سرآشپز

ماری ایندیای
ژاله کهنمویی‌پور

جملات زیبا و پرچالش کتاب پیشِ رو، همچون غدایی لذیذ در سفره‌ای گسترده، ما را جذب خود می‌کند تا در جریان داستان زندگی سرآشپزی مرموز قرار بگیریم؛ داستانی که از زبان شاگرد و همکار قدیمی‌اش روایت می‌شود و تقریباً تا پایان داستان نام شخصیت اصلی همان سرآشپز باقی می‌ماند. تمایل به کشف مسیری که دختر جوان خودساخته قدم به آن می‌گذارد و در آن، سرنوشت درها را به رویش می‌گشاید و او را در کمال سادگی به شهرت می‌رساند، خواننده را غرق در ماجرا می‌کند.

 

285,000 تومان

جزئیات کتاب

نوبت چاپ

اول

سال چاپ

1403

وزن

200

قطع

رقعی

جنس کاغذ

بالک (سبک)

نوع جلد

شومیز

پدیدآورندگان

ژاله کهنمویی پور, ماری ایندیای

تعداد صفحه

280

کتاب «سرآشپز» نوشتۀ ماری ایندیای ترجمۀ ژاله کهنمویی‌پور

گزیده ای از متن کتاب

خب بله، البته، این نکته را بارها از او پرسیده‌اند.

حتی می‏شود گفت از وقتی سرآشپز مشهوری شده، مدام این مطلب را از او پرسیده‏اند، درست مثل ‏اینکه رازی در اختیار داشته باشد که از سر ضعف و خستگی و بی‌تفاوتی ممکن بود درنهایت آشکارش کند، یا شاید هم از سر بی‌خیالی، یا غلیان ناگهانیِ بلندنظری‏ای که موجب می‌شد به همۀ آنهایی که شغل آشپزی وسوسه‏شان می‏کند علاقه‏مند شود، همچنین به‏سبب نوعی احساس افتخار و درهرحال به‏سبب آوازه‏ای مسلم.

بله، بی‌شمار بودند کسانی که بالاخره این شهرت باشکوه مجذوبشان می‌کرد، شهرتی که او بدون آنکه در جست‌وجویش باشد کسب کرده بود و شاید آن‏ها با خود می‏گفتند یا پیش خود تصور می‌کردند که او توضیح معما را در اختیار دارد، چراکه آنها به وجود معما در کار او اعتقاد داشتند، چون او چندان باهوش نبود.

ولی آنها دچار اشتباهی مضاعف بودند.

او بی‏اندازه باهوش بود، وانگهی برای توفیق در این حرفه این‌همه هوش ضرورت نداشت.

دوست داشت درباره‌اش اشتباه کنند.

از اینکه به او نزدیک شوند و مزۀ دهنش را بفهمند، یا در معرض این قرار بگیرد که رازش را بخوانند، بیزار بود.

نه، نه، هرگز قبل ‏از من هیچ محرم رازی نداشت، زیادی اکراه داشت.

غالباً آنچه ذهن شما هم درگیر آن است، از او می‏پرسیدند و او هربار شانه‌ها را بالا می‌انداخت و لبخندی می‌زد با همان حالتی که دوست داشت به ‏خود بگیرد، کمی حیرت‏زده و غایب، صادقانه یا فریبکارانه فروتن که به‏‌درستی معلوم نبود، و جواب می‌داد: کار سختی نیست، فقط باید نظم و ترتیب داشت.

و وقتی پافشاری می‌کردند بسنده می‌کرد که بگوید: کافی است آدم کمی ذوق‏ و سلیقه به ‏خرج بدهد، کار دشواری نیست. آن‏وقت پیشانی بلند و تنگش را کمی برمی‏گرداند، لب‏های نازکش را به ‏هم می‏فشرد، مثل اینکه بخواهد بگوید نه‌تنها بیش‏ازآن حرفی نخواهد زد، بلکه آمادۀ پیکار است برای‏ آنکه نتوانند به‏زور دهانش را باز کنند.

حالت چهره‌اش، حتی حالت اندامش که نفوذناپذیر و سرد بود، گاهی نشان از کندذهنی و سازش‌ناپذیری عجیبی داشت که مانع از هر پرسش تازه‌ای می‌شد و آدم‏ها به‏جای اینکه به‏ خود ایراد بگیرند که مزاحمش شده‏اند، باور داشتند او ابله است.

سرآشپز از ذکاوت شگفت‌آوری برخوردار بود.

چقدر دوست داشتم وقتی می‏دیدم از اینکه زن کوته‌اندیشی به نظر بیاید لذت می‌برد!

احساس می‌کردم این شناخت زیرکانۀ هر دو نفرمان از ظرافت فکری عمیقش، پیوندی بین ما شکل داده که برای من بسیار ارزشمند بود و برای او هم چندان ناخوشایند نبود، اما این موضوع منحصر به من نمی‏شد، زیرا کسان دیگری، همان‏هایی که از سال‌ها قبل او را می‌شناختند، از ذکاوت و تیزهوشی‏اش خبر داشتند و حتی حدس می‏زدند که تا چه‏ حد برایش مهم است این خصوصیات را از افراد ناشناس و فضول پنهان دارد، اما من جوان‏ترین کارمند او بودم و قبلاً هم ‌نمی‌شناختمش، یعنی زمانی که او هم هنوز قصد نداشت خود را پنهان کند، من جوان‌ترینِ آن‏ها بودم و کسی که از همه عمیق‏تر او را دوست می‏داشت.

تمجیدهایی که از آشپزی‏اش می‌کردیم به‏نظرش اغراق‌آمیز می‌آمد.

شکل بیان این تمجیدها را مسخره و تصنعی می‏یافت، یعنی مسئلۀ سبک‏وسیاق بود.

هیچ‌کجا به تکلف،‏ به سبک فاخر، اهمیت نمی‏داد و آن را مراعات نمی‌کرد.

شور و هیجان را درک می‌کرد، چراکه خود عامل تولیدش بود، درست است، و از نمایان شدن آن در چهرۀ مهمانانش شاد می‌شد، چون به‏‌هرحال از سال‏ها پیش، روز از پس روز و تقریباً بی‏آسودنی در این راه می‏کوشید.

ولی کلمات برای توصیف همۀ این‏ها به نظرش مبتذل می‌آمد.

فقط کافی بود بگویند: خیلی خوشمزه است، زیاده بر این طلب نمی‌کرد، به‏هیچ‏وجه.

 

معتقد بود توصیف جزئیات اصول و آثار لذتی که‏ مثلاً از ژیگوی برۀ پیچیده در سبزیجات او احساس می‌شد (چراکه این غذا امروز مشهورترین غذای اوست و نماد شگرد او در آشپزی؛ گرچه کسی نمی‏دانست که خودش دیگر نمی‌خواست آن را بپزد، خسته شده بود، همچون خواننده‌ای که همواره از او می‏خواهند آهنگ مشهور قدیمی‏اش را به هر مناسبتی بخواند، دیگر تا حدی حالش از این ژیگوی بره به ‏هم می‌خورد و نسبت به این غذای فوق‌العاده کینه به ‏دل گرفته بود، چون مشهورتر از خودش شده بود و غذاهای دیگرش را، باوجود زحمت زیاد و هنر بیشتری که برای آماده کردنشان به کار می‌برد و بیشتر بهشان افتخار می‌کرد، در سایه‏ای می‏گذاشت که سزاوارش نبودند)، همچنین تحلیل شکل‏های گوناگون این لذت، نوعی تجاوز به حریم نهایی خورنده و طبعاً حریم سرآشپز است و این موضوع معذبش می‌کرد، به گونه‌ای که ترجیح می‌داد هیچ کاری نکرده باشد، هیچ تلاشی، هیچ ازخودگذشتگی‏ای.

این کلافگی‏اش را به زبان ‌نمی‌آورد، ولی من خوب می‌دانستم.

هرگز ابرازش نمی‌کرد، چراکه نوعی اذعان می‏‏بود.

اما من این را می‏دانستم، با دیدن سکوت لجبازانه و سردی که به آن پناه می‏برد وقتی از آشپزخانه بیرونش می‏کشیدند تا تعریف و تمجید مشتری‏ای را بشنود که کنجکاو و معذب، یا به‏هیجان‏آمده از سکوت سرآشپز، از پا نمی‏ایستاد تا پاسخ‏مانندی دریافت کند، آن‏گاه او برای پایان‏ دادن به ماجرا، آهسته سری به راست و چپ تکان می‌داد، گویی متواضعانه از موج این‌همه تمجید در عذاب است و چیزی نمی‏گوید و خجالت می‏کشد از اینکه چنین عریان، رودرروی مشتری ایستاده باشد و در برابر رودرروی عریانی مشتری‏ که خود از آن بی‏خبر است و در پی آن، خلقش تنگ می‏شد، گویی به جای تمجید، از او انتقاد کرده یا به او توهین کرده باشند.

اگر احیاناً من شاهد چنین صحنه‏ای بودم یا لااقل او چنین فکری می‌کرد (غالباً به‌اشتباه، چون در مواقعی که سرآشپز مجبور می‌شد به سالن غذاخوری برود، من سعی می‌کردم خارج شوم)، حس می‌کردم از من دلگیر شده است، گویی به اعتبارش در برابر من لطمه خورده باشد.

بااین‌حال شاید من کسی بودم، می‌خواستم بگویم تنها کس، اما چطور می‏شود مطمئن بود، که هرگز به احترام و عواطفم نسبت به سرآشپز خللی وارد نمی‏شد، ولو شاهد قشقرقی در سالن می‏بودم، که البته پیش آمده بود و سرآشپز در برابر انتقادهای یک مشتری استثنائاً ناراضی، مانند همیشه همان سکوت مغرورانه‏ را ابراز کرده بود و به مشتری برخورده بود و تصور کرده بود تحقیر شده، حال‏ آنکه این رفتار نشان از شرم‏وحیای سرآشپز داشت، درست همان‏گونه که در برابر ستایشگرانش.

کاملاً درست است، تبریک و تهنیت همان اندازه او را در تنگنا قرار می‏داد که حمله و انتقاد.

حداقل انتقادها بدون شور و هیجان اداره می‌شد و واژه‏های آن داعیۀ نفوذ در قلب و روح سرآشپز را نداشتند.

بله، همین است، انتقادها فقط به غذاها بود، به انتخاب ترکیبات کنار غذاها (بدین ترتیب که همین ژیگوی معروف پیچیده در سبزیجات قبل‏ از اینکه به شهرت بی‌برووبرگشت امروزی خود برسد، با این انتقاد روبه‏رو شده بود که چرا پوشش آن اسفناج و ترشک است و یکی از آن دو را به‏تنهایی ترجیح می‏دادند یا حتی برگ چغندر) درحالی‏که تمجیدها نوعی مجیزگویی و رخنه‏ای بود در نهان‏خانۀ پندارهایش؛ اشتیاق به شناختن حقیقی‏ترین وجه وجودش که باعث شده بود چنین غذاهای شگفت‌انگیزی را خلق کند.

یک بار سرآشپز دربارۀ فیلم‏هایی که مشتری‏ها برایش بازی می‌کردند گفت چقدر این‏ها احمق‏اند!

همچنین مدعی بود که یک‏سوم آنچه دربارۀ آشپزی‏اش می‏نویسند نمی‏فهمد و کسانی را تأیید می‌کرد که معتقد بودند باهوش نیست و برحسب اتفاق به چنین مهارتی دست یافته است.

بله، به تصور آنها خدای سخت، خدای پرتوقع آشپزی، برحسب تصادف استعدادش را در این زن کوچک‌اندام سخت‌گیر و کمی ابله متبلور ساخته بود.

همان‏طور که پیش‏تر گفتم، دوست داشت بدون حقه و نیرنگ درباره‏اش قضاوت کنند، از مجیزها فرار می‌کرد.

ازجمله کسانی نبود که با بازی کردن مداوم نقش آدمی ساده‌لوح تبدیل به چنین موجودی می‏شوند و از یاد می‏برند که ابتدا فقط یک نقش‏ بوده، نه، این شخصیت فقط او را مکارتر و زیرک‏تر و نامحسوس گستاخ می‌کرد.

موسسه انتشارات نگاه

کتاب «سرآشپز» نوشتۀ ماری ایندیای ترجمۀ ژاله کهنمویی‌پور

موسسه انتشارات نگاه

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “سرآشپز”