(021) 66480377-66975711

زندگی چیزی کم دارد

12,500تومان

مهدی مظفری ساوجی

به انتخابِ  سيمين بهبهانى

شعرهاى اين كتاب را از چهار دفتر منتشر شده و يك دفتر در دست انتشار مهدى مظفرى ساوجى انتخاب كرده‌ام.اين شعرها را من دوست دارم و درباره آن‌ها حرف‌هايى داشته‌ام كه در دو نوشته جداگانه آمده است.مظفرى ساوجى زبان ساده‌اى دارد. زبانى سهل ممتنع كه اگرچه ظاهرآ ساده به‌نظر مى‌رسد اما عميق است و حاصل تأمّلات و تألّمات انديشه و عاطفه خيال‌انگيزى است كه ذهن و زبان سيال و خلاق او برايش به ارمغان آورده است.از اين لحاظ شعر براى شاعر تفنن نيست كه مثلا بخواهد با آن خود و مخاطبش را سرگرم كند. گلدانى نيست كه فقط براى زيبايى از گل‌هاى مصنوعى پر شده باشد و آن را در گوشه‌اى از اتاق پذيرايى گذاشته باشند.شاعر خوش‌تر دارد كه رنگ و بوهاى طبيعى را به ما نشان دهد. به همين دليل از گلى حرف مى‌زند كه شبى سنگين و لاجرم غمگين، رنگ و بوى آن را در خود فرو برده است

توضیحات

          گزیده ای از کتاب زندگى چیزى کم  دارد

نه باد مى‌آید

نه ابرها مى‌روند

پرده

باز مى‌شود

بسته مى‌شود

 هیچ چیز سر جاى خودش نیست

             در آغاز کتاب زندگى چیزى کم  دارد می خوانیم

          سیمین بهبهانى

 

 

شعرهاى این کتاب را از چهار دفتر منتشر شده و یک دفتر در دست انتشار مهدى مظفرى ساوجى انتخاب کرده‌ام.این شعرها را من دوست دارم و درباره آن‌ها حرف‌هایى داشته‌ام که در دو نوشته جداگانه آمده است.مظفرى ساوجى زبان ساده‌اى دارد. زبانى سهل ممتنع که اگرچه ظاهرآ ساده به‌نظر مى‌رسد اما عمیق است و حاصل تأمّلات و تألّمات اندیشه و عاطفه خیال‌انگیزى است که ذهن و زبان سیال و خلاق او برایش به ارمغان آورده است.از این لحاظ شعر براى شاعر تفنن نیست که مثلا بخواهد با آن خود و مخاطبش را سرگرم کند. گلدانى نیست که فقط براى زیبایى از گل‌هاى مصنوعى پر شده باشد و آن را در گوشه‌اى از اتاق پذیرایى گذاشته باشند.شاعر خوش‌تر دارد که رنگ و بوهاى طبیعى را به ما نشان دهد. به همین دلیل از گلى حرف مى‌زند که شبى سنگین و لاجرم غمگین، رنگ و بوى آن را در خود فرو برده است :

تاریکى

مثل مِهى

پایین آمده

آن‌قدر که حتى

صداها را

در خود

فرو برده است

عطر گلى را هم

که مى‌آمد

از سر شب…

 

دستم به گلدانى مى‌خورد

نمى‌دانم خالى‌ست

یا من

از گل‌هاى خالى پرم[1]

دیگر چه باید بگویم، جز اینکه بقیه حرف‌ها را خود شاعر با شعرهایش با ما در میان گذاشته است.

برو به سلامت

 

          سیمین بهبهانى

 

 

آقاى مظفرى عزیز! مصاحبه‌هاى‌تان را خوانده‌ام، خودم نیز با شما مصاحبه داشته‌ام. تاکنون شما را با عنوان یک پژوهشگر و روزنامه‌نگار با فرهنگ و خوش‌ذوق مى‌شناختم و از هنر دیگرتان که شعر است آگاه نبودم.از قدیم شنیده بودم که در گفت‌وگوها، شخص پرسنده نقش مهمى دارد، یعنى هر کسى که مى‌داند چه بپرسد و چگونه بپرسد، پاسخ‌دهنده را به پاسخى قانع‌کننده و مفید هدایت مى‌کند. باید بگویم که شما در این مورد واقعآ مهارت کامل دارید که بازمى‌گردد به پشتوانه فرهنگى شما.اما شعر. این روزها خوشبختانه از این لحاظ به تولید انبوه رسیده‌ایم! نمى‌گویم همه خوب است، اما بارها گفته‌ام که در معدن زغال‌سنگ، الماس هم یافت مى‌شود.آنچه از شعر جوان روزگار ما گم شده است به گمان من موسیقى است. منظورم اوزان عروضى یا اوزان نیمایى نیست، که به‌کار گرفتن آن‌ها در هر زمان و مکان نیازمند تبحر فراوان و گوش وزن‌شناس است؛ منظورم همنوایى و خوش‌آوایى واژه‌هاست که شعرى مانند شعر شاملو را تأثیر موسیقایى مى‌بخشد و آن را مطبوع طبع مى‌کند و تمایز میان این‌گونه شعر را با نثر غیرقابل انکار مى‌سازد.بیشتر شعرهاى جوان و نوآیین روزگار ما این ویژگى را از دست داده است. من غالبآ این سطور پلکانى را که یکى از شناسه‌هاى این‌گونه شعر است، در امتداد هم مى‌نویسم و مى‌بینم که در ماهیت، تغییرى پدیدار نمى‌شود. آنچه باقى مى‌ماند محتواست، که بسیارى از این‌گونه شعرها ندارند و بخش کمترى از آن‌ها دارند و به گمان من تا همین جا هم حضور محتواى ارزشمند، غنیمتى است انکارناشدنى.شعر شما را تا آنجا که چشم ناتوان من اجازه مى‌داد به کمک مددکاران دیگر خواندم. باید بگویم که نوع ممتاز و پرمحتوا از دسته شعرهاى بى‌وزن است که محتوایى ارزنده و تعبیرپذیر دارند و خواننده مى‌تواند در ذهن خود با تخیلى که در آن حضور دارد یک تصویر چندوجهى از آن بسازد و لذت تفکر درباره آن را درک کند.به «جوجه اردک زشت» نگاه مى‌کنم. سعى مى‌کنم داستان را از گذشته‌هاى دور به خاطر بیاورم. نسیان مترادف پیرى است. در همین هنگام مى‌خوانم :

نه باد مى‌آید

نه ابرها مى‌روند

پرده

باز مى‌شود

بسته مى‌شود

 

هیچ چیز سر جاى خودش نیست…[2]

پیش‌خوانى که شاعر در مطلع شعر خود گسترده است حکایت دارد از خلاف انتظار: وقتى نه باد مى‌آید، و نه ابرها حرکتى دارند، چرا باید پرده تکان بخورد؟ و چرا باید چیزها بر قرار خود و مناسب با منطق باشند.در قانون شعر کلاسیک، مطلع یا سرآغاز شعر را «براعت استهلال» مى‌گویند؛ اصطلاحآ یعنى نخستین فریاد کودک به هنگام تولد. این مطلع نمودار بزرگى و موجودیت ادامه شعر است و باید مناسب با این ادامه باشد.در شعر امروز نیز، سرآغاز شعر باید پیش‌خوان و تا حدّى معرف شعر باشد. در موسیقى نیز چنین است؛ اصواتى که متناسب با شروع آهنگ نباشند و راه بازگشتِ پایان را به آغاز ناممکن کنند، به‌طور قطع خارج و نامتناسب با اصول شمرده مى‌شوند.شعر شما در همین اول‌نگاه، داراى آن براعت استهلالى است که گذشتگان آن را لازمه شعر مى‌شمرده‌اند. و در ادامه پرنده‌ها در کلاه، بدل به جوجه اردک زشت مى‌شوند. میمون‌ها آدم‌ها را به هم نشان مى‌دهند و از روى تمسخر به آن‌ها مى‌خندند و آدم‌ها براى این اهانت کف مى‌زنند و کیف مى‌کنند و مى‌خندند! :

هیچ چیز سر جاى خودش نیست

شما را به سیرکى دعوت کرده‌اند

همه پرنده‌ها را در کلاهى مى‌ریزند

به هم مى‌زنند

جوجه اردکى زشت را نشان‌تان مى‌دهند

مى‌خندید

 

میمون‌ها از سر و کول هم بالا مى‌روند

شما را به هم نشان مى‌دهند و مى‌خندند

نشان مى‌دهند و مى‌خندند

 

بلند مى‌شوید و

کف مى‌زنید.[3]

خصوصیت دیگر این شعر تعبیرپذیرى آن است. این تضاد و ناسازى در همه ابعاد زندگى جانداران و بى‌جان‌ها ممکن است مشاهده شود. مگر نه این است که بشر آن‌قدر دانش مى‌اندوزد که مسلط بر آن «جزء لایتجزى» مى‌شود، آن را مى‌شکافد، نیروى آن را به خدمت مى‌گیرد،زیباترینومفیدترینچشم‌اندازهاى مدنیت را به‌وجود مى‌آورد و ناگاه به چشم‌برهم‌زدنى به مدد همان نیروى مهار شده، همه را خاکستر مى‌کند.یکى از خصایص شعر خوب آن است که در هر ذهنى تصویرى و در هر دلى احساسى به‌وجود آورد که با تصور و احساس دیگرى مغایر بنماید، اما با خود شعر قابل انطباق باشد. به این ترتیب براى شعرى که به این شکل مبانى و تعابیر مختلف را ممکن مى‌کند، تصور معناى واحد غیرممکن است و در اصطلاح امروز آن را معناگریز خوانده‌اند، افسوس که «نخوانده ملّاها» با همین مجوز، شعرهایى مى‌نویسند که در  50 سطرش پنج مفهوم منطبق با مصداق پیدا نمى‌شود و آن را «معناگریز» و «مدرن» نام مى‌گذارند.به سراغ شعر دیگر مى‌روم :

درخت بود که مى‌خوانْد

در مهتابى

 

در انبوه برگ‌هاى تیره و روشن

پرنده را

نمى‌دیدى.[4]

در فشردگى خاطرات دورم به یاد آوردم که در یک جمع ادبى نوشته‌اى را به مسخره گرفته بودند که چنین بود: برگ روى درخت سدر مى‌خواند (نقل به مفهوم) و از منتقد نقل مى‌کردند که گفته است: «آن بلبل است که روى درخت مى خواند، نه برگ». دکتر محمدحسین مصطفوى (یادش به خیر) گفت: شاعر بلبل را در شمایل برگ مى‌بیند و مى‌گوید : برگ مى‌خواند و درست همین است.آقاى مظفرى، شما در حالت شاعرانه خود خواندن درخت را شنیده بودید و چون از آن حالت باز آمدید پرنده را دیدید. اینجاست که فلسفه با شعر درمى‌آمیزد، «مُثل افلاطون» جان مى‌گیرد و «واقعیت»، سایه کمرنگى از حقیقت مى‌شود و اندیشه را در شعر شما زیبا مى‌کند.به سراغ «سفید» مى‌روم، شعرى که مرا تکان مى‌دهد :

شاید قشنگ‌ترین شکل همین باشد

سفید

سفیدِ سفید

 

 

من

آسمانى آبى

بر آن بکشم

تو

پاى ابرها را

به آن بکشانى

 

اصلا یکى خیال کند برف است

و قاب گرفته شود

براى پذیرایى.[5]

هرچه پیشتر مى‌روم با شعر شما بیشتر مأنوس مى‌شوم. سفید اگرچه بى‌رنگ مى‌نماید، مجموعه تمام رنگ‌هاست. حاصل چرخاندن رنگ‌ها بر صفحه است. خطاى باصره نیست، عین واقعیت است. اگر بالاى سیاهى رنگى باشد همین سفید است. حقیقت کدام است؟ خورشید یا رنگین‌کمان؟ بگذارید هر کس از ظنّ خود یارش باشد. بگذارید شعر شما هم به دلخواه تعبیر شود. من ایمان مى‌آورم که در ذهن شما به ناگاه رخشه‌اى از مثنوى مولانا جلال‌الدین تابیده است. خوشا ما که بزرگانى چون او داریم. خوشا شما که از چشمه‌هاى قدیم به نهال‌هاى نوکاشته آب مى‌رسانید.باز هم سراغ شعر دیگرى از شما مى‌روم: «براى خالى گلدان‌ها» :

براى خالى‌گلدان‌ها

که هیچ گلى را ندیده‌اند

 

و هیچ عطرى را

چه مى‌توانم گفت

 

من هرچه از شکوفه بگویم

و هرچه از شکفتن

گل‌هاى پیرهنم را

هرچه نشان دهم

وقتى که باغ

بیرون از بهار ایستاده

چه مى‌توانم گفت

 

شاید براى خالى گلدان‌ها امروز

چند شاخه گل مصنوعى

باشد[6]

این شعر ذهن مرا پر از خیال مى‌کند. به کاسه سرهایى مى‌اندیشم که خالى از تفکر هستند. به آنانى مى‌اندیشم که خود را و صدها مشتاق زندگى را با فشار دکمه‌اى به عدم پرتاب مى‌کنند. همین دو روز پیش بود که حماقت‌شان 600 کشته و مجروح در هند باقى گذاشت. بودا کجاست که به فکر گلدان‌هاى خالى باشد؟ مى‌روم به سراغ «در انزوا» :

حالا

قطره

قطره

 

قطره

خون

مابین این خطوط درهم و برهم

تنها چیزى‌ست که خوانده مى‌شود…[7]

خیلى‌ها به سراغ «بوف کور» رفته‌اند، اما هدایت نم پس نمى‌دهد. این قصه بلند یا رمان کوتاه (هرچه مى‌خواهند اسمش را بگذارند) جادویى دارد که حقیقت، آن را دست‌نیافتنى مى‌کند. هیچ تفسیرى با آن مطابقت نمى‌کند، مثل چشمه‌اى است در بیابان برهوت. حیرت مى‌کنى که سرچشمه‌اش کجاست.حالا مى‌روم به سراغ «شاهزاده و گدا» :

باران

دیوانه‌ات کند

آن‌قدر که فکر کنى

تهران

لندن است

و هرچه منتظر بمانى

شاهزاده نیاید

و هرچه فکر کنى

یادت نیاید

کجا؟

کى؟

با کى؟

 

عوض کرده‌اى

لباس‌هایت

کفش‌هایت

جایت را[8]

از این داستان بهره خوبى برده‌اى. من هم مى‌خواهم خودم را جاى تو بگذارم. سرگردانى، حیرت، نشناختن و ناشناس ماندن در جایى که وطن مى‌نامیم آن را.غم، غمى که در باران‌هاى چند روزه گریبان آدم را مى‌گیرد، پیر شدن در سرزمینى که جوانى‌ات هم در آن چنگى به دل نمى‌زد؛ با این همه حاضر نیستى که با بهشت تاختش بزنى و از آن گورى مى‌خواهى که مى‌ترسى به دلخواهت ندهندش. این حال و هواى من است، پس از خواندن شعر «شاهزاده و گدا»، در حالى‌که نه شاهزاده‌ام و نه گدا.کاغذم دارد تمام مى‌شود. این شعرها دیگرگونم کرد. بى‌آنکه به شیوه معلمان یا مشوقان بخواهم نصیحتى یا تشویقى کرده باشم، مى‌گویم که به آینده‌ات امید بسته‌ام. شعرى دارى که بزرگ‌ترین و بهترین ویژگى آن تفسیرپذیرى است. به خواننده اجازه مى‌دهد که آن را مطابق دریافت خود بپذیرد، یا بهتر بگویم خود را شریک ساخت محتواى آن کند. گام‌هاى نخستین‌ات مبارک است. راهى دراز در پیش دارى. برایت آرزوى پیروزى مى‌کنم. برو به سلامت.

شب به شیشه مى‌زند

 

          سیمین بهبهانى

 

 

مهدى مظفرى ساوجى را چند سالى است که مى‌شناسم. هم شاعر است، هم منتقد و پژوهشگر. مصاحبه‌هایش با چهره‌هاى فرهنگ و هنر روزگار ما خواندنى است. پرسش‌هایش پاسخ دقیق و منطقى مى‌طلبد؛ سرسرى نمى‌توان گفت «بله» یا «نه». این‌ها را در جاى دیگرى هم گفته‌ام.

چند سال پیش بود که نزد من آمد و چند شعر خود را برایم خواند. تا آن زمان از او شعر نشنیده بودم. به‌راستى که خوب سروده بود. گفتم : مبارک است! دنبالش را بگیر، موفق خواهى شد. این سروده‌هاى او در مجموعه پیشینش (رنگ‌ها و سایه‌ها) آمده و جایزه کتاب سال قیصر امین‌پور را نصیبش کرده است. خوشحالم که مهدى مظفرى امروز یکى از شاعران شناخته شده و تأثیرگذار در میان هم‌نسلانش به‌شمار مى‌رود.

امروز چهارمین دفتر شعر او با عنوان «شب به شیشه مى‌زند» به دستم رسید. اولین شعر این مجموعه را ـ که سیزده صفحه را پر کرده است ـ برایم خواندند. بعضى از واژه‌ها و عبارات را مى‌خواستم تکرار کنند. شعر که تمام شد گفتم مثل اینکه قصیده هنوز زنده است. گویا جامه نو پوشیده
و آماده خودنمایى است. البته بعدآ که دوباره به این شعر مراجعه کردم دیدم شاعر مى‌توانست مثلا با رعایت اندکى ایجاز به ساختار منسجم‌ترى برسد و شعر قابل قبول‌ترى ارائه کند. به هر حال این شعر در بسیارى از بندها مخاطب را با خود همراه مى‌کند. مثلا این سطرها به نظر من از جمله فرازهاى موفق این شعر است :

هرچه دقیق‌تر مى‌شود

روان‌پزشک

در خطوط نوارى که از مغزم گرفته است

هرچه نور مى‌اندازد

در ته مردمک‌هایم

(آنجا که تاریکى

تلنبار شده است

و دست هیچ چراغ‌قوه‌اى

نمى‌رسد به آن)

به من نگاه مى‌کند

به قرص‌ها و کپسول‌هایش نگاه مى‌کند

به من نگاه مى‌کند

به قرص‌ها و کپسول‌هایش

به من…

 

ساعت

هنوز کار مى‌کرد

در دست مرده[9]

یا این فراز از همان شعر :

بگو

چگونه برگردم

و چشم در چشم شهرى بدوزم

که آوار

درها و پنجره‌هایش را

براى همیشه

خواهد بست

کوچه‌ها و خیابان‌هایش را

فاضلاب‌ها

فتح خواهند کرد

و لوله‌ها

آه

لوله‌ها

لوله‌هاى خونسرد

که نمى‌گذاشتند

زمستان‌ها

خون

در رگ‌هاى آپارتمان‌هاى‌مان

یخ بزند

منفجر خواهند شد[10]

گفتم ورق بزنند و صفحات بعد را بخوانند. شعرها کوتاه شده و هر کدام از یک صفحه برنگذشته بود :

نمى‌توانم

خرگوش‌ها را

غیب کنم

کبوترها را

بیرون بیاورم از کلاهم

عصایى را

بدل کنم به دسته گلى

 

شاعرم

خودنویسم را

پر مى‌کنم از شب

و بیرون مى‌آورم از آن

ماه و ستاره‌ها را[11]

گفتم: عجب! حق همین است که مرکّب شعر را، گسترده‌تر از «شب» و واژه‌ها را هم‌ارج «ستاره‌ها» بدانى. مهم‌تر ایمان و احترامى است که سراینده به شعر خود دارد.

بار دیگر به صفحات آغازین مجموعه مى‌روم :

حالا

چه فرق مى‌کند

در کدام شهر زندگى کنى

وقتى

طول زندگى‌ات را

آسانسورها

 

با شتاب طى مى‌کنند

و عرض آن را

متروهاى سراسیمه

 

ظهر خودش را

به زحمت بالا مى‌کشد آفتاب

از پشت آسمانخراش‌ها

و با عجله

پایین مى‌کشد آن را

آسمانخراش خونسرد دیگرى

 

طلوع و غروب را باید

چگونه کشف مى‌کردم؟

 

روز را به شب

شب را به روز

مى‌رسانم

در آرزوى خواندن کتابى که هنوز

به خط بریل

درنیامده است[12]

در هر یک از ترکیب‌هاى این قطعه اشارتى است که معناى دوم را پیش رو مى‌گذارد :

Ê «طول زندگى‌ات» (سال‌هاى عمرت) به شتاب مى‌گذرد و «عرض آن» (گذران روزانه‌ات) با وحشت و نابسامانى به‌سر مى‌رسد.

Ê در قرنى زندگى مى‌کنى که همچون کوران ــ «در آرزوى خواندن کتابى به خط بریل» ــ پیر مى‌شوى.

ورق مى‌زنم و روى این شعر درنگ مى‌کنم :

چگونه رد شده است

از در آهنى

از دوربین‌هاى مداربسته

از دیوارهاى بلند سیمانى

چگونه خودش را

به باغچه کوچک زندان رسانده است

بهار[13]

اینجا آرزوى دیدار عزیزى در دل خویشاوندى است، یا انتظار ایستادن در پشت میله‌ها و از درون زندان سخن گفتن زندانى با نازنینى… هر کدام که باشد، حکایت هجران است.

و این شعر :

تاریکى

به زحمت

خودش را

به بالاى کوه مى‌رساند

هرچه خیز برمى‌دارد

دستش نمى‌رسد

به ماه[14]

که یعنى تاریک‌دلان روشنى را درنمى‌یابند.

و قطعه دیگر :

حیاط خانه ما را

روشن نمى‌کند

این چراغ کوچک

که آویزان است از باد

و ترس‌ها و سایه‌ها را فقط

بزرگ و کوچک مى‌کند[15]

آیا نمى‌توان به یاد آورد سرکردگانى را که وجودشان جز وحشت نیافریده و آفتاب مِهرشان را کسى بر سر ندیده؟

و تلاشى دردانگیز و بیهوده :

هرچه نزدیک‌تر مى‌شوم به شمع

بیشتر خودش را

پشت سرم

پنهان مى‌کند

شب

مثل کسى که پشت دیوارى

پنهان شود از ترس

مدام

در گوشم مى‌خواند

که فوت کنم آن را[16]

وجود نابه‌کارى را به‌یاد مى‌آورم که خوشبختى دیگران را نمى‌تواند دید.

و در شعرى دیگر :

از در

از دیوار

از پنجره

از پرده

رد شده است شب

بى‌آنکه

یک ستاره

با خود بیاورد[17]

و :

زمستان بود

سنگى که مى‌خواستى

آب کنى آن را

حالا

درى‌ست که براى همیشه

به روى تو بسته است[18]

نمى‌دانم در این کلام، «افسوس» نمایان‌تر است یا «هشدار». به هر روى، سرنوشت بنى‌آدم همین است.

Ê

به هر جاى این دفتر که نگاه مى‌کنم، مى‌بینم که شعر مهدى مظفرى ساوجى صدفى است که مرواریدى در میان دارد، و با دریافت آن لذت کشفى ارزانى خواننده مى‌کند.

سفارش من به مهدى مظفرى این است که «قصیده‌پردازى نو» را فراموش کنند و بیشتر به قطعات کوچکى بپردازد که معنایى بزرگ دارند؛ و از یاد نبرند که براى نمونه، خیام ـ به تقریب ـ از هفتاد تا صدوبیست رباعى بیشتر نداشت و همین تعداد از آثار او، تا زبان فارسى زنده است، قدر خواهند دید و بر صدر خواهند نشست.

[1] . سایه‌ام را بر دیوار جا گذاشته‌ام، مهدى مظفرى ساوجى، تهران، چشمه، 1389، ص 44-45.

[2] . رنگ‌ها و سایه‌ها، مهدى مظفرى ساوجى، تهران، مروارید، 1387، ص 36.

[3] . همان کتاب، ص 36 ــ 37.

[4] . همان، ص 73.

[5] . همان، ص 68.

[6] . همان، ص 44-45.

[7] . همان، ص 21.

[8] . همان، ص 71-72.

[9] . شب به شیشه مى‌زند، مهدى مظفرى ساوجى، تهران، مروارید، 1390، ص 11-12.

[10] . همان کتاب، ص 13-14.

[11] . همان، ص 83.

[12] . همان، ص 26-27.

[13] . همان، ص 81.

[14] . همان، ص 58.

[15] . همان، ص 63.

[16] . همان، ص 82.

[17] . همان، ص 78.

[18] . همان، ص 90.

اطلاعات بیشتر

وزن 500 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-897-4

قطع

تعداد صفحه

271

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

500

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “زندگی چیزی کم دارد”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.