(021) 66480377-66975711

آفاق و اسرار عزیز شب: گفت‌وگوهایى درباره زندگى و آثار مهدى اخوان ثالث

55,000تومان

مهدى مظفرى ساوجى

مهدی اخوان ثالث در سال ۱۳۰۷ در توس‌نو مشهد چشم به جهان گشود .در مشهد تا دوره متوسطه ادامه تحصیل داد. از نوجوانی به شاعری روی آورد و در آغاز قالب شعر کهن را برگزید.

 در سال ۱۳۲۶ دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان برد و همان‌جا در همین رشته آغاز به کار کرد. در آغاز دههٔ بیست زندگیش به تهران آمد و پیشهٔ آموزگاری را برگزید. اخوان چندبار به زندان افتاد و یک‌بار نیز به حومه کاشان تبعید شد.در سال ۱۳۲۹ بادخترعمویش ایران (خدیجه) اخوان ثالث ازدواج کرد. در سال ۱۳۳۳ برای دومین‌بار به اتهام سیاسی زندانی شد. پس از آزادی از زندان در ۱۳۳۶ به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد. در سال ۱۳۵۳ از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو و تلویزیون ملی ایران به کار پرداخت. در سال ۱۳۵۶ در دانشگاه‌های تهران، ملی و تربیت معلم به تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد.در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته (بازنشانده) شد.

  در سال ۱۳۶۹ به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ ۴ تا ۷ آوریل برای نخستین‌بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر در چهارم شهریور ماه همان سال از دنیا رفت. طبق وصیت، او را در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپردند.

    از او ۴ فرزند به‌جای مانده است.

کتاب«آفاق و اسرار عزیز شب» مجموعه‌ای است شامل 30 گفت‌وگو درباره زندگی و آثار مهدی اخوان ثالث که به کوشش مهدی مظفری ساوجی گردآوری شده اند.

ساوجی در این اثر به معرفی مهدی اخوان ثالث در گفت و گو با:عنایت سمیعی، رضا سیدحسینی، محمد قهرمان، مسعود کیمیایی، ابراهیم گلستان، ضیاء موحد، ایران درودی، احسان یارشاطر، رضا براهنی، سیمین بهبهانی، تقی پورنامداریان، صفدر تقی زاده، بهاءالدین خرمشاهی، عطاءالله مهاجرانی، اسماعیل خویی و… پرداخته است.

این نویسنده و محقق از سال 85 به جمع آوری این گفت و گوها با چهره‌های مختلف پرداخته که حاصلش مجموعه‌ا‌ی 1012 صفحه ای را شامل شده است.

توضیحات

گزیده ای از کتاب آفاق و اسرار عزیز شب: گفت‌وگوهایى درباره زندگى و آثار مهدى اخوان ثالث

راستى تو فلان کس را، فلان راه را درست مى‌دانستى، حالا هم درست مى‌دانى ؟ خوب غالبآ جواب من منفى بود؛ فلان آدم را بد مى‌دانستى، حالا باز هم بد مى‌دانى ؟ مثلا مصدق را ؟ مى‌دیدم نه، او الآن از قلل بزرگ تاریخ سیاسى مملکت ماست و هست و از جاودان مردان شده

در آغاز کتاب آفاق و اسرار عزیز شب: گفت‌وگوهایى درباره زندگى و آثار مهدى اخوان ثالث، می خوانیم

فهرست

در آغاز    7

گفت‌وگو با محمدعلى اسلامى ندوشن     31

گفت‌وگو با مفتون امینى         55

گفت‌وگو با حسن انورى        69

گفت‌وگو با رضا براهنى        85

گفت‌وگو با محمد بقایى (ماکان)            147

گفت‌وگو با سیمین بهبهانى      175

گفت‌وگو با تقى پورنامداریان              211

گفت‌وگو با صفدر تقى‌زاده      237

گفت‌وگو با محمد حقوقى        273

گفت‌وگو با بهاءالدین خرمشاهى           291

گفت‌وگو با اسماعیل خویى     329

گفت‌وگو با ایران درّودى        369

گفت‌وگو با عنایت سمیعى       407

گفت‌وگو با رضا سیدحسینى   443

گفت‌وگو با گروس عبدالملکیان             469

گفت‌وگو با محمدعلى علومى   491

گفت‌وگو با محمد قهرمان       555

گفت‌وگو با مرتضى کاخى      565

گفت‌وگو با مسعود کیمیایى     623

گفت‌وگو با ابراهیم گلستان      635

گفت‌وگو با جواد مجابى         653

گفت‌وگو با مظاهر مصفا       689

گفت‌وگو با ضیاء موحد         739

گفت‌وگو با حافظ موسوى       789

گفت‌وگو با على موسوى گرمارودى      813

گفت‌وگو با عطاءالله مهاجرانى            859

گفت‌وگو با نعمت میرزازاده (م. آزرم)   879

گفت‌وگو با احسان نراقى        939

گفت‌وگو با احسان یارشاطر   965

فهرست اعلام         985

در آغاز

مهدى اخوان ثالث، شاعر تضادها و تناقض‌هاى رازآلود روزگارانى است که در آن به سر برده، یا بهتر است بگوییم روزگاران پرمهر و قهرى که در او به سر برده‌اند. روزگاران و تاریخى که کمتر گوشه‌اى از دامن آن، بى‌لکه ننگ و آلودگى است.

اخوان از نیاکانش سخن مى‌گوید و معترف است یا خودش را به تجاهل‌العارف مى‌زند که آیا جز پدرش کسى را مى‌شناسد که از نیاکانش سخن مى‌گوید؟ نیاکانى که ذرات شرف در خانه خونِ آن‌ها جا را براى هر چیز دیگرى، حتى براى آدمیت تنگ کرده است. اعتراف دردناک و غم‌انگیزى است از چنین نیاکانى سخن گفتن. و حالا که گذارش به تاریخ افتاده چه بهتر که گزارش احوال بدهد و از آثار بپرسد :

تلک آثارنا تدل علینا

فانظروا بعدنا الى‌الآثار[1] و عجبا که در این میانه، تاریخ در نظرگاه شاعر، راه به طنز و تعریض مى‌برد و سر از گوشه و کنایه درمى‌آورد. وگرنه چرا :

لیک هیچت غم مباد از این اى عموى مهربان، تاریخ![2] پوستین کهنه‌اى دارد که براى او از نیاکانش داستان مى‌گوید و این را به تاریخ و براى تاریخ مى‌گوید؛ و به فرزندش :

هاى، فرزندم!

بشنو و هشدار

بعدِ من این سالخورد جاودان مانند

با بر و دوش تو دارد کار

لیک هیچت غم مباد از این

کو، کدامین جبّه زربفت رنگین مى‌شناسى تو

کز مرقّع پوستین کهنه من پاک‌تر باشد؟

با کدامین خلعتش آیا بدل سازم

که‌م نه در سودا ضرر باشد؟

آى دختر جان!

همچنانش پاک و دور از رقعه آلودگان مى‌دار[3]

اخوان مضطرب است، مى‌ترسد، و این را در کلام و کلماتش بروز مى‌دهد. همچون نیاى‌اش ــ حافظ ــ چشم نرگسى به شقایق نگران دارد. حرفش را مى‌زند، ساده و صمیمى و سرراست؛ بى‌آنکه از کسى واهمه داشته باشد؛ بى‌رعایت رسم زمانه که در لفافه پیچیدن کلام است. و اصلا چه بگوید اگر نگوید: «همچنانش پاک و دور از رقعه آلودگان مى‌دار». یا :

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلى‌زن، ز سیلى‌خور

و زین تصویر بر دیوار ترسانم[4]

حتى اگر در جایى بگوید: «ذهن ما در عرض سال‌هاى گذشته، به پوشیده‌کارى و پنهان‌کارى گرایش کرده بود، به‌اصطلاح یک حالتى که حرف‌مان را پس و پشت هزار استعاره و ایهام و ابهام بپوشانیم تا بتوانیم حرف‌مان را بزنیم.»[5]  و همین حرف را به نوعى دیگر از زبان نیما بعد از کودتاى 28 مرداد بزند[6] ، باز در بسیارى از

آثارش نمى‌تواند حرفش را در لفافه و با رعایت رسم زمانه بگوید. و مثلا نگوید :

ــ «… بده… بدبد… ره هر پیک و پیغام و خبر بسته‌ست

نه تنها بال و پر، بال نظر بسته‌ست

قفس تنگ است و در بسته‌ست…»[7]

یا :

هشدار اى سایه ره تیره‌تر شد

دیگر نه دست و نه دیوار

دیگر نه دیوار نه دوست

دیگر به من تکیه کن، اى من اى دوست، اما

هشدار کاین‌سو کمینگاه وحشت

وآن‌سو هیولاى هول است

وز هیچ یک هیچ مهرى نه بر ما

اى سایه، ناگه دلم ریخت، افسرد

اى کاش مى‌شد بدانیم

ناگه کدامین ستاره فرو مرد[8]

بارى، یک‌بار که مثلا پدر شاعر از جان و دل مى‌کوشد تا مگر پوستین کهنه را نو کند بنیاد، ناگهان طوفان خشمى سرخگون برمى‌خیزد و داروندار او را جز همان پوستین کهنه به باد مى‌دهد.

یک‌بار هم این اتفاق براى شاعر مى‌افتد و با هزاران آستین چرکین، از جگر فریاد برمى‌کشد که بنیاد پوستین کهنه را نو کند. اما باز توفان بى‌رحم سیاهى برمى‌خیزد و… پوستین کهنه برجا مى‌ماند :

یادگار از روزگارانى غبارآلود

مانده میراث از نیاکانم مرا این روزگار آلود[9]

گذشته و ایران باستان در نظر او شکوه و شوکتى دارد که آن را با هیچ چیز عوض نمى‌کند.

یاد ایام شکوه، فخر و عصمت را

مى‌سراید شاد

قصه غمگین غربت را[10]

اما از بد حادثه گذارش به روزگارى افتاده که جز دیوانگى و بیگانگى خبرى از آن نمى‌توان گرفت. قرن دیوانه کج‌آیینى با شبان روشنش چون روز و روزهاى تنگ و تارش چون شب اندر قعر افسانه. با قلعه‌هاى سهمگین سخت و استوار و لئیمانه تبسم کردن دروازه‌هایش سرد و بیگانه.

و او در این وانفساى وهن و غدر و بیداد، در پى پایتخت این دژآیین قرن پرآشوب برآمده است :

قرن شکلک چهر

برگذشته از مدار ماه

لیک بس دور از قرار مهر[11]

در چنین بى‌مدارى و بى‌مدارایى، شاعر ناامید ما، آن‌چنان که خودش مى‌گوید، سوار بر یکى از کشتى‌هاى خشم بادبان از خون، براى فتح، سوى پایتخت قرن مى‌آید :

با چکاچاک مهیب تیغ‌هامان تیز

غرّش زهره‌داران کوس‌هامان، سهم

پرّش خارا شکاف تیرهامان، تند…

تا که هیچستان نه‌توى فراخ این غبارآلود بى‌غم را

نیک بگشاییم

شیشه‌هاى عمر دیوان را

از طلسم قلعه پنهان ز چنگ پاسداران فسونگرشان

جَلد برباییم

بر زمین کوبیم[12]

شاعر در این راه مُصِرّ است. خود و همگنانش را فاتحان قلعه‌هاى فخر تاریخ مى‌داند. شاهدان شوکت هر قرن. اما آیا همین، وجه تراژیک و دردناک قصه را بیشتر به رخ نمى‌کشد؟ آیا گذشته‌اى که او از آن سخن مى‌گوید این اندازه شایسته فخر، عصمت و شکوه است؟ شاعر از کدام آرمان‌شهر سخن مى‌گوید؟ کدام «فاتحان قلعه‌هاى فخر تاریخ»؟ کدام «شاهدان شهرهاى شوکت هر قرن»؟

آیا قرنى که او از آن با صفاتى چون «کج‌آیین» و «دیوانه» و «دژآیین» و «پرآشوب» و «شکلک‌چهر» و «دور از قرار مهر» و «خون‌آشام» و «وحشتناک» و «بى‌آزرم» و «بى‌آیین» یاد مى‌کند، و از گذشته در مقابل آن با صفاتى چون «پاک» و «روشن» و «پرشکوه» و «پرفخر» و «پرعصمت» و «شاد» و «شیرین» و «پاک»، تا این حد با هم در تضاد و تعارض‌اند؟ تاریخى که هیچ دوره‌اى از آن بدون جنگ، خونریزى، قتل‌عام و غارت نبوده است. مگر نیاى هیتلر و ترومن جز اسکندر و چنگیزند؟

آخر شاهنامه اخوان آن‌چنان غمناک و غم‌آکند است که هر امیدى را در خود مى‌بلعد. درست چون روشنى‌هاى دروغینى که در آغاز شعر از آن با عنوان کاروان شعله‌هاى مرده در مرداب، بر جبین قدسى محراب مى‌بیند.

آخر شاهنامه اخوان، اگر عجز و لابه نباشد، استعانت و مطالبه مرهمى است که در چنین دنیاى بى‌رحم و روحى که او آفریده دستیابى به آن غیرممکن است. پور دستان شرحه شرحه در چاه نابرادر جان مى‌کَند. از اینجاى داستان به بعد را اخوان با همان مطالبه مرهمى که یافت نمى‌شود از زبان پور فرخزاد بیان مى‌کند :

آنکه گویى ناله‌اش از قعر چاهى ژرف مى‌آید

نالد و موید

موید و گوید…[13]

بارى آنچه او از زبان پور فرخزاد سر مى‌کند دردناک‌ترین بخش داستان است. حکایت تیغ‌هاى زنگ‌خورده کهنه و خسته است، کوس‌هاى جاودان خاموش، تیرهاى بال بشکسته. حکایت فاتحان شهرهاى رفته بر باد است. داستان صدا یا صداهایى ناتوان‌تر زآنکه بیرون آید از سینه. و لابد آنچه در دست او مانده است
جز باد نیست. او و همگنانش در چنین سرانجامى که براى خود رقم زده‌اند مگر مى‌توانند جز راویان قصه‌هاى رفته از یاد و فاتحان شهرهاى رفته بر باد باشند؟

بخش غم‌انگیز قصه را ببینید: گاهگه که مى‌خواهند از این خواب جادویى ــ همچو خواب همگنان غار ــ برخیزند و به استقبال قصر زرنگار و صبح شیرین‌کار بروند، دقیانوس مانع مى‌شود و ناامیدى در هیأت پادشاهى بى‌مرگ نمود مى‌یابد :

لیک بى‌مرگ است دقیانوس

واى واى افسوس[14]

در «کتیبه» هم باز به نوعى دیگر همین داستان تکرار مى‌شود. همین محکومیت تحمیلى و تاریخى و ابدى، یا به عبارت دیگر تجلى افسانه سیزیف در قالب واقعیت. گیرم که خودش بگوید: «درباره شعر “کتیبه “یکى گفت اجتماعى است، یکى نوشت فلسفى است، دیگرى نوشت این اسطوره یأس و شکست و فلان است، یکى هم پرسید نظر خودت چیست؟ گفتم من به این کار ندارم و نداشته‌ام که اجتماعى است یا فلسفى یا الهیات یا چه و چه‌ها؛ من خواسته‌ام قصه‌اى بگویم زمزمه‌اى بکنم، همین و بس.»[15]

اگرچه سال‌ها بعد، در جایى دیگر نتیجه مى‌گیرد که: «همین آثار خود من گواه است که هدف‌هاى انسانى، اجتماعى و انقلابى مطرح بوده است.»[16]

البته نه فقط در «کتیبه» که در بسیارى دیگر از شعرهاى اخوان با چنین امید از دست رفته یا دست نیافتنى و معدومى مواجه‌ایم. اینکه همه این درماندگى‌ها را به گردن کودتاى 28 مرداد بیندازیم و مقصر اصلى همه این ناامیدى‌ها را (که در آثار بیشتر شاعران و نویسندگان هم‌عصر اخوان متجلى شده است) همین واقعه تاریخى بدانیم، چندان منطقى به نظر نمى‌رسد. اخوان نیز چون دیگر ایرانیان، حافظه تاریخى چندان روشن و منظمى ندارد و این حافظه، بیشتر از آنکه ریشه شکست‌هاى تاریخى و فلسفى خود را بجوید و درصدد درمان دردها و حرمان‌هاى خود برآید، گرفتار امروز و بالاتر از آن درگیر روزمرّگى است و گناه همه مصائب و درماندگى‌ها را به گردن وقایعى مى‌اندازد که پیرامون او مى‌گذرد.

در زندگى اخوان و همگنان او شاید 28 مرداد مهم‌ترین واقعه تاریخى باشد. محل و مقطعى که بسیارى از امیدها و امان‌هاى جامعه ایرانى رنگ مى‌بازد، یا رفته رفته به دست فراموشى سپرده مى‌شود.

اخوان بر این باور است که «مردم ما از دوره انقلاب مشروطه به این سو، در واقع ودایع روحى و خواست‌هاى انقلابى خود را نسلى به نسل دیگر تحویل دادند. اگرچه ذهن به ذهن و پنهانى بود… در دوران 20 ساله، کودتایى پیش آمد که دیدیم کاملا خفقان به همراه داشت، تاریک و سیاه بود… پس سیل حرکت و فکر و عمل مردم به زیرزمین رفت… زیرزمینى و پنهانى شد. اما به حرکت خودش در زیرزمین ادامه داد.»[17]

و در جایى دیگر مى‌گوید: «ما بعد از مشروطیت، بعد از آن فضاى پربار آزادى، برخورد مى‌کنیم با دوران خفقان و استبداد سیاه رضا شاهى. اما این دوران کوتاه است؛ سال 1320 که رضاشاه رفت، باز دوران آزادى پیش آمد، بسیارى از شکوفایى ذهنى و اندیشه‌هاى هنرى را در این دوران مى‌بینیم، بسیارى از استعدادها با آثار ارزنده بارور شد؛ تا اینکه سال 32 پیش آمد و آن کودتاى ننگین. دوباره دوران رکود و خفقان شروع شد.»[18]

اما «کتیبه» که در همان سال‌هاى ننگین رکود و خفقان سروده شده است، همچنان که گفتیم تجلى «افسانه واقعیت» است. داستان سیزیف را همه مى‌دانند. محکومى که مجبور بود تخته‌سنگ بزرگى را به بالاى کوه بغلتاند و هر بار درست در لحظه‌اى که سنگ به بالاى کوه مى‌رسید، با سروصداى زیاد به پایین کوه مى‌غلتید. در «کتیبه» نیز مخاطب با چنین رنج مکرر و بى‌حاصلى مواجه است. منتها این بار به جاى یک نفر، جماعت یا بهتر است بگوییم ملتى درگیر چنین رنج و مصیبتى هستند. تخته‌سنگ، که انگار کوهى‌ست، سر راه جماعتى افتاده است و کنار آن انبوهى خسته، زن و مرد و جوان و پیر، با زنجیر به هم پیوسته، نشسته‌اند :

اگر دل مى‌کشیدت سوى دلخواهى

به سویش مى‌توانستى خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود

   تا زنجیر[19]

اخوان از گرفتار آمدن در چنبره چنین تاریخ پرهول و دردناکى حکایت مى‌کند. اگرچه این تاریخ براى او در همان حول و حوش سال‌هاى دهه  30 مى‌گذرد و ظاهرآ عقب‌تر از مثلا دوره رضاشاه نمى‌رود. اما سرانجام، همه این بغض‌ها و کینه‌ها و کدورت‌ها جایى باید سر باز کند. بارى :

شبى که لعنت از مهتاب مى‌بارید

و پاهامان ورم مى‌کرد و مى‌خارید

یکى از ما که زنجیرش کمى سنگین‌تر از ما بود، لعنت کرد

گوشش را و نالان گفت: «باید رفت»

و ما با خستگى گفتیم: «لعنت بیش بادا گوش‌مان را

چشم‌مان را نیز، باید رفت»[20]

جماعت برمى‌خیزند. لابد به دنبال امید و راه علاجى. دستى که این زنجیرها را از پاى‌شان و بالاتر از آن تخته‌سنگ را از پیش روى‌شان بردارد. اما راز تخته‌سنگ چیست؟

یکى از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند :

ــ «کسى راز مرا داند

که از این رو به آن رویم بگرداند.»[21]

عجب! این‌که کارى ندارد. جماعت با لذتى بیگانه این راز غبارآلود را مثل دعایى زیر لب تکرار مى‌کنند. در شبى که شط جلیلى بود پر مهتاب :

هلا، یک… دو… سه… دیگربار

هلا، یک، دو، سه، دیگربار

عرقریزان، عزا، دشنام ــ گاهى گریه هم کردیم

هلا، یک دو سه، زین‌سان بارها بسیار

چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزى[22]

فصل تراژیک حکایت آنجاست که این به‌ظاهر شوق و شور مالامال از پیروزى چندان نمى‌پاید و سیزیف ناگزیر است راه آمده تا بالاى قله را برگردد و دوباره تخته‌سنگ را به بالاى کوه بغلتاند. داستان اخوان را بخوانید :

یکى از ما که زنجیرش سبک‌تر بود

به جهد ما درودى گفت و بالا رفت

خط پوشیده را از خاک و گِل بستُرد و با خود خواند

(و ما بى‌تاب)

لبش را با زبان تر کرد (ما نیز آن‌چنان کردیم)

و ساکت ماند

نگاهى کرد سوى ما و ساکت ماند

دوباره خواند، خیره ماند، پندارى زبانش مُرد

نگاهش را ربوده بود ناپیداى دورى، ما خروشیدیم :

ــ «بخوان!» او همچنان خاموش

ــ «براى ما بخوان!» خیره به ما ساکت نگا مى‌کرد

پس از لختى

در اثنایى که زنجیرش صدا مى‌کرد

فرود آمد. گرفتیمش که پندارى که مى‌افتاد

نشاندیمش

به دست ما و دست خویش لعنت کرد

ــ «چه خواندى، هان؟»

]مکید آب دهانش را و گفت آرام :

ــ «نوشته بود

همان،

کسى راز مرا داند،

که از این رو به آن رویم بگرداند.»[23]

داستان به اینجا خاتمه مى‌یابد که از آن شط جلیل پرمهتاب در شب، شط علیلى به‌جا مى‌ماند.

و البته داستان به همین جا هم خاتمه نمى‌یابد. چرا که تاریخ مذبذب و حافظه مغشوش و دستکارى شده ما فراموشکارتر از آن است که این ضرب و
جرح‌ها را به خاطر بسپارد. اگر انقلاب 57 را کنار بگذاریم، دست‌کم در همین هفتاد هشتاد سال اخیر، ده‌ها خیزش و قیام مردمى در راستاى احقاق حقوق ملى و آزادى‌خواهى صورت گرفته و به در بسته برخورده است. هر بار مردم با کلى امید و آرزو و توان و تقلا، تخته‌سنگ را تا بالاى قله برده یا برگردانده‌اند، اما همواره حاصل کار پایین غلتیدن آن، یا همان راز مکرر و معهودى بوده که از دیرباز روى آن نقش و نقر شده است :

کسى راز مرا داند

که از این رو به آن رویم بگرداند[24]

شکل فرنگى و دیگر آن را در «قلعه حیوانات» ارول مى‌توان مشاهده کرد.

در جایى گفته‌ام که شاعران معاصر ما، در فاصله سال‌هاى دهه 40 تا 57، به نوع خاصى از شعر متعهدانه گرایش نشان داده‌اند. شعرى که در آن شور و شعور جمعى جامعه در مواجهه با خواسته‌هاى عمومى مردم و آلام و آمال آنان مطرح است. خواسته‌هایى که ریشه در مبارزه و مقاومت در مقابل انسداد سیاسى، اجتماعى و فرهنگى کشور، و به‌طور کلى دیکتاتورى حاکم بر جامعه دارد :

مى‌ترسم اى سایه، مى‌ترسم اى دوست،

مى‌پرسم آخر بگو تا بدانم

نفرین و خشم کدامین سگ صرعى مست

این ظلمت غرق خون و لجن را

چونین پر از هول و تشویش کرده‌ست؟

اى کاش مى‌شد بدانیم

ناگه غروب کدامین ستاره

ژرفاى شب را چنین بیش کرده‌ست؟[25]

در چنین فضایى است که اخوان «شکار» را مى‌سراید. شعرى که تاریخ بهار 1335 تا اردیبهشت 1345 را در پایان خود دارد.

در واقع «شکار» حکایت پرآب چشم و غم‌انگیز پیروزى پوچ و بى‌ثمرى است که شاعر به گفته خودش «خواسته این قصه، این منظومه، همین پیروزى تهى و
دردناک را حکایت کند، و چرا نه ؟… شاید شکار، خود دامى و حیله‌اى است که مرد را به شکارگاه و تیررس آن صیاد بزرگ و بى‌خبر از پشت سرآى بکشاند… این نکته معلوم نیست، اما ظاهرآ گوینده چنین مى‌اندیشد که دروغ بود و فریبکارى بود، اگر دل‌خوش‌کنک و فریبى به نام پیروزى نهایى و نهانى و به‌اصطلاح “توفیق معنوى اما دروغین” در قصه (به قول معروف) “تعبیه مى‌شد”… اما گوینده نخواسته چنین دل‌خوش‌کنکى داشته باشد…»[26]

شاید این حکایت انقلاب مشروطه باشد که به زعم بسیارى از شاعران و نویسندگان معاصر، حاصلى جز ناامیدى به دنبال ندارد. انقلابى که در سال 1285 با هدف آمال و آرمان‌هاى مشروع مردم به پیروزى رسید و در اسفندماه 1299 با کودتاى رضا خان (که سرانجام به فرماندهى کل قواى وى انجامید) مواجه شد. رضا خان تا آنجا پیش رفت که پنج سال بعد (یعنى در آذرماه 1304) بر تخت سلطنت نشست و توانست با اعمال خفقان و اختناق، شانزده سال حکومت کند. اگرچه رضا خان در 25 شهریور 1320 با اشغال ایران از سوى متفقین ــامریکا، انگلیس و شوروى ــ مجبور به کناره‌گیرى از سلطنت شد، اما روى کار آمدن فرزندش ــمحمدرضا پهلوىــ نیز که در ادامه سیاست‌هاى خودکامانه پدر به سلطنت رسیده بود، حاصلى براى کشور به همراه نداشت و سرانجام به کودتاى 28 مرداد 1332 انجامید. کودتایى که دوباره پاى خفقان و اختناق دوره رضاشاهى را به جامعه باز کرد، با این تفاوت که این بار، با تجربه‌اى که از گذشته حاصل شده بود، پاى قوانین خاص و مشخص‌ترى نیز به میان آمد. قوانینى که در واقع تحکیم سیاست‌هاى مستبدانه حکومت در قالب پررنگ‌تر کردن خطوط قرمزى بود که رد شدن از آن‌ها ممنوع مى‌نمود: «پرهیب سایه آرزو، در کسوت رؤیاى پیروزى ــ رؤیایى تاریک و تا حدى نزدیک ــ همیشه چند قدم پیشاپیش ما در حرکت و از ما گریزان، و ما هر لحظه مى‌پنداریم (یا آرزو مى‌کنیم) که فاصله کم و کمتر مى‌شود و سرانجام شکار زخم‌خورده ما از پاى درمى‌آید و ما سرانجام به آن مى‌رسیم. (با آنکه این فاصله قطع نظر از اندکى تغییرات، همیشه ثابت است) و از این روست که تا آخرین نفس و رمق، که در چنگ آن حمله‌آورنده محتوم، آن
غافلگیر و بى‌خبر از پشت سرآى، گرفتار و درهم شکسته و نابود شویم، با همه مشقات، نفس‌زنان به تعب تمام، نخست مى‌دویم و سپس کم‌کم سرعت دویدن ما (و همچنان سرعت گریز شکار ما، براى اینکه نومید نشویم و نایستیم) مى‌کاهد و مى‌کاهد، و در لحظات آخر، لنگ‌لنگان و افتان و خیزان راه مى‌سپریم و در راه یک‌یک بارها و سلاح‌هایى را که به نوبت و در جاى خود گرامى‌شان مى‌داشتیم، رها مى‌کنیم و مى‌اندازیم که شاید سریع‌تر و آسوده‌تر شکار خود را دنبال کنیم. و این تلاش را تا دم آخر، تا آنجایى که خود را در آستانه وصول به مقصود و پیروزى مى‌پنداریم، با شور و اشتیاق تمام ادامه مى‌دهیم، زیرا عواطف و غرایز ما چون بیمار عزیزى در خانه، چشم به راه ماست.وسرانجام،پایان سرگذشت مامى‌تواندآغاز یا ادامه سرگذشت‌هاى بى‌شمار دیگرى باشد که جنگل بزرگ، همیشه با آن‌ها زنده و سرگرم بوده است و خواهد بود. و قصه ما ــ که به سر رسید چون کلاغ به خانه‌اش ــ حتى به اندازه مشتى ریگ خاک‌آلود هم که در برکه‌اى زلال و آرام پرتاب کنند، گوشه بسیار کوچکى از خلوت بى‌خیال و فراغت تنهایى دل بسیار بزرگ و بى‌در و پیکر او را حتى یک لحظه هم کدر و ملول یا غمگین و مضطرب نخواهد کرد، زیرا شاید اصلا دلى در کار نیست… شاید.»[27]

به هر حال «شکار» شعرى است با آغازى غم‌انگیز که در همان آغاز به پایان مى‌رسد. در واقع شاعر، نقطه پایان شعر را با همان مصراع نخست مى‌گذارد. یعنى همه حرف‌هایش را ــ همه آنچه بدان نظر دارد و مى‌اندیشد ــ در همان مصراع نخست بیان مى‌کند. همه آنچه در پیش‌درآمد شعر نیز به آن اشاره شده است :

وقتى که روز آمده اما نرفته شب[28]

اخوان گاهى براى بیان قصه این شهر سنگستان و بیدادى که از جانب انیران و اهریمنان بر آن رفته است به گذشته برمى‌گردد و آرزوها و امیدهاى از دست رفته‌اش را در آدم‌ها و وقایع و ودایعى مى‌جوید که فکر و ذکرشان در هامش و حاشیه افسانه و تاریخ ثبت شده است. در بهرام ورجاوند «که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست» و هزاران کار نام‌آور خواهد کرد و «هزاران طرفه خواهد زاد از او بشکوه» :

پس از او گیو بِن گودرزو با وى توس بِن نوذرو گرشاسپ دلیر، آن شیر گندآور

و آن دیگر

و آن دیگر

انیران را فروکوبند وین اهریمنى رایات را بر خاک اندازند

بسوزند آنچه ناپاکى‌ست، ناخوبى‌ست

پریشان شهر ویران را دگر سازند

درفش کاویان را فرّه در سایه‌ش

غبار سالیان از چهره بزدایند

برافرازند[29]

[1] . لاادرى.

[2] . آخر شاهنامه، مهدى اخوان ثالث، تهران، زمستان، 1387، ص 34.

[3] . همان کتاب، ص 36-37.

[4] . زمستان، مهدى اخوان ثالث، تهران، زمستان و مروارید، 1383، ص 159.

[5] . صداى حیرت بیدار، گفت‌وگوها، مهدى اخوان ثالث، زیر نظر مرتضى کاخى، تهران،زمستان و مروارید، 1382، ص 215.

[6] . همان کتاب، ص 247.

[7] . زمستان، ص 152.

[8] . از این اوستا، مهدى اخوان ثالث، تهران، زمستان، ص 111.

[9] . آخر شاهنامه، ص 36.

[10] . همان کتاب، ص 71.

[11] . همان، ص 71-72.

[12] . همان، ص 73.

[13] . همان، ص 76.

[14] . همان، ص 77.

[15] . صداى حیرت بیدار، ص 108.

[16] . همان کتاب، ص 244.

[17] . همان، ص 226.

[18] . همان، ص 234.

[19] . از این اوستا، ص 12.

[20] . همان کتاب، ص 13.

[21] . همان، ص 13.

[22] . همان، ص 13-14.

[23] . همان، ص 14-15.

[24] . همان، ص 13.

[25] . همان، ص 105.

[26] . زمستان، ص 171 و 172؛ این یادداشت در مردادماه 1345 نوشته شده است.

[27] . همان کتاب، ص 173-174.

[28] . همان، ص 175.

[29] . از این اوستا، ص 19-20.

اطلاعات بیشتر

وزن 2500 g
ابعاد 21 × 14 cm
وزن

2500

پدیدآورندگان

نوع جلد

نوبت چاپ

SKU

94442

شابک

978-964-351-947-6

قطع

تعداد صفحه

1012

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “آفاق و اسرار عزیز شب: گفت‌وگوهایى درباره زندگى و آثار مهدى اخوان ثالث”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.