(021) 66480377-66975711

تصور کن

15,000تومان

یغما گلرویی

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته/ جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته،خوشبخته/ جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست/ جواب هم صدایی ها پلیس ضده شورش نیست/ نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره/ دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی زاره/ همه آزاده آزادن همه بی درده بی دردن/ تو روزنامه نمی خونی نهنگا خود کشی کردن/ جهانی رو تصور کن بدونه نفرتو باروت/ بدون ظلم خود کامه بدون وحشتو طاغوت/ جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی / لبا لب از گل و بوسه ،پر از تکراره آبادی/ تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه/ اگه با بردنه اسمش گلو پر میشه از سرمه/ تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه است/ تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس/ کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم/ دیگه سهم هر انسانه تنه هر دونه ی گندم / بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا / تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا

شناسه محصول: 94288 دسته: , برچسب: , , , , , ,

توضیحات

گزیده ای از کتاب تصور کن


تو هرکتابی یه تله س!
فکر خودت باشُ خودت!
این راهِ حلِ مسئله س!
سرت رُ بنداز پایینُ
فقط جلو پاتُ ببین!
کتاب خونه ت رُ طاق بزن،
با یه موبایل، با یه ماشین

در آغاز کتاب تصور کن می خوانی

 

 

مقدمه       ۱۳

تصوّر کُن!   ۱۷

منُ رفیقام …            ۱۹

عاشقانه      ۲۱

ضامن‌دار     ۲۳

کتاب        ۲۵

حواى بى‌حواس         ۲۸

ممنوع       ۳۰

محله‌ى ما   ۳۲

دعوت        ۳۴

کارگر        ۳۵

سرودِ سپیده             ۳۷

دیدنِ تو      ۳۹

دوره‌گرد     ۴۱

مشقِ شب   ۴۴

رنگِ اصلى              ۴۶

حُکم         ۴۸

نیایش       ۵۰

گریه         ۵۳

دنبالِ خودت نگرد!      ۵۵

لب‌ریـز      ۵۷

سینمایى     ۶۰

روشن        ۶۲

اسلحه‌ساز    ۶۴

قاصدک      ۶۷

چه مى‌کنى؟            ۶۹

کوچولو       ۷۱

حریق        ۷۴

نارس        ۷۶

زمزمه        ۷۸

خاموشى     ۸۰

غریبه        ۸۲

برابر          ۸۴

رفیق!        ۸۶

بى‌کار        ۸۸

اجازه!        ۹۰

هـق هـق   ۹۲

کَـت‌بسته   ۹۳

خاکسترى   ۹۵

خبر          ۹۷

تقویمِ غربت             ۹۹

جاى من رُ خالى کُن!   ۱۰۱

شعبون بى‌مُخ            ۱۰۳

بارون        ۱۰۵

فریاد بزن!   ۱۰۷

پیانیست     ۱۰۹

عسل‌ترین   ۱۱۱

باور کُن!     ۱۱۳

کفتر چاهى              ۱۱۵

اومدى…     ۱۱۷

نئون         ۱۱۹

شبیه شعر    ۱۲۱

امیرزاده      ۱۲۳

روزنامه‌ى صبح         ۱۲۶

خواب‌گرد    ۱۲۸

بارونِ نُت    ۱۳۰

اگه مى‌شُد چى مى‌شُد؟             ۱۳۲

منُ رها کن!             ۱۳۴

اُستاد         ۱۳۶

رفاقت       ۱۳۸

شکارچى     ۱۴۰

نامه          ۱۴۲

پروانه‌هاى حبسى       ۱۴۴

دروازه‌غار    ۱۴۶

بهش بگو    ۱۴۸

شریک       ۱۵۰

جامعه‌ى بى‌طبقه        ۱۵۲

کنارم که هستى…      ۱۵۳

مـعّما        ۱۵۵

ترانه‌ى گرسنه‌گى        ۱۵۷

گُـلِوحشى    ۱۵۹

نرو!          ۱۶۱

آن           ۱۶۳

دستامُ دریاب!            ۱۶۵

غـصه نخور!            ۱۶۷

آزادى        ۱۶۹

به سلامت!              ۱۷۱

آزادى با مجوز          ۱۷۳

به یادم بیار!             ۱۷۵

عاشقانه‌تر    ۱۷۷

پیرمرد…     ۱۷۹

نمى‌رسى؟   ۱۸۱

خواب        ۱۸۳

چمدونم رُ بگیر!         ۱۸۵

باورم کُن!   ۱۸۶

اعتراف‌نامه              ۱۸۸

دقیقه‌هاى آخر           ۱۹۰

نگاهم نکردى…        ۱۹۳

تو بارون رسیدى…      ۱۹۵

دنیا          ۱۹۷

بى‌تو نمى‌مونم!          ۱۹۹

لعنت         ۲۰۱

خاتونِ ستاره             ۲۰۳

سـنگ       ۲۰۵

به تو رسیدن …         ۲۰۷

بُـت         ۲۰۹

زنده‌گى به شرطِ خنده!             ۲۱۱

سـفر         ۲۱۳

آقازاده       ۲۱۵

مـریم        ۲۱۷

جاده مقصدُ بلد نیست              ۲۱۹

زخماى زنجیره‌یى       ۲۲۱

مترسک      ۲۲۳

ریـیس      ۲۲۵

صمد         ۲۲۸

انقراض      ۲۳۰

خونه‌ى تو…             ۲۳۲

خط مى‌زنى             ۲۳۴

گُلِ خونه‌گىِ من!        ۲۳۶

دیدن         ۲۳۸

بیدار شو!    ۲۴۰

صلحِ همیشه             ۲۴۲

سگ         ۲۴۴

دیدار         ۲۴۶

چوب خط    ۲۴۸

بـچه‌ها      ۲۵۰

وداع         ۲۵۲

            غمِ نان دلیل بر هرزه‌گىِ هنر نیست…

                «لوییس بونوئل»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جان کوچولویى که به رابین‌هود خیانت کرد…

 

 

 

 

کلاسِ دومِ دبستان بودم. در خیابانِ گیشا ساکن بودیم. در آن سال‌ها گیشا کوتاه‌تر از امروز بود و از نیمه به بعد خاکى مى‌شد. حتا گاهُبى‌گاه عده‌یى براى شکارِ کبک به تپه‌هاى بالاى آن ـ که امروز برجِ میلاد از آن سر در آورده ـ مى‌آمدند. ظهرها که از مدرسه به خانه برمى‌گشتم، در پیاده‌روى یکى از چهارراه‌ها، که آن روزها به کانال شهرت داشت پسرى ـ نوزده، بیست ساله ـ روى چرخ دستىِ کوچکى ذرتِ بوداده یا به زبانِ آن روزهاى ما چسِفیل مى‌فروخت. این پسرِ چاقُ چله با مو وُ ریشِ حنایىُ چهره‌یى خندان، قهرمانِ آن روزهاى کودکىِ من بود. او در نگاهِ کودکانه‌ام چهره‌یى شبیه به جان‌کوچولو هم‌رزمِ خپلِ داستانِ رابین‌هود داشت. آن روزها ـ و نه امروز ـ فکر مى‌کردم اگر روزى بخواهند فیلمى از این داستان بسازند بدونِ شک بهترین گزینه براى نقشِ جان‌کوچولو همان جوان چسِ فیل فروشِ کنارِ خیابان خواهد بود! ظهرِ هر روز ـ اگر سکه‌یى در جیب داشتم ـ یک قیفِ کاغذى ذرت بوداده از او مى‌خریدم و با لب‌خندش احساس مى‌کردم این جان‌کوچولوست که به من مى‌خندد و کیفور مى‌شدم. دیدار با جان‌کوچولو بهانه‌یى بود تا تحملِ فضاى سردِ دبستان ساده‌تر شود…

نمى‌دانم چندمِ دبستان بودم که جان‌کوچولو ناپدید شد! دیگر نه از خودش
خبرى بود، نه از چرخ دستى‌اش! بعد از چند روز غصه‌دار شدن رفته رفته به نبودش عادت کردم اما شوقِ دیدنش تا ماه‌ها ـ بل‌که سال‌ها ـ بعد با من بود.

در دورانى تلخ از کلاسى به کلاسِ دیگر خزیدم، راه‌نمایى را کلاغ‌پر رفتم و دبیرستان را پامرغى… تا کلاسِ سوم دبیرستان که بعد از آن دو سال محرومیت از تحصیل آمدُ دبیرستانِ شبانه آمدُ…

جامعه در آن سال‌ها مى‌رفت که لب‌ریز شود و ما باور داشتیم که ـ مانندِ ماجراى رابین‌هود ـ تشت کاخ‌نشینان از بام خواهد افتاد. زمزمه‌ها به همهمه و همهمه‌ها به فریاد بدل مى‌شدند و من هم‌سنُ سالِ آن سال‌هاى جان‌کوچولو بودم. با سرى که به گفته‌ى هر دوستُ آشنا بوى قرمه‌سبزى مى‌داد! عاشقِ شعرُ داستانُ موسیقىُ هر چه رنگِ آرمانُ آرزو با خود داشت. عاشقِ خواندنِ کتاب‌ها وُ مجلاتى که بوى اعتراض مى‌دادندُ سرکشى! عاشقِ ترانه‌هایى که بر کاست‌هاى غیرِدولتى دست به دست مى‌شدند! تمامِ این عشق‌ها دست به دستِ هم داد تا کارم کشیده شود به همان جایى که به قولِ معروف عرب نِى انداخت و در آن‌جا بود که جان‌کوچولوى گم‌شده‌ام را یافتم، در هیاتى تازه وَ بافه‌ى سیمى در دست که از پىِ گروهُ دسته‌یى که چیزى از آن نمى‌دانستم مرا مى‌کوبید ـ پندارى قالىِ کهنه‌یى را غبار بگیرند ـ ولى من بیشترین درد را نه در کفِ دستُ پا که در دلِ خود داشتم! نمى‌دانستم چه کنم با تصویرِ شکسته‌ى قهرمانِ دورانِ کودکى‌اِم! جان کوچولویى که به جاى ذرت، زخم مى‌فروخت! جان‌کوچولویى که دستِ روزگار به کارِ تمشیت‌اش کشانده بود! جان‌کوچولویى که با پرنس‌جان و وزیرش هیس هم‌دست شده بود و مثلِ داروغهى ظالم، پدرتاک و مردمِ ناتینگهامُ مبارزانِ جنگلِ شروود را آزار مى‌داد! جان‌کوچولویى که به رابین‌هود خیانت کرده بود!

*     *     *

حالا سال‌ها از آن روزگار گذشته است. ماجراى آن پسرکِ ذرت‌فروش به من آموخت که از هیچ‌کس براى خود بُت نسازم! البته اتفاقاتِ دیگرى هم در این باور موثر بودند. انگشت‌شمار بودند شاعرانى مانندِ شاملوى بزرگ که زنده‌گىُ شعرشان از
هم قابلِ تفکیک نباشد. نویسنده‌گانُ شاعرانِ بسیارى که غولى پنداشته بودمشان با نخستین دیدار چهره‌ى حقیقىِ خود را به من شناساندند. یک‌بار در ضیافتى در شیراز درِ اتاقى را گشودم و شاعرى ـ که مى‌ستودمش ـ را گرمِ کام گرفتن از بافور دیدمُ تمامِ باورم در هم ریخت!نویسنده‌یى بزرگ و موسپید کرده را دیدم که بعد از نوشتنِ آثارى عصیانى به کافى‌شاپ‌هاى امروزى مى‌خزید و با دخترانِ نوبالغ راندوو مى‌گذاشت آن هم در روزگارى که هر کلامِ او مى‌توانست به پرچمى بدل شود! نویسنده‌گان و شاعرانِ بسیارى را دیدم که تنها وقتِ سرودن یا نوشتن شاعرُ نویسنده بودند و بعد از آن مى‌شدند ـ به قولِ فروغ ـ یک آدمِ حریصِ شکموى ظالمِ تنگ‌فکرِ بدبختِ حسودِ فقیر! از بسیارى ـ حتا بسیارى از بزرگان ـ شنیده‌ییم که شیوه‌ى زنده‌گىِ یک هنرمند ربطى به قضاوت در موردِ آثارش ندارد… پس چرا هیتلر را به عنوانِ نقاش و نرون را به عنوانِ نوازنده نمى‌شناسیم؟! مرگِ لورکا در نگاهى که ما به شعرش داریم بى‌تأثیر است؟ مى‌شود شعرهاى معترضِ میرزاده‌عشقى را بدونِ در نظر گرفتنِ گلوله‌یى که در سینه‌اش نشست و شعرهاى طاهره‌قره‌العین را بدونِ مرگِ دهشت‌ناکش قضاوت کرد؟ آیا دانستنِ این که مثلا حافظ زنش را کتک مى‌زده تأثیرى در نگاهِ ما به غزل‌هایش نخواهد داشت؟ هنرمند در روزگارِ ما ـ برخلافِ هنرمندانِ قرونِ گذشته که تنها با آثارشان سنجیده مى‌شدند ـ در خانه‌یى شیشه‌یى زنده‌گى مى‌کند. نمى‌تواند آن‌چه هست را کتمان کند. نه مگر وقتى گونترگراس اعتراف کرد که سال‌ها قبل عضوِ ارتشِ نازى بوده و تمامِ این سال‌ها آن را پنهان مى‌کرده، خیلِ عظیمى از علاقه‌مندانش در طومارى خواستارِ پس گرفتنِ جایزه‌ى نوبل از او شدند؟ این همه نشان مى‌دهد که در جهانِ امروز هوادار به هر چه هنرمندِ موردِ علاقه‌اش بگوید و انجام دهد ایمان ندارد و حتا گاهى ـ بنا بر علاقه‌اش ـ سعى مى‌کند هنرمند را به غلتیدن در کج‌راهه‌ها هشدار دهد و او را به خود بیاورد و این موهبتِ بزرگى‌ست. فصلِ نقاب‌ها به سر آمده است. آن‌که در زمانه‌ى ما قلم به دست مى‌گیرد اگر در زنده‌گى از آن‌چه به قلم آورده قصور کند دستش رو مى‌شود. دیگر نمى‌شود در نوشته چیزى بود و در زنده‌گى چیزى دیگر!
دیگر نمى‌شود هم به میخ کوبید و هم به نعل! دیگر شاعر و نویسنده بودن یک شغلِ تمام‌وقت است نه پاره‌وقت و تنها هنگامِ آفرینشسِ اثر!

*     *     *

ترانه مى‌تواند یکى از بزرگترین نقش‌ها را در تحولاتِ اجتماعى جغرافیایش بازى کند. برخلافِ دوستانِ هم‌ترانه‌یى که از گرایشِ غیرِ قابلِ انکارِ جوانان به ترانه‌سرایى نگرانند، این اتفاق را به نفعِ پیش‌رفتِ ترانه مى‌دانم. هجومِ جوانان به سمتِ ترانه گواهِ این است که ترانه‌سرایى در سرزمینِ ما ـ با وجودِ گذار از سکوتى بیستُ چند ساله ـ توانسته با نسلِ جوان ارتباط برقرار کند. در چنین فضایى‌ست که تجربیاتِ تازه سر مى‌زنندُ ترانه را به تولدى دوباره و در هیئتى تازه مى‌رسانند. کثرتِ ترانه‌سرا بدونِ شک سبب خواهد شد نهالِ ترانه مجالِ بالیدن و قد کشیدن بیابد و به گُل نشستن…

*     *     *

امید که روزى ترانه‌هاى این مجموعه مجالُ رخصتِ اجرا بیابند و از اثرى نوشتارى به اثرى شنیدارى بدل شوند. هر چند تحققِ چنین امیدى در شرایطِ کنونى و با وضعیتِ پیش آمده ـ یا پیش آورده شده‌ى ـ امروزِ موسیقى غیرممکن به نظر مى‌رسد و بعید…  اما بالاگرفتنِ تبِ ترانه‌هاى بى‌هویت و مصرفى باعثِ توقفِ رودِ ترانه‌ى متعهد نخواهد شد.

این سیل از سدِ انکارُ نادیده گرفته شدن هم خواهد گذشت و به زیباترینُ جانانه‌ترین شکل جلوه خواهد کرد!

من به این اتفاق ایمان دارم!

            یغماگلرویى

                امردادِ  ۸۵

اطلاعات بیشتر

وزن 500 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

94288

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-353-5

قطع

تعداد صفحه

256

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

500

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “تصور کن”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *