؟ آیا او از همان نخست (و همراه با او، همۀ آثارش) محکوم به شکست، ناکامی و سترونی، نبود؟
این پرسش تنها یک پاسخ دارد. تاریخ برای مرتدان، بیرحم و مرگبار[5] است. پاسکال از تقدیرِ همگانی[6] نگریخت. درست است که نوشتههایش همچنان منتشر میشوند، هنوز خوانده میشوند، همچنان ستایش و تشویق میشوند، شمعها پیوسته جلوی تصویر او میسوزند، و مدتی زیاد، مدتی بس زیاد، میسوزند، اما کسی به او گوش نمیدهد: صدای دیگران را شنیدهاند، کسانی که او با آنها سرِ جنگ داشت، کسانی که از آنها بیزار بود. نزد کسانِ دیگری جز اوست که میروند تا دنبال حقیقتی بگردند که زندگیاش را بر سر آن فدا کرد. پدر فلسفۀ مدرن نه پاسکال، که دکارت شمرده میشود. و ما حقیقت را نه از پاسکال که از دکارت میگیریم؛ چراکه حقیقت را جز در فلسفه کجا میتوان جُست؟ حکم تاریخ نیز همین است: پاسکال ستایش میشود، اما به کناری میرود. و این حُکم بیبازگشت است.
اگر میشد پاسکال را باز به زندگی فراخواند، به این حکم تاریخ چه پاسخی میداد؟ میگویند پرسشی است ابلهانه؛ تاریخ با زندگان طرف است نه با مردگان. میدانم؛ اما بهگمانم برای نخستینبار، و چون به پاسکال مربوط است، رواست که تاریخ را مکلّف کنیم با مردگان رویارو شود. درست است که این کار بسیار سخت و گیجکننده است و تاریخ نیز برای توجیه خود باید فلسفۀ نوینی ابداع کند، زیرا فلسفۀ هگل ناکارآمدی خود را ثابت کرده است؛ همان فلسفهای که همگان پذیرفته بودند، حتی آنانی که هگل استادشان نبود و بسیار پیش از او نیز تدریس میشد.
با این اوصاف، آیا این دردسری بس دهشتناک است؟ و باید از هگل به هر قیمت دفاع کرد؟ تا به امروز تاریخ با این پیشفرض (بگذریم از اینکه هیچکس تأییدش نکرده) نوشته شده که آدمیان همین که مُردند دیگر از هیچ هستیای برخوردار نیستند، که درنتیجه در برابر داوریِ آیندگان خلع سلاح شدهاند و ایشان را بر زندگی اثری نیست، اما روزگاری خواهد آمد، شاید، که خود مورخان حس کنند کسانی که دیگر زنده نیستند همانند آنهایند. بدینسان در داوریهاشان دوراندیشی فراوانی به کار میبندند. امروزه احساس ما، باورِ ما، این است که درگذشتگان همیشه خاموشاند و خاموش خواهند ماند، هرچه هم دربارهشان بگویند، و به هر شیوهای با آنها رفتار و برخورد شود. اما اگر روزی این باور را کنار نهیم، اگر حس کنیم درگذشتگان میتوانند هرآن به زندگی بازگردند، از گور بیرون آیند، در دل هستیمان آشوب افکنند و خود را جلوی دیدگانمان همچون کسانی برابر با ما نمودار کنند، آنگاه با چه زبانی سخن میگفتیم؟
[1]. جتسمانی نام باغی است نزدیک کوه زیتون در شهر بیتالمقدس و به باور مسیحیان جایی است که عیسی شبی که یهودا وی را به رومیها تسلیم و به او خیانت کرد آخرین غذای زمینی موسوم به «شام آخر» را همراه با شاگرداناش صرف کرد _ م.
[2]. arriéré
[3]. Julian l’Apostat: امپراتور روم از ۳۶۱ تا ۳۶۳ میلادی و نیز فیلسوف و نویسندهای برجسته بود. رد دین مسیحیت و ترویج یونانیمآبی نوافلاطونی باعث شده در سنت مسیحی از او با لقب ژولیان مرتد یاد شود. او در روزگار ساسانیان به ایران حمله کرد ولی شکست خورد و کشته شد _ م.
[4]. la roue de temps
[5]. implacable
[6]. Sort commun
کتاب «شب جتسمانی» نوشتۀ لف شستوف ترجمۀ محمدزمان زمانی جمشیدی














دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.