کتاب مجموعه اشعار بهاءالدین خرمشاهی (جلد دوم)
گزیده ای از متن کتاب
| به هستاهستِ تو اذعان کند این ذرّۀ فانی | که علمش بستۀ جهل است همچون نورِ ظُلمانی | |
| در این دریای ناپیدا کرانِ ظلمتِ حیرت | رهآموزَش بشو یا رب به تأییدات ربّانی | |
| دلش گشته دلیلش، لیک گاهی ره نمییابد | که هم پنهان پیدایی و هم پیدای پنهانی | |
| بَرد ره گاه تا گلشن، وجودِ او شود روشن | به نورانیّتِ ایمان عقلانی و شاید عقل ایمانی | |
| چو سیر بی سلوکش هست اغلب پشت بر مقصود | بسی خواند، کمی داند، در آزادیست زندانی | |
| «شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل»[1] | به سبحانک بیابی ساحلی، بی هیچ سُبحانی | |
| «مگر آه سحرخیزان، سوی گردون نخواهد شد» » |
که رُستم آورد بیژن برون از چاهِ نفسانی | |
| خداوندا تو دانی هوشِ ما خود رهزنِ هوش است | «که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی» | |
| بیا و وقت را دَریاب و مثلِ حافظش دُریاب | «ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی» » |
|
| «به می سجّاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید » |
«که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم» رَهبانی | |
| کسی کز شبنمیِ خویش، شوید دست، خورشید است | خدا خوانی سرانجامش رساند تا خدا دانی | |
| عنایت رهنمای اوست، یا رب راه بنمایش | چو از چالش بدارد دست، مشکل گردد آسانی | |
| تویی واجب که در فهمش و یا علمش نمیگنجد | نه حد داری و نه امکان، ورای حدّ امکانی | |
| چو علم و عقل او رهزن بسی دارد چه باید کرد | به شمعش اندرین ظلمت، وزد طوفان شیطانی | |
| بشر هم یافت هم یابد خدا را بهتر از این هم | به شرط آنکه نندیشد به جنجالِ جهانبانی | |
| به عمقِ ظلمت یلدا، گرت خورشید بنمایند | چهگون از خندقِ امکان، توانی رخش بجهانی | |
| چو جالینوس و چون بقراط، مردهاند، خواهی مُرد | نجات تو به قانون نیست تا درس شفا خوانی |
27/11/1403 ش
| دلیل هستیِ حق روشن است و بسیارست | و راه بردن تا حضرتش نه دشوارست | |
| نه هفت دریا، نه هفت آسمان باید | به شبنم ار بشوی خیره، راه هموارست | |
| به چشم خویش و نگاه خودت نگاه انداز | به قلب خویش بده گوش، هوش در کارست | |
| به هوش نیز بیندیش و کاردانی او | بیا به حرف زدن فکر کن پُر اسرارست | |
| به رازهای جهان خیره باش و حیرت کن | به آسمان بنگر جای فکر بسیارست | |
| بگفت کانت دو چیزست حیرتافزایم | نخست وجدان، دوم ستاره_سیارهست | |
| اتمشناسی انسان، سپس شکافتنش | قسم به جان سپیده که سرالاسرارست | |
| صدای رفتن آب و صدای پای نسیم | چو بشنوی دل و جانت همیشه بیدارست | |
| به خواب نیز بیندیش از کجا آید | نگو که مرگ چو خواب است و آخر کارست | |
| به باغ و راغ برو و درنگ کن در رنگ | ببین چگونه گُل از گِل دمیده بر بارست | |
| هنوز جاذبه معلوم نیست سرّش چیست | اگر نبود و نباشد چه نابهنجارست | |
| اگر نه جاذبه بودی جهان نبود جهان | به جای نظم فقط تپهای تلانبارست | |
| ز مور تا به سلیمان هزار فرسنگ است | به وقتِ پیری چشمان هر دوشان تارست | |
| برو به رشد جنین لحظهای تأمل کن | هر آنکه گفت عجب نیست، نقش دیوارست | |
| طبیعت است برای خدا چو کارگزار | خودآفرینی آن ادعا و آزارست | |
| خودآفرینی یعنی وجود قبلِ وجود | برای فهم نه حاجت به شرح اسفارست | |
| شهود بنما این رنگ رنگ هستی را | چراکه عقل خودش نیز هم گرفتارست | |
| ز پیرسالیِ خود بی کتاب گردیدم | کتاب گیتی خوانم، درخت پر بارست | |
| به چار عنصر عصرِ قدیم اندیشم | اگر نبود خدا، پس چه جای آثارست | |
| ز اهل علم چه بسیار حقشناسانند | ببین که هول مدرنیسم، مذهبیخوارست | |
| خداپرست نه کم هست تا زنم چانه | برای من چه تفاوت؟ خدا مددکارست | |
| تئیست گر نشوی رو دئیست باش چو کانت | بدون عقلِ بزرگ این جهان نه در کارست | |
| کتاب هستی یا آفرینش ار خوانی | اگر نه وسوسه در سینۀ تو دوارست | |
| به جستوجوی خداوند شد بشر به دو وجه | دوم که جان و جهان بر چه چیز سُتوارست | |
| به بیگبنگ و تکامل درستتر اندیش | بدون شبههای این هر دو هم «پدیدار»ست | |
| ز خود بپرس که این هر دو را چه راه انداخت | نه علت است برای جهان، فقط یارست | |
| ز نیمه راه بیامد تکامل و مِهبانگ | ببین که چاره چگونه ز اصل ناچارست | |
| هر آنچه هست به عالم ز ممکنات بود | که علتی طلبد پس چه جای انکارست | |
| و نیست صدفه و یا اتفاق منشأ ما | چراکه هر چه که بیعلت است نَهمار[2]ست | |
| اگر که دایره دیدی درست و درمان بود | بدان که کار هم از دست، هم ز پرگارست |
16_17/2/1403
تقدیم به پیشگاه پیغمبر اسلام(ص)
| یا عظیمَ الخُلق، والا، رحمةً للعالمین | دوستداران تو، هم در آسمان هم در زمین | |
| بودهای منظور حق، در بی زمان روز ازل | آفرید انسان و تبریکش تو را گفت آفرین | |
| نرمخو با مردمان بودی، شریف و شرمخو | او مبین الحق تو را بوده است آن حق المبین | |
| آسمانها شد چراغان آمدی تا در وجود | شعر را غثّ و سمین باشد، تویی دُرّ ثمین | |
| چار جوی جنت از میلاد تو سرشار شد | لَذَّهݑً للشاربین، ماءِ معین، شیر انگبین | |
| ماه لولاکی و حق از بهرت افلاک آفرید | استعاره هم اگر باشد، بباشد بهترین | |
| همچنانی که به قرآن حضرتش بخشیده است | خلعت خیرالبریّه بر امیرالمؤمنین | |
| پرتوی از روی تو افتد چو در کوی بهشت | مؤمنان غافل شوند از جنت و از حور عین | |
| اسوۀ نیکوترینی، داعیالله یا سراج | احمد محمود هستی تو نه کاهن نه کهین | |
| تو شفیع اکبری پاکان رسانی تا بهشت | نفس را فرسودهای از عشق و ایمان ای امین | |
| گرچه با دست خودت ننوشتهای حرفی ز وحی “ |
مهبط وحی ای نبی امّی و داناترین | |
| کار تو ابلاغ پیغام الهی بوده است | تو رساندی آنچه آورده است جبریل امین | |
| بس که هجران دیدهای گشتی مهاجر سوی حق | تو حبیبالله و فارغ از عزازیل لعین | |
| تو بدین وادی نگینی، پیش آن، خورشید سرد | حق برایت مستعان و تو برایش مستعین | |
| هست قرآنی که وحی آوردهای تا روز حشر | هم صراط المستقیم و هم کتاب المستبین | |
| بنده عمری دینپژوهی کردهام با راستان | مثل قرآنت ندیدم داستانی راستین | |
| مَردم از ظلمت به سوی نور ایمان بردهای | گرچه شیطان لعین همواره بگشوده کمین | |
| گر سعادت رخ دهد بوسیم خاک آستان | تا مگر در آخرت بوسیم دست و آستین | |
| تا ابد سرچشمۀ ایمان و امید است آن | هم حدیث شرح شرع است و چون ذیلی برین | |
| در بهشتت باده آزادست چون خون رزان | عقل چون حاکم شود هر حکم میگردد رزین[3] | |
| روشن و خوشبوی شد از عطر تو هفت آسمان | عاشق عطری و افشانده همه جا یاسمین | |
| هست سر تا پای وحی حق مدد بر هر نوان | کهنه کی گردد کلامی اینچنین نیک و نوین | |
| هر که شد رهوار راهت، یافته از تو رهان | گفتهای الفقرُ فخری، عالمی گشته رهین | |
| هیچکس تاریخ عالَم را نداد اِعلا چنان | تو نبوغت آسمانی بود بینیم اینچنین |
عید فطر 1445 ق
22 فروردین 1403 ش
| یا رب الیک المشتکیٰ، یا رب الیک الملتجا | هر روز عاشورا نگر، هر سرزمینی کربلا | |
| در عین خامی سوختیم وز نور او افروختیم | عشق حسینی میبرد اهل رجا را تا کجا | |
| هنگام دیدار آمده، پنهان پدیدار آمده | سر آخر از دارِ فنا رفتیم تا دارِ بقا | |
| ای معنیِ حقّالمبین، یا رب مبین الحق تویی | ثبِّت لنا أقدامنا، اغفرلنا اسرافنا | |
| یا رب چه خوش از ثارِ خود، گنجینۀ اسرار خود | ماهِ حسین بن علی، آیینه کردی حقنما | |
| بس اشک خونین ریختیم، از دامنش آویختیم | جُستیم از مهر و ولا راهی به رضوان و رضا | |
| هنگامه چون آغاز شد، چشم حقیقت باز شد | ای رهگشا، ای رهنما، دلبندی و دیدهگشا | |
| بگسست هر کس از شما وجدان و ایمانش نبود | پیوست هر کس با شما، از شید و شیطان شد جدا | |
| اعوان تو هفتاد تن، اعدای تو چندین هزار | دیدند حقبینان سپس از روح تو راهِ خدا | |
| گاندیِ هندو شد شهید، گفت از تو ره آموختم | چالشگری با اشقیا، آموختم با اتقیا | |
| باشید ای سرگشتگان، آزاده در دنیایتان | مَردم همه دنیاپرست، خود را پرستِ خودستا | |
| پاشنده خون بر آسمان، تاریخ را دادی تکان | راهِ شما راهِ خدا، راهِ خدا راهِ شما |
تاسوعای 1444 ق
16 مرداد 1403 ش
[1]. این و هر آنچه در گیومه است از حافظ است.
[2]. نهمار: چندین و چند معنا دارد، از جمله بینهایت، شگرف، غیرممکن ( لغتنامۀ دهخدا).
[3]. رزین: استوار
کتاب مجموعه اشعار بهاءالدین خرمشاهی (جلد دوم)
کتاب مجموعه اشعار بهاءالدین خرمشاهی (جلد دوم)

















دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.