کتاب آزادی راستین نوشتۀ برنت ادکینز ترجمۀ فرشید مقدم سلیمی
گزیده ای از متن کتاب
مقدمه
اسپینوزا: یک کتابچه راهنما
با اینکه من فکر میکنم اسپینوزا در فلسفه حرفهای زیادی برای گفتن دارد، علاقهام به او در درجۀ اول ربطی به حرفهام در فلسفه ندارد بلکه علاقهای آشکارا عملی است. من متقاعد شدهام که بزرگترین ارزشِ اسپینوزا در توانایی او در توصیفِ خوبزیستن است و نشان دادن راه رسیدن به این هدف. البته در نگاه اسپینوزا، خوبزیستن از فلسفهورزیدن جدانشدنی است، و فلسفهورزیدن هم اساساً یک کار دانشگاهی ناب نیست. فلسفهورزی جستجوی چیزی است که در درون ما بهترین چیز است یعنی فهم اینکه کیستیم و در کجای جهانایم.
از نظر اسپینوزا، موضوعِ مهم در رابطه با خوبزیستن، عمل است. البته منظورِ او قضاوتکردنِ درست و غلطِ یکایکِ اعمال نیست. این قسم قضاوتکردن هم ممکن است، اما در مقایسه با اهمیّتی که اسپینوزا به تفاوتِ فعالیت و انفعال میدهد کماهمیّت است. برای اینکه موضوع را به مختصرترین شکل ممکن بیان کنم میگویم ما خوب زندگی میکنیم، یا ما بهراستی آزادیم، فقط آنگاه که فعالایم. برعکس، ما خوب زندگی نمیکنیم هرگاه که منفعلایم. کلید فهم اسپینوزا شناختنِ همین تفاوت است. البته فرق گذاشتن بین فعال و منفعل در معنای انتزاعی واژگان آسان است، چون دو کلمه آشکارا متضاد یکدیگرند. تمایز نهادن در عمل دشوار است. همانطور که خواهیم دید، هرچیزی منوط به عواطف است، یعنی انحاء درگیری ما با جهان. بعضی عواطف فعالاند و برخی منفعل. یکی از وظایف این کتاب برشمردنِ تفاوتهای امر فعال از امر منفعل به طور واضح است، که هم در رابطه با افراد انجام میشود و هم در رابطه با سیاست، دین و محیط زیست.
حرف آخر اسپینوزا این است که عمل، از هر قسمی که باشد، فقط میتواند از فهم پدید آید، در حالی که انفعال اساساً از ناکامی در فهم ناشی میشود. من نهفقط باید خود را بفهمم، بلکه نیاز دارم جهان پیرامونم را هم بفهمم تا بتوانم عمل کنم. در تاریخ فلسفه، اسپینوزا اولین کسی نیست که پیوند فهم و عمل را تشخیص داده است. سنتهای حِکمی در تمام فرهنگها، از بودیسم تا یهودیّت و یونان باستان، لبریز از این پیوندند. بنابراین، یکی از وظایف این کتاب این است که مداومت اسپینوزا در سنتهای دیگر، هرجا که روشنگر باشد، نشان داده شود، و از این مهمتر، مواردی که اسپینوزا حرف تازهای دارد ارائه شود. خواهیم دید که آن حرف تازه و ارمغانِ اسپینوزا آزادی است.
شوربختانه، پیوستگی اسپینوزا با سنتهای حِکمی کهن معمولاً در توجه صرف بر دعاوی او دربارۀ طبیعتِ جهان و مابعدالطبیعهاش، و دعاویاش دربارۀ ماهیّت شناخت یا همان معرفتشناسی او از دست رفته است. اولین مواجهۀ من با اسپینوزا در دورۀ تحصیلی کارشناسیام بود که یک درس فلسفۀ مقدماتی داشتم. نمیتوانم بگویم، در میان سیل انبوه فیلسوفان و ایدهها، اسپینوزا تأثیر خاصّ و بزرگی روی من گذاشت. بهیاد دارم که واژههایی مانند «جوهر» و «پانتهایسم» را به اطراف و اکناف ول میدادند و جز اینها چیز دندانگیری نبود. مواجهۀ بعدیام با اسپینوزا در دورۀ تحصیلات تکمیلی فلسفه بود، البته در همین دوره بهشیوۀ اُسموزی {یا جذب خودبهخودی از محیط} میتوانستم موارد بیشتری از خطوط کلی اندیشۀ او و رابطۀ او با تاریخ فلسفه را جمعاوری و ترکیب کنم. سبک نگارش او من را هم مانند بیشتر خوانندگان مأیوس کرد؛ سبکش شبیه دستور پخت غذایی بود که هیچکس میل به خوردنش نداشت؛ هرچند چیزهای قانعکنندهای هم درش بود. چیزی که برایم روشن نمیشد این بود که اخلاق اساساً چطور میتوانست یک {کتابِ} اخلاق باشد؟ از آنجا که اسپینوزا را معمولاً بهصورت بخشی از یک درس مقدماتی موسوم به فلسفۀ مدرن غرب تدریس میکنند، تمرکز اصلی این کلاسها بر نظریههایی است که این متفکران دربارۀ واقعیت و شناخت پرداختهاند. این تمرکز با اینکه ارزشمند است، فرصت کمی به سایر مناظر میدهد، بهویژه منظرهای اخلاقیای که میتوان در این متفکران یافت.
مواجهۀ من با اسپینوزا بهعنوان یک متفکر اخلاق چند سال بعد در زمانی رخ داد که تدریس در یک دورۀ اخلاق به من محول شد. آن اولین کلاس اخلاق من بود و تمایل اولیۀ من این بود محتوا را بهترتیب تاریخی ارائه کنم. بنابراین بیشترِ متّهمینِ معمول برای چنین دورهای را ردیف کردم: ارسطو، کانت، میلز، و نیچه؛ اما احساس میکردم چیزی از دورۀ مدرن (که عنوانی است که بهدلیلی نامعلوم به سدههای هفدهم و هجدهم دادهاند) و چیزی هم از سدۀ بیستم کم است. کمبود سدۀ بیستم را با گنجاندن لویناس رفع کردم، و بدون اینکه بدانم عمیقاً درگیرِ چه میشوم، اسپینوزا را هم در برنامۀ کلاس گذاشتم. من بهطرزی اسفناک فاقد آمادگی برای تدریس اسپینوزا به دانشجویان کارشناسی بودم، بهویژه برای قسمتهای اخلاقی اسپینوزا، زیرا آشنایی من در حد نظریههای واقعیت و شناخت او بود. مثل یک دانشگاهی خوب، برای کمک به کتابخانه رفتم و آنقدر خوششانس بودم که اتفاقی به دو نظریۀ اخلاقیات([1]) نوشتۀ استوئرت همپـشِر([2]) برخوردم. خدمت بزرگی که این کتاب، که متأسفانه الان چاپش تمام شده است، به من کرد علاوه بر توضیح و نشان دادنِ جنبۀ اخلاقی نوشتههای اسپینوزا، مقایسۀ منظر اسپینوزا با ارسطو بود، یعنی فیلسوفی که با او بسیار آشناتر بودم. از اینجا بود که نرمنرمک متقاعد شدم که اسپینوزا نهفقط دعاوی مهمی دربارۀ اخلاق مطرح کرده است بلکه آن دعاوی با امروزِ ما هم نسبت دارند. چنانکه همپشر نشان میدهد، دیدگاه اسپینوزا دربارۀ جهان حتی اشتراکات بیشتری با تفاسیر علمی معاصر از جهان دارد. مهمتر اینکه، اخلاق اسپینوزا مستقیماً از دیدگاه او دربارۀ جهان پیروی میکند. در نتیجه، فلسفۀ اسپینوزا کلگرایی([3]) بسیار خرسندکنندهای دارد. مجبور نیستید باورهایی دربارۀ شیوۀ کار جهان داشته باشید و باورهایی دیگر دربارۀ شیوۀ کار اخلاق. شیوۀ کار آنها یکسان است؛ هر کدام قسمتی از قَبایی یکتکّهاند.
مهمترین چیزی که از دانشجویان دربارۀ اسپینوزا آموختهام این است که آنها برای رسیدن به جایزهای که در پایان اخلاق اسپینوزا هست در میان نظریههای واقعیت و شناخت دستوپا نمیزنند. در محضر اسپینوزا همیشه با دِسِر شروع میکنیم. من هم این استراتژی را گرفتهام. من بحث را با آنچه بصیرت اخلاقی بنیادین اسپینوزا میدانم شروع میکنم و آن این است که ما وقتی فهم درستی از وضعیّت نداریم بهوسیلۀ عواطفِ زیاناور از خود بیخود میشویم. یا، بهدرجهای که میفهمیم، عواطف زیاناور محو و با عواطف مفید جایگزین میشوند. البته در این نقطه پرسشهای ما بیش از دانستههایمان است. منظور از «فهم درست» چیست؟ عواطف مفید و مُضر چطور از هم تشخیص داده میشوند؟ عواطف طی چه فرایندی محو و جایگزین میشوند؟
پاسخدهی به این پرسشها بهناچار مستلزم درگیر شدن در نظریههای اسپینوزا راجع به واقعیت و شناخت است، اما همۀ این کار در خدمت فهم چیزی است که در ساختمان اخلاق اسپینوزا اساسی است. هدف من در اینجا همانی است که همراه دانشجویانم داشتم: نشان دادن اینکه این متفکرِ عجیبِ سدۀ هفدهمی امروز هم در حد اَعلی بهدردبخور است. قطعهای از کتاب تعمیرکار نوشتۀ برنارد مالامود هست که دیگر مفسران اسپینوزا پیشتر به آن ارجاع دادهاند، که من هم آن را شایان ذکر میدانم. تعمیرکار داستانِ مردی است که بهطور اتفاقی به اخلاق اسپینوزا برخورده بوده و بعداً در یک بازپرسی دربارۀ اثرات کتاب از او سؤال میشود:
«بفرمایید چطور شد که جذبِ اسپینوزا شدید؟ چون او یهودی بود؟
«خیر عالیجناب. اولینبار که کتاب اخلاق را دیدم، اتفاقی بود، اصلاً او را نمیشناختم. البته، اگر سرگذشتِ او را خوانده باشید میدانید او در بین اهل کَنیسه آدم محبوبی نبوده. کتاب را در یک ضایعاتفروشی در یکی از شهرهای همین اطراف پیدا کردم، یک کوپک دادم و تو راهِ برگشت خودم را لعنت میکردم که پولِ زحمتکشی را هدر دادهام. بعداً چند صفحهای ازش خواندم و دیگر کتاب از دستم نیفتاد، انگار پشتِ سرم گردبادی بود که نیروی پیش رفتنم از آن بود. اینجور بگویم، همۀ مطالبش را درک نمیکردم اما وقتی با چنین ایدههایی مواجه شدهای، احساس میکنی سوار جاروی جادوگر شدهای. بعد از آن، من همان آدم قبلی نبودم.»
«ممکن است توضیح دهید اثر اسپینوزا از نظر شما چه معنایی دارد؟ یا اینطور بپرسم، اگر این یک کار فلسفی است، حرف حسابش چیست؟»
«گفتنش خیلی آسان نیست… حرف کتاب بسته به موضوع هر بخش فرق میکند، البته همۀ اجزای کتاب از زیر بههم وصل و با هم متحدند. امّا عالیجناب، من فکر میکنم، اگر موافق باشید، میخواسته با خوب فکر کردن به چیزها و پیوند زدن همهچیز بههم، از خود یک انسان آزاد بسازد؛ همانقدر آزاد که فلسفۀ او توانش را میدهد. متوجه منظورم میشوید!»[1]
دقت دارید که شخصیت این داستان روی اهمیت اخلاقی کتاب اسپینوزا تمرکز میکند. او بعد از خواندن کل کتاب، با اینکه همهاش را نفهمیده بود، متوجه شد که کلید فلسفۀ اسپینوزا در برداشت او از آزادی نهفته است. در کتابِ حاضر خواهیم دید که ایدۀ آزادی در نزد اسپینوزا عمیقاً با آنچه ما عموماً تصور میکنیم فرق دارد. بهعلاوه، ایدۀ آزادی او محدود به آزادی فردی نیست بلکه سیاست و دین را هم دربرمیگیرد و علتش این است که در نگاه اسپینوزا «همهچیز از زیر بههم وصل و متحد است.»
در چند سال اخیر شاهد انفجار علاقه به اسپینوزا هستیم؛ یک زندگینامۀ جدید، مطالعات تاریخی حول رابطۀ او با معاصرانش، همچنین چندین گزارش عملکرد انجمن علمی([4]) و یک مطالعۀ ماندگار دربارۀ تأثیر اسپینوزا روی روشنگری اروپایی منتشر شده است. هدف من در اینجا فروتنانهتر است. من نمیخواهم جزئیات زندگینامهای یا تاریخی را دنبال کنم تا بتوانم بحثهای اسپینوزا را با شروط و ترجیحات خودشان تشریح کنم. وظیفۀ من بهطور خلاصه این است که نشان دهم اسپینوزا چگونه از خود انسانی آزاد میسازد، و چگونه همین راه را به ما نشان میدهد.
[1]. Bernard Malamud, The Fixer (New York: Farrar, Straus, and Giroux, 2004). Quoted in Gilles Deleuze, Spinoza: Practical Philosophy, translated by Robert Hurley, (San Francisco: City Lights, 1988), 1.
([1]) Two Theories of Morality
کتاب آزادی راستین نوشتۀ برنت ادکینز ترجمۀ فرشید مقدم سلیمی
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.