(021) 66480377-66975711

مجموعه اشعار نیما یوشیج – پالتویی

195,000تومان

نیما یوشیج

مجموعه اشعار

مجموعه باران

شعر معاصر ایران، از مشروطیت تا امروز

باز باران ، با ترانه
     باگهرهای فراوان
    می خورد بر بام خانه …»  ☔
🔵   « موسسه ی انتشارات نگاه » ، در چهل و چهارمین سال تلاش هایش برای پدید آوردن هوایی تازه در عرصه  ادبیات معاصر ایران ، در ابتکاری تازه همت به انتشار  آثار مطرح ترین شاعران امروز ایران در مجموعه ای نفیس و خوش چاپ، در قطع زیبا و خوشدست پالتویی با عنوان « باران » نموده که در برگ برگ این آثار ماندگار تازگی و طراوت ادبیات معاصر را می توان احساس کرد.
موسسه ی انتشارات نگاه قصد آن دارد که برای دسترسی آسان دوستداران شعر معاصر ایران به ویژه جوانان ، این آثار جاودانه را به آسانترین روش ، از طریق سایت موسسه عرضه بدارد و
تقدیم نسل مستعد و علاقمندان ادبیات معاصر نماید.
امید آنکه این خدمت و تلاش فرهنگی موسسه ی انتشارات نگاه ، بر لوح دل فرهنگدوستان این سرزمین اهورایی نقش بندد…
« پس از باران،
آنک ستارگان می درخشند
وشن روشن ! »

توضیحات

کتاب مجموعه اشعار نیما یوشیج

 

گزیده‌ای از کتاب مجموعه اشعار نیما یوشیج:

 

« نیما یوشیج »

خواب کن بچه، مادرت مرده است.

بس که بیچاره، خون دل خورده است.

خواب. خواب. الان دیو مى‌آید.

پس به خود گفت او: مى‌شود شاید

دیو از این بچه با خبر باشد؟

پشت در باشد.

برق زد چشمش! دیو پیدا شد!

نیما یوشیج

در آغاز کتاب مجموعه اشعار نیما یوشیج، می‌خوانیم:

 

در این کتاب ( نیما یوشیج ) مىخوانید 

 یادداشت زنده‌یاد دکتر محمد معین            9

یادداشت زنده‌یاد جلال آل احمد   10

یادداشت گردآورنده     12

 

 

براى دلهاى خونین

 

من ندانم با که گویم شرح درد :

قصه‌ى رنگِ پریده، خونِ سرد؟

هرکه با من همره و همخانه شد،

عاقبت شیدا دل و دیوانه شد.

قصه‌ام عشاق را دلخون کند،

عاقبت، خواننده را مجنون کند…

آتشِ عشق است و گیرد در کسى

کاو زِ سوز عشق، مى‌سوزد بسى.

قصه‌اى دارم من از یارانِ خویش

قصه‌اى از بخت و از دورانِ خویش

یاد مى‌آید مرا کز کودکى

همره من بوده همواره یکى.

قصه‌اى دارم از این همراهِ خود،

همرهِ خوش ظاهرِ بدخواهِ خود.

او مرا همراه بودى هر دمى،

سیرها مى‌کردم اندر عالمى.

یک نگارستانم آمد در نظر،

اندرو هرگونه حُسن و زیب و فر.

هر نگارى را جمالى خاص بود،

یک صفت، یک غمزه و یک رنگ سود،

هریکى محنت‌زدا، خاطر نواز،

شیوه‌ى جلوه‌گرى را کرده ساز،

هریکى با یک کرشمه، یک هنر

هوش بردى و شکیبایى ز سر.

هر نگارى را به دست اندر کمند،

مى‌کشیدى هرکه افتادى به بند.

بهر ایشان عالمى گرد آمده،

محو گشته، عاشق و حیرت زده.

من که در این حلقه بودم بیقرار،

عاقبت کردم نگارى اختیار.

مهر او بسرشت با بنیاد من

کودکى شد محو، بگذشت آن ز من،

رفت از من طاقت و صبر و قرار،

باز مى‌جُستم همیشه وصل یار.

هرکجا بودم، به هرجا مى‌شدم،

بود آن همراه دیرین در پى‌ام.

من نمى‌دانستم این همراه کیست،

قصدش از همراهىِ در کار چیست؟

بس که دیدم نیکى و یارى او،

کار سازى و مددکارى او،

گفتم: اى غافل بباید جست او

هرکه باشد دوستار تست او.

شادى تو از مددکارى اوست،

بازپرس از حال این دیرینه دوست.

گفتمش: اى نازنین یار نکو،

همرها، تو چه کسى؟ آخر بگو.

کیستى؟ چه نام دارى؟ گفت: عشق.

چیستى که بیقرارى؟ گفت: عشق.

گفت: چونى؟ حال تو چون است؟ من

گفتمش: روى تو بزداید محن

ــ تو کجایى؟ من خوشم؟ گفتم: خوشى،

خوب صورت، خوب سیرت، دلکشى!

به‌به از کردار و رفتار خوشت!

به‌به از این جلوه‌هاى دلکشت!

بى‌تو یک لحظه نخواهم زندگى،

خیر بینى، باش در پایندگى!

بازآى و ره‌نما، در پیش رو

که منم آماده و مفتون تو.

در ره افتاد و من از دنبال وى

شاد مى‌رفتم بدى نى، بیم نى.

در پى ا و سیرها کردم بسى،

از همه دور و نمى‌دیدم کسى.

چون که در من سوز او تأثیر کرد

عالمى در نزد من تغییر کرد.

عشق، کاوّل صورتى نیکوى داشت،

بس بدى‌ها عاقبت درخوى داشت.

روزِ درد و روزِ ناکامى رسید

عشقِ خوش‌ظاهر مرا در غم کشید.

ناگهان دیدم خطا کردم، خطا،

که بدو کردم ز خامى اقتفا!

(آدم کم‌تجربه ظاهر پرست

زآفت و شر زمان هرگز نرست.)

من ز خامى عشق را خوردم فریب

که شدم از شادمانى بى‌نصیب!

 

در پشیمانى سرآمد روزگار،

یک شبى تنها بُدم در کوهسار

سر به زانوى تفکر برده پیش،

محو گشته در پریشانى خویش،

زار مى‌نالیدم از خامى خود،

در نخستین درد و ناکامى خود،

که: چرا بى‌تجربه، بى معرفت،

بى‌تأمل، بى‌خبر، بى‌مشورت،

من که هیچ از خوى او نشناختم،

از چه آخر جانب او تاختم؟

دیدم از افسوس و ناله نیست سود

درد را باید یکى چاره نمود.

چاره مى‌جستم که تا گردم رها

زان جهان درد و طوفانِ بلا.

سعى مى‌کردم به هر حیله شود،

چاره‌ى این عشق بدپیله شود.

عشق کز اوّل مرا در حکم بود،

آنچه مى‌گفتم بکن، آن مى‌نمود،

من ندانستم چه شد کان روزگار

اندک اندک بُرد از من اختیار.

هرچه کردم که از او گردم رها،

در نهان مى‌گفت بامن این ندا :

بایدت جویى همیشه وصل او

که فکنده‌ست او ترا در جست‌وجو.

ترک آن زیبا رخِ فرخنده حال

از محال است، از محال است از محال.

گفتم: اى یارِ من شوریده سر،

سوختم در محنت و درد و خطر!

در میان آتشم آورده‌اى،

این چه کار است، اینکه با من کرده‌اى؟

چند دارى جان من در بند، چند؟

بگسل آخر از من بیچاره بند!

هرچه کردم لابه و افغان و داد

گوش بست و چشم را برهم نهاد.

یعنى: اى بیچاره باید سوختن،

نه به آزادى سُرور اندوختن.

بایدت دارى سرِ تسلیم پیش

تا ز سوز من بسوزى جان خویش.

 

چون که دیدم سرنوشت خویش را،

تن بدادم تا بسوزم در بلا.

(مبتلا را چیست چاره جز رضا،

چون نیابد راه دفع ابتلا؟

این سزاى آن کسان خام را

که نیندیشند هیچ انجام را.)

سال‌ها بگذشت و در بندم اسیر،

کو مرا یک یاورى، کو دستگیر؟

مى‌کشد هرلحظه‌ام در بند سخت،

او چه خواهد از منِ برگشته بخت؟

اى دریغا روزگارم شد سیاه!

آه از این عشق قوى پى، آه! آه!

کودکى کو! شادمانى‌ها چه شد؟

تازگى‌ها، کامرانى‌ها چه شد؟

چه شد آن رنگِ من و آن حالِ من؛

محو شد آن اولین آمالِ من!

شد پریده، رنگ من از رنج و درد

این منم: رنگِ پریده، خونِ سرد.

 

عشقم آخر در جهان بدنام کرد،

آخرم رسواى خاص و عام کرد،

وه! چه نیرنگ و چه افسون داشت او

که مرا با جلوه مفتون داشت او.

عاقبت آواره‌ام کرد از دیار،

نه مرا غمخوارى و نه هیچ یار.

مى‌فزاید درد و آسوده نیَم،

چیست این هنگامه، آخر من کیم؟

که شده ماننده‌ى دیوانگان،

مى‌روم شیدا سر و شیون‌کنان.

مى‌روم هرجا، به هرسو، کو به کو،

خود نمى‌دانم چه دارم جست و جو.

سخت حیران مى‌شوم در کارِ خود،

که نمى‌دانم ره و رفتارِ خود.

خیره‌خیره گاه گریان مى‌شوم،

بى‌سبب گاهى گریزان مى‌شوم.

زشت آمد در نظرها کار من،

خلق نفرت دارد از گفتار من.

دور گشتند از من آن یاران همه،

چه شدند ایشان، چه شد آن همهمه؟

چه شد آن یارى که از یارانِ من،

خویش را خواندى ز جانبازان من؟

من شنیدم بود از آن انجمن

که ملامت گو بُدند و ضدِّ من.

چه شد آن یار نکویى کز صفا

دم زدى پیوسته با من از وفا؟

گم شد از من، گم شدم از یادِ او،

ماند بر جا قصّه‌ى بیداد او.

بى‌مروّت یارِ من، اى بى‌وفا،

بى‌سبب از من چرا گشتى جدا؟

بى‌مروت، این جفاهایت چراست؟

یار، آخر آن وفاهایت کجاست؟

چه شد آن یارى که با من داشتى

دعوى یک باطنى و آشتى؟

چون مرا بیچاره و سرگشته دید

اندک اندک آشنایى را بُرید.

دیدمش، گفتم: منم، نشناخت او،

بى‌تأمل، روزِ من برتافت او.

دوستى این بود ز ابناى زمان،

مرحبا بر خوى یاران جهان!

مرحبا بر پایدارى‌هاى خلق،

دوستى خلق و یارى‌هاى خلق!

بس که دیدم جور از یارانِ خود،

وز سراسر مردم دورانِ خود؛

من شدم: رنگ پریده، خون سرد.

پس نشاید دوستى با خلق کرد.

واى بر حال من بدبخت! واى!

کس به درد من مبادا مبتلاى!

عشق با من گفت: از جا خیز، هان،

خلق را از دردِ بدبختى رهان!

خواستم تا ره نمایم خلق را،

تا ز ناکامى رهانم خلق را،

مى‌نمودم راهشان، رفتارشان،

منع مى‌کردم من از پیکارشان.

خلقِ صاحب فهم صاحب معرفت

عاقبت نشنید پندم، عاقبت،

جمله مى‌گفتند او دیوانه است.

گاه گفتند: او پى افسانه است.

خلقم آخر بس ملامت‌ها نمود،

سرزنش‌ها و حقارت‌ها نمود.

با چنین هدیه مرا پاداش کرد،

هدیه، آرى، هدیه‌اى از رنج و درد،

که پریشانى من افزون نمود.

(خیرخواهى را چنین پاداش بود.)

عاقبت قدر مرا نشناختند،

بى‌سبب آزرده از خود ساختند.

بیشتر آن کس که دانا مى‌نمود،

نفرتش از حق و حق آرنده بود.

(آدمى نزدیک خود را کى شناخت،

دور را بشناخت، سوى او بتاخت.

آن که کمتر قدر تو داند دُرست،

در میان خویش و نزدیکانِ تست.)

الغرض، این مردم حق‌ناشناس

بس بدى کردند بیرون از قیاس،

هدیه‌ها دادندم از درد و محن،

زان سراسر هدیه‌ى جانسوز، من

یادگارى ساختم با آه و درد،

نام آن، رنگ پریده، خون سرد.

 

مرحبا بر عقل و بر کردار خلق!

مرحبا بر طینت و رفتار خلق!

مرحبا بر آدم نیکونهاد،

حیف از اویى که در عالم فتاد!

خوب پاداش مرا دادند، خوب!

خوب دادِ عقل را دادند، خوب!

هدیه این بود از خسان بى‌خِرد.

هرسرى یک نوع حق را مى‌خَرد

نور حق پیداست، لیکن خلق کور،

کور را چه سود پیش چشم نور؟

اى دریغا از دل پرسوزِ من!

اى دریغا از من و از روزِ من!

که به غفلت قسمتى بگذاشتم،

خلق را حق‌جوى مى‌پنداشتم.

من چو آن شخصم که از بهر صدف

کردم عمر خود به هر آبى تلف.

کمتر اندر قوم عقل پاک هست،

خودپرست افزون بود از حق‌پرست.

خلق خصمِ حق و من، خواهانِ حق،

سخت نفرت کردم از خصمانِ حق.

دور گردیدم از این قوم حسود،

عاشق حق را جز این چاره چه بود؟

عاشقم من بر لقاى روى دوست،

سِیر من همواره، هردم، سوى اوست.

پس چرا جویم محبت از کسى

که تنفر دارد از خویم بسى؟

پس چرا گردم به گِردِ این خسان

که رسد زایشان مرا هردم زیان؟

اى‌بسا شرّا که باشد در بشر،

عاقل آن باشد که بگریزد ز شرّ،

آفت و شرّ خسان را چاره‌ساز

احتراز است، احتراز است، احتراز.

بنده‌ى تنهاییم تا زنده‌ام،

گوشه‌اى دور از همه جوینده‌ام.

مى‌کشد جان را هواى روى یار،

از چه با غیر آورم سر روزگار؟

من ندارم یار زین دونان کسى،

سال‌ها سر برده‌ام تنها بسى.

من یکى خونین دلم شوریده حال،

که شد آخر عشق جانم را وبال.

سخت دارم عزلت و اندوه دوست،

گرچه دانم دشمنِ سختِ من اوست.

من چنان گمنامم و تنهاستم،

گوییا یکباره ناپیداستم.

کس نخوانده‌ست ایچ آثار مرا،

نه شنیده‌ست ایچ گفتار مرا،

اولین بار است اینک، کانجمن

شمه‌اى مى‌خواند از اندوه من :

شرح عشق و شرح ناکامى و درد،

قصه‌ى رنگِ پریده، خونِ سرد.

من از این دونان شهرستان نى‌ام،

خاطر پُردرد کوهستانى‌ام.

کز بدىّ بخت، در شهرِ شما،

روزگارى رفت و هستم مبتلا.

هر سرى با عالم خاصى خوش است

هرکه را یک چیز خوب و دلکش است.

من خوشم با زندگىّ کوهیان،

چون که عادت دارم از طفلى بدان.

به‌به از آنجا که مأواى من است،

وز سراسر مردم شهر ایمن است!

اندر او نه شوکتى، نه زینتى

نه تقیّد، نه فریب و حیلتى

به‌به از آن آتش شب‌هاى تار،

در کنار گوسفند و کوهسار!

به‌به از آن شورش و آن همهمه

که بیفتد گاهگاهى در رمه :

بانگ چوپانان، صداى هاى‌هاى،

بانگ زنگ گوسفندان، بانگ ناى!

زندگى در شهر فرساید مرا،

صحبت شهرى بیازارد مرا.

خوب دیدم شهر و کارِ اهل شهر،

گفته‌ها و روزگار اهل شهر،

صحبت شهرى پر از عیب و ضر است.

پر ز تقلید و پر از کید و شر است.

نیما یوشیج نیما یوشیج نیما یوشیج نیما یوشیج

موسسه انتشارات نگاه

موسسه انتشارات نگاه

اطلاعات بیشتر

وزن 950 g
ابعاد 22 × 13 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

نوبت چاپ

SKU

9831

شابک

978-600-376-165-0

قطع

تعداد صفحه

902

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

950

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “مجموعه اشعار نیما یوشیج – پالتویی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.