(021) 66480377-66975711

اتوبوس سرگردان- مجموعه آثار 7

48,000تومان

جان استن بک

ترجمۀ سعید ایمانی

جان استن بک یکی از شناخته شده‌ترین و پرخواننده ترین نویسندگان قرن بیستم آمریکا است. نگاه انسان‌دوستانۀ او به جهان و ترسیم چهرۀ رنج کشیدۀ مردم آمریکا بارزترین شاخصه‌های ادبیات استن بک به شمار می‌رود. «اتوبوس سرگردان» نیز مانند سایر آثار وی بیانگر شرح‌حال طبقۀ فرودست آمریکا پس از بحران‌های داخلی است. خلق شخصیت‌های داستان بر اساس واقعیت موجود در جامعه طبقاتی آمریکا صورت پذیرفته است. روسپیان و مهاجرانی که در پی رکود بزرگ و بیکاری سراسری با فقر دست و پنجه نرم می‌کنند و اتوبوسی که نماد این سرگردانی و زوال است. این کتاب در سال 1947 منتشر شد و مورد تحسین و ستایش منتقدانی قرار گرفت که نویسنده را به جانب‌داری از جنگ و افت ادبی متهم کرده بودند.

توضیحات

گزیده ای از متن کتاب “اتوبوس سرگردان” نوشتۀ جان استن بک

جان اشتاین بک

 

چهل و دو مایل پایین‏تر از «سان‏یزیدرو[1]» در یکی از شاهراه‏های بزرگ شمال به جنوب کالیفرنیا، چهارراهی وجود دارد که هشتاد و چند سال است به نام «ربل کرنرز[2]» خوانده می‏شود. از اینجا یک جاده‏ی منطقه‏ای مستقیماً از منتهی‏الیه سمت راست به سوی مغرب کشیده شده که پس از طی چهل‏و نه مایل به یک شاهراه دیگر شمالی_ جنوبی متصل می‏شود که سان‏ فرانسیسکو [3] را به لوس آنجلس[4] و در نتیجه به هالیوود می‏رساند. اگر کسی بخواهد از راه دره به ساحل این قسمت از ایالت برود به ناچار می‏بایست از جاده‏ی مزبور عبور کند که از «ربل کرنرز» آغاز شده و تعدادی تپه و صحرایی کوچک را در نوردیده و از یک مزرعه‏ی بزرگ و کوه‏ها گذشته و بالاخره به یک شاهراه ساحلی می‏رسد که یک‏راست به مرکز شهر «سان‏خوآن د لا کروز[5]» منتهی می‏شود.

نام «ربل کرنرز» از سال 1862 روی این جاده مانده است. گفته می‏شود که خانواده‏ای به نام «بلانکن[6]» در این چهارراه دکان آهنگری باز کردند. بلانکن‏ها و دامادهایشان از اهالی فقیر، نادان، مغرور و خشن کنتاکی[7] بودند. آنها بدون اثاثیه و بی‏هیچ‏گونه وسایل زندگی از مشرق آمدند و تنها چیزی که همراه داشتند تعصب و عقاید سیاسی‏شان بود. این خانواده با وجود اینکه غلام و برده‏ای نداشتند، اما آماده بودند تا جانشان را در راه آزاد نشدن برده‏ها فدا کنند، بدین‏جهت هنگامی که جنگ آغاز شد، بلانکن‏ها مسافرت به سوی مناطق بی‏انتهای غرب را به‏خاطر جنگیدن برای ایالات جنوبی جدا شده (یازده ایالاتی که در سال‏های 1860 _ 1861 از ایالات متحده‏ی امریکا جدا شدند) مورد بررسی قرار دادند.

ولی برای اجرای این کار لازم بود راه بس درازی را بپیمایند که پیشتر یکبار نیز طی کرده بودند. بدین‏سبب آنها در کالیفرنیا که برای شمالی‏ها مهم‏تر هم بود صدو شصت جریب زمین و یک دکان آهنگری را از ایالات شمالی جدا کرده و «منطقه‏ی بلانکن‏ها وابسته به ایالات جنوبی» را تشکیل دادند؛ و نیز گفته می‏شود که آنها سنگرهایی کندند و در دکان آهنگری سوراخ‏های تفنگ برای دفاع از شورشیان منطقه در برابر یانکی‏های نفرت‏انگیز به‏وجود آوردند؛ و یانکی‏ها که بیشترشان از مکزیکی‏ها، آلمانی‏ها، ایرلندی‏ها و چینی‏ها بودند بدون توجه به حمله‏ی بلانکن‏ها نسبت به آنها احساس غرور می‏کردند. بلانکن‏ها تا آن روز هرگز به این خوبی زندگی نکرده بودند، چون دشمن پس از هر قتل و غارت، جوجه و تخم مرغ و گوشت خوک دودی می‏آورد، زیرا همه فکر می‏کردند که بدون توجه به علل این کار باید قدر چنین شجاعتی شناخته شود. این مکان از آن زمان تا به امروز «ربل کرنرز» (به معنی زوایای شورش) خوانده می‏شود.

بعد از جنگ همانند همه‏ی ملت‏های مدافع، بلانکن‏ها نیز تنبل، اخلالگر، فتنه‏جو و سرشار از دشمنی و کینه شدند، به‏طوری که با خاتمه‏ی جنگ، غرور نیز از وجود آنها رخت بربست. از آن پس مردم جز برای نعل کردن اسب‏‏ها و تیز کردن تیغه‏ی گاو‏آهن‏هاشان به آنها مراجعه نمی‏کردند. بالاخره آنچه را ارتش شمال به زور قشون و اسلحه نتوانست انجام دهد، «اولین بانک ملی سان‏یزیدرو» با مصادره‏ی املاک آنها به اتمام رسانید.

اکنون پس از گذشت هشتاد و اندی سال هیچ‏کس چیزی بیش از این به خاطر نمی‏آورد، جز اینکه فقط می‏دانند آنها مردمانی فوق‏العاده مغرور و بسیار ناخوشایند بودند. در سال‏های بعد، این زمین وارد حدود امپراتوری یکی از سلاطین روزنامه‏ها شد، ولی پیش از آن نیز چندین بار دست به دست گشته بود. دکان آهنگری سوخت و دوباره ساخته شد و یکبار دیگر سوخت. تا اینکه به یک گاراژ با یک پمپ بنزین و بعد به یک رستوران و فروشگاه دارای گاراژ و محل سرویس اتومبیل تبدل شد. وقتی «خوآن چیکوی[8]» و زنش آنجا را باز کردند و حق تغییر آن را به یک مرکز حمل و نقل بین «ربل کرنرز» و «سان‏خوآن دلا کروز» به‏دست آوردند، آنجا علاوه بر همه‏ی اینها، به یک ایستگاه اتوبوس نیز تغییر کاربری داد. بلانکن‏های شورشی با وجود کارهای جاهلانه‏شان از روی زمین محو شده‏اند و هیچ‏کس به‏ خاطر نمی‏آورد که آنها اصلاً چه شکلی بودند، اما «ربل کرنرز» محل بسیار مشهور و بنامی  شده است و همه چیکوی‏ها را دوست دارند.

سالن کوچک غذاخوری پشت پمپ بنزین قرار داشت. در این سالن یک پیشخوان با تعدادی صندلی گرد و ثابت و سه میز برای آنهایی که می‏خواستند غذاشان را روی میز بخورند دیده می‏شد. ولی از این میزها اغلب استفاده نمی‏شد، زیرا کسانی که پشت آنها می‏نشستند باید حق سرویس هم می‏پرداختند، در صورتی‏که موقع نشستن پشت پیشخوان از این خبرها نبود. روی نخستین طاقچه‏ی پشت پیشخوان نان‏های شیرینی، حلزونی‏ها و انواع دیگر شیرینی‏ها؛ روی طاقچه‏ی دوم قوطی‏های سوپ، پرتقال و موز و روی سومی جعبه‏های متعددی از آرد گندم، آرد برنج و انواع آرد دیگر غلات قرار گرفته بود. در بخش دیگر پشت پیشخوان یک دستگاه کباب‏پزی و جای ظرفشویی و در کنار آنها شیشه‏های آبجو و سودا و بغل دستشان دستگاه بستنی‏سازی و روی خود پیشخوان، بین میله‏ی جای دستمال کاغذی و دستگاه‏های جک‏پوت، قوطی‏های نمک و فلفل و سس گوجه‏فرنگی قرار داشت و کنارشان نیز کیک‏ها را در زیر پوشش‏های نایلونی گذاشته بودند. دیوارهای سالن با انواع تقویم‏ها و عکس‏های رنگی دختران منحرف تزیین شده بود و در میان آنها همه نوع دختر دیده می‏شد: موطلایی، موسیاه و موقرمز، اما تصویرها همه نیم‏تنه بود و فقط هیکل چاق دختران جلب توجه می‏کرد، به‏طوری‏که یک آدم تازه‏وارد می‏توانست با دیدن این عکس‏ها درباره‏ی مشتریانی که به این فروشگاه رفت‏وآمد می‏کردند قضاوت کند.

آلیس چیکوی[9] زن خوآن چیکوی، در مقایسه با این دختران، درشتی اندامش کوچک به نظر می‏رسید و موقع راه رفتن خیلی شلخته‏وار قدم برمی‏داشت. اما او کمترین حسادتی نسبت به این دختران پشت تقویم‏ها و روی آگهی‏های کوکاکولا نداشت، او هرگز کسی را شبیه آنها ندیده بود و فکر هم نمی‏کرد که چنین دخترهایی وجود داشته باشند. آلیس کار گرم کردن قوطی‏های سوپ، درست کردن بستنی و سرخ کردن تخم‏مرغ‏ها و همبرگرها را بر عهده داشت و آبجوها را باز می‏کرد، بستنی درست می‏کرد و با هر لحظه نزدیک‌تر شدن به شب، خستگی‏اش بیشتر و اخلاقش تندتر می‏شد. هر قدر از روز می‏گذشت همانقدر نیز موهایش آشفته‏تر می‏شد، به‏طوری‏که در آخر به‏صورت تارهایی مرطوب و ریش‏ریش روی چهره‏اش می‏ریخت. او می‏کوشید دم‏به‏دم آنها را با دست‏هایش عقب بزند ولی بالاخره دست از لجاجت برمی‏داشت و به حال خود رهاشان می‏کرد تا تقریباً جلوی چشمانش را می‏گرفتند. بغل سالن غذاخوری دکان آهنگری قرار داشت که اینک به‏صورت گاراژ درآمده بود ولی هنوز هم آثار دوده‏های کوره‏ی آهنگری در سقف و تیرهای آن به چشم می‏خورد و خوآن چیکوی هنگامی که در کار راندن اتوبوس بین ربل کرنرز و سان‏خوآن دلا کروز نبود، آنجا ریاست می‏کرد. او مردی بود تقریباً پنجاه ساله، نیمه مکزیکی و نیمه ایرلندی، زیبا و جدی با چشمان سیاه براق، موهای پرپشت و چهره‏ای سوخته و خوش‏ترکیب. خانم چیکوی دیوانه‏وار عاشق شوهرش بود و البته کمی هم از او می‏ترسید، چون بالاخره او یک مرد بود و در آن حوالی از این نوع مردان زیاد پیدا نمی‏شد. در تمام دنیا نیز مردهایی از این دست زیاد گیر نمی‏آمد.

خوآن چیکوی در گاراژ لاستیک اتومبیل‏ها را تعمیر می‏کرد، گرد و خاک کاربراتورهایی را که خفه کرده بودند تمیز می‏کرد، کار تعویض دیافراگم‏های لوله‏های بنزین را انجام می‏داد و خلاصه به رفع و رجوع تمام انواع نقایص خیلی کوچک اتومبیل‏ها می‏پرداخت، معایبی که سایر رانندگان به‏سختی از آن سر درمی‏آوردند. او این کارها را در تمام روز غیر از ساعات بین ده‏ونیم صبح الی چهار بعدازظهر انجام می‏داد و در مدت این چند ساعت، رانندگیِ اتوبوس را بر عهده می‏گرفت و مسافرانی را که با اتوبوس‏های بزرگ «گری‏هوند[10]» به ربل کرنرز می‏رسیدند به سان‏خوآن دلا کروز می‏برد و از آنجا نیز مسافرهای دیگری به ربل کرنرز می‏آورد تا با اتوبوس‏های گری‏هوند در ساعت چهاروپنجاه‏وشش دقیقه به سمت شمال و در ساعت پنج‏وهفده دقیقه به سوی جنوب حرکت کنند. در تمام مدتی که آقای چیکوی کار رانندگی اتوبوس را انجام می‏داد گاراژ به‏وسیله‏ی پسران جوانی اداره می‏شد که کم و بیش به این کارها وارد بودند. اما هیچ‏کدامشان زیاد دوام نمی‏آوردند. مشتریان بی‏ملاحظه‏ای که با کاربراتورهای بسیار کثیف می‏آمدند از پیش نمی‏دانستند که این تازه‏کارها چه بلایی سر کاربراتور ماشینشان خواهند آورد، زیرا با اینکه خوآن چیکوی خودش مکانیسین فوق‏‏العاده‏ای بود، کارآموزانش معمولاً وقت خود را مانند خروس‏های تازه‏بالغ در سالن غذاخوری با بازی با دستگاه‏های جک‏پوت و سروکله زدن و بگو مگوی مختصر با آلیس چیکوی می‏گذرانیدند. برای این جوانان فرصتی که پیوسته انتظار آن را می‏کشیدند این بود که خودشان را به طرف جنوب و به سوی لس‏‏آنجلس بکشانند و از آنجا نیز قدم به جایی بگذارند که تمام نوجوانان دنیا را به سوی خود می‏خواند، یعنی هالیوود.

پشت گاراژ دو در قرار داشت که روی یکی از آنها کلمه‏ی «آقایان» و روی دیگری «بانوان» نوشته شده بود و هر کدام از آنها به یک دالان کوچک منتهی می‏شد که یکی از سمت راست گاراژ دور می‏خورد و دیگری از طرف چپ.

چیزی که بیشتر از همه باعث سر زبان افتادن کرنرز شده و آن را در میان مایل‏ها مزارع متمایز می‏کرد، درختان بلوط سفید و عظیم سر برافراشته در اطراف رستوران و گاراژ بود، درخت‏هایی بلند و با وقار، با تنه‏ها و ساقه‏های تیره‏رنگ که در تابستان سبز و روشن و در زمستان سیاه و پر جوانه می‏شد. این بلوط‏ها از مسافت‏های دور، نشان‏دهنده‏ی این منطقه و در حقیقت پرچم‏ دره به‏شمار می‏رفتند. هیچ‏کس نمی‏دانست که آیا این درخت‏ها را بلانکن‏ها کاشته‏اند یا اینکه فقط در کنارشان رحل اقامت افکندند. حدس اخیر بیشتر نزدیک به حقیقت به نظر می‏رسید، چون اولاً بلانکن‏ها کسانی نبودند که چیزی را که می‏شد خورد در زمین بکارند، ثانیاً درختان خیلی بیشتر از هشتادوپنج سال عمر داشتند. شاید در حدود دویست سال از زندگی آنها می‏گذشت. از طرف دیگر ریشه‏های خود را به قدری گسترده بودند که به سرعت تمام در این ناحیه‏ی صحرامانند سر به آسمان برداشته بودند.

این درختان در تابستان سایه‏های خود را روی ایستگاه می‏افکندند، به‏طوری‏که اغلب مسافران ناهار خود را زیر سایه‏ی آنها می‏خوردند و موتور اتومبیل‏هایشان را نیز همان‏جا خنک می‏کردند. خود ایستگاه نیز جالب و زیبا بود، دورتادور آن با رنگ‏های سبز و قرمز روشن رنگ شده و اطر اف رستوران هم حصاری از گل‏های شمعدانی داشت که سرخی گل‏ها با سبزی برگ‏ها هم‏آهنگی زیبا و چشمگیری را به نمایش می‏گذاشت. ماسه‏ها و شن‏های سفید جلو و اطراف پمپ بنزین هر روز هموار می‏شد. توی محوطه‏ی داخل رستوران و گاراژ نظم و ترتیب حکومت می‏کرد، مثلاً بالای طاقچه‏های رستوران قوطی‏های سوپ، جعبه‏های آرد و حتی قوطی‏های دارابی در هرم‏های کوچکی مرتب چیده شده بود که در انتها چهار جعبه، بعد سه‏تا، سپس دوتا و در بالا فقط یک جعبه قرار داشت. و همین نظم در گاراژ نیز در مورد قوطی‏های روغن صدق می‏کرد و در آنجا علاوه بر آن تسمه‏پروانه‏ها نیز خیلی مرتب از میخ آویزان بودند. کرنرز محل بسیار تمیزی بود. جلوی پنجره‏های رستوران برای مقابله با مگس‏ها پرده‏ی توری کشیده شده بود و در توری ورودی نیز پس از هر ورود و خروج بسته می‏شد. این بیشتر به دلیل تنفر فوق‏العاده‏ی آلیس از مگس‏ها بود. در دنیایی که تحمل و فهمیدنش برای آلیس آسان نبود، مگس‏ها به‏منزله‏ی سنگین‏ترین و مالیخولیایی‏ترین فشارها بر دوشش سنگینی می‏کردند. او با بی‏رحمانه‏ترین کینه‏ها از آنها متنفر بود و مرگ یک مگس با مگس‏کش، یا خفه شدن آهسته‏ی آنها روی کاغذ مگس‏کش لذت فراوانی به او می‏بخشید.

همان‏طور که خوآن برای خود کارآموزان جوانی استخدام می‏کرد، آلیس نیز برای کمک در رستوران دخترانی را به کار می‏گرفت. این دخترها اغلب زشت و خیالباف و ساده بودند و به نظر می‏رسید که تمام عمرشان را با کار کردن گذرانیده‏اند و اگر احیاناً در بینشان خوشگلی پیدا می‏شد، معمولاً در عرض چند روز با یکی از مشتری‏ها فرار می‏کرد. آنها بیشتر وقت‏ها با لباس‏های کثیف و خیس در گوشه و کنار رستوران پلاس می‏شدند و اغلب رویاهای خود را در میان مجلات سینمایی می‏جستند. برخی‏شان در مقابل عکس‏های هنرپیشگان می‏ایستادند و آه می‏کشیدند؛ و یکی از آخرین آنها با چشمانی سرخ و ناراحت نامه‏های پرشور و طویلی برای «کلارک گیبل[11]» می‏نوشت. آلیس چیکوی به همه‏ی آنها با دیده‏ی سوءظن می‏نگریست و عقیده داشت که آنها مگس‏ها را به داخل راه می‏دهند. «نرما[12]» همان نویسنده‏ی نامه به کلارک گیبل، بارها از زخم‏زبان او درباره‏ی مگس‏ها بهره‏مند شده بود.

جریان امور در کرنرز صبح‏ها تغییرناپذیر بود. در تابستان با اولین نشانه‏های آغاز روز و در هنگام زمستان حتی پیش از رسیدن روز، چراغ‏های سالن غذاخوری روشن می‏شد و آلیس اجاق مخصوص قهوه را روشن می‏کرد و روی آن قوری بزرگ و عظیمی از نقره می‏گذاشت که شاید در یکی از دوره‏های آینده‏ی زمین‏شناسی به‏عنوان اثری از «آمودکین[13]»‏ها که بنا به دلایل نامعلوم بر «اتمیت[14]»ها پیشی گرفته و آنها را از صفحه‏ی روزگار محو کردند به معرض نمایش گذاشته شود! و موقعی‏که اولین راننده‏ی کامیون برای خوردن صبحانه آرام وارد سالن می‏شد هوای آنجا گرمای دلپذیری پیدا می‏کرد. آن‏گاه فروشنده‏ها سر می‏رسیدند. آنها چنان در رفتن به شهرهای جنوب شتاب به خرج می‏دادند که گویی از اول صبح تا آخر روز لحظه‏ای بیکار نخواهند ماند. هر جا که کامیون‏ها توقف می‏کردند آنها نیز معمولاً به آنجا می‏آمدند، زیرا عقیده داشتند که راننده‏های کامیون‏ها در شناخت غذا و قهوه‏های کنار جاده بسیار خبره هستند. با اولین درخشش انوار خورشید سروکله‏ی نخستین دسته‏ی اتومبیل توریست‏ها برای خوردن صبحانه و کسب اطلاع از وضع جاده پدیدار می‏شد.

توریست‏هایی که از شمال می‏آمدند زیاد توجه نرما را جلب نمی‏کردند، اما آنهایی که از جنوب و یا از حوالی سان‏خوآن دلا کروز می‏رسیدند و احتمال اقامتشان در هالیوود می‏رفت او را فریفته‏ی خود می‏کردند. در عرض چهار ماه نرما شخصاً پانزده نفر را دیده بود که در هالیوود اقامت داشتند؛ عکس پنج نفر را توی مجلات چاپ کرده و دو نفر را که رو در رو با کلارک گیبل حرف زده بودند. نرما نوشتن نامه را به کلارک گیبل از همین دو نفری الهام گرفت که همیشه دوش به دوش هم راه می‏رفتند. نامه‏اش شامل دوازده صفحه می‏شد که با «آقای گیبل عزیز» آغاز و با «خواهان شما، یک دوست» خاتمه می‏پذیرفت. و اغلب از فکر اینکه آقای گیبل بداند که نامه را او نوشته است بر خود می‏لرزید!

نرما دختر وفاداری بود، او مانند سایرین نبود که با سبک‏مغزی خاطرخواه هر تازه‏واردی از قبیل «سیناترا[15]»ها ، «وان جانسون[16]»ها و «سانی تافتز[17]»ها بشود. حتی در ایام جنگ که در هیچ جا عکسی از کلارک گیبل چاپ نمی‏شد، او وفاداری خود را حفظ کرده و رویای خود را با یک عکس رنگی آقای گیبل در لباس خلبانی و دو رشته مهمات به دوشش، زنده نگاه می‏داشت.

نرما اغلب «سانی تافتز» را مسخره می‏کرد. او مردان زیبا، ولی جاافتاده را دوست می‏داشت. گاهی اوقات در حالی‏که پارچه‏های خیس را در جلو و پشت پیشخوان خشک می‏کرد، چشمان سرشار از رؤیای خود را به در توری می‏دوخت، چشمان بی‏حالش برقی می‏زد و آن‏گاه برای یک لحظه بسته می‏شد. در این موقع به راحتی می‏شد حدس زد که در خیالش گیبل وارد رستوران می‏شود، از دیدن او به نفس نفس می‏افتد و در همانجا می‏ایستد، لب‏هایش آهسته به لبخندی باز می‏شد و چشمانش راز درون را فاش می‏ساخت که این همان زن دلخواه اوست و همراه او مگس‏ها نیز با آزادی کامل به داخل سالن در رفت و آمد بودند. رشته‏ی تخیلاتش هیچ‏وقت از این دورتر نمی‏رفت. نرما آدمی بسیار خجالتی بود. علاوه بر آن، نمی‏دانست که امکان وقوع این اتفاق تا چه حد است. عشقبازی عملی در زندگی او مانند یک مسابقه‏ی کشتی به نظر می‏رسید و هدف نهایی این مسابقه جلوگیری از کنده شدن لباس‏هایش در صندلی عقب یک اتومبیل بود و تا به حال نیز با اعمال خیالیِ ساده در این مسابقات پیروز شده بود. او حس می‏کرد که آقای گیبل نه تنها از این کارها نمی‏کند، بلکه از آنهایی هم که به این‏گونه اعمال دست می‏زنند متنفر است.

نرما لباس‏های دوخت «فروشگاه‏های ملی دلار» را می‏پوشید و البته، لباسی از ساتن نیز داشت که در جشن‏ها به تن می‏کرد. اما اگر کسی به دقت نگاه‏اش می‏کرد می‏توانست در همان لباس کار نیز اثری از زیبایی در چهره‏ی او ببیند. یک سنجاق سینه‏ی مکزیکی نقره‏ای داشت که بعد از هفت ماه پرستاری از عمه‏اش از او برایش به‏جا مانده بود، سنجاقی به شکل شمعی که دورتادورش با مروارید و فیروزه‏های نامنظم تزیین شده باشد. یادگاری‏ای که بعد از چندین نسل به او رسیده بود. همچنین گردنبندی با دانه‏هایی کهربایی داشت، یادگاری مانده از مادرش. نرما هرگز از سنجاق مکزیکی و گردنبند با هم استفاده نمی‏کرد. علاوه بر اینها، او صاحب دو قطعه جواهر بود که تنها عیبشان داشتن ترک به‏شمار می‏رفت و خود نیز وجود این ترک‏ها را می‏دانست. در ته چمدانش یک حلقه‏ی ازدواج آب طلا داده شده و یک انگشتر الماس مدل برزیلی بزرگ داشت. این دو انگشتر روی هم پنج دلار ارزش داشتند. او آنها را هنگام خواب به دست می‏کرد و صبح‏ها بار دیگر از انگشتانش درمی‏آورد و در چمدان مخفی می‏کرد. هیچ‏کس از وجود این انگشترها خبر نداشت. هنگام خواب او آنها را در انگشت وسطی دست چپش می‏چرخاند.

مقررات خواب در ربل کرنرز ساده و راحت بود. درست پشت سالن غذاخوری چارطاقی وجود داشت. در انتهای پیشخوان یک در به اتاق خواب و نشیمن چیکوی‏ها باز می‏شد، اتاقی با یک تختخواب دو نفره، یک رادیوی کوچک، دو صندلی زهوار در رفته و یک میز تحریر کوچک _ که روی هم رفته با هم سازگاری داشتند _  و یک چراغ مطالعه‏ی فلزی با لامپی سبزرنگ. در اتاق نرما به این اتاق باز می‏شد، زیرا نظر آلیس این بود که باید کاملاً مراقب دختران جوان بود و از طغیان آنها جلوگیری کرد. نرما برای رفتن به دستشویی و حمام به ناچار می‏بایست یا از اتاق چیکوی‏ها بگذرد، یا اینکه از راه پنجره برود. او اغلب راه دوم را برمی‏گزید. اتاق مکانیک کارآموز در طرف دیگر اتاق چیکوی‏ها بود، اما این یکی برای خو د درِ ورودیِ جداگانه داشت که به قسمت پوشیده از درختان مو «مردان» در پشت گاراژ منتهی می‏شد. خانه‏ی چیکوی‏ها ساختمان جمع‏وجور و خوشایندی بود. ربل کرنرز در زمان بلانکن‏ها محل نکبت‏بار کثیف و مظنونی بود، اما اکنون چیکوی‏ها آنجا را مرتب و تمیز کرده بودند و با گذاشتن پول‏ها در بانک، امنیت و آرامش بیشتری بر آنجا سایه می‏افکند. ربل کرنرز پوشیده از درختان عظیم‏الجثه از میل‏ها مسافت دیده می‏شد. هیچ‏کس مجبور نبود در راه به دنبال نشانه‏های آنجا و جاده‏ی‏ سان‏خوآن دلا کروز بگردد. مزارع پهناور حبوبات و غلات در شرق دره و در دامنه‏ی تپه‏ها و کوه‏ها در سمت مغرب آن گسترده شده و بالای تپه‏ها از بلوط‏های سرسبزی که همچون لکه‏های سیاهرنگ به چشم می‏آمد تیره می‏نمودند. در تابستان، هنگامی که آفتاب پرحرارت، تابان و سوزان روی تپه‏ها پهن می‏شد، سایه‏ی درختان ربل کرنرز جایی بود که هیچ‏وقت از یاد نمی‏رفت. زمستان‏ها با شروع باران‏های سیل‏آسا، رستوران محل گرم و دلپذیری برای خوردن قهوه و باقلای پخته و پیراشکی بود. در اواسط بهار، زمانی که علف‏های سرسبز و شاداب همه جا را فرا می‏گرفت، زمانی که گل‏های خشخاش زمین را به رنگ‏های عالی آبی و طلایی درمی‏آوردند و هنگامی که درختان عظیم برگ‏های زرد و سبز خود را به آسمان می‏ساییدند، دلپذیرتر از اینجا، جایی در دنیا پیدا نمی‏شد. زیبایی آنجا طوری نبود که بتوان با عادت کردن آن را نادیده انگاشت. زیبایی آنجا با طلوع آفتاب آدم را مسحور خود می‏کرد و هنگام غروب خورشید دردی لذت‏بار در ژرفای قلب پدید می‏آورد. شمیم دل‏انگیز لوپاین‏ها (نوعی گل با دو گلبرگ از خانواده‏ی نخود) و علف‏های باطراوت در مشام می‏پیچید و احساسات عاطفی و جنسی را در آدمی بیدار می‏کرد و در این فصل پُر گل و سبزه بود که خوآن چیکوی قبل از سپیده‏دم با چراغ برقی خود بیرون آمد و به سوی اتوبوس رفت. جوشی کارسون[18] مکانیک کارآموزش نیز خواب‏آلود و منگ دنبالش به راه افتاد. پنجره‏های سالن غذاخوری هنوز تاریک بود. از سوی تپه‏های مشرق حتی کوچک‏ترین اثری از روشن شدن هوا دیده نمی‏شد. هنوز خیلی از شب مانده بود و جغدها در مزارع دور و نزدیک جیغ می‏زدند. خوآن چیکوی به نزدیکی اتوبوس رسید که جلوی گاراژ قرار داشت. آن را در پرتو نور چراغ برقی که مانند یک بالون بزرگ و نقره‏ایِ مشبک به‏نظر می‏رسید به دقت وارسی کرد. جوشی کارسون که هنوز کاملاً بیدار نشده بود دست‏هایش را در جیب گذاشته و می‏لرزید. لرزش او از سرما نبود بلکه از شدت خواب‏آلودگی‏اش بود.

باد خنکی که از سمت مزارع می‏آمد، رایحه‏ی لوپاین‏ها و بوی تند زمین نم‏آلود و داغ را با هم می‏آمیخت و به سوی آنها می‏آورد.

 

[1]. San Ysidro

[2]. Rebel Corners

[3]. San Francisco

[4]. Los Angeles

[5]. San Juan de la Cruz

[6]. Blanken

[7]. Kentucky

[8]. Juan Chicoy

[9]. Alice Chicoy

[10].  Greyhound

[11]. Clark Gable

[12]. Norma

[13]. Amudkins

[14]. Atomites

[15]. Sinatras

[16]. Van Johnsons

[17]. Sonny tufts

[18]. Pimples Carson

انتشارات نگاه

جان اشتاین بک      جان اشتاین بک        جان اشتاین بک        جان اشتاین بک        جان اشتاین بک        جان اشتاین بک        جان اشتاین بک        جان اشتاین بک        جان اشتاین بک        جان اشتاین بک

توضیحات تکمیلی

پدیدآورندگان

نوع جلد

شابک

978-600-376-402-6

نوبت چاپ

قطع

,

تعداد صفحه

284

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

270

SKU

99305

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “اتوبوس سرگردان- مجموعه آثار 7”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This