(021) 66480377-66975711

از چهار زندان

5,000تومان

ناظم حکمت

رضا سید حسینی

جلال خسروشاهی

برای ناظم حکمت این شاعر فرهیخته زندگى در استانبول كه در زير چكمه اشغالگران است قابل تحمل نيست. بالاخره تصميم خود را مى‌گيرد. بى‌آنكه در اين باره با پدرش حرفى بزند، همراه يكى از دوستان صميمى‌اش، والانورالدين، سفر خود را به آناطولى آغاز مى‌كند. در اين سفر است كه براى اولين بار ناظم جوان چهره واقعى وطن و مردم خود را مى‌بيند. اولين بار است كه با زندگى نكبت‌بار زنان و كودكان گرسنه و برهنه و بيمار وطن خود آشنا مى‌شود. ناظم هرگز تا پايان عمر نمى‌تواند آنچه را كه در آناطولى ديده است فراموش كند و از آن پس همه اشعار او با الهام از زندگى اين مردم و به‌خاطر اين مردم است

. پيرايه دو بچه‌اى را هم كه از شوهر اولش داشت همراه خود به خانه ناظم آورد. اين سومين ازدواج او و طولانى‌ترين دوره زناشوئى‌اش بود. زندگى با پيرايه بيست سال طول كشيد اما از اين بيست سال ناظم سيزده سالش را در زندان گذراند. نامه‌هاى ناظم به پيرايه كه اغلب به زبان شعر بود در ادبيات ترك جاى مهمى دارد و بيشتر اشعار از چهار زندان را تشكيل مى‌دهد.بدين طريق سال 1938 فرارسيد. پانزدهمين سالگرد اعلام جمهوريت نزديك مى‌شد. دنيا به سرعت به‌سوى فاجعه هولناك جنگ جهانى دوم پيش مى‌رفت. از همه جا بوى باروت به مشام مى‌رسيد. آتاتورك به بستر بيمارى افتاده بود، اميدى به زنده ماندنش باقى نمانده بود و روزهاى آخر عمرش را مى‌گذرانيد.

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

گزیده ای از کتاب از چهار زندان

او دیوى آبى چشم بود

زنى نازک‌نارنجى دل از او ربود

زن نازک‌نارنجى بود

دلش هواى آرامش کرد

خسته شد در میان راه طولانى دیو

و بدرود گفت دیو آبى چشم را

و بازو در بازوى کوتوله‌اى پولدار وارد شد

در آغاز کتاب از چهار زندان می خوانیم

            زندگى‌نامه شاعر

    ریشه شعر من در خاک‌هاى سرزمین من است.

                ناظم حکمت

 

 

 

سال تولد ناظم حکمت 1902 میلادى است. در این سال اولین کنگره انقلابیون و آزادى‌خواهان سرتاسر امپراطورى عظیم عثمانى در پاریس افتتاح مى‌شود و همین کنگره سرآغازى است براى فروریختن کاخ استبداد سلطان عبدالحمید دوم امپراطور مستبد عثمانى.حکمت‌بیگ پدر ناظم عضو وزارت امور خارجه عثمانى است و در سالونیک خدمت مى‌کند و پدربزرگ او ناظم پاشا که از رجال دولت عثمانى است مردى است آزاده و عاشق شعر و ادب و دوستدار مولوى که در آغاز والى ایالات مختلف ترکیه بوده ولى چون در اثناى حکومت در مرسین به مخالفت با کاپیتولاسیون برخاسته و یک انگلیسى قاتل را بى‌اجازه دربار اعدام کرده است، از چشم سلطان افتاده و او را به صورت نیمه تبعید به عنوان والى به حلب فرستاده‌اند.حکمت‌بیگ نیز در همین اوان از خدمت وزارت خارجه به جان مى‌آید، به همسرش جلیله خانم دختر انورپاشا که زنى است زیبا، فهمیده و باسواد که زبان فرانسه را به خوبى مى‌داند و نقاشى هم مى‌کند مى‌گوید : «من از وزارت خارجه استعفا مى‌کنم، چون در این وضع یا باید طرفدار سلطان بود و جاسوسى کرد و یا آزادى‌خواه بود و به استقبال مرگ رفت.» و با توافق جلیله خانم از شغلش استعفا مى‌کند و چون ممر درآمدى ندارند، ناچار پسر نوزادشان ناظم را هم با خود برمى‌دارند و به حلب پیش ناظم‌پاشا مى‌روند. ناظم حکمت تا سه سالگى در حلب پیش پدربزرگش زندگى مى‌کند و با اشاره به همین سال‌ها است که در شعر اتوبیوگرافى خود مى‌گوید: «تا سه سالگى در حلب نوه پاشا بودم.»سرانجام پاشا هم بازنشسته شد و با خانواده به استانبول بازگشت. حقوق بازنشستگى پاشا کفاف زندگى خانواده را نمى‌کرد. ناظم را که نخست به یک مدرسه اعیانى فرستاده بودند ناچار به مدرسه ارزان‌ترى انتقال دادند، اما پدربزرگ بازنشسته که در عین بى‌چیزى خانه‌اش همیشه پر از مهمان بود، کارى جز پرداختن به بحث‌هاى ادبى و شعر و شاعرى نداشت و ناظم کوچک نیز در کنار او تحت تأثیر حال و هواى این محافل با عشق به شعر و عشق به مولوى رشد مى‌کرد.در همین ایام جنگ جهانى اول هم آغاز شده و دولت عثمانى در کنار آلمان وارد جنگ شده بود و همین امر به فقر خانواده مى‌افزود. در عین حال پاشا که براى خود در محله مقامى شمرده مى‌شد دائمآ خود را مجبور به دستگیرى از فقرا که روز به روز در تزاید بودند و به در خانه‌اش مى‌آمدند مى‌دید و آن درآمد مختصر را هم بین فقیران تقسیم مى‌کرد.ناظم دفترهاى مدرسه‌اش را یکایک از شعرهائى که مى‌گفت پر مى‌کرد. در اواخر جنگ جهانى شعرهائى که ناظم مى‌گوید در محافل پدربزرگ خوانده مى‌شود و همه تحسینش مى‌کنند. جمال پاشا وزیر دریادارى که از ا عضاء این محفل است شیفته ذوق نوه پاشا مى‌شود و اورا تشویق مى‌کند که واردمدرسه نیروى دریائى شود. ناظم مى‌پذیرد و وارد این مدرسه نظامى مى‌شود.

گفتنى است که پنج سال بعد در 1922 ناظم و پاشا در مسکو با هم روبرو شدند. پاشا به‌عادت سابق از ناظم خواست که شعرى براى او بخواند و ناظم خواند. قیافه پاشا درهم رفت. ناچار سکوت را شکست و گفت :ــ اگر من موقعیت گذشته را داشتم مى‌دادم تو را دار بزنند و زیر چوبه دارت گریه مى‌کردم.

ناظم جواب داد :

ــ ولى فرق من و شما این است که من شما را دار مى‌زدم و گریه هم نمى‌کردم.

آیا در مدت این پنج سال چه بر ناظم گذشته بود و چگونه نوه پاشا سر از مسکو درآورده بود و شاعر انقلابى شده بود؟ حوادث این پنج سال را به اختصار بیان کنیم :ناظم حکمت مدرسه دریادارى را تمام کرد و براى دوره کارآموزى وارد نیروى دریائى شد اما به دنبال یک ذات‌الجنب شدید ریه‌هایش آب آورد و از خدمت معاف شد.سال 1920 است. دو سال از پایان جنگ گذشته است. دولت عثمانى در جنگ شکست خورده و کلیه مستملکات آن امپراطورى یک‌یک آزاد شده‌اند و از آن امپراطورى وسیع فقط خاک اصلى ترکیه یعنى آسیاى صغیر باقى مانده است. اما در همین قلمرو کوچک هم دیگر استقلالى وجود ندارد. سلطان محمد پنجم از سلطنت کناره‌گیرى کرده وسلطان محمد ششم به جاى او بر تخت نشسته است. استانبول از طرف قواى متفقین اشغال شده، باب‌عالى و قصر دلمه‌باغچه در سکوت مرگبارى فرورفته است و آخرین امپراطورى عثمانى در دست قواى اشغالگر عروسکى بیش نیست. ملت به‌کلى از سلطان قطع امید کرده و همه چشم‌ها به‌سوى آناطولى دوخته شده است و به‌سوى مصطفى کمال‌پاشا که در آنکارا قواى ملیه را تشکیل داده و درصدد نجات میهن از دست بیگانگان است. آینده در آناطولى است، امید در آناطولى است، رابطه حکومت استانبول با آناطولى قطع شده است و همه کسانى که شور نجات وطن را دارند به‌سوى آنکارا رو مى‌آورند.در همین سال ناظم حکمت هجده ساله در محافل هنرى استانبول به‌عنوان شاعر کاملا شناخته شده است. اشعارش در مجلات و روزنامه‌ها چاپ مى‌شود، در مسابقات شعر شرکت مى‌کند و برنده مى‌شود. اما براى او زندگى در استانبول که در زیر چکمه اشغالگران است قابل تحمل نیست. بالاخره تصمیم خود را مى‌گیرد. بى‌آنکه در این باره با پدرش حرفى بزند، همراه یکى از دوستان صمیمى‌اش، والانورالدین، سفر خود را به آناطولى آغاز مى‌کند. در این سفر است که براى اولین بار ناظم جوان چهره واقعى وطن و مردم خود را مى‌بیند. اولین بار است که با زندگى نکبت‌بار زنان و کودکان گرسنه و برهنه و بیمار وطن خود آشنا مى‌شود. ناظم هرگز تا پایان عمر نمى‌تواند آنچه را که در آناطولى دیده است فراموش کند و از آن پس همه اشعار او با الهام از زندگى این مردم و به‌خاطر این مردم است.ناظم و والا از استانبول به اینه‌بولو رفتند و آنجا پاى پیاده از میان دهات ویران و مردم بیمار و گرسنه راهى آنکارا شدند. این سفر هفت روز طول کشید. آنکارا درمیان فقر و بدبختى و بلاتکلیفى غوطه مى‌خورد ولى شاعر جوان راه خود را انتخاب کرده بود: مى‌خواست در جنگ استقلال شرکت کند. تلاش فراوان کرد، اما او را نپذیرفتند، کسانى بودند که مى‌دانستند ریه‌هاى او بیمار است و قبلا از خدمت نظام معاف شده است. خویشانى که در آنکارا داشت کوشیدند شغل آبرومندى در دفتر مطبوعات آنکارا براى او دست و پا کنند. اما ناظم نپذیرفت و خواست که او را یا به جبهه و یا به‌عنوان معلم به یکى از دهات آناطولى بفرستند. بدین وسیله مى‌خواست مردم آناطولى را باز هم بیشتر و بهتر بشناسد. او را بهجبهه نفرستادند ولى توانست با اصرار زیاد حکم معلمى در قصبه بولو را بگیرد و دوستش والا نیز از او پیروى کرد و هر دو عازم بولو شدند.در تابستان سال 1921 ناظم و دوستش پیاده به راه افتادند. ناظم در نیمه راه مریض شد و با پرستارى روستائیان نجات یافت و بالاخره خسته و نیمه جان به بولو رسیدند.معلمى در بولو او را بیشتر به مردم فقیر و محنت‌زده آن دیار نزدیک کرد. هرچه علاقه آن مردم به ناظم بیشتر مى‌شد زنگ خطر براى خوانین و متنفذین محلى به صدا درمى‌آمد به طورى که سرانجام تصمیم به قتل او گرفتند و اگر یارى ضیاء حلمى حاکم روشنفکر بولو، نبود شاید طومار زندگى شاعر در همان روستاى دورافتاده بسته مى‌شد. ضیاء حلمى سریعآ آنها را از بولو خارج کرد و به دهکده خوش آب و هوائى در آن نزدیکى‌ها برد. ناظم در آنجا زندگى نسبتآ  راحتى داشت و فرصت مى‌یافت که به خواندن و نوشتن و شعر سرودن  بپردازد. از ضیاء حلمى درس فارسى مى‌گرفت و نیز به تقویت زبان فرانسه که در کودکى از مادرش یاد گرفته بود مى‌پرداخت. در میان کتاب‌هائى که مادرش براى او فرستاده بود چند کتاب درباره انقلاب فرانسه بود که ناظم با عشق آنها  را مى‌خواند و پیوسته آرزو داشت که انقلابى نظیر انقلاب فرانسه در کشورش روى دهد، اما ضیاء حلمى او را از این خواب و خیال بیرون آورد و به او گفت که: «آن انقلاب دیگر کهنه شده است. انقلابى بزرگ‌تر و عمیق‌تر در همین همسایگى‌مان در روسیه اتفاق افتاده است و عجیب است که شما هنوز در آرزو و رؤیاى انقلاب بورژوائى فرانسه هستید.» این سخنان و بحث‌هاى طولانى که طبعآ به دنبال آن با هم داشتند رفته رفته ناظم را از جاذبه انقلاب فرانسه رها کرد و همه توجه و افکار او به انقلاب روسیه معطوف شد. حالا دیگر ناظم و دوستش والا  به‌جاى فرانسه و پاریس مى‌خواستند به روسیه و مخصوصآ به مسکو بروند.بالاخره تصمیم قطعى خود را گرفتند و ضیاء حلمى هم در این راه آنها را یارى کرد. حتى خود او هم به آنها گفت که همراهشان خواهد آمد و با هم عازم شدند. ضیاء حلمى در طرابزون ماند و آنها با تحمل مشقات فراوان خود را به باطوم رساندند.هیچ پولى در بساط نداشتند زیرا چون شنیده بودند که پول در روسیه بلشویکى دیگر رواج ندارد همه پس‌انداز خود را در طول راه خرج کرده و به روستائیان بخشیده بودند. اما در باطوم کار ناظم به فروختن پوتین‌هایش کشید و پس از چند روز سرگردانى به تفلیس رفتند. در اینجا نیز تقدیر به آنها کمک کرد، با یکى از سرشناسان ترک به‌نام احمد جواد امر که چند زبان مى‌دانست و استاد دانشگاه بود آشنا شدند و آرزوى خودشان را براى رفتن به مسکو و تحصیل در دانشگاه با او در میان گذاشتند. تصادفآ در همان روزها براى احمد جواد پیشنهادى از مسکو رسیده بود که او را براى تدریس در انستیتو شرقیات مسکو دعوت کرده بودند. احمد جواد در جواب این پیشنهاد نوشت که دو دوست جوان همراه او هستند و با هم یک «خانواده اجتماعى» تشکیل داده‌اند. این دو جوان آرزوى تحصیل در دانشگاه مسکو را دارند و چون احتیاج به کمک او دارند مایل است آنها را هم با خود به مسکو ببرد. پیشنهاد او پذیرفته شد و خرج تحصیل ناظم و والا را دولت انقلابى شوروى به عهده گرفت با این شرط که در ایام تعطیل دانشگاهى به دهات بروند و در مزارع کار کنند.ناظم و والا وارد «دانشگاه ملل شرق» در مسکو مى‌شوند و رشته علوم سیاسى را آغاز مى‌کنند. در این دانشگاه دانشجویانى از کشورهاى مختلف آسیا به تحصیل مشغولند و ناظم و والا با آنها طرح دوستى مى‌ریزند: اس‌حبیب وفا از هندوستان، سى ــیاــاو از چین، لاهوتى شاعر از ایران و سلیمان رستم شاعر دیگرى از آذربایجان شوروى شناخته‌ترین آنها هستند.در این محیط دانشجوئى چهار نفر بیش از همه به هم نزدیکند که زندگى‌شان اغلب با هم مى‌گذرد: عابد عالموف (معروف به پتروسیان) که فرزند یکى از مسلمانان کریمه است، چند زبان مى‌داند و ترکى را مثل زبان مادرى حرف مى‌زند و مى‌نویسد. او کمک‌هاى زیادى به ناظم مى‌کند و در همه گرفتارى‌ها یار و یاور است. عالموف اشعار ناظم را به روسى ترجمه مى‌کند و سبب مى‌شود که او در محافل ادبى شهرتى به هم بزند. زیرا ناظم در تمام این سفرها و اقامت‌ها و در میان همه سرگردانى‌ها و گرفتارى‌ها یگانه چیزى را که هرگز فراموش نکرده شعر گفتن است و خود مى‌گوید: «به اندازه باران‌هایى که درطول سال در مسکو مى‌بارد شعر گفتم». اما عالموف دچار سرطان است و بیش از چند ماهى زنده نخواهد ماند.سى ــ یا ــ او دانشجوى چینى که در آرزوى بازگشت به چین و کمک به انقلاب میهنش است. آنوشکا دختر روسى که پدرش را سربازان ژنرال کولچکاک که با حکومت انقلابى مى‌جنگید جلو چشمش گلوله‌باران کرده و کشته‌اند و بعد مادرش از تیفوس مرده است. بین آنوشکا و سى ــیاــاو محبت فراوان آمیخته به عشق وجود دارد اما سى ــیاــاو بیشتر از عشق به فکر رهائى مردم وطنش است. از این رو آنان را رها مى‌کند و به چین برمى‌گردد و طولى نمى‌کشد که خبر مى‌دهند اشغالگران وطنش سر او را بریده‌اند. عالموف نیز به صورت دیگرى  به آغوش مرگ مى‌رود. شبى مثل همیشه شاد و خندان به محفل دوستانه آنان مى‌رود و به‌طور غیرمنتظره بحث مرگ را پیش مى‌کشد و پس از ساعتى به هنگام پائین رفتن از آپارتمان که در طبقه چهارم است به عادت همیشه نرده پلکان را مى‌گیرد و پائین مى‌لغزد و لحظه‌اى بعد دوستانش او را مى‌بینند که در پاگرد طبقه پایین بامغز پریشان و بى‌جان افتاده است.آنوشکا و ناظم که عاشقانه همدیگر را دوست دارند، تنها مى‌مانند اما سایه سى ــیاــاو دائمآ در میان آنهاست و ناظم هم که نظیر سى ــیاــاو در آرزوى بازگشت به وطن و نجات ترکیه است حتى در برابر پیشنهاد آشکار آنوشکا از ازدواج با او خوددارى مى‌کند.در این میان یک دختر ترک به‌نام نزهت که از خویشان دور و از آشنایان خانوادگى اوست و در دانشگاه مسکو تحصیل مى‌کند به ناظم نزدیک مى‌شود و آشنائى قبلى تبدیل به عشق و سپس منجر به ازدواج مى‌شود. دراین موقع ناظم 21 سال دارد و به قول خودش یک «دیو چشم آبى» است که آرزوهاى دیوآسا در سر دارد و آرزوى دخترک که خانه کوچکى با باغچه پر از شاخه‌هاى یاس زرد است نمى‌تواند گور این سوداها باشد. یک‌سال نمى‌کشد که دخترک  او را رها مى‌کند و به استانبول برمى‌گردد و این پایان اولین ازدواج است.شعر دیوچشم آبى و زن نازک نارنجى میراثى است که از این ازدواج کوتاه‌مدت براى ادبیات ترک باقى مانده است. این شعر ناظم حکمت در درجه اول نشانه رسیدن او به مرحله رشد و کمال شاعرانه است و نمونه‌اى است از اشعار درخشان اولیه او که در آنها آهنگ موسیقى شعر دیوان با کلام ساده زبان مردم درهم آمیخته و سبک تازه‌اى را در  شعر ترک به وجود آورده است :

او دیوى آبى چشم بود

زنى نازک‌نارنجى دل از او ربود

رؤیاى زن خانه‌اى کوچک بود

  که در باغچه‌اش

شاخه‌هاى یاس زرد

   گل کرده است

دیو، دیوآسا دوست مى‌داشت

و دست‌هاى دیو براى چنان کارهاى بزرگى

    آماده شده بود

که نمى‌توانست خانه کوچک بنا کند

 و در خانه کوچک را بکوبد

خانه‌اى که در باغچه‌اش

     شاخه‌هاى یاس زرد

   شکفته

او دیوى آبى چشم بود

زنى نازک‌نارنجى دل از او ربود

زن نازک‌نارنجى بود

دلش هواى آرامش کرد

خسته شد در میان راه طولانى دیو

و بدرود گفت دیو آبى چشم را

و بازو در بازوى کوتوله‌اى پولدار وارد شد

به خانه‌اى با شاخه‌هاى یاس زرد

     در باغچه‌اش

   شکفته

و حالا دیو آبى چشم خوب مى‌داند

که خانه‌اى با شاخه‌هاى یاس زرد

   شکفته در باغچه‌اش

براى آرزوهاى دیوآسا

حتى گور هم نمى‌تواند باشد

اطلاعات بیشتر

وزن 250 g
ابعاد 21 × 14.5 cm
پدیدآورندگان

, ,

نوع جلد

SKU

94148

نوبت چاپ

شابک

978-964-6736-48-1

قطع

تعداد صفحه

224

موضوع

سال چاپ

تعداد مجلد

وزن

250

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “از چهار زندان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.